Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811120-60054S1

Date of Document: 2003-02-09

جادو در فضاي خالي گفت وگو با سهيل پارسا - 1 سهيل پارسا سال گذشته با نمايش آرش بيضايي از كشور كانادا در جشنواره تئاتر فجر شركت كرد و باعث شگفتي تماشاچيان ايراني شد. او امسال با يك نمايش ديگر به نام مكبث شكسپير كه متاثر از شيوه تعزيه، كابوكي ونو است، به اين جشنواره آمد. پارسا پيش از انقلاب در تهران تئاتر خوانده و از سال 1984 در دانشگاه يورك كانادا آن را ادامه داده است. او پس از فارغ التحصيل شدن، گروه مدرن تايمز ( عصرجديد ) را با همراهي پيتر فابريج راه اندازي اولين كرد اجراي حرفه اي اين گروه در سال 1989 (فتح نامه كلات - بهرام بيضايي ) بود و پس از آن در سال هاي 1990 (بالكن - ژان ژنه )(چهار 1991 صندوق - بيضايي ) 1992 (هشتمين سفر سندباد - بيضايي )(آي 1993 باكلاه آي بي كلاه - غلامحسين ساعدي )1994 (مرگ يزدگرد - بيضايي )(مكبث 1995 - شكسپير )(باغ آلبالو 1997 - چخوف )(آرش 1998 - بيضايي )(هملت 1999 - شكسپير )(دختران 2000 شهرزاد - سهيل پارسا )(صندلي ها 2001 - اوژن يونسكو ) و 2002 (داستان هايي از باران هاي عشق و مرگ - عباس نعلبنديان ) را كارگرداني كرده است. مكبث با رجوع به تعزيه ايراني از مرز تفسيرهاي سياسي و روانشناسانه معمول و متداول گذشته و به ريشه هاي متافيزيكي آن رسيده است. مديران و كارگردان هاي تئاتر كشورهاي آلمان، هنگ كنگ، مالزي و كره شمالي از پارسا خواسته اند كه اجراي متفاوت خود را در فستيوال هاي آنان هم به اجرا بگذارد. با سهيل پارسا درباره مكبث به گفت وگو نشسته ايم كه در ادامه مي خوانيد. رضا آشفته سال * گذشته با نمايش آرش نوشته بهرام بيضايي و امسال با مكبث شكسپير درجشنواره تئاتر فجر شركت كرده ايد، علت رجوع شما به منابع تئاتر شرقي و ايراني در كارهايتان را به خصوص امسال كه تعزيه در مكبث كاربردي اساسي داشت، توضيح دهيد. من شكسپير را به عنوان يك نمايشنامه نويس معتبر جهان دوست دارم، و دنيايش برايم بسيار جذاب است. همچنين من به اسطوره ها علاقه مند هستم، آرش يك اسطوره است. به عنوان يك كارگردان تئاتر اسطوره دست مرا بازمي گذارد تا راحت كار بكنم چون اجازه مي دهد كه تخيل نمايشي ام به حركت درآيد. درواقع اسطوره ها محدود به هيچ سرزمين خاصي نمي شوند، و به كل بشريت متعلق هستند. مكبث از دوران دانشجويي ام در ايران برايم جذابيت داشته است، جذابيت مكبث هم از اين جهت بوده كه يك آدم بسيار شريف و خوب چطور در دغدغه ها و وسوسه هاي غريب تحت تاثير قرار مي گيرد، و در نهايت هوش خودش را مي فروشد و چطور دوستان خودش را براي رسيدن به قدرت از بين مي برد. مكبث من تا دم آخر برخي از خصوصيات انساني اش را نگه مي دارد، و اصلا آدم شرور و خبيثي نيست. اين داستان و كاراكتر برايم خيلي جذاب بود. در ضمن دنياي اسطوره اي شكسپير برايم جذاب بود. چون عشق، علاقه و مطالعات تخصصي من تئاتر شرق به اضافه، سنت تعزيه خودمان بود. وقتي به تئاترهاي شرقي - نو و كابوكي ژاپن، سنتي چين، كاتاكالي هند و تعزيه ايراني، نگاه مي كنيم شباهت هاي زيادي بين آنها وجود دارد. همچنين نگاهي به تئاتر آوانگارد غرب داشته و اين نوع تئاتر را هم دوست داشته ام. طي تحقيقاتم دريافتم كه تمام آوانگاردهاي غربي نظري هم به تئاتر شرق داشته اند. نگاه غيررئاليستي و غير ناتوراليستي شرق برايم خيلي جذاب است. همان طور كه كارهايم را ديده ايد، اصلا علاقه اي به رئاليسم ندارم. من به تئاتري شدن آثارم بها مي دهم كه در آن تخيل بتواند رها من بشود سعي مي كنم به طور تحت اللفظي به وسايل صحنه نگاه نكنم، و اگر در صحنه به فرض نياز به شمشير باشد، از شمشير استفاده نمي كنم بلكه از چيز ديگري استفاده مي كنم تا از معناها و لايه هاي ديگري برخوردار شود. در كارهاي قبلي ام آميزش تئاتر شرق با خودمتن هاي شرقي (آثار بيضايي ) برايم داشته ام خيلي جذاب بود، اين كار را با دنياي شكسپير انجام بدهم چون اين اجازه را جواب مي داد و راه حل درستي هم برايش نداشتم. با گروهم شروع به مكاشفه كردم، اولين تمرين هايمان اصلا به اين معني نبود كه ما به نتيجه اي برسيم. يكسري تصاوير خام در ذهن ام بود. از همان دوره دانشجويي در كانادا كه آثار شكسپير را مي خواندم، يكسري پارچه در اجراي آثارش مي ديدم. چهره هاي زنان پيشگويي را كه در كارم به 9 نفر رسيده اند نمي ديدم و نمي دانستم به كجا مي رسند. نمي خواستم از خنجر و شمشير به شكل واقع گرايانه استفاده كنم. در نتيجه نگاهي به تعزيه و تئاتر شرق داشتم. سادگي تعزيه هميشه مرا جذب مي كرد. حتي در كارم فراتر از سادگي تعزيه رفته ام، براي آنكه هنوز در تعزيه خون و خنجر وجود دارد اما آنها را از كار گرفتم. زيبايي تعزيه برايم اين بود كه يك كاسه آب رود دجله مي شد. از تعزيه تقليدي نكرده ام بلكه از آن تاثير گرفته ام. تنها چيزي كه در اين نمايش بالاتر از همه حرف مي زند، تخيل نمايشي ام بوده است. تعزيه و ديگر تئاترهاي شرقي سكوي پرشي برايم بوده است. در مكبث نقش معين البكايا مدير صحنه را بازي مي كردم. وقتي در زمان اجرا از نظر نور با مشكلي مواجه مي شديم، با چراغ قوه ام آن لحظه را ترميم مي كردم. مثلا در ايران اين بداهه سازي گسترده تر شد، چون ما در تالار مولوي محدوديت هاي نوري داشتيم، حضور من باعث شد كه اين كاستي ها را برطرف اين كنم بداهه سازي باعث شد كه اين شخصيت در ايران زيباتر و عميق تر به نظر آيد. از عناصر ديگر تعزيه كه در اجراي مكبث استفاده كرديم، صحنه گرد بود. در تالار مولوي از تمام فضا نهايت استفاده را كردم، و خيلي از حركات بازيگران را در پشت تماشاگران قرار دادم. برخورد * تماشاگران غربي در كانادا با اين نوع نگاه شرقي به مكبث چطور؟ بود بي نهايت خوب بود، و بي نهايت اجرا موفق بود. آنها تعزيه را نمي شناختند، و حتي ما هم زياد بر آن تاكيد نكرديم، و به طور خلاصه گفتيم كه نگاهي به تئاتر شرق كرده ايم. و منتقدان گفتند كه نگاه شرق در اين اجرا جوابگو بوده است. براي آنها بسيار جذاب بود، براي آنكه در سال 5 تا 6 مورد مكبث كار مي شود و در دنياي غرب صدها اثر شكسپيري اجرا مي شود، تماشاچي من در مورد شكسپير ناآگاه نيست، مخصوصا در كانادا و غرب. جالب اينجاست كه تماشاچي من حداقل 5 مورد مكبث را ديده است. آنها مكبث را مي شناختند و مي آمدند تا ببينند كه اين بار چگونه مكبث اتفاق مي افتد. آنها در كل داستان به طور كامل فهميده بودند، براي آنكه تمام عناصر اضافي را از صحنه برداشته ام. تاج و تخت را برداشته، و به جاي آن از يك پارچه طلايي استفاده كرده ام. لباس هاي فاخر را حذف كرده و به جاي آن از پارچه هاي رنگي استفاده كرده ام. اين طوري است كه تماشاچي به جوهر كار مي رسد. تمام صحنه ها به طور غيررئاليستي و موجز اجرا مي شود. پارچه * و رنگ علاوه بر استفاده نشانه شناسانه، استفاده ابزاري هم دارد. در اين باره توضيح بدهيد. علاقه زيادي به ساختن سمبل ندارم براي آنكه سمبل سازي برايم مرگ آور اما است سعي كرده ام كه نشانه شناسي بكنم، در نتيجه انتخاب رنگ ها برايم استفاده كاربردي داشته و بعد مفاهيم خودش را پيدا كرده است. رنگ ها را به اين دليل انتخاب كردم كه شخصيت هايم را معرفي كنم، براي آنكه هيچ بازيگري لباس فاخر به تن نداشت كه مثلا دربان لباس مخصوص به خود و شاه لباس ديگري داشته باشد. همه يكدست لباس مشكي به تن داشتند، و تغيير شخصيت ها با اين پارچه هاي رنگي بود. طبيعتا ناخودآگاه يكسري مفاهيم فرهنگي در ما هست، قرمز نمي تواند رنگ مثبتي باشد مخصوصا در تعزيه كه براي اشقيا به كار مي رود، اين آگاهانه بوده كه رنگ قرمز را براي خانواده مكبث به كار گرفته ام. به بانكو به طور ناخودآگاه رنگ سبز داده ام كه بعدها متوجه شدم چقدر جذاب است. در تعزيه هم براي اوليا و پاكان رنگ سبز به كار رنگ مي رود آبي را دوست دارم، رنگي است كه در آن كمي غم وجود دارد. شايد در فرهنگ ديگر اين طور نباشد. به همين دليل به مكداف و خانواده اش رنگ آبي را تخصيص دادم. رنگ طلايي يك نشانه براي ثروت و پادشاهي است. من نخواسته ام كه به وسيله رنگ آگاهانه تاكيد بكنم كه مفاهيم چيست. مهم ترين دليل كاربردش اين بود كه بين شخصيت ها تمايز قايل بشوم، و تماشاچي را گيج نكنم. در شهري زندگي مي كنم كه در حدودهشت هزار دارد همه آنها در نمايش هاي شكسپير بازي كرده اند هنرپيشه حرفه اي وجود بازيگرهاي * مكبث را بر چه مبنايي انتخاب كرديد و طي چه مراحلي آنها را به اجراي فعلي ؟ رسانديد انتخاب هنرپيشه در كمپاني من خيلي مرحله مهمي براي است همين براي انتخاب هنرپيشه هايم وقت مي گذارم، در شهري زندگي مي كنم كه در حدود هشت هزار هنرپيشه حرفه اي وجود دارد. همه آنها در نمايش هاي شكسپير بازي كرده اند و در دانشگاه ها كلاس هاي شكسپير برمي دارند. اكثر آنها پس از فارغ التحصيل شدن از دانشگاه به طور جدي بازيگري را ادامه مي دهند، و در ورك شاپ هاي گوناگون در سراسر اروپا و آمريكا شركت مي كنند. شيوه كاري ام آميخته اي از كلام و فيزيك است. در نتيجه فيزيك بدني هنرپيشه برايم حائز اهميت اگر است فقط بيان هنرپيشه برايم مهم باشد، مي شود يك نمايش راديويي اجرا كرد. در مجموع صدا را از بدن جدا نمي كنم، و اين دو برايم يك واحد است. در خيلي از تئاترهاي اروپايي حتي اين اتفاق نمي افتد، بازيگر فكر مي كند كه صدا يك چيز ديگر است و به گلو و بدنش وابسته نيست. در نتيجه فيزيكال بودن و قدرت و انعطاف بدني بازيگر برايم مهم است. به همان اندازه واقع بين بودن و صادق بودن در گفتار برايم اهميت دارد. چيزي كه در تئاتر نمي توانم تحمل بكنم، چه خارجي و چه ايراني، وقتي تئاتر گفت وگو وارد كليشه و دستوري مي شود، در نتيجه بيان بازيگر مخصوصا براي متن شكسپير برايم خيلي مهم است. جالب اين است كه من امتحان هنرپيشگي مي گيرم. من يكسري هنرپيشه هاي خاص خودم _ پيتر و ماتيو هني و... _ دارم كه هر موقع آزاد باشند، با آنها كار مي كنم. من بيخوابي مي كشم تا گروهم را انتخاب كنم، و چون كمپاني ما موقعيت خوبي در كانادا دارد، ما آگهي مي دهيم و براي امتحان بازيگري غلغله مي شود. مثلا براي مكبث در 1995 پس از دادن آگهي كه براي انتخاب بازيگر 6 بود در حدود 450 نفر مراجعه كردند. در پروسه اي كه با اينها كار مي كنم بايد صادق باشند و بيان خوبي داشته باشند. چون متن شكسپير مشكل است، اولين مسئله اين است كه بتوانم آن را بفهمم. شكسپير زبان اول من نيست، خيلي وقت ها با او مشكل چون دارم براي خود انگليسي ها هم شكسپير به عنوان زبان دوم است. ولي جالب اينجاست كه وقتي از هنرپيشه ها مي خواهم كه با متن شكسپير براي امتحان بيايند، با گوش كردن مي فهمم كه كداميك بيشتر در درك و بيان زبان شكسپير موفق و صادق تر هستند. دقيقا مثل اينكه يك نفر به خوبي مولانا و حافظ را بخواند، تو لذت مي بري كه او چه مي خواند. اما وقتي يك نفر مولانا يا حافظ را دكلمه بكند، نمي فهمم چون دكلمه بد است. مخصوصا در تئاتر دكلمه خيلي بد وقتي است يك هنرپيشه برايم متني را دكلمه بكند، مي گويم ديگر تمام است. در نتيجه اين پروسه خيلي برايم مهم است كه چطوري حقيقت را از زبان بازيگر بفهمم. در همين نمايش مكبث شما شاهد بوديد كه اين هنرپيشه ها چقدر به لحاظ بياني توانا هستند. با آنكه خيلي ها زبان نمايش را نمي فهميدند، اما احساس مي كردند كه اين نمايش واقعي است و دروغ نيست. نور * ركن اساسي در تصويرسازي مكبث داشت، به خصوص در صحنه هايي كه جادوگران حضور داشتند، يا صحنه شكنجه شدن مكبث، يا صحنه هاي رويايي و... درباره اهميت فوق العاده نور در نمايش تان توضيح بدهيد. دقيقا، درست نور مي گوييد در كارم خيلي مهم است. همان طور كه دكور برايم مهم نيست. من هميشه با دكور مشكل داشته ام، و هميشه كارم را در فضاي خالي ارائه من كرده ام فكر مي كنم در اين فضاي خالي بتوانم جادو به وجود بياورم. حضور بدني و فيزيكي هنرپيشه، نور و صدا سه تا از عناصر مهم براي من در تئاتر است. براي يكي ديگر دكور عمده است، براي من نيست. علتش هم جهش هايي است كه صدا و نور مي توانند داشته باشند، بدون آنكه ما بخواهيم ريتم نمايش را بشكنيم. صدا و نور قدرت پرواز و ناپديد شدن دارند. نور روي صحنه است، در عرض يك ثانيه فيد مي شود. اگر ما صحنه واقعي داشته باشيم اين زمان طولاني تر مي شود. وقتي ما در صحنه وسايل داشته باشيم، براي رفتن به صحنه بعدي بايد اين وسايل را جابه جا كنيم. اين زمان بيشتري را در بر مي گيرد كه باعث از ريتم افتادن نمايش مي شود. همان طور كه ديديد، نور در كارم قصه مي گويد. صحنه تاريك مي شود، نور به يكي از راهروها مي تابد و خيلي راحت به تماشاچي مي گويد كه هيچ جاي ديگر را نگاه نكن، و فقط همين راهرو را نگاه كن.