Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811120-60047S1

Date of Document: 2003-02-09

خالق نفرت و سكوت نگاهي كوتاه به جهان داستاني ايزابل آلنده در رمان تصوير كهنه مهدي يزداني خرم باز هم آمريكاي لاتين، سرزميني با طعم تند مارادونا، كاسترو، ماركز و در آخر نوشتن. جهاني پر از رمز و رويا كه با تمام پيچيدگي خود به سادگي قابل لمس است. نويسندگان مطرح اين سرزمين از بورخس و كارپانتيه گرفته تا اينفانته و يوسا همگي به دنبال يك اصل مي گردند، گذشته اي كه طي روال تاريخي تكه تكه شده است. تاريخ براي متفكرين و قلم به دستان سرزمين جادويي آمريكاي لاتين به مانند مادري است كه سال ها است گم شده و تنها تكه پاره هاي تصاوير ضبط شده، وجود او را تاييد مي كند. اين بار با زني از سرزمين نرودا، شيلي، روبه رو هستيم; نويسنده اي كه با تمام عقده هاي دروني زن در آمريكاي لاتين، باز هم از زن بودن مي نويسد: ايزابل آلنده. او كه از خانواده سالوادر آلنده رئيس جمهور فقيد شيلي است، بارها و بارها در ميان تاريخ قدم زده است. انفجار كاخ رياست جمهوري را ديده و اكنون ساكت آرام و كمي وسواسي به تن مشغول است. او كه متولد 1942 ميلادي است امروزه در شصت سالگي خود هنوز هم از روياهاي حل نشده و مرموز زندگي مي نويسد و مي كوشد تا بتواند از ميان هجمه وحشتناك تاريخ خود را بيرون كشيده و مستقل باقي بماند. آلنده به نسل نويسندگان نيمه دوم قرن بيستم تعلق دارد. او كه در خانواده اي متشخص و اصيل بزرگ شده به مانند ماركز، رولفو و تا حدودي يوسا دغدغه بازآفريني سال هاي نفرت و سكوت سرزمينش را دارد. آلنده با سبكي كم و بيش شخصي و آشنا يك رمان نويس جهاني است. او كه علاوه بر وجهه ادبي، خطمشي سياسي خود را هم دارد، شايد بزرگ ترين پيرو تيپ ادبي ماركز با زبان و سبكي ديگر باشد. ساختار آثار او با وام گرفتن از جهان پيشنهادي ماركز، سبك و سياقي كلاسيك دارد. فرم در آثار او آشنا و تا حدودي تعريف شده ظهور است غول هاي ادبي مانند ماركز و فوئنتس، آلنده را در سايه قرار داده است. تنها رمان خانه ارواح او توانست وي را به عنوان نويسنده اي مستقل مطرح سازد، در حالي كه در برخي از آثارش همچنان از خانه ارواح تقليد مي كند. شباهت عجيب برخي شخصيت هاي آثار او به آدم هاي صد سال تنهايي بيانگر يك نوع گرته برداري ادبي است. آدم هاي او از جنس آدم هاي ماركز نيستند، اما به علت همسو شدن با برخي از اعمال ايشان متهم به تقليد مي شوند. تصوير كهنه آخرين اثر ايزابل آلنده است. اين رمان خواندني تصويري از دنياي ديگر آشناي تاريخ آمريكاي لاتين را به ما مي دهد. اين رمان طي چند ماه اخير، جايگاه مناسبي براي خود دست و پا كرده مترجم است اثر كوشيده تا وسواس زباني آلنده را حفظ كند و در اين راه تلاش زيادي كرده است. ناشر رمان نشر باغ نو است كه اثر را پاييز امسال منتشر كرده است. آلنده در ايران نام آشنا است. خانه ارواح را مترجمي مانند حشمت كامراني ترجمه كرده و رمان معروف ديگر او يعني پائولا هم توسط مريم بيات ترجمه و منتشر شده است. ايزابل آلنده، تاريخ نگاري صامت: داستان رمان مانند اكثر آثار آمريكاي لاتين به اختصار به طور درنمي آيد اجمال مي توان گفت كه رمان درباره دختري به نام ارورا است كه نزد مادربزرگ امپراتورگونه اش، تاريخ هرآنچه را كه بر خاندانش گذشته است را روايت مي كند. باعث شده تا فضاهاي رمان كه به شدت هوش آلنده به صد سال تنهايي شبيه هستند تشخص متفاوتي به خود بگيرند او كه در آمريكا متولد و تربيت شده پس از بازگشت به شيلي و در روزهاي آخر زندگي مادربزرگش، ريشه حوادث و وقايع را يافته و شروع به نوشتن اين قصه مي كند. براي بررسي اثر دو محور اصلي پيشنهاد مي كنم _ 1 ايزابل آلنده در رمان تصوير كهنه مي كوشد به شيوه اي دوگانه داستان خود را روايت كند. او ابتدا آدم هايش را از مه بيرون مي كشد، نماي باشكوه آغاز كتاب و تصوير تخت خواب باشكوه مادربزرگ كه از ايتاليا رسيده است، خواننده را در مقابل يك عظمت اسطوره اي و در عين حال مضحك قرار مي دهد. نگاه نمادين آلنده كه تا حدودي از زيرساخت هاي اسطوره اي سود مي برد، موجب مي شود تا خواننده آماده خوانش جهاني منطق گريز باشد. اين توقع بي پاسخ مي ماند و اسطوره ها در رمان آلنده كاركرد اصلي خود را از دست داده و تا حد وسايلي براي آرايش صحنه او تنزل مي كند. راوي او به دنبال گذشته داستاني خود و اجدادش است بنابراين داستان باشكوه خود را از دوره نبودن خود آغاز مي كند. اين رويه كلاسيك كه به دغدغه زمان نيز دچار است، به اثر، سيري كاملا تاريخي مي دهد. او آدم ها را گزارش مي كند و به هيچ عنوان به درونشان نزديك نمي شود. به طور كلي آدم هاي مقابل راوي در جريان روزمرگي از تعاريفي مانند خوب يا بد فراتر رفته اند و ل خت و ساكن در برابر مخاطب قرار مي گيرند. آلنده تبارشناسي اشرافيت شيلي را با تكنيكي ساكن و صامت به روايت كشيده است. محور ماجرا كه عكس هايي قديمي هستند در كنار شوق راوي به عكاسي از آدم ها تبديل به تكنيك اثر مي شوند. آلنده به نحو درخشاني، لحظات رمان خود را موميايي كرده و اجازه خروج از كادر را به آنها نمي دهد. او حتي در حين روايت، جنگ خونين بين شيلي و پرو، حركت ظاهري و اكشن ماجرا را حذف كرده و هياهو و لجام گسيختگي سنتي جنگ را آرام و گزارشي وصف مي كند. اين قسمت از رمان به شكلي طراحي شده است كه با وجود هزاران تصوير خشن و گرم مخاطب را در برابر انبوهي از تصاوير عكاسي قرار مي دهد، به طوري كه ما در هر قسمت نمايي بريده بريده مي بينيم كه بين او و تصاوير بعدي مكثي كوتاه وجود دارد، گويا يك عكاس حرفه اي به سرعت از واقعه تصوير ساخته است. اين تكنيك خود را بسط مي دهد و در برابر عناصر متافيزيكي مانند مرگ يا عشق به طرز داستاني ناتوان باقي مي ماند. در هر لحظه در رمان تصوير كهنه، وقتي كه ما به اين مفاهيم غيرمادي نزديك مي شويم مي بينيم كه روايت مكث كرده و فقط صورت مادي قضيه را نشان مي دهد. آلنده اجازه نزديك شدن به مفاهيم ذهني را نمي دهد و اين جهان بيني رمان او با است حفظ اين روال آلنده به سراغ آدم هايش مي رود. راوي در اين برزخ هولناك، براي اينكه گذشته خود را فراموش نكند، از تمام آدم ها تصوير مي سازد. تصاويري كه به علت تكرار فراوان بر ذهن خواننده باقي مي مانند. شخصيت پردازي اسير اين نوع روايت مي شود يعني تمام آدم هاي رمان يكسويه هستند و هر آنچه اعمالشان به خواننده تلقين مي كند و يا راوي آن را درك مي كند تا آخر رمان باقي مي ماند. گويا اين آدم ها روح ندارند و تصاويري ثابت و مرده هستند. اين تلقي در برخورد تصاوير با تاريخ و اسطوره پشت سرشان هرگاه مي شكند كه ارورا با قهرماني احساس نزديكي پيدا مي كند، او روح مي يابد، رابطه اي بين علت و معلول. اين روح اصلا صبغه روان شناختي ندارد، كاملا ناخودآگاه است و تنها باعث مي شود مخاطب حس كند كه دسته اي از اين همه آدم زنده هستند. با مرگ مادربزرگ بسياري از خاطرات از دست مي رود و ارورا با اندوخته تصويري (و نه مفهومي ) خود رمانش را مي نويسد. بنابراين هيچ رمز و اسطوره اي كاركرد اصلي و محوري پيدا نمي كند. اسطوره، همانطور كه گفتم، تنها در زيرساخت اثر وجود دارد. تكنيك ديگر اثر رويكرد آلنده به مولفه تاريخ است. او مي خواهد قصه اي زمان مند و حسب حال گونه بنويسد، از آنچه بر سر خودش و ملتش رفته تصوير بسازد. براي همين در خوانشي جديد آدم هايش را در دل تاريخ روايت مي كند. در قسمتي از رمان مادربزرگ به نوه اش كه زندگي در ميان اين همه راز را غيرقابل تحمل مي داند مي گويد: چرا؟ نه آدم هايي كه در جهنم بزرگ شده اند، هميشه خلاق ترند. در اين قسمت راوي كاملا منفعل است. او قدرت دست بردن در روال تاريخي وقايع، آدم ها و شخصيت ها را ندارد. او نمي تواند تاريخ را جعل كرده و يا آدم ها را از زاويه اي ديگر گزارش كند. بنابراين نكته اي مهم در رمان اتفاق مي افتد. راوي تاريخ را بازآفريني نمي كند، بلكه تنها آن را مرتب مي كند و گزارش مي دهد. او به هيچ مولفه اي نزديك نمي شود و از تبارشناسي وقايع دوري با مي جويد اين تعاريف، مختصر جهان روايي ايزابل آلنده در رمان تصوير كهنه به يك روايت تاريخي از آدم هايي عادي و شايد غيرعادي تبديل مي شود كه همگي لايه اي از خاك را روي تصاوير خود تحمل مي كنند. _ 2 رويكرد بعدي آلنده در اين رمان استفاده او از مفهوم نوستالژي هوش است نويسنده رمان باعث شده تا فضاهاي او كه به شدت به صد سال تنهايي شبيه هستند، تشخص متفاوتي به خود بگيرند. اگر نويسنده از تكنيك رئاليسم جادويي سود مي برد، اثر به طور هولناكي تقليدي بي ارزش مي گرديد. جايگزين آلنده براي جادوي واقعيت سرزمينش به كارگيري از احساس نوستالژيك به مولفه هاي درون متني و است از خانواده اي اشرافي و شهرنشين مي گويد كه شكوه و عظمت ايشان در بطن رمان جاري است. دغدغه يافتن ريشه ها و پيوندها در مراحل پاياني رمان خوانش نوستالژيك پيدا مي كند. اين حس نه تنها در مرگ آدم ها بلكه در حال ايشان نيز اتفاق مي افتد. آدم هاي آلنده به گذشته، جواني و داشته هاي خود سر مي زنند و از تاريخ متنفر مي شوند. تاريخ قديمي ترين تعريف گذر بر انسان است. اين تعريف باعث مي شود كه قهرمان هاي آلنده از عبور زمان غمگين شوند و از بودن خود احساس تاسف بكنند. رويكرد حسي راوي به برخي از آدم ها و لحظات به روايتي از گذشته ايشان مرتبط مي شود. در اين دايره زنجيره وار تنها انسان هايي كه مورد توجه نيستند مردگانند. اصولا مرگ در رمان تصوير كهنه به علت همان تكنيك ساختاري ذكر شده عمق و ارزش داستاني چنداني ندارد. فضاي رمان به گونه اي طراحي شده كه مخاطب بتواند فشار سنگين زمان را بر اين آدم ها احساس كند و تاريخ مصرف ايشان را ببيند. آلنده به دليل تاريخ نگري خاص خود از هيجان روايي كاسته و بر سكون حسي تاكيد مي كند، سير حوادث و وقايع آن چنان اثري بر هندسه شخصيت محور رمان ندارد; زيرا حادثه در اين رمان چيزي بيش از يك يا چند تصوير نيست. آدم هاي او تنها و تنها غمگين زمان مند بودن جهان خود هستند و اصلا از مرگ هراسي ندارند. اشرافيت موضوع رمان به بهانه مردن، زندگي را جدي گرفته اند و همين امر ايشان را از كاركردهاي غيرارادي نسبت به جهان دور كرده است. در پايان اثر و با بستن كتاب، تمام اين لحظات زنده مي شوند و مخاطب ناخودآگاه نسبت به متن مقابلش دچار نوستالژي مي شود. عنصر مهم ديگر دوري و پرهيز آلنده از اتصال افسانه و واقعيت جهان رمانش است. اصولا او برعكس بسياري از نويسندگان آمريكاي لاتين فضايي شهري را انتخاب كرده كه افسانه ها در آن كاركرد جدي ايشان ندارند در پي كشف افق هايي تازه هستند و براي انجام وظيفه خود حتي از عشق هم دست كشيده و آن را به زماني بعد موكول مي كنند. زن بودن در رمان آلنده مفهومي متفاوت و بيانگر ندارد، براي او آدم ها همگي در عين زنده بودن، خاطره هستند مانند آلبوم عكسي كه در دست مي گيريم و ورق مي زنيم. اين تصاوير كه شامل زنان و مردان مي شود، مي تواند منبعي براي يك روايت داستاني باشد. بنابراين رمان او با اينكه به جنبش هاي آزادي خواه زنان اشاره اي مي كند اما در دام بيانگري و عقده گشايي نمي افتد. او در پي اثبات هيچ ارزشي نيست. بلكه مي كوشد آدم هايي را بنويسد كه با آنها زيسته و دركشان كرده است. گزارشي منفعل و به دور از هر نوع برجستگي خاصي كه تا پايان اثر همراه آن است. او برعكس ميلان كوندرا نوستالژي را در تباه شدگي و از دست دادن تعريف نمي كند. نوستالژي براي ايزابل آلنده، آدم هايي هستند كه بر حضور زمان وقوف دارند و آن را حس مي كنند و بدون هيچ شكوه اي تنها و تنها غم و رنج زنده بودن را باور با دارند اين حساب اثر از مرثيه سرايي براي زمان از دست رفته تبديل به عكاسي از زمان خاك گرفته مي شود. نكته مهم بعدي در خوانش رمان تصوير كهنه، توجه بالاي نويسنده به روزمرگي و سير سنگين زندگي است. آدم ها و تمام مولفه هاي اثر وظيفه خود را در جهان انجام مي دهند. شكاف و برشي در واقعيت ايشان موجود نيست. خيانت، مرگ، كشته شدن و... را به راحتي مي پذيرند و آن را در ادامه سير تمام مفاهيم موجود در زندگي مي بينند. اين كنش و اين جهان بيني خاص، تصوير كهنه را به روايتي از خانواده اي در اوايل قرن بيست و اواخر قرن نوزدهم تبديل مي سازد. اين شايد هراس انگيزترين مولفه اثر باشد. اين كه بودن و نبودنت تفاوت زيادي نمي كند. ايزابل آلنده از كشوري مي نويسد كه به مانند اكثر كشورهاي آمريكاي لاتين صدها جنگ، ترور و كودتا و.. را پشت سر گذاشته است. به همين جهت براي اين نويسنده فاجعه و خرق هنجارهاي اخلاقي تفاوت چنداني با سيگار كشيدن در پياده رو ندارد! همه چيز آن قدر سست و گذرنده و بدون ثبات است كه حقيقت و واقعيت نمي توانند خود را به شكلي قابل قبول مطرح كنند. او ويران شدن شهر ليما توسط توپخانه شيلي را اين چنين خونسرد وگزنده گزارش مي كند: هنگامي كه توپخانه ارتش شيلي شهري كه روزگاري آرام و جايگاهي براي گذراندن تعطيلات بود را تبديل به مشتي خرابه و آهن هاي پيچ خورده كرده سورو بود در حياط بيمارستان در كنار صدها بدن قطع عضو شده و هزاران زخمي كه در چاله هاي آب از اذيت و آزار مگس ها به ستوه آمده و انتظار مرگ و يا معجزه اي براي زنده ماندن را مي كشيدند، دراز كشيده بود... اين تيپ تصاوير در دنياي رمان فراوان است، جايي كه هيچ واقعيتي بر ديگري برتري اين ندارد هول اصلي رمان تصوير كهنه است، هولي از عمق آمريكاي لاتين. در پايان: روزي در يك مصاحبه عبدالله كوثري به من گفت: وجدان نويسنده و روشنفكر آمريكاي لاتين از دست ديكتاتورها معذب است. ايزابل آلنده با درك اين عذاب و به كنار انداختن هيجان و خشم از جهاني بي شعار مي نويسد، جهاني كه در آن چيزي قابل اتكا نيست. غير از تصاويري كه ضبط مي كني و حفظشان مي كني. شايد خواننده آثار ماركز يا يوسا آن چنان با اين رمان كنار نيايد; زيرا جهان داستاني ايزابل آلنده جهاني است كه بر هيچ يك از لحظه هاي واقعيت هجوم نمي برد و آن را پاره نمي كند. در جهان بيني او واقعيتي خاص و قابل ارائه وجود ندارد. او حتي رنج را هم چيزي در حد بقيه مولفه هاي جهان مي انگارد. اين رمان زيبا با وجود چندين ضعف تكنيكي اثري قابل توجه است. آلنده متولد شيلي است و به اين منطقه مسافرت كرده و تاريخ آن را براي خود دروني مي كند. او از نسل نويسندگان معترض آمريكاي لاتيني است كه حالا آن چنان هم به جهان خود بد و بيراه نمي گويند!