Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811120-60039S2

Date of Document: 2003-02-09

اسمش را. بگذاريد زندگي آكي كوريسماكي و مرد بدون گذشته اميد بهار داشت خوابم مي برد، ديدم اگه اين خواب باشه و توي اين خواب خوابم ببره، تازه وقتي از اون خواب دومي بيدار بشم، توي اين اولي ام و تازه بايد از اين يكي هم بيدار بشم... اين جمله ها ربطي به هيچ كدام از ديالوگ هاي مرد بدون گذشته ندارند، ربطي به هيچ كدام از فيلم هاي آكي كوريسماكي هم ندارند، از دل سينماي فنلاند و طغيان سينماگران نامدارش هم درنيامده اند. جمله هاي بالا - احتمالا - تكه هايي هستند از حرف هايي كه راوي فيلم گاو خوني كار، بهروزافخمي به زبان مي آورد و به عنوان تبليغات فيلم چاپ شده است. با اين حساب مي شود سوال كرد كه چرا بايد اين جمله ها در آغاز متني بيايند كه قرار است تكليف خودش را با كوريسماكي و سينماي او و خصوصا مرد بدون گذشته روشن كند. واقعيت اين است كه از همان ابتداي مرد بدون گذشته ذهنم داشت اين جمله ها را حلاجي مي كرد و فيلم كوريسماكي لابه لاي جمله هاي فيلم گاوخوني شكل گرفت. اعتراف مي كنم كه سينماي اروپا را آن قدر كه بايد دنبال نكرده ام و از سينماي فنلاند هم فقط يكي دو فيلم كوريسماكي را ديده ام كه هيچ كدام هم باب دندانم نبوده اند. اما مرد بدون گذشته با اينكه جزو فيلم هاي محبوبام نيست و به نظرم زيادي روشنفكرانه است چيزهايي دارد كه مي شود به احترامش آن روشنفكري و آن احساس از بالا ديدن همه چيز و درواقع نظارت عاليه را ناديده گرفت و يك راست رفت سراغ فيلم و اينكه چه دارد. مرد بدون گذشته بي شك جزو آن فيلم هايي است كه با ديدن شان آدم قرار است چيزي ياد بگيرد، حالا تفاوتي نمي كند كه اين چيز درك دنياي اطراف و زندگي و اين جور چيزها باشد يا فهم تازه اي از انسان و همه آن چيزهايي كه به انسان مربوط راستش مي شود را بگويم، با ديدن فيلم هايي از اين دست آدم گمان مي كند كه زير فشار سنگين مفاهيمي است كه فكر درباره هر كدامشان زمان زيادي را مي طلبد. بعد از ديدن اين فيلم ها اول بايد آن مفاهيم را كنار بزنيم و بعد به خود فيلم برسيم. البته بماند كه بعضي هم چندان سر سازگاري با اين جور نگاه ها ندارند و حق هم با آنهاست و خود من هم در اين نوشته اصلا دوست ندارم به چيزهايي بپردازم كه خيلي كلي هستند و محدوده شان هر چيزي جز هنر و سينما و چيزهايي از اين دست واقعيت است اين است كه اين مفاهيم كلي به شدت گمراه كننده اند و فقط باعث گيج شدن مي شوند بدون اينكه كمكي بكنند و راهي نشان بدهند و ما را به نتيجه اي - اگر در كار باشد - برسانند. اين جور كه مي گويند كوريسماكي مولفه هايي را در سينمايش گذاشته كه خيلي راحت و به آساني قابل شناسايي هستند و مي شود به كمك آن مولفه ها سينماي او را شناخت. طبيعي است كه او دلبسته رئاليسم اجتماعي باشد، يك جور واقع گرايي كه گاهي حتي آزاردهنده مي شود اما براي خود او دست كم دلپذير است و سعي مي كند فيلم به فيلم اين رئاليسم اجتماعي را بيشتر بكاود و هر بار به چيزي يا چيزهايي برسد كه در كارهاي قبل مجالش فراهم نشده است. كوريسماكي در عين حال از طنز هم بهره مي گيرد، يك جور طنز - لابد - سياه كه زندگي آدم هاي حاشيه اي را زير ذره بين مي برد و روابط اجتماعي را مورد بررسي قرار مي دهد. اين آدم هاي حاشيه اي، آدم هاي فراموش شده اي هستند كه بود و نبودشان در وهله اول چندان تفاوتي نمي كند، اما در وهله بعد است كه مي بينيم آدم هايي از اين دست جامعه را تشكيل داده اند و نمي شود به آساني از كنارشان گذشت. جدا از اين، آدم هاي حاشيه اي كه آكي كوريسماكي مي پسندد، آدم هاي فراموش شده اي هستند كه براي ماندن و بودن بايد تلاش كنند و درواقع خودشان را به ثبت برسانند. درگيري هاي اين آدم هاي حاشيه اي هم يكي ديگر از آن چيزهايي است كه كوريسماكي دارد در سينمايش (و دست كم دو سه فيلمي كه من از او ديده ام ) از آن سود مي جويد. مسئله اينجاست كه او سعي نمي كند مسائل طبقاتي را طرح كند و به جايش سعي مي كند ريز و درشت زندگي آدم هاي فراموش شده را رو كند و با كند و كاو در روابط آنها نشان دهد كه اين جور آدم ها چه كار مي كنند و كارهايشان از كجا ريشه مي گيرد و نهايتا به چه چيزهايي منجر مي شود. اين جور روابط آدم ها را مي شود در مرد بدون گذشته هم ديد كه قهرمان فيلم (اگر كه چنين نامي برازنده او باشد و اصلا بتوان قهرماني را حالا به هر دليل در فيلم تصور كرد ) سعي مي كند آدم ها را كنار هم جمع كند و همه چيز را تا جايي كه مي شود عوض كند. اين تغيير و اين دگرگوني را مي توان حتي در موسيقي هايي ديد و البته شنيد كه خوانده مي شوند. چه آن ترانه هايي كه از دوست داشتن حرف مي زنند و كارشان دعوت به دوست داشتن است و نزديك شدن قلبها به هم و حرف هاي تكراري ديگر و چه آن يكي دو ترانه راك نسبتا درخشان كه حال و هواي فيلم را يك دفعه و رسما تغيير مي دهد و مسير ديگري را پيش پاي ما مي گذارد تا از آن طريق گوشه هايي ديگر از زندگي اين جور آدم ها را كشف كنيم. البته اين را هم گفته باشم كه كوريسماكي خودش گفته كه بر اساس ايده ها فيلم نمي سازد و فيلم هايش بر اساس داستان ها هستند، البته او قبول دارد كه براي رابطه بين آدم ها ارزش ديگري و در واقع ارزش به خصوصي قايل است، چون همه داستان ها در نهايت درباره يك آدم هستند و همين است كه مي تواند كلي مايه اميدواري باشد. در عين حال يك چيز ديگر هم هست كه بايد حتما به آن توجه كرد وگرنه بدون آن نمي شود از مرد بدون گذشته لذت برد و وقتي آدم از ديدن يك فيلم لذت نبرد، هيچ چيز آن فيلم را كشف نمي كند و اين واقعا وحشتناك است. فنلاند، اين جور كه مي گويند جاي سردي است و همين سرما يك جور سكون را به اين كشور و آدم هايش بخشيده و كم حرفي و سردي آدم هايش از اينجا مي آيد. اين جوري است كه آدم ها در فيلم هاي كوريسماكي به جاي حرف زدن، همديگر را نگاه مي كنند و كارشان فقط در صورت نياز به حرف زدن مي كشد. جايي در همان اوايل فيلم وقتي آدم اصلي فيلم در بيمارستان است و به نظر مي رسد كه مرده، ازجا بلند مي شود و دماغ شكسته و كج شده اش را از زير باندهايي كه دور صورت اش پوشيده شده اند و او را به قول منتقد ورايتي شبيه موميايي ها كرده اند صاف مي كند و راه مي افتد. اين صحنه غريب و البته تكان دهنده كه فقط بايد تماشايش كنيد تا بفهميد چه قدر عالي از آب درآمده، تازه شروع ماجراست و بعد از اين است كه او بايد بگردد تا بفهمد كيست و چون هيچ چيزي را به ياد نمي آورد نمي داند اسمش چيست، حتي وقتي دل مي بندد هم دچار مشكل است. يك چيز عجيبتر هم هست كه بايد حتما به آن اشاره او كنم حتي زماني كه مي فهمد كيست و زن سابقش را مي بيند و معلوم مي شود از هم طلاق گرفته اند هم دچار همان سكوني است كه از اول تا آخر مي بينيم، حتي دل بستن او به ايرما هم با يك جور سكون و سردي همراه است و انگار نمي شود بدون اين سردي زندگي كرد. اما مهمتر از هر چيزي اين است كه بدانيم مرد بدون گذشته فيلم ساده اي است درباره آدمي كه فراموشي دارد و نمي داند نامش چه بوده و خانه اش كجا بوده و كسب و كاري داشته يا براي نه همين هم بيرون كشيدن همه آن مفاهيم اجتماعي عميق يا مفاهيم سطحي در باب تنهايي انسان معاصر كه عملا و رسما يك مفهوم فلسفي ناميده مي شود، نه تنها دردي را دوا نمي كند كه ما را به بيراهه هم مي برد. مرد بدون گذشته اگر اثر اعجابانگيزي است (كه هست ) به خاطر صداقت كارگردان و اين جور حرف هاي تكراري نيست، به خاطر اين است كه يك داستان را در موقعيت خودش درست و حسابي تعريف مي كند و چپ و راست نمي رود. فيلم را اگر فرصتي شد حتما ببينيد، چيزهايي دارد كه به درد هر كسي مي خورد و خلاصه از ديدنش دست خالي برنمي گرديد...