Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811120-60038S7

Date of Document: 2003-02-09

برش هاي كوتاه قياس با نمونه متعالي محمد رضايي راد تماشاي فيلم چيني علفزار آسماني، بهانه اي است براي تاملي در آسيبشناسي سينماي فرهنگي ما. اين تامل البته جاي بحث و كنكاشي بيش از اين دارد و محتاج آسيبشناسي اي همه جانبه است، اين اندك را فعلا مي توان در حكم مفتاح اين كنكاش دانست. براي اين منظور خواهم كوشيد فيلم علفزار آسماني را با نمونه اي مشابه و نمونه اي متعالي از همين سنخ آثار قياس كنم. اين گونه آثار بر اين پندارند كه پرداختن به زير و بم قصه و فراز و فرودهاي دراماتيك، مولف را از شاعرانگي ناب باز مي دارد. علفزار آسماني همان امتيازها و همان نقص هاي اين گونه آثار را دارد. يا به عبارت بهتر از همان امتيازهايي سود مي برد كه رفته رفته به نقص آن بدل مي شود. قصه فيلم در استپ هاي مغولستان چين مي گذرد. كودكي به اجبار مدتي را نزد خانواده اي دامدار مي گذراند و پس از سختي هاي بسيار، با طبيعت وحشي آدم ها و استپ انس مي گيرد، اما پس از اين دوران جدايي فرا مي رسد و كودك بايد به اجبار علفزار را ترك گويد. در پس اين قصه دستمالي شده، چيزي بيش از اين نمي گذرد. قهرمان اصلي فيلم نيز گويي نه كودك، بلكه خود استپ است، اگر چه قهرماني پنهان. اما بود و نبود استپ در اين قصه فرقي ندارد. فيلم اگر چه بدون طبيعت شان وجود خود را از دست مي دهد و كارگردان نمي تواند چنين قصه اي را در شهري شلوغ بپرورد، اما طبيعت در اين جا به عنصري دراماتيك بدل نمي شود و تنها عنصري تزئيني است كه البته همه فيلم به آن پرداخته است. از همين رو فيلم سرشار از كارت پستال هاي چشم نواز است. در اين جا اصل قصه نيست، طبيعت و شاعرانگي نهفته در آن است. در اين گونه آثار پس زمينه در خدمت زمينه نيست، به عكس، زمينه بهانه اي براي پرداختن به پس زمينه است. اين رويكرد، رويكردي عمومي در آثار اين سنخ است. به عنوان مقايسه با نمونه اي مشابه، به فيلم قطعه زمستاني فرهاد مهرانفر توجه كنيد. در اين فيلم نيز همان ساختار آشنا به تمامي، بي كمترين تفاوتي در ساختار، به كار گرفته مي شود. معلمي به مكاني دورافتاده در دل طبيعت فرستاده مي شود. او ابتدا از اين فضا ناراضي است، اما پس از سختي هاي بسيار با آدم ها و طبيعت خشن كنار مي آيد و درست پس از اين همساني است كه زمان جدايي فرا مي رسد. در قطعه زمستاني نيز قصه در نهايت سادگي تعريف مي شود و قهرمان اصلي همچنان طبيعت، و يا به عبارت درست تر زني است كه نماينده طبيعت و همسان با اوست. همه آن چه درباره علفزار آسماني گفته ايم، درباره اين فيلم نيز مي توان گفت. حالا اين دو نمونه را با اثري مانند باد، ساخته ويكتور شوستروم مقايسه كنيد. باد از آثار كلاسيك سينماي صامت است و به لحاظ نوع شناسي، آن را بايد پدربزرگ آثاري همچون دو فيلم ياد شده دانست. در آن جا نيز طبيعت خشن و بادهاي توفنده نقشي اصلي در قصه دارند. باد اما ضمن آنكه تا به انتها ساحت پس زمينه بودن خود را حفظ مي كند، اما با درام مي آميزد واز اجزاي جداناپذير آن مي شود. قصه اصلي فيلم، كه دقيقا داراي ساختار روايتي دو فيلم قبلي است، برخلاف آن بهانه اي براي طرح طبيعت نيست. قصه شان و حيثيت خود را حفظ مي كند و با پيچيدگي، درون بستر اين طبيعت خشن، در نهايت توازن پيش مي رود. شوستروم هيچ گاه قصه را فداي پس زمينه نمي كند. به عبارتي باد در اين جا اگر چه نقشي اصلي بر عهده دارد، اما شان ذاتي ندارد. اگر آن را از فيلم جدا كنيم، فيلم فرو نمي ريزد و قصه شان وجود را از دست نمي دهد. طبيعت و قصه به گونه اي شگفت در هم تنيده شده و در عين حال موازي با هم پيش مي روند. به طرح داستاني باد توجه كنيم تا تفاوت آن را با علفزار آسماني و قطعه زمستاني دريابيم: ليليان گيش به تگزاس مهاجرت مي كند و در ابتدا از طبيعت وحشي آنجا هراسان است. او به اجبار با مردي ازدواج مي كند كه درست مانند طبيعت، طبعي خشن و وحشي دارد. زن از مرد نيز، مانند طبيعت گريزان است. در اين ميان شوستروم اين قصه تك خطي را با قصه اي ديگري درمي آميزد. مردي دل در گرو زن بسته و قصد تصاحب او را دارد. در يك كشمكش، زن او را مي كشد و درست همين عمل خشونت آميز او را به خشونت همسر و طبيعت نزديك از مي كند همين لحظه است كه او مي تواند با همسر خشن خود ارتباط برقرار كند و ارتباط او با همسر خشن، به ارتباط او با طبيعت وحشي منجر بنابراين مي شود همساني با طبيعت همچون نمونه هاي پسين، منقطع و بي ارتباط با طرح داستاني نيست، بل در دل داستان پرورانده شده و از درون آن سر زن برمي آورد براي ارتباط با طبيعت بايد بهايي بپردازد و اين بها همان خشونتي است كه در مورد مرد متجاوز به كار مي برد. اما در آثار ديگر همساني آدم اصلي با طبيعت بدون بها است و بنابراين ناموجه است. پرداختن بها از سوي شخصيت اصلي، پس زمينه را وارد اجزاي درام مي كند و به آن حيثيت داستاني مي بخشد. طبيعت در باد اگر چه نقش اصلي دارد، اما در خدمت طرح داستاني است، نه جداي از آن، و به اعتقاد من همين نكته را بايد راز ماندگاري اين اثر دانست. آنچه اثري را ماندگار مي كند، قابليت تعريف آن است. آنچه قابل تعريف است همين فراز و فرود دراماتيك است، نه نگاه ناب شاعرانه. البته گفتن ندارد كه علفزار آسماني، قطعه زمستاني و آثار مشابه، آثاري شريف و انساني اند; در برابر خيل آثار بي ارزش و مبتذل، بر تفكر پاي مي فشارند و انديشمندانه، بر گنجينه آثار هنري مي افزايند. اما اين سينما براي فرارفتن، محتاج نگاهي آسيبشناسانه و نقدي جدي است، ورنه در خويش پژمرده مي شود و از فرا رفتن باز مي ماند. اين اتفاقي است كه به زعم نگارنده به تدريج قابل مشاهده اين است آثار نخست محتاج تعريف از خويش اند، بايد با سخت گيري بسيار مشخص سازند كه آيا مستندند، يا از داستاني درام مي گريزند، اما در عين حال ضد قصه نيستند. قصه دارند، اما قصه يك خطي و كم رمق، به همين دليل شايسته ژانر مستند نيز بسياري نيستند از اين آثار خود را مستند داستاني مي خوانند، اما مستند داستاني ژانري ناخلفي است (اگر بتوان آن را ژانر خواند ) نه اين است و نه آن. نه جنبه هاي اسنادي آن غني است و نه قصه آن قوي است. نه مي توانند از امتيازات سينماي قصه گو چشم بپوشند و نه از غناي سينماي مستند; مي خواهند از امكانات هر دو سود ببرند، اما از هر دو باز ويژگي هاي مي مانند اين سينما را برخي امتياز و برخي نقص مي دانند. به زعم ما اما، امتيازي است كه رفته رفته به آسيب بدل مي شود.