Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811120-60038S6

Date of Document: 2003-02-09

چشمان باز بسته مزه ريحان امير قادري يك فيلم باحال زيباي خوشمزه. داستان چند تا آدم با صورت هاي دوست داشتني كه مي خواهند با هم ارتباط برقرار كنند. بعضي ها مي توانند، بعضي ها هم نه. چندتاشان لزوم چنين رابطه اي را درك مي كنند، چند تايي هم نه. اما مهم ترين مسئله اين است كه مي توانند با ما به عنوان تماشاگرهاي داخل سالن، كلي رفيق شوند. فيلم قرار است يك ملودرام احساساتي باشد. خواهر بزرگ يك زن آشپز تنها، مي ميرد و او بايد با اين غم و همچنين رنج بزرگ كردن خواهرزاده اش كنار بيايد. طبق معمول، مشكلات كاري و اجتماعي ديگري هم هستند كه بايد با آنها دست و پنجه نرم كند. اما بزرگ ترين مشكلش اين است كه نمي تواند كسي را گير بياورد و با او حرف بزند و درددل كند. يك يخچال بزرگ در آشپزخانه ها و رستوران هاشان دارند كه زن هر وقت دلش مي گيرد مي رود آن جا مي ايستد و بغ اما مي كند نكته اصلي اينجاست كه نويسنده و كارگردان فيلم، ساندرانتلبك، حواسش بوده كه مشكلات ساخت يك قصه احساساتي چيست. اين است كه تا جايي كه توانسته سعي كرده لحن تازه اي براي صحنه هاي رمانتيك فيلم پيدا كند و قبول داريد كه براي رسيدن به اين تازگي و تعادل، معمولا هيچ چيز بهتر از به كار بردن طنز نيست. به اين ترتيب، هاله اي از يك طنز ملايم، تمام فيلم را مي پوشاند، مثلا وقتي كه زن در انتهاي فيلم از احتمال برگشتن يا برنگشتن دختربچه مي گويد و مرد جواب سربالا مي دهد يا وقتي وسط يك دعواي حسابي، زن خيلي عصباني شده، پيش بندش آتش مي گيرد. يا آن صحنه اي كه زن كنار آن دختر، روي تخت خوابيده و بعد محكم مي افتد زمين. اما جذابترين جلوه اين قضيه مخلوط شدن طنز و شادي و غم را در تركيب چهره بازيگرهاي اصلي مي توانيد پيدا كنيد. در چنين فيلمي كه درباره حرف زدن آدم ها با همديگر است چيزي كه خيلي اهميت دارد، انتخاب بازيگرهاست و در بيش تر مارتا چهره هاي، معركه اي را خواهيد ديد. صورت ماريا گدك در نقش مارتا، طنز و غرور و معصوميت و جاافتادگي و خشم و لجاجت و غم و طنز را يك جا دارد (آن تعادلي كه فيلمساز توانسته در لحن قصه از كار دربياورد، قبل از هر چيز در صورت گدك اتفاق مي افتد. ) سرجيو كاستليو هم به نقش ماريو، يعني آشپز سرخوش شاد هوس بازي كه قرار است اميد و نشاط را به زندگي مارتا برگرداند، آنقدر خوب است كه موفق مي شود اين سرخوشي را نه فقط به مارتا كه به زندگي ما آدم هاي تماشاگر فيلم هم منتقل كند. حالا مي شود به چند صحنه ديگر فيلم هم اشاره كرد. صحنه هايي كه كارگردان حداكثر سعي اش را به خرج داده كه باورپذير و گرم و سرزنده و سرگرم كننده جلوه كنند. از جمله اولين برخورد مارتا و ماريو، يا آن صحنه اي كه ماريو كاري مي كند كه لينا غذا بخورد (تعجب؟ كرديد اما بعدا براي تان خواهم گفت كه غذا خوردن در اين فيلم چقدر كار مهمي است. ) يا جايي كه مرد، مارتا را مجبور مي كند كه به او بگويد بماند، و به خصوص آنجايي كه زور مي زند لبخند مارتا را از صورتش بيرون بكشد. مشكل اصلي فيلم البته به نظر مي رسد فيلمنامه اش باشد. ماجرا كمي دير شروع مي شود. ارتباطزن با همسايه پاييني اش (حداقل در اين نسخه اي كه ديديم ) به سرانجام راضي كننده اي نمي رسد، بعد از قضيه آشتي و دور هم جمع شدن وسط فيلم هم به نظر مي رسد كه داستانش يك كم افت با مي كند اين حال بيش تر مارتا موسيقي دلپذيري دارد كه اغلب، خيلي بجا بر تصاوير فيلم تاكيد مي كند و مايكل برتل فيلمبردار هم، توانسته همه چيز را خيلي زيبا از كار دربياورد. به خصوص كه از يكي از موتيف هاي بصري و مضموني فيلم يعني غذا، حداكثر استفاده را كرده است و تصاوير قشنگي از ظرف هاي گوناگون غذا گرفته و از همه اين ها مهم تر، زواياي دوربين برتل و نورپردازي هايش، چهره معركه بازيگر اصلي فيلم را در صحنه هاي مختلف، هدر نداده است. و بالاخره حالا مي توانيم برويم سر وقت ايده درجه يك فيلم كه همان استفاده از عنصر غذا باشد. در اينجا غذا و غذا خوردن و غذا پختن، همه چيز است. آدم ها با غذا زندگي مي كنند، با غذا مهر مي ورزند. با غذا خشمشان را ابراز مي كنند و با غذا، نيازشان را براي ارتباط با همديگر بيرون مي ريزند. گره هاي داستاني اصلي بيش تر مارتا و اوج هاي احساسي اش به ابتكار كارگردان، به شدت به عنصر غذا ارتباط دارند. نتلبك با اين تمهيد، ضمن اينكه تازگي خاصي به داستان تكراري فيلم مي بخشد، يك بار ديگر اين نكته را به يادمان مي آورد كه براي رسيدن به متعالي ترين چيزها، مي شود از پيش پا افتاده ترين چيزها شروع كرد. مثل جايي كه مارتا و ماريو وقتي خيلي اتفاقي به هم نزديك مي شوند كه زن چشم بسته، مزه ريحان را در غذاي ماريو تشخيص مي دهد و از آن مهم تر مي تواند اسم اين گياه را به شيوه ايتاليايي تلفظ كند.