Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811120-60036S2

Date of Document: 2003-02-09

سخن نخست كوله باري از برف آينه احمد غلامي در گرماگرم جشنواره فجر كه همه اهل سينما حداقل نگاهي به صفحات هنري روزنامه ها مي اندازند، مرا به اين فكر انداخت از فرصت استفاده كنم و نگاهي به فيلم هاي جشنواره مستند كيش بكنم، كه از سوم تا هفتم اسفند در آنجا برگزار مي شود. اميدوارم بتوانم تمام فيلم هاي جشنواره مستند كيش را نگاه كنم و بهترين آنها را از نگاه خودم انتخاب كنم. از ميان 5 فيلم جبار خالق محمدعلي قاسمي 12 دقيقه / چيزي شبيه من مونا زاهد 30 دقيقه / آب را گل نكينم بيژن زمان پيرا 15 دقيقه / نام او شفاست محمودرضا ثاني 30 دقيقه / سه فيلم را برگزيده ام كه به آنها مي پردازم. جبار خالق / علي محمد قاسمي جبار خالق با دعاي حضرت امير در مسجد كوفه آغاز مي شود. بعد چهره مردي در تصوير نقش مي بندد با چشم هايي حاكي از رضايت و تسليم. يك دشت بي نهايت، يك اردوگاه، يك كپه آتش و يك مرد بلوچ. تسليم در برابر همه آنچه مي توان بدبختي هاي افغان ناميد. او همه فجايع و بدبختي هاي افغان را خواست خدا مي داند و به آن رضايت دارد. خدا مي خواهد او گرسنه و فقير باشد. خدا مي خواهد شوهر خانواده اي بميرد و بچه هايش يتيم و سرگردان در بيابان ها باشند و در شب و سرما بلرزند. خدا مي خواهد كه افغان 22 سال بجنگد و.. نكته مهم اين بود كه معلوم نبود او واقعا تسليم است يا از آينده اي نامعلوم مي ترسد. فيلم با پاياني زيبا، نماي دور از يك چادر كه فانوسي در آن روشن است و سايه آدم هايي لرزان در شب كه به راديوي بيگانه گوش مي دهند به پايان مي رسد. آب را گل /نكنيم بيژن زمان پيرا آب را گل نكنيم تلاش كوچ نشينان اورامانات است، براي يافتن آب در تابستان. آنان خانه هاي زمستاني خود را رها مي كنند و راه مي افتند به طرف بلندي كوه ها براي يافتن علوفه و آب. كوچ نشينان وقتي مستقر مي شوند، گروهي از آنان براي يافتن برف به دل كوه مي زنند. در اندرون آنجا و در خنكاي آن يخچال هايي پر از برف و يخ است، برف و يخ را به دشواري قطعه قطعه مي كنند و به پايين كوچ نشينان مي آورند با كوله باري از برف به پايين سرازير مي شوند اين كوله بارهاي برف زندگي آنان را معنا مي دهد. فيلم فضاي لطيف و شاعرانه اي جنگ دارد با طبيعت براي ادامه زيبايي زندگي. دست هايم را در باغچه مي كارم محسن / نظري خاكشور فيلم روايت زندگي زني روستايي است كه سه بار شوهر كرده است و از هيچ كدام خيري نديده به جز هشت فرزند كه اينك بايد شكم پنج نفر آنان را سير كند. از اين پنج نفر چهارتا پسر شيطان اند و يك دختر كه چندان كمكي نمي تواند به مادرش بكند. زن در اين زندگي مشقت بار دايم در كار است. فصل گندم، گندم درو مي كند، فصل جو، جو و فصل عدس، همه عدس فصل ها براي او معناي كار و كارند. اگرچه او محور زندگي و فيلم است، اما اصل آن اصل نيست فيلم و زندگي در جايي ديگر جريان دارد. در بازي ها و شيطنت هاي جذاب بچه ها. مثل وقتي كه از خواب بيدار مي شوند يا با يكديگر كشتي مي گيرند يا وقتي گاو را به چرا مي برند و از پس گاو برنمي آيند يا زماني كه مختار از تير سقف آويزان شده و وارونه درس مي خواند و مادر با تركه به جانش مي افتد. همه و همه اين صحنه ها كه در حاشيه كار و تلاش مادر اتفاق مي افتد، طنزي ويژه به كار مي بخشد. مادر محور فيلم و محور زندگي است. اگر زندگي طپش دارد از ضربان قلب اوست حتي بوقلمون ها، مرغ ها و خروس ها از حاصل دسترنج او بي بهره نيستند. دختر خانواده، چون شقايق، اين زندگي خشن را، تلطيف مي كند. با نگاهش، با رفتار آرامش مثل وقتي كه نوك پرنده كوچكي را در آشيانه اش نوازش در مي كند اين فيلم گندمزارهاي زيبا، طبيعت سبز چشم نوازند و صداي پرنده ها موسيقي آن است، و سكوت. سكوتي كه تو را دعوت مي كند به خوابي آرام در دل طبيعت، در زير سرپناه دست موجودي به نام مادر. حتي اگر جوان و زيبا نباشد و از شوهر خيري نديده باشد. فيلم دست هايم را در باغچه مي كارم كارگرداني و فيلمبرداري قابل قبولي دارد. اين سه فيلم در يك نكته بسيار اساسي مشترك اند: فهم زبان سينما. حتي فيلم جبار خالق نيز كه متكي بر مونولوگ است، اين مونولوگ كاملا در خدمت فيلم اند: فيلم نام او شفاست ساخته محمودرضا ثاني نيز تصاوير تكان دهنده و درخشاني تصاويري دارد حس برانگيز از شفايابي بيماراني كه از همه جا قطع اميد كرده اند با اسم رمز: يا زهرا كه بي ترديد در دل هر مسلمان لرزه مي اندازد و ناخودآگاه اشك را برگونه ها جاري مي سازد...