Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811119-60032S5

Date of Document: 2003-02-08

زندگي در آغوش مرگ حامد صفايي تبار گاهي اوقات براي زنده ماندن بايد مرد به كارگرداني نصرالله قادري كاري است در نهايت ايجاز و كوتاهي كه تاثير بسياري را بر روي مخاطب مي گذارد. جريان سيال ذهن به عنوان يك تكنيك شناخته شده در قصه نويسي و بعضا شعر و سينماي ايران تا به حال كمتر توانسته در عرصه تئاتر حضور پيدا كند. از اين جهت اين كار با بهره گيري مناسب از اين تكنيك در متن و همچنين تمهيدات اجرايي توانسته شكل مناسبي را براي ايجاد فرم و مفهوم در اثر پيدا كند. متن در فضايي آزاد و رها از زمان حركت مي كند در اين اثر با يك قصه خطي مواجه نيستيم و تنها چيزي كه در اين ميان فهميده مي شود اين است كه يك قتل اتفاق افتاده و حالا مردي با خاطره هايش با افكارش و با كابوس ها و روياهايش در يك گورستان زندگي مي كند. در طول متن نمي فهميم كه او از كجا؟ آمده چه كار؟ كرده چه كسي؟ بوده و حتي چرا به گورستان پناه ؟ آورده هيچ چيزي از او نمي دانيم و متن هم درصدد بر نمي آيد كه اطلاعاتي از اين دست به ما بدهد بلكه تنها ارتباط او با كساني ديده مي شود كه به نوعي در آن جا حضور دارند. اتفاقاتي كه مي افتد نيز هيچ كدام مبدا و مرجع زماني ندارند بلكه در يك فضاي دوار و معلق حركت مي كنند و هر كدام در جايي دوباره تكرار مي شوند. نكته ديگر اين كه حضور روياها و كابوس ها در باورپذير كردن اين فضاي معلق و در نزديك كردن آن به مفاهيم كمك بسياري مي كند. همچنين تمهيدات اجرايي كار نيز اتفاقاتي است كه كمتر بر صحنه تئاتر ديده مي شود و اين تمهيدات در ساختن فضاي سيال ذهن اثر نقش عمده اي دارد چيزهايي همچون، تكرار يك جمله، پاره هاي مجزا از يك ديالوگ دو نفره كه به شكل مونولوگ در مي آيد، فضاي وهم آلود ميان رويا و كابوس و.. هر كدام در ايجاد فضاي مورد نظر كارگردان تاثير بسياري دارد. قصه با بخشي از ديالوگ پاياني نمايش شروع مي شود و درباره كسي كه نمي دانيم مرده است يا زنده و بعد حضور او بر روي صحنه و چيزهايي كه ظاهرا داراي يك سير طبيعي نيستند و لحظاتي از مرگ و نيستي و حتي خود مرگ به عنوان يك معنا و محور اصلي داستان همه چيز را به سمت يك شكل دوار و يك فضاي دايره اي سوق مي دهد. مرگ به عنوان مركزي كه همه چيز حتي قصه حول آن حركت مي كند در اين داستان مطرح است. قصه كسي كه به قتل رسيده و نمي دانيم چرا و به دست چه كسي كشته شده و كسي كه مرده و از مرگ او هم اطلاع دقيقي نداريم و نهايتا فضاي قبرستان كه تمامي مرده ها و يادها و خاطره شان در آن در جريان است و به طوري سيال حركت مي كند همه و همه بر محور مرگ حركت مي كنند. از اين نظر سوژه ها در تقابل مستقيم با تكنيك به كار گرفته شده قرار مرگ دارد و نيستي، گناه و احساس عذاب وجدان، تنهايي و بدبختي چيزهايي هستند كه هميشه انسان را در خود احاطه مي كنند و هيچ كدام در شكلي مستقيم به پايان يا نتيجه نمي رسد. بلكه به صورت افكار پريشان و غيرمتمركز هر لحظه ذهن فرد را به خود مشغول مي كند و هر لحظه به او هجوم مي آورد. نتيجه اين كه شكل مستقيم بيان روايت نمي تواند براي نشان دادن تمامي اين نكبت و بدبختي و اين پريشاني روح مناسب باشد بلكه بايد يك فضاي به هم ريخته و غيرخطي آن را به تصوير بكشد. فضايي كه همه چيز را به دور خود بچرخاند و در خود فرو برد ديالوگ ها را بشكند و در جايي غير از فضاي اصلي خود بيان كند. چيزي كه در اين بين باعث مي شود كار جذاب و تاثيرگذار باشد كوتاهي و ايجاز آن است كه در ابتداي كار بيان شد اين كه فقط تصاويري گنگ ديده شود و سوال هايي كه در طول متن پيش مي آيد هيچ كدام پاسخ داده نشود تمام حواس را از قصه به موقعيت پيش آمده هدايت مي كند و در نهايت با اين كه تمامي قصه