Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811118-60007S1

Date of Document: 2003-02-07

اين قصه هم تمام شد گفت وگو با جاناتان فرانزن، نويسنده آمريكايي من صبح يك روز تابستاني در اتاق پذيرايي آپارتمان جاناتان فرانزن با او مصاحبه كردم. سال ها است كه همديگر را مي شناسيم و در گفت وگو و شايد شناخت ديگري بهتر و بهتر شده ايم. هر دوي ما فكر مي كرديم كه مي توانيم آزادانه و به راحتي درباره بعضي مسائل كه مطرح كردنشان در مقابل عموم چندان آسان نيست، صحبت كنيم. حتي بعضي مسائلي كه براي كار جاناتان حياتي هستند. من بسيار مشتاق بودم كه صحبت هاي او را درباره تغييرات مختلفي كه در زندگي و نوشته هايش - كه پر از تجربيات زنده هستند - روي داده است، بشنوم. هميشه با خواندن آثار جاناتان از لذتي كه مي بردم شگفت زده مي شدم و او را تحسين مي كردم. وقتي كه كتاب، تصحيحات را مي خواندم تا ساعت هشت و نه صبح بيدار بودم. اين اثر به نظر من كاملا جذاب، شجاعانه، خنده دار و زيبا آمد. به نظر مي رسد كه اين اثر محصول يك كشمكش عميق و طولاني است. هوشمندي در سراسر داستان به چشم مي خورد. با خواندن اين كتاب احساس مي كنم كه يك اثر هنري در مقابل خويش دارم. دانلد آنتريم ترجمه: سالومه ابطحي به نظر من اين عقيده كه رنج باعث به وجود آمدن زمينه اي براي هنر مي شود يا اينكه مشكلات و درگيري ها به نويسندگان كمك مي كنند تا موضوعي براي نوشتن بيابند اشتباه است به نظر من تلاش براي اينكه شما يك هنرمند فعال پويا و سازنده باشيد علتي است كه برايتان مشكل و درگيري مي آفريند وقتي & كتاب اولتان را نوشتيد خيلي جوان؟ بوديد بله تقريبا 13 ساله بودم كه اولين كتابم را نوشتم و 18 ساله بودم وقتي دومين كتاب را نوشتم. اگر & درست فهميده باشم، شما... بله من بچه بودم. پدر و مادرم خيلي از من پيرتر بودند و زندگي اجتماعي ام غالبا ارتباط با افراد بزرگسال خشك و جدي بود. كتاب اول من هم همين طور است. شعر بيست و هفتم در واقع گفت وگويي است با اديبان نسل پدر و مادر من. پست مدرنيست هاي بزرگ دهه 60 و. 70 دوست داشتم احساس كنم كه به آنها تعلق دارم، به خاطر اين كه قسمت اعظم كودكي ام را صرف برقراري ارتباط با والدينم و دوستان آنها كردم. اگر بخواهم بدبينانه به اين قضيه نگاه كنم، مي توانم بگويم سعي داشتم آنها را تحت تاثير خودم قرار دهم و نتيجه اين بود كه بسياري از نگراني هاي نويسندگان آن نسل را به خود راه دادم; نگراني براي جامعه بيماري كه نياز به نقد سازنده داشت، براي وحشتي كه پس از جنگ در دل ها رسوخ كرده بود و... من جذب سناريوهاي ديوانه وار شده بودم. & يعني به عنوان يك نوجوان تمايل شديدي داشتيد كه با نويسندگان برجسته آن زمان هم سطح ؟ شويد بله كساني مثل پينچون دليلو،، گريس هلر،، بارت و... به & نظر مي رسد كه انگار با نوشتن كتاب تصحيحات تصميم گرفتيد كه آن سناريوهاي توطئه آميز را كنار بگذاريد و با ديدگاه ديگري پيش برويد كه بيشتر احساسي به نظر مي رسد. براي مثال، چيپ لمبرت فرزند وسطي يكي از خانواده هاي داستاني شما در يك سري سناريوهاي مشكوك و مخرب درگير مي شود. عاشق يكي از شاگردانش مي شود و در آخر رمان به كشور ليتواني سفر مي كند كه براي او پر از ماجرا و بلاياي مختلف است به نظر مي رسد كه رفتارهاي چيپ كه بيشتر نتيجه نارسايي هاي مالي وظايف اش به عنوان يك انسان است و نه پيامد عكس العمل او به نيروهاي عظيمي كه از كنترل او خارج هستند. اين نيروها اساسا بكر هستند اما در كتاب جديدم شكل تمايلات و نگراني هاي پست و بي اهميت را به خود مي گيرند و ديگر به صورت عوامل خارجي و ظاهري وارد داستان نمي شوند. ممكن است ما در ابعاد جهاني بترسيم و وحشت زده شويم اما شخصا رنج مي كشيم البته فكر نكنيد من اهميت زيادي به اين تغيير مي دهم. جين اسمايلي تئوري اي دارد در مورد تناوب ادبي نسل ها. به نظر او دو شيفتگي اساسي محتمل براي يك رمان نويس وجود دارد. يكي از آنها نوعي شجاعت و جسارت براي كشف شگفتي هاي جهان است مانند رابينسون كروزوئه و دن كيشوت مكتب داستان ظاهرنگر در كتاب كانديد ولتر به اوج خود مي رسد. در اين كتاب جهان تبديل به مكاني پر از خطر و وحشت مي شود. پيام ولتر نويسنده اين كتاب اين است: به خانه برو و در باغچه ات زراعت كن و سپس رمان پرحادثه و ماجراجويانه تبديل به رمان هاي خانگي قرن نوزدهمي مي شود كه اوج اين نوع از داستان را مي توان در كارهاي كافكا مشاهده كرد: مي توانيد در خانه بمانيد، اما آنجا هم خوف و وحشت دست از سرتان برنمي دارد. در ادبيات آمريكا نيز همين حالت را در كارهاي همينگوي و تواين مي بينيد. اما من احساس مي كنم كه در يكي از آن نوسانات گرفتار شده ام و از آن حالتي كه در هاك فين وجود داشت و مي گفت پسرها هميشه پسرها باقي مي مانند دارم دور مي شوم و زماني مي رسد كه شما در يك نقطه از همه اينها خسته مي شويد و به خانه برمي گرديد. در & جايي نوشته ايد كه نويسندگان در جامعه آمريكا به شدت مورد كم توجهي واقع مي شوند. آيا در چند سال اخير احساس يا اضطراب خاصي داشته ايد، البته نه در مورد نوشتن يك كتاب خاص بلكه درباره زندگي تان به عنوان يك؟ رمان نويس من به پدرم نگاه مي كنم كه روي هم رفته آدم ناراضي و ناخشنودي بود، اما پيش از آنكه از كار افتاده شود، به من مي گفت كه بزرگ ترين لذت زندگي اش اين بوده كه در محل كارش در كنار افراد ديگر كار مي كرده است. بيش از 30 سال هر روز صبح از خواب بيدار مي شد يك لباس و كلاه قشنگ به تن مي كرد و به محيطي كه بسيار دوست داشت مي رفت و آنجا كاري انجام مي داد كه اعتقاد داشت مهم و سازنده بود. فكر كنيد كه فرزند يك تاجر موفق هنرمند باشد و در وجودش احساس حقارت و ناچيزي درباره كاري كه مي كند وجود داشته باشد. اين احساس بيهودگي ذاتي و دروني است و بخشي است از جذابيت هنر. وقتي اين احساس را با كاستي هاي نويسندگان از زمان همينگوي و فيتز جرالد كه، جزو مشاهير ادبي بودند و نويسندگان امروزي اي مثل كالير هيچ گاه نمي توانند مانند آنها باشند، بياميزيم و با احساس بودن زير سايه يك پدر مخلوط كنيم در واقع احساسات يك كودك را تجربه مي كنيم. اولين واكنش من به اين احساس حقارت سعي در دانستن و فهميدن همه چيزها بود. سعي دربه دست آوردن اعتماد به نفس و تسلط بركارم. اما زماني كه جهان با نوشته هاي شما تغييري نمي كند و اصلا به آنها توجهي نمي كند، براي شما روز به روز سخت تر مي شود كه به خود بقبولانيد تمايل براي مشغول شدن ذهنتان با مسائل مهم و تسلط بر كار كاملا منطقي و صحيح است. بنابراين، من در عرض دهه گذشته مشغول مجهز كردن خود بودم تا با اين حالت مبارزه كنم. در ضمن تغييراتي نيز در زندگي شخصي ام روي داد كه به واسطه آنها برايم روشن شد فرضياتي كه با آنها زندگي ام را آغاز كرده بودم ديگر به دردم نمي خورند و كافي نيستند. بياييد & در مورد زندگي شخصي تان صحبت فكر كنيم مي كنم كه تجربه خانوادگي تان و مسايلي كه در اين چند سال پشت سر گذاشتيد تاثير عظيمي بر خانواده خيالي داستان هاي شما گذاشته است و در اين كتاب خانواده مهم تر جلوه مي كند. پدر بله من در سال 1995 فوت كرد. تا آن زمان سعي مي كردم كتابي شبيه به دو كتاب اولم بنويسم كه ساختاري پيچيده داشته باشد، اما ناموفق بودم. در عرض چند ماه پس از مرگ او نحوه نوشتار من تغييري اساسي كرد. طي & آن سال ها، شما بسيار كار كرديد و مطالب زيادي نوشتيد حدود سه يا چهار دست نويس داستان كه هيچ گاه چاپ نكرديد. بله و نه. حتي پيش از چاپ كتاب حركت قوي من به سومين كتابام فكر سعي مي كردم كردم آن را بنويسم، اما خوب نشد و عوض اش كردم و آن قدر تغييرش دادم كه نهايتا هيچ چيز از نسخه اصلي باقي نماند. تك تك سلول هاي داستان را به تدريج عوض كردم. نهايتا پس از شش سال به خودم گفتم: همه اين ها به درك واصل شوند. اتفاقات & ديگري نيز در زندگي تان افتاده است. چند سال پيش مادرتان از دنيا رفت. بله. بعد از صادقانه پدرم بگويم عاملي كه باعث شد بتوانم دو كتاب اولم را بنويسم، زندگي باثبات خانوادگي ام بود. من بلافاصله پس از تمام شدن كالج ازدواج كردم، با شخصي كه سال هاي مدرسه ام را با هم گذرانده بوديم: يك نويسنده. و يك زندگي آرام خانوادگي تشكيل داديم كه وقف خواندن و نوشتن شده بود. همه زندگي ما همين البته بود گهگاهي رفت و آمد با خانواده و دوستان هم به آن اضافه مي شد. زندگي ما دنيايي بود براي دو نفر. جبراني براي دنياي شلوغ خانواده هايي كه از آنها جدا شده بوديم و تا زماني كه اين ازدواج باقي بود از خودم مي پرسيدم: آيا اين زندگي متعارف؟ است خوب. در نقطه اي جهان دو نفره ما شروع به ويران شدن كرد. كتاب اول ام يك موفقيت بزرگ بود، اما كتاب اول او اصلا فروش نرفت. زماني كه دومين رمان خود را مي نوشتم جو پرتنشي بين ما حاكم شده بود و به شكل نامطلوبي، كه يادآوري اش ناراحت ام مي كند، درگيري هايمان بيشتر شد. سال هاي اول دهه نود صرف تلاش براي حفظ ازدواجمان شد و بعد عزاداري براي يك ازدواج از دست رفته و در همين زمان آلزايمر ذهن پدرم را آرام آرام هيچ مي بلعيد تعجبي نيست كه كتابي كه در آن زمان مي خواستم بنويسم تغيير كرد. تمام چيزهايي كه برايم مهم بود هر هفته، هر روز و هر ساعت تغيير مي كرد. فكر كنم آخرين باري كه همراه همسرم بودم در مراسم يادبود پدرم بود. كمي بعد از آن چيزي در وجودم آزادتر و راحت تر شد. فضايي به وجود آمد كه فكر كردم مي توانم نوشتن را دوباره آغاز كنم احساس چيزي كه مربوط به من بود نه ما. شما & درباره احساس فزاينده نارضايتي صحبت مي كنيد كه شرايط زندگي تان آن را تشديد مي كرد و به دنبال آن دوره اي در زندگي تان كه خانواده شما، زنتان، پدرتان و مردمي كه براي شما بسيار اهميت داشتند ديگر در كنارتان نبودند و اين تجربه اي بود كه در مورد آن اختياري نداشتيد. تا چه اندازه اتفاقاتي را كه در اطرافتان مي افتاد بررسي؟ مي كرديد به نظر من اين عقيده كه رنج باعث به وجود آمدن زمينه اي براي هنر مي شود يا اينكه مشكلات و درگيري ها به نويسندگان كمك مي كنند تا موضوعي براي نوشتن بيابند، اشتباه است. به نظر من، تلاش براي اينكه شما يك هنرمند فعال، پويا و سازنده باشيد علتي است كه برايتان مشكل و درگيري مي آفريند. مثلا ازدواج من، هميشه فكر مي كنم اگر از نويسندگي دست مي كشيدم مي توانستم ازدواجم را حفظ كنم - نه تنها ازدواجم، حتي پدر و مادرم كه به كمك احتياج داشتند، اما من چند روز آنجا مي ماندم و براي حفظ تعادل روحي خودم شش، هفت ماه از پيش شان مي رفتم تا بتوانم كار كنم - به شدت احساس گناه مي كردم، اما نمي توانستم. چون اگر كار نمي كردم ديوانه مي شدم. من با خانواده ام مشكلي نداشتم اما به نظرم اينكه من چه كسي هستم ايجاد ناراحتي مي كرد. من مردي هستم كه رمان مي نويسد. مطلب & مشكلي را توضيح مي دهيد. احساس گناه براي نرفتن به خانه و در همان زمان تجربه حوادث ناگوار از جمله از دست دادن پدر و مادرتان تصور مي كنم كه دوران بسيار سختي را پشت سر گذاشتيد. آيا از نوشتن آن كتاب هم احساس گناه؟ مي كنيد نه، اصلا. نوشتن كتاب عاملي براي بيشتر دردسرهاي من بود. روي اين قضيه تاكيد مي كنم. به علاوه، كتاب به نوبه خود سندي است براي اثبات هويت من. من براي اين كتاب همان قدر ارزش قائلم كه براي شخصيتم، تنهايي ام و فرديتم. زماني كه اين اثر آفريده مي شد من مرتبا فكر مي كردم و به خود مي گفتم در مورد فلان مسئله نمي تواني بنويسي هركدام از اين مسائل ممنوعه به همراه يكسري مشكلات تكنيكي مي آمدند - اينكه چگونه بايد مطلب را آن قدر جالب مي كردم كه مطرح كردن مسئله ممنوعه را توجيه كند. اما نه، احساس گناه نمي كنم. واقعا مهم ترين تجربه زندگي من، تا به امروز، بزرگ شدن در كنار والدين خاصي كه داشتم بوده است. احساس مي كنم كه آنها خودشان نمي توانستند كامل و آزاد حرف بزنند و انگار تجربه آنها - كه به نظر من ارزش آنها است - از زنده بودن، به دنيا آمدن در سال هاي آغازين يك قرن و مردن در سال هاي پاياني آن قرن، تجربه آمريكايي بودن و.. به دست آمده. فكر مي كنم كه من بخشي از اينها هستم و اينها بخشي از من. يكي از كارهايي كه من در اين كتاب انجام دادم يادآوري اين تجربيات بود و زندگي و قالب بخشيدن به آن. حتي اگر پدر و مادر من به شخصه از اين كتاب متنفر بودند، كه به احتمال زياد اگر آن را مي خواندند اين طور هم مي شد، من باز هم احساس گناه نمي كردم. نوشتن & اين كتاب ظاهرا صورت اصلاح شده داستاني ديگر بود كه مي توانستيد بنويسيد اما نخواستيد يا احساس نياز به آن نكرديد يا اصلاح چيزي كه احتمالا آسان تر بوده البته نسبت به خلق چيزي كه به نظر خطرناك و سخت تر مي آمد. درست است. & يك موضوع ممنوع. پنج سال پيش، من مقاله اي براي نشريه نيويوركر درباره صنعت تنباكو و سيگار كشيدن خودم نوشتم. آن موقع ها سيگار كشيدنم را از مادرم مخفي مي كردم; چون پدرش بر اثر سرطان ريه مرده بود. يك روز كه با ويراستارم در نيويوركر صحبت مي كردم به من گفت: چطور است درباره صنعت تنباكو؟ بنويسي به اين مسئله علاقه؟ داري و من جواب دادم: اين تنها چيزي است كه به هيچ عنوان نمي توانم درباره اش بنويسم. و او پاسخ داد: بنابراين حتما بايد درباره اش بنويسي! و اين همان اتفاقي بود كه در كتابم افتاد هر چه بيشتر احساس ممنوعيت درباره موضوعي مي كردم مطمئن تر مي شدم كه بايد درباره اش بنويسم. يك & سوال ديگر از شما آيا دارم كتاب تصحيحات همان چيزي شد كه مي خواستيد؟ بشود و آيا به آن افتخار؟ مي كنيد بسياري از قسمت هاي آن را تند و سريع نوشتم. هشتاد درصد آن را سال گذشته نوشتم و در شرايطي بودم كه تنها دو روز وقت داشتم كه قسمت آخر آخرين بخش و موخره كتاب را بنويسم و هر كدام از آنها را در يك روز نوشتم و در پايان هر روز گريه مي كردم و نمي دانستم كه دليل اش چيست. شايد چون محتواي نوشته هايم مرا به ياد زندگي غمگين خودم مي انداخت يا شايد چون چيزي را كه به مدت يك دهه به زندگي من ساختار و معنا بخشيده بود رها مي كردم. همان طور كه به آخرين صفحات مي رسيدم احساس غم و عزا وجودم را فرا گرفته بود. اما با وجود اين احساس شيريني بود. وقتي كتاب را تحويل دادم احساسي داشتم كه هيچ وقت پيش از آن نداشتم و مي ترسم ديگر هيچ وقت اين احساس به من دست ندهد. احساس مي كردم كه بالاخره كاري را كه بايد انجام مي دادم به پايين رساندم. چندين سال فكر مي كردم، خداي من، اگر اين كار را به پايان برسانم خيلي خوب مي شود. اما بعد مي ترسيدم و هيجان زده مي شدم. وقتي تصور مي كردم تا زماني كه به آن حالت مناسب براي نوشتن نرسم نه مي توانم بخوابم و نه مي توانم چيزي بخورم و اين حالت، حالت افسردگي است. بار ديگر نوشتن را از سر مي گرفتم و دوباره وقتي كه كمي افسرده مي شدم به پايان رساندم. براي يك لحظه احساس خالصي از شادي و سرافرازي به من دست داد: بله. تمام شد.