Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811118-60000S5

Date of Document: 2003-02-07

مدار صفر درجه زندگي رسم خوشايندي است ويوين برت در صندلي چرخدار خود نشسته است. چندي است بيماري قند او را از پا انداخته و بينايي اش را از او گرفته. پسرش دلوار برت بسكتباليست با 207 سانتي متر قد و 122 كيلوگرم وزن هرگز مادرش را فراموش نمي كند. چند قدم آن طرف تر كنار مادرش ايستاده و از او مراقبت مي كند. دلوار در تيم دانشگاه اوهايو بازي زندگي مي كند او آكنده از مشكلات فراواني از جمله فقر، فوت نابهنگام پدر و اكنون بيماري مادرش بوده است. ويوين 57 ساله هوش و حواسش را از دست نداده بيماري اش را چندان خطرناك نمي داند. اما درمان هاي نامناسب به علت فقر وي را به اين حال و روز انداخته است. با اندك بينايي اي كه دارد و تكيه بر بازوي ستبر پسر 23 ساله اش از جاي بر مي خيزد پله ها را پايين مي رود و سوار اتومبيل هيچ مي شود كس غير از پسرش، حتي دختران و خواهرانش حاضر نيستند از او مراقبت كنند. اين است كه دلوار مادرش را با خود به دانشگاه مي برد! وي مي گويد: مادرم قلبي مهربان دارد. تمام زندگي خود را با سختي و مرارت صرف بزرگ كردن من و خواهرانم كرده من است هم نهايت تلاشم را مي كنم تا اندكي از زحمات وي را پاسخگو باشم. از ژوئيه گذشته تاكنون، دلوار دانشجوي تمام وقت، ورزشكار و از همه مهم تر پرستار مادرش بوده است. كلاس، تكليف، تمرين بسكتبال، آشپزي، نظافت و به بيمارستان بردن و تهيه داروي مادرش، از اصلي ترين فعاليت هاي او بوده اند. هر روز با آزمايش كنترل قند خون و در صورت لزوم تزريق انسولين آغاز مي شود، وقتي اوضاع زندگيش را براي مردم تعريف مي كند، معمولا كسي حرف هايش را باور نمي كند. شايد اگر كس ديگري به جاي او بود تاكنون دانشگاه را رها كرده بود تا كارش راحت تر شود ولي وي معتقد است كه اگر دو سال ديگر طاقت بياورد مي تواند مدرك اقتصادش را بگيرد و يك شركت حسابداري باز از كند آن به بعد همه چيز بهبود خواهد يافت. دلوار كه در 4 سالگي پدرش را از دست داد كسي را جز مادرش نداشت كه مانند پدر از او مراقبت كند و مردانگي را به او بياموزد. مادرش براي گذراندن زندگي در دو محل متفاوت كار از مي كرد وقتي متوجه علاقه دلوار به بسكتبال شد، با وجود سختي بسيار وي را براي تمرين به باشگاه هاي متفاوت فرستاد. دلوار كه همه چيز را بهتر از ما مي داند، هرگز حاضر نيست مادرش را به حال خود رها كند. آپارتمان كوچكشان تقريبا خالي است. چراغ، مبل و يا ميزي در آنجا ديده نمي شود. تنها يك صندلي موجود است كه دلوار آن را وسط اتاق مي گذارد و تلويزيون تماشا مي كند. نور خانه روزها از پنجره اي كوچك و شبها از نور آشپزخانه همسايه تامين مي شود. هيچ تجملي وجود ندارد. تخت ها چوبي و اگر ساده اند بيش از سه نفر در خانه باشند، يكي بايد روي زمين بنشيند. دلوار مي گويد: هرچه باشد از خانه قبلي مان بهتر است! خانه داشت روي سرمان خراب مي شد. لوله ها تركيده بودند. همه چيز از هم پاشيده بود. اين آپارتمان در مقابل آن مانند يك هتل 4 ستاره است! دلوار ماهي 132 دلار اجاره خانه مي دهد و آنها مجموعا با ماهي 545 دلار حقوق بازنشستگي مادر و 1300 دلار كمك هزينه اي كه دلوار 6 ماه يك بار از دانشگاه مي گيرد زندگي خود را مي گذرانند. نكته مهمتر بيماري خود دلوار است. او به هنگام 14 سالگي متوجه بيماري اش شد. چندين بار در بيمارستان بستري شد. اكنون هم ضعف و خستگي گاهي مزاحم تمرين هاي ورزشي او مي شود. اما بيماري قند وي به علت كنترل بسيار زود و مراقبت هاي مادرش وخامت ويوين را ندارد. ويوين تا 5 سال پيش نمي دانست به بيماري قند مبتلاست. متاسفانه هنگامي فهميد كه ظرف چند روز بينايي اش را از دست داد. دلوار به خاطر مي آورد كه از مدرسه برگشته بود. مقابل مادرش ايستاده بود و مادرش مدام مي پرسيد: كي؟ اونجاست دلوار نمي توانست باور كند مادرش او را نمي بيند. سريع او را به بيمارستان برد. پاييز گذشته سه عمل جراحي متفاوت روي چشم چپ او انجام شد اما فايده چنداني نداشت. روزهاي تعطيل كه همه به تفريح و شادي مشغولند، دلوار در خانه منتظر است كارهايي را كه مادرش از او مي خواهد انجام مي دهد: يك دستمال كاغذي بده. لوسيون صورت، لطفا. يك ليوان آب برام بيار. قند خونش را كنترل مي كند. به او انسولين تزريق مي كند. تر و خشكش مي كند. مراقب است چشمان ورم كرده اش را نمالد. شام مي پزد و مطمئن مي شود كه حمام كرده و تميز است. ويوين تاكنون بارها از پسرش خواسته است كه او را به خانه سالمندان ببرد. تنها تمناي او داشتن يك تلويزيون با است اينكه چشمانش تنها نور تلويزيون را مي بيند و صداي آن را مي شنود. اما دلوار معتقد است كه بدون مادرش هيچ است. با اين كه بسكتبالش به علت تمرين كم از هم تيمي هايش بدتر است، بيماري قند برايش مشكلاتي فراهم مي كند، نمرات دانشگاهش آنقدر خوب نيستند كه به آنها افتخار كند و آن طور كه دوست دارد هم نمي تواند در خدمت مادرش باشد، از زندگي اش راضي است. وقتي از ويوين پرسيديم: اگر اين پسر را نداشتي چه؟ مي شد اندكي فكر كرد و گفت: نمي دونم. واقعا نمي دونم و چيزي هم نيست كه بخوام حتي براي لحظه اي به اون فكر كنم. دلوار مي گويد: ما غير از هم كسي را نداريم. من اگر اين مادر را نداشتم، چه؟ مي شد.