Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811117-59996S1

Date of Document: 2003-02-06

انقلاب واقعيت يا آرمان كارل پوپر اشاره برخي معتقدند انقلاب پديده اي است كه با معيارهاي خردورزانه بشريت هماهنگي ندارد، شايد بتوان كتاب اصلاح يا انقلاب و گفت وگو با پوپر را تفسيري در اين باره دانست. اما آنچه غير قابل انكار است واقعيتي به نام انقلاب است كه حركت هاي اجتماعي - سياسي و تاريخي بشريت را همواره با جهشي غير قابل ترديد مواجه كرده نويسنده است مقاله حاضر در صدد است با طرح نظريه هاي مخالف انقلاب به شرايطي كه وقوع انقلابها را اجتناب ناپذير ساخته است بپردازد و هجوم نابخردانه به آرمانخواهي را نقد كند. گروه انديشه مدافعان و مخالفان پديده انقلاب اجتماعي هر يك با استناد به دلايل گوناگون سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي و نيز شواهد تاريخي مي كوشند تا ديدگاه هاي مخالفين خود را مردود و ديدگاههاي خويش را اثبات نمايند. در ميان انواع موضوعات كه در كشاكش اين بحث از جانب مدعيان مخالف انقلاب بر روي آن بسيار تاكيد مي شود، نقد پذيري نظريه انقلاب به واسطه تكيه انقلابات بر آرمان هاي غير قابل دسترس و رويارويي منجر به شكست آنها با واقعيات سياسي، اقتصادي و اجتماعي در دوره پس از سرنگوني نظام حاكم است. از اين رو، نتيجه مي گيرند كه راه حل بحران ها و مشكلات اساسي جوامع بحران زده، همچنان كه نظريه پردازان نظام سرمايه داري در طي دو سه دهه اخير گفته اند، اصلاح تدريجي ساختار اقتصادي - سياسي اين جوامع و به كار بستن روش مهندسي - اجتماعي به جاي انقلاب است، كه هر انقلابي الزاما با خود پيامدهايي از قبيل قهر و خشونت، اعمال خودكامگي بيشتر از جانب نظام جديد، از ميان رفتن فرصت هاي مناسب جهت اصلاح امور و.. را به همراه دارد. حال آن كه به جاي تكيه بر آرمانهاي انقلابي كه حاملهايشان تقريبا همواره قرباني انقلاب مي شوند ( ) 1 مي توان راه تغييرات مسالمت آميز را پيش گرفت چرا كه تغييرات مسالمت آميز چيزي به كلي سواي اين است و براي ما ممكن مي سازد مراقب عواقب ناخواسته و آرزو نشده كارهايمان باشيم و آنها را هنگامي كه چنين عواقبي نمودار مي گردد به موقع تغيير دهيم. بدين ترتيب تغييرات مسالمت آميز، فضايي مي آفرينند كه در آن انتقاد آشكار از اوضاع موجود اجتماعي با خشونت سركوب نمي شود و چارچوبي به وجود مي آورد كه اصلاحات بعدي را ممكن مي سازد. ( ) 2 اين طرز تلقي از دو جنبه نارسايي در پديده شناختي انقلاب و هجوم نابخردانه به آرمانخواهي قابل نقد است كه در زير به آن اشاره شده است: - 1 نارسايي در پديده شناختي انقلاب: به نظر مي رسد كساني كه وقوع پديده انقلاب را در تقابل با واقع بيني و مترادف با آرمانگرايي قرار مي دهند، اساسا تبيين صحيحي از مفهوم اين پديده نداشته و ماهيت آن را آن گونه كه هست درك نكرده اند. به زعم اين عده، انتخاب راه انقلاب غير عقلاني ترين راهي است كه مردم يك جامعه بحران زده و مواجه با نظامي كه از حل بن بست هاي ساختاري جامعه عاجز مانده است مي توانند ناگزير از گزينش آن باشند و آنگاه در ادامه به ارائه راه حل هايي كه در پيش گفته شد مي پردازند. در اين طرز تلقي، اين واقعيت ناديده انگاشته شده كه پديده انقلاب نتيجه يك انتخاب ناگهاني، نيست بلكه فرجام يك فرآيند طولاني و بغرنج است. ماهيت اين فرايند قانونمند اجتماعي به مثابه ديگر قوانين حاكم بر تغيير و تحولات اجتماعي نوعي است كه نه تنها براي اقشار و طبقات مختلف جامعه، كه عامل و نيروي محركه و تحقق دهنده آنند، همواره يك گزينه انتخابي به شمار نمي رود; بلكه براي نظامي كه در جهت بقاي سيستم نامتعادل و رو به اضمحلال حاكم تلاش مي كند نيز گريزي از رويارويي و در نهايت پذيرش و تسليم به آن وجود ندارد. اين ماهيت به صورت عام در انواع و اشكال انقلابات جاري بوده و تفاوت هر يك از انقلابات با يكديگر به نوع روابط و مناسبات خاص سياسي، اقتصادي و فرهنگي آن جامعه، ميزان نقش و نحوه حضور مردم در صحنه عمل و نيز كيفيت پذيرش و چگونگي برخورد نظام حاكم به اين پديده بستگي دارد. بنا بر اين نوعي نظام و كيفيت عدم تعادل آن اساس هر بررسي جدي در زمينه انقلاب را تشكيل مي دهند ( ). به 3 بيان ديگر وقوع انقلاب محصول شرايط وخامت باري است كه تحت آن شرايط، نهادهايي كه هر يك ايفاگر نقش خاصي در جهت صيانت از ساخت هاي اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي هستند، قادر به ادامه وظايف و مسئوليت هاي خود نبوده و نمي توانند متناسب با مقتضيات دوره هاي خاص اقتصادي و سياسي آن جامعه نيازها و انتظارات اساسي مردم را پاسخگو باشند. از اين رو، در چنين شرايطي جامعه فاقد يك رابطه متعادل بين ارزشهاي حاكم و تقسيم كار انجام شده است. به تعبيري، تعادل يك نظام اجتماعي وابسته به درجه سازگاري بين ارزشها و تقسيم كار در آن است و از آنجايي كه اين دو عامل تعيين كننده ساخت نظام جامعه نيز هستند، تغيير در آنها به تحول در ساخت اجتماعي منجر مي گردد. ( ) 4 الوين استانفورد كوهن اين توضيح را به گونه اي ديگر چنين بيان مي كند: يك نظام اجتماعي خاص هنگامي دچار مشكل خواهد بود كه ارزش ها نتوانند تغييرات محيط را توجيه نمايند يا برعكس در هنگامي كه تغيير ارزشها به معني نادرست تلقي شدن خود محيط باشد. ( ) 5 حتمي الوقوع بودن پديده انقلاب در چنين شرايطي نبايد به معناي اعتقاد به جبر تاريخي و اجتماعي قلمداد شود، زيرا بين اعتقاد به قانونمند بودن تغيير و تحولات تاريخي و اجتماعي و جبرگري فرق است، بلكه بايد بيانگر اين واقعيت باشد كه در اين شرايط، كاربست راه حل هاي اصلاح گرايانه براي پاسخگويي به بحران هاي موجود كارساز نيست. اعمال روش ها و تمهيدات اصلاحي ممكن است زمان وقوع انقلاب را به تاخير بياندازد اما مانع از شكل گيري و انجام آن نخواهد شد. اصولا ساختار نظام اقتصادي، سياسي جوامعي كه دستخوش انقلاب مي شوند به نوعي است كه انجام تغيير و تحولات لازم و مورد نياز جهت حفظ تعادل موجود و جلوگيري از بروز خشونت آميز اعتراضات مردمي به منظور كسب حقوق مادي و معنوي خويش از طريق مكانيزم هاي اصلاح طلبانه امكان پذير نيست، اگر نهادها و ساختارهاي سياسي - اقتصادي حاكم بر چنين جوامعي قادر به اعمال مستمر اصلاحات و انجام تغييرات دائمي متناسب با مقتضيات و نيازهاي توده هاي مردم بودند، ديگر هيچ گاه مشكلات جاري به مرحله بحران و بن بست نمي رسيد; كه براي حل آن و ايجاد تغيير و تحول لازم، انقلاب واقع شود. در صورتي كه سياستگذاران و مسئولان نظام حاكم بر اين قبيل جوامع بتوانند در جهت خواسته ها و انتظارات مردم در سيستم حكومتي خود، مكانيزم هايي را ايجاد و نهادينه كنند كه در چارچوب آن، نهادها با وضعيت جديد خود را تطابق داده و ايفاي نقش كنند، در چنين سيستم پويايي، اقشار و طبقات اجتماعي فرصت و امكان آن را دارند تا همواره به دور از توسل به عصيان و اعتراضات قهرآميز در جهت تعالي و توسعه و شكوفايي اقتصادي، سياسي و فرهنگي جامعه خويش مشاركتي فعال و تعيين كننده داشته و از نتيجه اين مشاركت در كليه شئون زندگي خود بهره مند شوند. در واقع نطفه انعقاد پديده انقلاب زماني بسته مي شود كه شيوه ها و راه هاي قانوني براي انجام تحولات اساسي متناسب با شرايط و نيازهاي شئون مختلف زندگي مردم مسدود شده و يا اينكه نهادهاي نظام مستقر به تعبير لاپير آنچنان منجمد و سخت شده باشند كه امكان چنين پويايي در آنها به صفر رسيده باشد. بروز انقلاب چيزي نيست جز حاصل ناآگاهي بر ريشه هاي انقلاب يا خودداري از مداواي آنها. اما اگر يك رهبر مايل به استفاده از ابزار سياسي به جاي مواجهه با انقلاب باشد، بايد نخست شناخت كاملي از زمينه هاي انقلاب داشته باشد; با آشكار ساختن ناسازگاري بين ساخت ارزشي و شرايط محيطي جامعه، يعني وضعي كه اگر از طريقي قانوني تصحيح نشود بي ترديد به انقلاب منجر خواهد شد. ( ) 6 به تعبير لاپير، اين نظام مستقر است كه در واقعيت امر اتخاذ قهر و خشونت را بر توده هاي خواستار انجام تغييرات و اصلاحات زيربنايي ديكته مي كند، عدم تعادل متزايد ميان روابط اجتماعي و واقعي و نهادها، با جدايي متزايد ميان مردم و خواص حاكم كه مدافع نظام مستقر هستند همراه است. از اينجاست كه قدرت سياسي از لحاظ اكثريت مردم و گروهها، غريبه و حقيقتا مخالف مصالح عام به نظر مي رسد، تا آن كه دگرگوني هاي روابط واقعي اجتماعي، نهادهاي نظام مستقر را محل ترديد قرار دهند، قدرت حاكم قهرا به موانع و اشكالاتي برمي خورد. در اين موقع سركوبي و اختناق طرف مقابل، همانا به صورت عجز قدرت سياسي از حل كردن بحران نهادها و كشمكش هاي اجتماعي ظاهر مي گردد. در همان موقعي كه قدرت حاكمه بازي كردن نقش صحيح خود را كه همانا اصلاحات لازم در ساختهاي دولت باشد، متوقف ساخت خصيصه حاكميت وي ساقط مي گردد. ( ) 7 اما متاسفانه نظام هاي سياسي جوامع دستخوش عدم تعادل و بحران زده يا هرگز حاضر به قبول اين واقعيات تلخ نيستند و يا اينكه زماني به وجود آن پي مي برند كه ديگر ثمري ندارد و همه فرصت ها از كف آنان رفته است; آرمان وجود خارجي ندارد، فقط مردمي كه به آنها معتقدند وجود خارجي دارند، آرمانها شكل و جسم انسانهايي را مي گيرند كه آنها را پرورش داده اند. ( ) 8 -هجوم 2 به آرمان خواهي: اين يك خطاي فاحش است اگر تصور كنيم كساني كه پديده انقلاب اجتماعي را به واسطه تقابل آرمانگرايي انقلابي با خردگرايي مورد نقد و تهاجم قرار مي دهند; خود در زندگي شخصي يا اجتماعي شان فاقد هر نوع آرمان و هدفي هستند. مسلما اين عده خود نيز قادر به بيان چنين ادعايي نيستند. دست كم بديع ترين معيارهاي خردگرايي مانع از ابراز اين ادعاست. البته اين ديدگاه غالبا از طرف كساني عنوان مي شود كه همواره شعار به سر آمدن عصر انقلابها و به سر آمدن عصر ايدئولوژيها را به موازات به سر آمدن عصر آرمانگرايي نقل مي كنند. در اين ميان سوال اساسي كه پيشاپيش بايد مطرح كرد اين است: آيا تمامي دستاوردهاي عظيم و پرشكوه بشري در عرصه هاي مختلف علوم تجربي و تكنولوژي، در روزگاران گذشته به عنوان بزرگترين آرزوها و آمال دور از انتظار به شمار؟ نمي رفت مگر نه اين است كه دستيابي به تمامي اكتشافات و دستاوردهاي علمي و انساني روزگار ما زماني براي پيشينيان جز يك آرمان متعالي چيزي؟ نبود آيا اگر تلاش و پيگيري شبانه روزي نسل هاي گذشته انساني نبود و ماحصل اين تلاش و رهيافت مرحله به مرحله به دوره ها و نسلهاي بعدي انتقال نمي يافت و در راستاي رسيدن به اهداف و آرمان هاي مورد نظر آنچنان سختكوشي نمي شد، اكنون ما مي توانستيم اين گونه از مواهب كشفيات و اختراعات حاصله بهره مند؟ شويم همه اين سختكوشي ها و مداومت ها وقتي معنادار مي شود كه معطوف به هدف خاص و در جهت نيل به آرمان معيني باشد. از طرف ديگر، كدام هدف و آرماني در زمينه هاي مختلف علوم پزشكي، فني و مهندسي، نجوم و فضانوردي، كشاورزي و علوم زيستي بوده است كه از دل واقعيت هاي موجود آن علوم و بر اساس نيازها و ضرورت هاي حياتي و عيني انسان نجوشيده ؟ باشد عرصه علوم اجتماعي و مسائل انساني از اين قاعده مستثني هنگامي نيستند كه نظام اجتماعي حاكم بر زندگي افراد نمي تواند تبيين قابل قبول براي حل مشكلات و معضلات روزمره آنان ارائه دهد و راه حل مناسبي جهت سامان بخشيدن به آن طرح ريزي اجرا نمايد، اهداف و آرمانهاي انساني در يك پويش كاملا طبيعي و قانونمند در متن آن جامعه خود را نمايان مي سازد. اگر فقر و تهيدستي و بيكاري و تبعيض و تضييع حق و فسادهاي گوناگون و فحشا و... به عنوان واقعيتهاي تلخ و گزنده، حيات انساني افراد يك جامعه را مختل نموده و پيوسته بر پيكر اقشار و طبقات محروم فشار فلج كننده وارد مي سازد، اين كاملا بديهي است كه به تناسب درجه شعور آگاهي جمعي، آرمانهايي نظير مساوات طلبي، عدالتخواهي، رفاهمندي و... مورد نظر افراد آن جامعه قرار گيرد. شايد بتوان به جرات ادعا كرد كه تمامي انقلابات چه در قرون گذشته و چه در قرون معاصر در طيف وسيعي از آرمانها و اهداف مورد نظرشان اشتراك داشته اند. اين اشتراك گسترده از آن روست كه واقعيت هاي حاكم بر روابط و مناسبات اقتصادي، سياسي و فرهنگي حاكم بر آنها در مجموع از يك سنخ بوده و ماهيت واحدي داشته اند. درجه پيروزي يا شكست انقلابات نيز در واقع بايد با معيار موفقيت يا عدم موفقيت آنها در ميزان تحقق آرمانهايشان سنجيده شود. دلايل شكست يك انقلاب و عدم موفقيت آن در نيل به اهدافش را نبايد دليل محكوميت و نفي آرمانخواهي مردمي دانست كه در جريان اين فرآيند حضور داشته و اكنون سرخورده از ناكامي خويشند. دست نيافتن يك انقلاب به آرمانهايش نيز نمي بايست به نفي عوامل و مولفه هايي بيانجامد كه در فرآيند وقوع پديده انقلاب اجتماعي، آرمانها و اهداف خاصي را در ذهن و دل مردم نشانده است. اين به مثابه آن است كه ما تجربه شكست نظام كمونيستي حاكم بر شوروي سابق را بر شكست سوسياليزم و عدم حاكميت عدالت اجتماعي بر منافع فردي در زندگي بشر دلالت دهيم; حال آن كه بايد از خلط اين دو مقوله با يكديگر پرهيز نمود. در سده اخير اكثر رهبران انقلابات از جمله انقلاب فوق الذكر، پس از رسيدن به پيروزي مرحله اي و تبديل شدن از نهضت به نظام، دچار انحرافي شدند كه در به شكست كشاندن آن نظام تاثير به سزايي داشته آن است انحراف در غلتيدن به ورطه تبعيت و عمل به تز هدف وسيله را توجيه مي كند است. در سايه راهنماي عمل قرار دادن اين تز است كه آرمان ها و اهداف متعالي نهضت ها قرباني بي قيد و شرط حفظ نظام ها بنابر مي شوند اين به شكست انجاميدن اين گونه نظامها را نمي توان حجتي براي بطلان نظريه انقلاب اجتماعي قلمداد كرد. من ديگر به هيچ وجه باور ندارم كه به كارگيري وسيله هاي بد بتواند به هدفي خوب بيانجامد. ( ) 9 فرهاد فتاحي منابع: - 1 كارل پوپر - انقلاب يا اصلاح - گفتگوي فرانتس اشتارك با ماركوزه و پوپر - ترجمه هوشنگ وزيري ص 65 - 2 همان منبع - ص 65 - 3 تحول انقلابي - چارلمرز جانسون ترجمه حميد الياسي ص 142 - 4 همان _منبع ص 66 - 5 تئوريهاي انقلاب الوين استانفورد كوهن ترجمه عليرضا طيب ص 132 - 6 تحول انقلابي - چالمرز جانسون - ترجمه حميد الياسي ص 162 - 7 قدرت سياسي - لاپير - ترجمه بزرگ نادر زاد - ص 116115 - 8 برادركشي - ترجمه محمد ابراهيم محجوب - ص 214 - 9 يك زندگي سياسي - هانس اشپربر - ترجمه روشنك داريوش ص 66