Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811117-59988S2

Date of Document: 2003-02-06

دويدن در باد ممنوع سعيده اسلاميه زندگي هميشه پايان مي يابد نيازي به مورد ستم واقع شدن نيست اگر بندگي شرط زندگي من باشد به اين زندگي در بردگي نيازي ندارم مي شود باراني از طلا ببارد و من به آسمان خواهم گفت نيازي به اين باران نيست چهره ممنوعه * من با اين شعر افغاني آغاز چهره مي شود ممنوعه من داستان بزرگ شدن يك دختر 16 ساله افغان به نام لطيفه در كابل مقر اصلي حكومت طالبان است. داستاني كه از لحظه لحظه ورود طالبان به كابل حكايت كرده و پنج سال حكومت آنان بر اين شهر را روايت مي كند. لطيفه دختري است كه در سر آرزوي روزنامه نگار شدن داشته و در كلاس هاي خبرنگاري شركت مي كرده است. پدرش تاجر و مادرش پزشك زنان است. خواهر بزرگ لطيفه نيز خبرنگار بوده و حالا در انتظار شوهرش است كه در آمريكا زندگي او مي كند نيز قرار است به اين كشور مهاجرت كند. خواهر دوم او مهماندار هواپيماست و برادرش اقتصاد خوانده است. زنان خانواده لطيفه در يك روز صبح كه از خواب برمي خيزند و پرچم هاي سفيد طالبان را بر فراز مسجد و مدرسه مي بينند به ناگاه خانه نشين مي شوند. زناني كه تا ديروز به مشاغل خود مشغول بودند مجبور مي شوند كه طبق قوانين طالبان در خانه باشند و هيچ گونه فعاليت اجتماعي نداشته باشند حتي مادر لطيفه كه پزشك است حق ندارد در خانه خود بيمارانش را ويزيت كند. چهره ممنوعه من تك نگاري است. وقايع سياسي، اجتماعي افغانستان و حكومت طالبان از دريچه چشم لطيفه روايت مي شود. لطيفه حكايت مي كند: زندگي در خانه با ضرباهنگ ورود و خروج پدر و برادرم تنظيم مي شود. روزها مانند تونل هاي تاريك پايان ناپذيري از پوچي هستند. من بيشتر اوقاتم را دراز كشيده در تختخواب به مطالعه يا نگاه كردن به سقف مي گذرانم. ديگر نه دويدني و نه دوچرخه سواري نه كلاس هاي انگليسي و نه روزنامه اي. با زياده روي در ديدن فيلم هاي نويدبخش هندي كه داوود [برادر ] برايم مي آورد بدنم همانند مغزم رفته رفته نرم تر مي شود... مغزم از هر طرح و نقشه اي خالي است. گاهي مانند زنداني اي در سلول خود در آپارتمان قدم مي زنم. مي روم روي كاناپه يا نيمكت يا فرش مي نشينم. بعد در راهرويي كه به آشپزخانه منتهي مي شود راه مي روم و دوباره به اتاقم برمي گردم. مي نشينم، دراز مي كشم. به مشاهده طرح فرش با جزئيات بيشتر مي پردازم... هيچ گاه به مبلمان و اثاث خانه با اين دقت توجه نكرده بودم... لطيفه روزهاي يكنواختش را مي گويد. روزهايي كه يك فكردر ذهنش مدام تكرار مي شود و آن اينكه طالبان مي خواهند زنان را نابود او كنند نمي خواهد بميرد. نمي خواهد بپوسد. كتاب مي خواند تا آنجا كه ديگر همه را از حفظ از مي خواند خانه خارج نمي شود. او به شيوه خود با طالبان مبارزه مي كند. مي انديشد كه اگر بخواهد برود بيرون بايد برقع بر سر كند و درست اين همان خواسته طالبان است. او از خانه خارج نمي شود، تا مجبور نباشد به آنچه طالبان مي خواهند عمل كند. فريده دوست لطيفه نيز به شيوه ديگري مبارزه او مي كند هر روز از خانه خارج مي شود. با برادرش در خيابان هاي شهر عبور و مرور او مي كند معتقد است كه طالبان مي خواهندزنان را از صحنه اجتماعي محو كنند و او با اين كار با آنها مي جنگد. شيوه مبارزه اين دو با هم فرق مي كند اما هر دو به يك چيز اعتقاد دارند و آن اينكه بايد وضعيت را تغيير داد. چهره ممنوعه من نه داستان است، نه تاريخ. هرچند كه اين ها تمام در افغانستان اتفاق افتاده اما نمي توان آن را حتي يك داستان تاريخي محسوب كرد. هرچند كه تمام اتفاقات زندگي لطيفه برپايه واقعيت بيان شده باشد. در چنين روايت هايي هرچقد كه بخواهيم از واقعيت سخن بگوييم اما احساس ما كه در بطن اين حوادث است دخيل مي شود. اما با تمام اينها يك نكته بسيار مهم است. داستان لطيفه حكايت يك زن است، وضعيت يك آدم در بستر يك تاريخ. اين آن چيزي است كه بايد بها داده شود. لطيفه مي خواهد يك روزنامه نگار شود. مراحل امتحان دانشكده روزنامه نگاري را پشت سر گذاشته است. او در داستانش خاطره نويسي نمي كند. در بيشتر فصل هاي كتاب وضعيت و موقعيت اجتماعي آدم ها را گزارش او مي كند نگاهي متفاوت از يك آدم عادي دارد. لطيفه آمدن طالبان و باور اين ورود را با دار زدن نجيبالله خان و برادرش در ميدان آريانا _ ميدان اصلي شهر كابل _ با هم گره مي زند. اشغال كابل و اجراي احكام سخت طالبان را روايت مي كند و آنگاه كه وضعيت طالبان در كابل تقريبا تثبيت مي شود از روزها و زندگي گذشته مي گويد. از جنگ افغان ها و روس ها، از نبردهاي داخلي، از رئيس جمهورهاي رنگارنگي كه بر افغان ها حكومت كرده اند مي گويد. داستان هرچه جلوتر مي رود، بي قراري لطيفه كه نمونه اي از زنان تحت ستم طالبان است بيشتر مي شود. شايد همين تنگنا است كه باعث مي شود لطيفه حركتي جدي كند و از آن خمودگي و افسردگي اي كه آرام آرام بر زندگي اش نشسته خارج شود. از سال سوم حكومت طالبان او تصميم مي گيرد كه مدرسه اي زيرزميني براي بچه هاي محله برپا كند كه در آن دختر و پسر در كنار هم تاريخ و زبان و رياضي و... بخوانند. اين حركت، زندگي بقيه زنان خانه را نيز متحول مي كند. مادر كه اكنون افسرده واقعي است، در خانه اش را به روي زنان بخت برگشته اي كه حق معالجه ندارند، مي گشايد و اين خطر را به جان مي خرد كه شايد كسي او را لو دهد و به زندان بيفتد. نكته مهم چهره ممنوعه من آن است كه زندگي زنان و افغاني هايي كه در وطن مانده اند را از نزديك بيان مي كند. طالبان حتي دويدن در خيابان را براي مردان ممنوع كرده است، استفاده از كتري سوت زن را ممنوع كرده، پوشيدن لباس سفيد را براي زنان ممنوع كرده، اصلاح ريش براي مردان و ده ها حق طبيعي را براي افغان ها ممنوع كرده است اما در اين ميان تايتانيك وارد كابل مي شود. عكس هاي هنرپيشه هاي فيلم دست به دست مي چرخد حتي پوسترهاي بزرگ لئوناردو دي كاپريو به دستان دختران زير برقع مي رسد. اين يعني زندگي حتي در شرايط سخت ادامه دارد. هرچه زمان پيش مي رود و خبرهايي از نبردهاي مجاهدان افغان به رهبري شاه مسعود به كابل مي رسد فعاليت زنان افغان گسترده تعداد مي شود آنان در شهر بيشتر شده و حتي در بعضي از نقاط شهر دست به اعتراض نيز مي زنند. زندگي همه تغيير مي كند. از سازمان هاي غيردولتي خارج از كشور پيام هايي براي لطيفه و مادرش آورده مي شود و بعد از آنكه وزير امور خارجه طالبان از اروپا برمي گردد، او به همراه مادر و يك زن ديگر، سفيران زنان افغان شده و قرار مي شود به فرانسه سفر كنند تا مردم جهان را از نزديك از ظلمي كه به زنان كشورشان مي شود آگاه كنند. او در فرانسه است كه خبر مي رسد طالبان خانه شان را خراب كرده و برادر و خواهرش از افغانستان به پاكستان فرار اما كرده اند اين اتفاقات در آخرين روز ماه مه مي افتد و تا پايان حكومت طالبان چند ماهي نمانده است. فرويد مي گويد: خشونت در بشر ناشي از حيوانيت اوست و تمدن ها، تنها چون پوسته نازكي اين حيوانيت را پوشانده اند. اين پوسته به كوچك ترين تلنگر منازعات و جنگ هاي بشري مي شكند و دوباره توحش و حيوانيت بشر رخ مي نمايد. پيوست: چهره * ممنوعه من نوشته لطيفه است و فريبا ح. حريري آن را به فارسي برگردانده است.