Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811117-59981S1

Date of Document: 2003-02-06

مولفه هاي گفت وگو گفت وگو با سيدمحسن فاطمي قبلا از سيدمحسن فاطمي گزارش يك سخنراني را در همين صفحه خوانده ايد. چندي پيش فاطمي براي تدريس در دوره كوتاه مدت فرهنگ و جامعه در آمريكا در دانشكده روابط بين الملل وزارت امورخارجه در ايران به سر مي برد. علاوه بر دوره فوق الذكر سمينارهاي مختلفي نيز با عناويني همچون: زمينه هاي روانكاوي و زبان، هرمنوتيك و زبان، مشكلات ترجمه، روانشناسي اميد، روند تحقيق و پژوهش در آمريكاي شمالي و.. در مراكز علمي و دانشگاهي ايران برگزار كرد. در ارتباط با مولفه هاي گفت وگو با او مصاحبه اي كرده ايم كه از نظرتان مي گذرد. گفت وگو: فريبا رضي پور گفت وگوي مثبت و پويا بايد عاري از نمايش هاي قدرت باشد چون به مجردي كه يك طرف بخواهد اقتدار خود را در گفت وگو نشان دهد اصولا رشته شنيدن گسسته مي شود * به نظر شما مهم ترين مقدمات و مولفه هاي آغازين براي داشتن يك گفت وگوي مفيد؟ كدامند گفت وگو مي تواند از جنبه هاي مختلف مورد بحث و بررسي قرار گيرد. چه در گفت وگوي فردي و چه در گفت وگوي اجتماعي ما با مولفه هاي مختلفي روبه رو وقتي هستيم شما در يك زبان واحد با كسي به گفت وگو مي پردازيد حتي اگر در زمينه هاي زبان شناختي هم توافق وجود داشته باشد يعني في المثل هر دو واقف هستيد و اذعان داريد به اين كه مثلا كلمه ميز درون يك زبان خاص چه معنايي مي دهد، اما بسياري اوقات مفاهيم متفاوتي از آن كلمه در ذهن هر يك از طرفين گفت وگو متبادر مي شود. اين نكته اي است كه ويتگنشتاين و كواين به صور مختلفي در زمينه هاي مربوط به گفت وگو و اساسا انتقال معنا از آن صحبت مي كنند. صرف توافق زبان شناختي و آگاهي از معناي كلمات بدين معنا نيست كه معنايي كه از هر كلمه در ذهن طرفين گفت وگو اراده و متبادر مي شود يكسان باشد و در نتيجه طرفين در حال فهم يكديگر باشند. چه بسا وقتي يكي از طرفين گفت وگو از ميز صحبت مي كند به پايه ميز فكر كند و طرف ديگر از شاكله كلي ميز صحبت كند. بنابراين يكي از محورهاي هسته اي در يك گفت وگوي خوب عبارت از اين است كه آنچه در حال انتقال است تا اندازه بسيار زيادي با آنچه فهميده مي شود مرتبط باشد يعني زمينه هاي سوءتفاهم تا آخرين حد ممكن برداشته شوند كه اين به يك لحاظ با يك نقب معنايي اتفاق مي افتد. يعني هر چقدر اين نقب معنايي يا تعمق در ارتباط با آنچه گفته مي شود ذكر شود، افراد بهتر مي توانند با آن معنا ارتباط بايسته اي برقرار كنند. حداقل اين كه هر يك از طرفين چه مي گويند، بهتر روشن مي شود. تعمق و فراست و فكرت بيشتر در مورد مسائل، يكي از ضروريات و ملزمات گفت وگو به خصوص در بعد عميق كلمه است. اگر در پارادايم هاي اثبات گرايي و پوزيتيويسمي گفت وگويي انجام شود، بسياري از مسائل، مسئله نخواهد بود و خيلي از مسائل هم مسئله خواهند بود. اگر در يك گفت وگو به اين مسئله توجه نشود كه آيا طرف مقابل هم در همان پارادايم مي انديشد يا خير، كل اشتراكات طرفين زير سوال مي رود و به دليل متفاوت بودن زمينه انديشه ها، پل ارتباطي خوبي برقرار اساسا نمي شود آن زمينه هاي جزئي، همان اشاره به داستان مولانا است كه هر كسي فيل را به گونه اي توصيف مي كند. با نگاه هاي جزئي، هر چند كه نگاه و برخورد از روي تخصص باشد، ضمن اين كه آثار مثبتي به بار مي آيد ولي در كل مي تواند معناي ديگري ايجاد نمايد. ويتگنشتاين بحثي مطرح مي كند در مورد گرامر و مثال مي زند كه فرض كنيد شما نامه اي از يكي از عزيزانتان دريافت نموده ايد كه در آن نوشته شده: من ساعت 6 در وين وارد خواهم شد. چون شما با اين فرد رابطه عاطفي برقرار كرده ايد، درك كاملا متفاوتي از موضوع داريد نسبت به فردي كه اصلا با اين درك و گرامر آشنايي ندارد. اگر در گفت وگو آن گرامر خوب ايجاد نشود و يا حداقل به آن نزديك نشويم، در بسياري مواقع در سطح ابتدايي صوري و محض مي مانيم و بالاتر نرفتن از اين سطح منجر مي شود به اين كه نتوانيم ارتباط بايسته و شايسته اي برقرار نماييم و يا حتي چنين ارتباطي را شناسايي نموده و دريابيم. * آنچه ذكر شد مربوط به گفت وگو با زبان مشترك آيا بود به نظر شما ميان افرادي با زبان هاي متفاوت اساسا امكان يك گفت وگوي مفيد وجود دارد يا خير. همه درك هاي جديد ما منوط به درك هاي قبلي است يعني درك هايي كه ما از پديده ها داريم به يك معنا و به يك صورت مبتني است بر درك هاي پيشين مثلا ما مفهوم ده را در نظر بگيريد. در جامعه ما مفهوم ده، آثار و بار معنايي متفاوتي دارد تا مفهومي كه در آمريكاي شمالي از آن معنا مي شود و اگر دو نفر در اين زمينه بسيار ابتدايي با يكديگر صحبت كنند، اگر نخواهند از حوزه خود بيرون آمده و در افق فرد ديگر قرار گيرند، نمي توانند ارتباط مناسبي برقرار ولي كنند اگر ما بتوانيم از يك لحاظ باستان شناسي يا حفر معنايي كنيم و از لحاظ ديگر از افق هاي محدود خود كه يكسري محدوديت هاي خاصي براي ما ايجاد مي كنند فراتر رويم و يا حداقل سعي و اهتمام خود را روي اين مسئله قرار دهيم كه فراتر از افق خودمان هم بينديشيم بسيار موثر خواهد بود. البته قابل ذكر است كه امكان فراتر رفتن از افق هاي شخصي از جانب بسياري زير سوال رفته است ولي به نظر بسياري از انديشمندان همين كه ما پيش ساختگي ها، جانبداري هاي و زمينه هاي خاص قديمي خودمان را داريم دليلي بر اين است كه مي توانيم نسبت به جهان، بازتر برخورد كرده و بازتر بينديشيم و بازتر عمل يعني كنيم ضمن آنكه درك ها، جانبداري ها و برخوردهاي عاطفي پيشين ما مي توانند براي ما محدوديت ايجاد كرده و به نحوي خودشان را تحميل كنند ولي با اذعان به تاثير اين مسائل، مي توان به مقايسه بهتر افق هاي جديد پرداخت. اذعان به اين مطلب خود تا اندازه زيادي مي تواند در فهم اين مسئله كه ممكن است ديگران از آنچه ما راجع به آن سخن مي گوييم مفهومي پيچيده در ابهام و ايهام و سوءتفاهم داشته باشند راهگشا باشد. حداقل اين تلاش را به گفت وگوكننده مي دهد تا در شناسايي مطلب چه در جهت خودش و چه در جهت طرف مقابل گام بيشتري بردارد و در نتيجه قرابت معنايي بسيار زيادي حاصل خواهد شد. * ترجمه چه تاثيري در فرآيند گفت وگو؟ دارد ترجمه هاي غلط، مخدوش شده و برخورد از اعوجاج در طول تاريخ، ضررهاي زيادي به آدميان نهاده اند. وقتي انتقال معنا آن طور كه بايد و شايد صورت نگيرد مي تواند در ايجاد يكسري جريان هاي منفي نقش داشته باشد، تصويري را واژگون جلوه دهد و بسياري اوقات ممكن است باعث ايجاد اوهام مختلف شود به طوري كه افرادي كه با اين ترجمه هاي مخدوش سروكار دارند در مصاف يا آشتي يا عشق ورزي و يا دوري از چيزي هستند كه تصوير اصلي آن با آنچه اينان در ذهن دارند بسيار متفاوت است. اين همان جرياني مي شود كه افلاطون از آن صحبت مي كند: غارنشيناني كه دست ها و پاهايشان با غل و زنجير بسته شده است و پشت سرشان آتشي روشن است. آن ها فقط سايه هاي خود را مي بينند ولي در تصوراتشان آنچه مي بينند واقعيت دارد، در حالي كه چنين نيست. ولي اگر ترجمه درست باشد و ايجاد معنا و معناآفريني را در يك بعد نسبتا عميق و نه به طور جزمي انجام دهد مي تواند در راهگشا بودن بسياري زمينه ها موثر واقع شود. خيلي اوقات ما را به اين اصطلاح مي رساند كه عباراتناشتا وحسنك واحد يعني حرف ها و عبارات ما پراكنده است ولي زيبايي تو واحد است. يا به عبارتي ما را به اين جا مي رساند كه بحث بر سر عنب و انگور است يعني طرفين در حال صحبت و فكر راجع به موضوع واحدي هستند ولي يكسري موانع فرهنگي و اجتماعي و عاطفي خاص مانع از درك و تشخيص اين يكسويي مي شود. به خصوص اين كه ما تا اندازه زيادي گرفتار آن جنبه هاي عاطفي هستيم و اين جنبه ها مي توانند بر ما محيط باشند. به هر حال اگر ترجمه را در معناي وسيع كلمه در نظر بگيريم و در معناي اعم كلمه به آن فكر كنيم، يك ترجمه خوب مي تواند پلي باشد در جهت نزديك كردن بسياري افكار و در جهت ايجاد قرابت و تفاهم هايي كه مي توانند به بهتر فهميدن و بهتر فهميده شدن، كمك كنند. از سويي ديگر هم تا زماني كه يك فرد در يك زبان به آن استيلا و تسلط و اشراف نرسد، خيلي از مفاهيم، آن معنايي را كه بايد و شايد برايش پيدا نمي كنند. مثلا خوب فهميدن حافظ منوط به اين است كه شما خيلي خوب فارسي بدانيد و ارتباط عميقي با آن داشته باشيد. خوب فهميدن رابرت فراست يا ازراپاوند يا تي. اس. اليوت و يا كارل سندبرگ يا لنگستون هيوز و يا... هم باز منوط به اشراف و تسلط كامل و دقيق در آن زبان است تا فرد بتواند اين ها را در آن زبان خاص بفهمد و در همان بسترهاي خاصي كه اين ها درش نوشته شده با آن ها آشنايي عميق و دقيق پيدا كند. بنابراين يكي از گام هاي مهم اين است كه فرد تا آن جايي كه مي تواند زباني را فرا گيرد كه مفاهيم اصلي در آن مطرح مي شوند و بدين صورت است كه مي تواند خيلي مسائل را خوب تمييز دهد. تفاوت هاي اساسي آن را از ترجمه باز يابد و اين بسيار موثرتر است كه شما به خود سرچشمه دسترسي داشته باشيد تا اين كه فرد ديگري آن را با مفهوم جديدي به شما تحويل دهد. * در چنين گفت وگويي، شنونده چه خصوصياتي بايد داشته؟ باشد اين سوال بسيار مهمي است و در حقيقت يكي از مهم ترين مولفه هاي گفت وگو را مطرح مي كند. در بحث گفت وگو يكي از اساسي ترين و محوري ترين بخش ها، بخش شنيداري است. خيلي وقت ها ما در ظاهر ادعا مي كنيم كه در حال شنيدن هستيم ولي اصلا نمي شنويم يعني در حال گوش دادن، مشغول تمرين اين هستيم كه پس از پايان حرف طرف مقابل، چه چيزي را بر زبان جاري كنيم، اين تمريني است كه ما در هنگام شنيدن مي كنيم نه گوش كردن. گاهي اوقات بدون اين كه كاملا به مطلب گوش دهيم و توجه كنيم و بشنويم، در حين صحبت طرف مقابل، به قضاوت از مي پردازيم سوي ديگر به دليل نقش مهم كليشه ها در زندگي ما و به دليل اين كه اين ها به صور مختلف بر افكارمان سايه مي افكنند خيلي وقت ها با مسائل برخورد كليشه اي مي كنيم و براساس آن كليشه ها سخنان را بدون در نظر گرفتن با جامعيتشان، طبقه بندي و تقسيم مي كنيم. بسياري اوقات بدون اين كه ارتباط مناسبي با حرف ها برقرار كنيم صرفا به دليل تداعي معاني آن ها كاملا برخورد متفاوتي مي كنيم بدون اين كه با خود گفته ارتباط صحيحي برقرار كلمات كنيم و گفته هايي كه شنيده مي شوند ممكن است ما را به سوي يكسري تجربيات شخصي و عاطفي و اجتماعي سوق دهد كه بدون شنيدن مطلب و صرفا به خاطر تحريك ذهنمان به واسطه آن تداعي معاني برخوردي نامناسب داشته باشيم. كارل راجرز مطرح مي كند كه تفاوت يك شنونده خوب با يك شنونده اي كه نسبتا خوب نيست، در اين است كه فردي كه شنونده خوبي است در هنگامي كه گوش مي دهد به طور موقت و آني خود را در دنيايي كه طرف مقابل دارد قرار مي دهد و با آن دنيا زندگي مي كند و ضمن اين عمل شاهد توالي و تسلسل و رخدادهايي است كه به طور موقت در حال اتفاق افتادن و ريزش اين هستند بدان معنا نيست كه شنونده با فرد گوينده كاملا هم عقيده باشد اما اين عمل، برقراري ارتباط با تجربه در حال تحقق در قالب گفتن را بسيار آسان تر مي كند و باعث مي شود كه شنونده از نزديك با آن تماس حاصل كند. تفاوت ميان يك ضبط صوت و فرد شنونده در اين است كه ضبط صوت همه حرف هاي شما را ضبط مي كند ولي شما هيچ گاه به آن نمي گوييد: از شنيدن شما متشكرم براي اين كه ضبط صوت آن حضور را به شما نمي دهد. با در نظر گرفتن عنصر مهم حضور متوجه مي شويم كه در هر گفت و گويي مفيد و موثر، يكي از زمينه هاي مهم بر مي گردد به اين مسئله كه طرفين حضور لازم را داشته باشند. شعر معروف: هرگز حديث حاضر و غايب شنيده اي من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است هم اشاره به همين دارد كه بسياري اوقات در گفت وگوها، طرفين از لحاظ فيزيكي حاضر هستند اما از لحاظ فكري و روحي در جاي ديگري هستند. چه بسا در گفت وگوها ما حتي خودمان را متوجه جلوه مي دهيم ولي از بعد فكري و عملي اصلا به موضوع نگاه نكرده و همسويي پيدا نمي كنيم چرا كه نه آن حضور را مي دهيم و نه آن حضور را دريافت مي كنيم. * مرزهايي كه افراد بين خود و ديگران مي گذارند چه تاثيري در گفت وگو؟ دارد اساسا ما تحت تاثير تقسيم بندي هاي ذهني خودمان البته هستيم يكي از ويژگي هاي مهم انسان همين موهبت مقسم قراردادن و قسيم قراردادن است و اين يكي از نعمت هايي است كه به برقراري ارتباط در انسان ها كمك مي كند. چرا كه اگر قرار بود فقط با مفاهيم جزئي سرو كار داشته باشيم، به اصطلاح منطقيون، هيچ ارتباطي امكان پذير نبود ولي همين كه ما مفاهيم كلي را داريم، چه كلي متواطي و چه كلي مشكك و چه كلي هاي ديگر، همين باعث مي شود كه ارتباطات صورت گيرد. مثلا ما از انسان، حيوان، ميوه يا. صحبت مي كنيم، اين ها مفاهيم كلي هستند كه مي توانند مصاديق مختلفي داشته باشند و باعث برقراري ارتباط شوند ولي تقسيم بندي هايي كه ذهن ما دارد و تقسيم بندي هايي كه به طور شخصي در ذهن خود ايجاد مي كنيم از يك نظر هم مي توانند مانع خيلي ابعاد گفت وگو شوند چرا كه اگر اين تقسيمات در گفت وگو دخالت مستقيم بكنند باعث مي شوند يكسري حرف ها زياد شنيده شوند و يكسري حرف ها كم شنيده شوند. اصولا نكته اي كه محققين در فرهنگ شناسي و علوم اجتماعي روي آن تكيه مي كنند اين است كه ما اصولا با فيلترهاي فرهنگي خاص خودمان با مسائل برخورد مي كنيم. اين فيلترها ضمن آنكه محاسني دارند ولي از يك لحاظ باعث مي شوند كه ما نتوانيم با بسياري مسائل، ارتباط شايسته اي برقرار كنيم چرا كه فيلترهاي فرهنگي باعث مي شوند كه يكسري چيزها ديده شوند و يكسري چيزها ديده نشوند و به همين جهت در زمينه گفت وگو نكته اي كه مطرح مي شود اين است كه اين تقسيم بندي ها به خصوص از بعد عاطفي مي توانند نقش تضعيف كننده داشته باشند، به اين معنا كه اگر من و شما كه وارد يك گفت وگو مي شويم بيشتر با تداعي معاني مان ارتباط برقرار كنيم، يعني حرف هايي كه من مي زنم، كلماتي را در ذهن شما تداعي كند (به خصوص در حوزه تجربيات شخصي ) و حرف هايي كه شما مي زنيد در ذهن من يكسري كلمات را تداعي مي كند، بسيار پيش مي آيد كه افراد در آن حوزه ها منفعل با قضيه برخورد كنند يعني صرفا به خاطر تجربيات شخصي كه در بستر زمان در ارتباط با يك موضوع پيدا كرده اند در يك حوزه خاص، رفتار خاصي را نشان دهند و پاسخ عاطفي ويژه اي را (حال چه مثبت يا منفي ) نشان دهند و اين بيشتر به اين مسئله بر مي گردد كه آن ها صرفا در قالب آن پاسخ هاي عاطفي قرار داشته اند. به نظر من انديشمندان فرهنگ اسلامي در حوزه هاي فلسفي و انديشه توانسته اند نشان دهند كه مي شود از آن جنبه ها فاصله گرفت و فراتر از آن ابعاد مولانا رفت يكي از نمونه هاي بي نظير اين مسئله است و خاطر نشان مي سازد كه مي شود بالاتر از عوامل محدودكننده محض قرار گرفت. * افراد در ذهن خود يكسري فرضيات مطلق دارند. به نظر مي رسد اين ذهنيت ها در فرآيند گفت وگو از عوامل بازدارنده باشند. با اين ها چگونه بايد كنار؟ آمد در فلسفه اسلامي قاعده اي است كه مي گويد: السنخي علت الانضمام يعني هرجا كه انضمام و تركيبي ديده مي شود، همخواني و انضمام بايد وجود داشته باشد. هيچ جا نيست كه سنخيتي نباشد و انضمامي ايجاد شود. جبران خليل جبران مي گويد: الناس علي اشباههم يميل يعني مردم به كساني كه شبيه آن ها هستند تمايل بيشتري دارند. اساسا پرداختن به مشتركات و ابعاد مشترك باعث ايجاد زمينه ها در تشريك مساعي مي شود. يعني وقتي من و شما گفت وگو كنيم ممكن است در خيلي زمينه ها اختلاف و افتراق سليقه و عقيده داشته باشيم، اگر به آن افتراقات فكر كنيم، هيچ تركيبي صورت نمي گيرد. اگر قرار بود آدميان روي افتراقات و حوزه هاي خاص خودشان صرفا تكيه كنند، هيچ پيوندي در جهان صورت همه نمي گرفت پيوندهايي كه در جهان صورت مي گيرد مولود اين است كه انسان ها به نحوي تلويحا يا تصريحا روي يكسري زمينه هاي مشترك به اصطلاح توافق مي كنند. اگر اين زمينه هاي مشترك مورد توافق قرار نگيرد اصولا هيچ پيوندي ايجاد نخواهد شد چه در بعد كلان و بزرگ و چه در بعد جزئي و كوچك. * وقتي ابعاد يك طرف گفت وگو از ابعاد طرف ديگر بزرگ تر باشد چه تاثيري روي گفت وگو گذاشته؟ مي شود گفت وگوي مثبت و پويا بايد عاري از نمايش هاي قدرت باشد چون به مجردي كه يك طرف بخواهد اقتدار خود را در گفت وگو نشان دهد، يا بعد شنيداري تحت تاثير آن اقتدار به صورت منفي عمل مي كند و يا اصولا رشته شنيدن گسسته مي شود. يعني اگر قرار باشد كه در گفت وگوي فردي يا اجتماعي كسي با عامل قدرت با مسئله برخورد كند و با جنبه قدرت عمل كند، گفت وگو نمي تواند نقش مثبت و موثر داشته باشد. * در مورد دو كشور؟ چطور آيا به نظر شما امكان پذير است كه يك كشور در گفت وگوي خود با كشور ضعيف تر از قدرت خودتاثير؟ نپذيرد كنار گذاشتن قدرت مورد نظر نيست. اگر در گفت وگو يك طرف بر اين مبنا عمل كند كه مثلا چيزي را به كسي ياد مي دهد و اساس گفت وگو را بر اين مبنا در نظر گيرد كه قصد ياددادن، تعليم، توبيخ و يا سرزنش دارد، گفت وگو ديگر همه جانبه و جامع نيست چرا كه آن طرف گفت وگو از قبل، تحت تاثير پارادايم هاي خاص خود و براساس آن ذهنيت تصور شده و تصديق شده سعي دارد منظري را كه خود مطرح مي كند، توجيه كرده و در نظر بگيرد، در حالي كه مي تواند غير از اين باشد. يعني يك زماني، منظور از گفت وگو تاييد پيش ساختگي هاي ذهني است و اجراي آن ها. درست مثل حالت طبيبي كه وقتي بيمار به او مراجعه مي كند، قبل از گوش دادن به بيمار و شنيدن مشكل او با اولين كلمه اي كه از دهان بيمار بيرون مي آيد صرفا به مطالبي كه از قبل ياد گرفته نگاه مي كند و مي خواهد با جست وجو در آن راه حل ها، راه حلي را ارائه دهد. اين بسيار متفاوت است با طبيبي يا مشاوري كه معتقد است مشكل و مسئله در گفت و گوي دو جانبه و در حين عمل مشخص خواهد شد. ديگر آن جا مولفه قدرت به صورت ديگري مطرح مي شود چرا كه طرفين خودشان مي پذيرند كه در ايجاد اين گفت وگو نقش اساسي دارند و هر دو به يك ميزان مي توانند در ايجاد و ادامه اين گفت وگو نقش آفريني كنند. اما اگر قرار باشد يك طرف به صورت انفعالي عمل كند و طرف ديگر فعال محض باشد، اين گفت وگو مثبت نخواهد بود چرا كه يك گفت وگو زماني مثبت است كه شرايط آن به بهترين نحو فراهم شود و هنگامي كه آرامش در ارتباط با گفت وگو وجود نداشته باشد مسلما از يك گفت وگوي آرام و مثبت به يك گفت وگوي غيرآرام و تنش آميز تبديل خواهد شد. * در سطح دو عنصر كوچك به نظر مي رسد كه نتيجه گفت وگو، حداقل شناخت از يكديگر و برطرف شدن سوءتفاهم ها باشد، اما در سطح دو كشور، گفت وگو چه نتيجه اي؟ دارد به هر گفت وگويي چه در سطح فردي و يا در بعد اجتماعي مي توان به منزله يك ازدواج نگاه كرد، يعني اگر گفت و گو را در نظر بگيريد مي تواند به مثابه پيوند ميان دو نفر باشد. يك مرد يا يك زن بدون پيوند مسلما حالت كامل خود را نشان هر نمي دهند دو صفاتي دارند كه آن ديگري عاري از آن است، با قرار گرفتن در اين پيوند و ايجاد آن هر دو مي توانند مكمل و متمم باشند يعني در هر گفت وگو به معناي واقعي چه در كوچك ترين بعد فردي كه شما از گفت و گوي يك فروشنده با خريدار صحبت مي كنيد و چه از گفت و گوهاي كلان در سطح جهاني، وقتي اين گفت و گوها خوب انجام شوند و اگر شرايط آن ها درست باشند و به اصول گفت وگو توجه شود، پيوندي برگزار مي شود و خواه ناخواه هر پيوندي موجد و زاينده يكسري جريان ها و ارزش ها است ولي اين بستگي دارد به آنكه تا چه اندازه شرايط مربوط به آن خوب انجام شده و به آن ها توجه شود. چه بسا حتي در سطح گفت و گوهاي فردي به دليل انجام نشدن درست بعد شنيداري، پيوند ناقص، عليل و نارسيده اي اتفاق افتد. در هر حال خود گفت وگو متناسب با هدفش مي تواند شرايط مختلفي داشته باشد، اين طور نيست كه هميشه ذات گفت وگو به شناسايي بپردازد، خيلي وقت ها اصلا گفت وگو به شناسايي نمي پردازد و قصد ديگري دارد. خيلي وقت ها گفت وگوها باعث سوءتفاهم بيشتر مي شود و در اختلال ارتباطات نقش ايجاد مي كند تا اين كه در بهبود ارتباطات نقش آفريني كند كه بايد ديد هدف از گفت وگو چه بوده و در چه بستري اتفاق افتاده است و علت يا علل معده گفت وگو چيستند، چه زمينه هايي را درنظر مي گيرند و چه كارهايي مي كنند، اين به روشن تر شدن حوزه گفت وگو كمك مي كند.