Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811117-59979S5

Date of Document: 2003-02-06

نيويورك جاي زندگي نيست نگاهي به فيلم يازده سپتامبر پيتر ماتيوس ترجمه: پويان صدر اشكوري مجموعه فيلم يازده سپتامبر به تهيه كنندگي آلن بريگاند اصلا، شايستگي موضوعش را ندارد، با اين حال داراي بياني شفاف و روشن است. طي اين مدت زمان كوتاه پس از حادثه يازده سپتامبر، هنوز هيچ كس دورنماي مناسبي براي درك اين واقعيت تلخ و ارائه توجيهي مناسب براي آن ندارد. بنابراين حتي فيلم هاي بهتر از اين هم مي توانستند ارزش چنداني نداشته باشند. خودخواهي ديدگاه هنرمند آن قدر احمقانه است كه حتي از حالت شعاري مستند تلويزيوني يازدهم سپتامبر - كه سوزناكي آن لااقل آمريكايي ها را تخليه رواني كرد - نيز فراتر مي رود. تقريبا تمام آثار اين مجموعه بي ايماني را هدف قرار داده اند و در اين ميان بهترين ها آنهايي هستند كه آگاهي بيشتري در بيان حقيقت از خود نشان مي دهند. بدترين آنها هم پايمال شدن اصول اخلاقي را چنان اسفناك نشان مي دهند كه ممكن است پيش خود فكر كنيد، خالق اين آثار در چه جهان معنوي و ديگرگونه اي زندگي اگر مي كند بتوان در به تصوير كشيدن چنين موضوعي مهارت را ملاك قرار داد، آن گاه بايد نشان حماقت را به كلود للوش و شان پن فيلم داد هر دو كارگردان با مخفي كردن جنبه هولناك واقعه، از اين فاجعه به عنوان وسيله اي براي به تصوير كشيدن اثري تفنني استفاده كرده اند. للوش در، ميان فيلمسازان موج نوي فرانسه رمانتيك ترين و احساساتي ترين آنها اما بود ارائه داستاني تا بدين اندازه بهت آور و نابخردانه هرگز از او انتظار نمي رفت. داستاني درباره پادرمياني گراند زيرو براي فيصله دادن بگومگوي ميان دو دلداده. شخصيت اصلي داستان ناشنوا است و گشت زدن او در خانه و نگاه هاي گذرايي كه هر چند وقت يك بار به تلويزيون مي اندازد، سرشار از تضادي طنزآلود است. شايد موسيقي گنگ اين اثر، آن طور كه كارگردان پيشنهاد مي كند، بزرگداشتي باشد براي قربانيان اين حادثه و شايد هم تلاشي مذبوحانه براي استفاده از يك موسيقي بنجل. اپيزود مربوط به پن شايد به خاطر ترسيم نمايي كوچك از زندگي بيوه مردي تنها كه با خاطراتش زنده است، زيبا به نظر آيد. استفاده هوشمندانه از ارنست بورگناين ما، را به اين تصور راهنمايي مي كند كه با نمونه مسن همان مارتي كوچك روبه رو هستيم. او به خوبي از عهده ايفاي نقش اين پيرمرد خپل و شاد برآمده است. اما تمام موفقيت اثر، مرهون اختتاميه حيرت انگيز ا. هنري است كه فروافتادن برج هاي پهلو به پهلو را با حيرت دوباره و معجزه مانند يك گياه همراه مي كند. قطعا ] براي تاكيد اين اصل بديهي كه فردا روز ديگري [است چون پن تنها فرد آمريكايي در اين ميان است و به خاطر فشاري كه خودسانسوري بر كار او اعمال كرده است، مي توان با بزرگواري از احساساتي بودن اثر او چشم پوشي كرد. با اين وجود زمزمه هايي اينجا و آنجاي فيلم شنيده مي شود مبني بر اينكه زندگي هر انساني مهم است، حتي اگر سي ان ان آن را ثبت نكرده باشد. همين عقيده در آثار ديگر و با شدت بيشتر وجود دارد و درجات مختلفي از شهامت و همدردي را نشان مي دهد. يوسف شاهين، كارگردان با تجربه مصري به خاطر فجايع نيويورك به شدت متاثر است و اين احساس را بوسيله هنرپيشه اي كه در داستان به جاي خود قرار داده است، نشان مي دهد. او كنفرانس مطبوعاتي اش را لغو مي كند و با حالتي خون آلود به دريا خيره مي شود. اشك تمساح هاي او هنگامي بر ما آشكار مي شود كه خلاصه اي از جنايات آمريكا را از هيروشيما تا ويتنام براي شبح يك سرباز نيروي دريايي آمريكا كه از لحاظ سياسي اغفال شده است، توضيح مي دهد. پس از آن، شاهين صحنه مربوط به ريختن برج ها را به حالت عقبگرد نمايش مي دهد و متفكرانه اظهار مي دارد كه بازگرداندن قربانيان به زندگي واقعي كاري بس دشوارتر است. در پايان شبح يك سرباز از جان گذشته فلسطيني، او را به خاطر دلسوزي براي آمريكايي هاي كشته شده، مورد مواخذه قرار مي دهد. فيلم شاهين معجوني از رئاليسم جادويي و مجادله است. كن لوچ در فيلمش، عقايد ضد امپرياليستي خود را به دقت مورد بحث قرار با مي دهد اين حال هر دو فيلم بيشتر به وراجي شباهت دارند. لوچ با درنظر گرفتن اين نكته كه استفاده از داستان هاي تخيلي در بعضي از موارد ناپسند است، بدون حاشيه رفتن اضافي، از زبان دگرانديشي شيليايي به نام ولاديمير وگا نامه اي به عنوان همدردي به آمريكا مي نويسد باقي، همه بريده فيلم هايي است كه يازدهم سپتامبر شيلي را نشان مي دهند (تاريخ همزمان كودتاي سي آي اي، در شيلي كه منجر به سقوط دولت سوسياليست سالوادور آلنده در سال 1973 و سر به نيست شدن هزاران نفر شد ) علي رغم تلاش صادقانه وگا حمله به ساختمان هاي مركزي تجارت جهاني به وضوح به عنوان تلافي تاريخي وقايع شيلي محسوب شده است - غول سياست خارجي آمريكا عاقبت به خانه لوچ بازگشت به عنوان مبارزي دو آتشه وقتش را براي دفاع كردن از خود و اراجيف آزاديخواهانه هدر نمي دهد. حالتي سرد و غيرانساني در طرز برخورد او وجود دارد. اما بايد گفت كه او به خاطر استعداد بيشتري كه به خرج داده در معرض خطر بيشتري قرار گرفته است. اين در حالي است كه سايرين بيشتر نگراني را تجربه مي كنند و هيچكدام گردنشان را تا اين اندازه شجاعانه بر لبه تيغ قرار نداده اند. آموس گيتاي عواقب يك بمبگذاري ماشين را (كه در تل آويو امري معمول است ) به نمايش درآورده است و در حقيقت به فراموش شدن تراژدي هاي كوچك روزمره در برابر رخدادهاي بزرگتر اعتراض مي كند. بوسني دنيس تانويچ هم به همين نسبت اعتراض آميز است و چنين مي پندارد كه فاجعه سال هزار و نهصدونودوپنج در سربرنيتسا نيز بازتابي ژورناليستي در سطح جهان خواهد داشت. ميرانير نيز داستان حقيقي يك مسلمان پاكستاني آمريكايي را به تصوير مي كشد. او به عضويت در القاعده محكوم شده است، اما پس از مرگ بي گناهي اش اثبات و به عنوان يك قهرمان شناخته مي شود. او نيز اثرش را در رديف شكواييه هاي ديگر اين مجموعه قرارداده است. اين فيلم به ما گوشزد مي كند كه هر مسلماني تروريست و هر قرباني اي سفيدپوست نيست و حالتي عدالتجويانه به خود مي گيرد. اين سه فيلم از يك سو حالتي بي پرده و تهديدآميز و از سوي ديگر بياني محتاط و توام با عذرخواهي دارند و مدام بين اين دو حالت در نوسان هستند. عجيب نيست كه هيچ كدام از آنها اثري عميقتر از تشويش فروخورده فيلمسازشان بر جاي نمي گذارد. اما همين نقطه ضعف، به دليل نشان دادن بيداري وجدان هنرمند تبديل به ظرافت نجات دهنده فيلم شده است. بريگاند بدون اينكه از قبل با كارگردانان فيلم صحبتي كرده باشد، مجموعه اي از اظهارنظرهاي مختلف را گردآوري كرده و بي هيچ اعمال نظر شخصي همه آنها را در كنار هم قرار داده است و جذابيت كار او از همين نكته ناشي مي شود در حالي كه نيمي از ساكنان كره زمين در شرايطي دشوار به سر مي برند. لازم است بر اين نكته تاكيد شود كه مصيبت دردي همگاني است و به شخص خاصي اختصاص ندارد. اما ملموس نمودن اين ستم ها حالتي زننده به خود گرفته است. زيرا تنها چيزي كه در آن مطرح نيست، توجه به حق حيات تك تك افراد جامعه و انسانيت است. در عوض آدم ها به اعداد و ارقام، مهره هاي استراتژيك و آلت دست سياست تبديل شده اند (اين دقيقا همان كاري است كه القاعده در نيويورك انجام داد و حالا دولت بوش قصد دارد به يادبود اين حادثه، شكلي ديگر از آن را به نمايش بگذارد. ) آن طور كه اسلاوش زيزيك مي گويد، لازم است كه دو ارزش به ظاهر متضاد را يكجا ارج نهيم و نه تنها ارزش هاي انتزاعي - سياسي، بلكه آرمان هاي خاص انساني را پاس بداريم، ممكن است ساختن چنين اثري بسيار دشوار به نظر آيد، با اين وجود فيلم هاي ادريسا اودروگو و سميرا مخملباف كوشش كرده اند به ميدان اين مبارزه پاي بگذارند و سياست همدردي را دنبال كنند. اودروگو عده اي كودك بوركينافاسويي را به تصوير مي كشد كه فردي را به جاي بن لادن اشتباهي گرفته اند. آنها مي كوشند اين غريبه را كه در اطراف روستايشان پرسه مي زند، تحويل پليس بدهند و جايزه هنگفتي را كه براي اين امر مقرر شده است، دريافت كنند. جذابيت دامنه دار داستان از دل شوخ طبعي ذاتي اش، بيرون جهيده است. ياغي سعودي براي بچه ها، شخصيتي افسانه اي است، اما چيزي در حد جسي جيمز و دارت ودر و نه بيشتر. تلاش فيلمساز براي بيان طبيعت قهرمان بومي داستان به نقطه ضعف لجوجانه فيلم تبديل مي شود. شخصيت اصلي داستان با نام فرضي آداما نگران حال مادر بيمارش است و براي مداواي او داروي كافي وجود ندارد. او به اندازه كافي حس دلسوزي برنمي انگيزد و به ناچار در نمايش تجربيات روزانه اش دست خوش كليشه مي شود. براي ارتباط، به يك پل نياز است و به نظر مي رسد مخملباف توانسته است ساخته شدن يكي از اين پل ها را به ما نشان دهد. بچه مدرسه اي هاي افغاني در داستان مخملباف از هواپيما و آسمان خراش چيزي نمي دانند. اين هم كلاسي ها، بچه هاي يك اردوگاه پناهندگان افغاني هستند كه بزرگترين رويداد دنياي كوچكشان فروغلطيدن دو تن از مردان اردوگاه به داخل يك چاه آب است. به همين دليل است كه معلم دلسوز آنها، به هنگام توصيف رويداد يازدهم سپتامبر، ريز و درشت همه وقايع را جزبه جز شرح مي دهد. او چراغ نفتي را به عنوان نمونه اي كوچك از يك برج به بچه ها نشان مي دهد و از آنها مي خواهد كه برج را براي خود مجسم كنند. اما بچه ها همگي به شيطنت هاي خود مشغولند و هيچ تضميني وجود ندارد كه تدريس با موفقيت انجام شود. از اين جا تا انتهاي فيلم، به لطف صراحت هوشمندانه و نظم موجود در اثر، جذابيت تلاش معلم در يكپارچه كردن كلاس بيشتر مي شود. اودروگو و مخملباف برخلاف انزجار همگاني و بهانه جويانه موجود، نويد ادراكي هر چند شكننده و زود گذر را مي دهند. دو فيلم بعدي، نگاهي هر چند مخالف اما نوميدانه ارائه مي دهند. شوهي ايماموراي هفتاد و شش ساله داستان كميك و ماليخوليايي يك سرباز ژاپني را به تصوير مي كشد كه براي رهايي از كابوس جهان اطرافش، به يك دوزيست تبديل مي شود. در آخر وقتي كه مرد مارنما براي هميشه ساكن آب مي شود، كاملا مشخص است كه خود ايمامورا هم بدش نمي آيد براي ابد به او ملحق شود، پيام اين است: شما دنياي خود را ساخته ايد، حالا به دنياي خودتان بچسبيد و مرا رها كنيد. البته درگيري ايمامورا با اين قضيه آن قدركم است كه داستانش به شش دهه پيش بازمي گردد. اگر هم قصد او از اين بازگشت، ارائه حالتي نمادين از وقايع اخير بوده است، اشاره خاصي در فيلم وجود ندارد. پس از قرار گرفتن در مقابل اگر صامت آلخاندرو گونسالس اينياريتوي بيست و نه ساله شايد به اين فكر بيافتيد كه كلا قضيه را فراموش كنيد. بي تجربگي جواني، هر چند توجيه كننده است، اما بهانه خوبي براي بي رحمي موجود در فيلم او نيست. اين بي رحمي سبب شده است كه اثر او در كنار اظهارنظر دامين هرست قرار گيرد. او عقيده دارد كه حمله به مركز تجارت جهاني مانند نوعي اثر هنري بود كه قوانين خاص خود را داشت. پرده نمايش (احتمالا براي انطباق با شمار مكتب فرانكفورت مبني بر اين كه وحشت محض نبايد نمايش داده شود ) در غالب لحظات فيلم كاملا تاريك است. اما او به هر حال قسمت هايي از اين واقعه را كه مربوط به سقوط آدم ها به پايين برج است، در قطعات كوتاه فلاش گونه به نمايش گذاشته است. مدلي نفرت انگيز از سكانس سقوط در فيلم اليمپيا به كارگرداني لني ريفنشنال ارائه مي دهد. اينياريتو اكران هاي خصوصي فراواني داشته و كاملا مشهود است كه به غلط از او قدرداني شده است. آخرين فريم ها متني عربي را نشان مي دهند با مضمون كدر شدن با نور الهي. اين جملات بيشتر به نوعي استعاره شخصي دور از ذهن و مخفيانه شبيه هستند.