Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811117-59976S1

Date of Document: 2003-02-06

تركه مرد دنياي جنايت نگاهي به جهان داستاني ساموئل دشيل همت _ 1 مهدي يزداني خرم ويژگي آدم ها و جهان همت در شكست درون ايشان است قهرماني مي آيد تا مثلا دست تبهكاران را از شهري كوتاه كند مي جنگد و شكست مي خورد به همين راحتي و به همين سياهي دشيل همت، نويسنده اي است كه با تمام آدم هاي خود مي تواند نصف دنيا را به آسمان بفرستد. گنگسترها و تبهكاران خشن و بي رحم او آن قدر باوركردني هستند كه گويا اسلحه را بر شقيقه تو گذاشته اند. در دنياي سياه همت آدم ها فرصت ندارند تا سيگاري روشن كنند و آن را با آرامش تمام بكشند. گلوله پس گردنت را مزه مزه مي كند و تمام بنيادهاي اخلاقي به فاضلاب ريخته مي شوند. بگذريم... دشيل همت يا كامل تر ساموئل دشيل همت به سال 1894 ميلادي در يكي از ايالات آمريكا زاده شد. او، كه ريشه اي فرانسوي داشت، در سنين نوجواني به كارهاي مختلف روي آورد. استخدام او به عنوان كارآگاه خصوصي در موسسه پينكرتن به وي فرصت داد تا بتواند جهان سياه جنايت را از نزديك لمس كند. اين شغل و هيجان هاي ناشي از آن بعد از چند سال با سرخوردگي همت به پايان مي رسد. بعد از اين دوره همت خاطرات و تجربياتش از دنياي جنايت را به صورت داستان هاي كوتاه به مجلات عامه پسند مي فروشد. از 1922 تا 1930 مهم ترين آثار او مانند خرمن سرخ، كليد شيشه اي و... منتشر مي شوند. رمان مشهور تركه مرد پاياني براي آثار همت است. او با چاپ اين كتاب در سال 1934 ميلادي نوشتن را به كناري مي گذارد. مجموع آثار همت شامل هشتاد داستان كوتاه و پنج رمان همت است بعد از ترك داستان نويسي به هاليوود مي رودو با ليليان هلمان ازدواج مي كند، او پس از شركت در جنگ دوم جهاني و بازگشت به وطن با ماجراي مك كارتيسم مواجه مي شود و تمام كتابها، درآمدهايش و فيلم هايش توسط دولت ضبط مي شود. سال هاي پايان عمر دشيل همت در فقر و گمنامي سپري مي شود و به علت بيماري مزمن در سال 1961 ميلادي زماني كه فراموش شده بود از دنيا مي رود. از آثار همت نسخه هاي سينمايي فراواني ساخته شده است. شايد يكي از به ياد ماندني ترين اين آثار شاهين مالت به كارگرداني جان هيوستن، با بازي همفري بوگارت باشد. از دشيل همت به عنوان پدر رمان سياه آمريكا و جهان نام مي برند. او با سبك خاص خود كه برپايه زبان بي بندوبار محاوره و همچنين شخصيت هاي تباه شده و خشن است توانست سبكي خاص در روايت قصه پليسي به وجود آورد. اين روايت به مانند آدم هايش موجز، بي بندوبار و گاهي بدسرانجام است. در آثار همت شايد تنها چيزي كه ارزش ندارد حل معماي جنايت است! آثار همت در ايران پرطرفدار است، به همين دليل حتي مترجميني مانند عبدالله توكل نيز به سراغ او مهمترين رفته اند آثار منتشر شده همت در ايران عبارتند از شاهين مالت (مرحوم عبدالله توكل ) تركه مرد، (مرحوم احمد ميرعلايي ) خرمن، سرخ (فرهاد منشوري ) كليد، شيشه اي (پرويز نصيري ). چاپ دو كتاب كليد شيشه اي و خرمن سرخ در سال 81 بهانه اي براي نوشتن اين متن ناشر است هر دو اثر نشر روزنه است. رمان سياه، آدم هاي پوشالي: دشيل همت از نسل نويسندگان اوليه قرن بيست آمريكا است. دوره اي كه باتوجه به نابساماني اقتصادي و فرهنگي در اين كشور، روشنفكران آن نيز دچار ازهم گسيختگي فرهنگي شده آمريكاي بودند داستان هاي همت، آمريكايي است كه با قدرت گرفتن نهادها و بنيادهاي غيردولتي و قانوني دچار نابساماني و چندپارگي در قدرت است. همت ريشه هاي اين نابهنجاري را در ميان كارتل ها و نهادهاي غيرمدني جست وجو مي كند. اين جريان علاوه بر ساختن شكلي تاريخي، زباني جديد مي آفريند. زباني كه مولفه هاي آن در بي تفاوتي، عدم اطمينان و هم چنين نوعي افسردگي از دنيا معرفي به طور مي شوند مثال در رمان كليد شيشه اي ما با آدم هايي روبه رو هستيم كه كشف و اعتلاي اخلاقي براي ايشان هيچ مفهومي ندارد. براين اساس جهان دشيل همت را آدم هاي خوب و بد تشكيل نمي دهند، بلكه اين جهان از آدم هاي بد و بدتر ساخته مي شود. داستان ها با نقطه اي محوري مثل جنايت يا دزدي شكل گرفته اند، يك قهرمان درگير اين جنايت مي شود و مي كوشد تا مثلا عدالت را برقرار كند. اين آدم ها كه معمولا مذهبي هم هستند، براي تبارشناسي يك نابهنجاري مانند كشتن از لوازمي استفاده مي كنند كه از جنس همان جنايت است. اين رويه به همراه يك زبان پر از نيشخند خسته و كاملا اداري با صبغه هاي ميني ماليستي موجب تولد رمان سياه يا رمان نوآر مي شود. براي شناختن اين ديد به سه محور اكتفا _مي كنم برعكس 1 داستان هاي هولمز، لوپن و پوآرو، شخصيت هاي همت از ويژگي هاي فراانساني خالي هستند، ايشان از موضوع يعني فردگرايي و اراده معطوف به قدرت بي بهره هستند و به طور كلي به ابرانسان يا اسطوره تبديل نمي شوند. اين موجودات معمولا خود درگير بازي هستند. يعني؟ چه مثالي مي زنم: در باب اسطوره اي كلاسيك مانند هولمز درمي يابيم كه او به كارگرداني موضوع خود يعني داستان مشغول است، وي با توجه به مولفه هاي خاص دروني اش برتر از ديگران به نظر مي آيد. در حالي كه در جهان داستاني دشيل همت، قهرمان ها قدرتي ندارند، لمپن هايي هستند كه از درون قدرت بيرون مي آيند و طي اتفاقي در مقابل آن پس مي ايستند اين آدم ها به صورت تصادفي در برابر نظام بي بندوبار قدرت قرار مي گيرند. ايشان طي ساختار درام، كنش ها و واكنش هاي متفاوتي دارند. دچار سرگشتگي مي شوند، عصبي، افسرده و گاهي هم اخلاقي مي گردند، شخصيت اين شخصيت ها به هيچ عنوان پيچيده نيست. در سير روايت همت، ايشان را در برابر عناصر حسي و اخلاقي تنها مي گذارد و در كمتر لحظه اي ما با سويه اي قهرمان گونه مواجه در مي شويم آغاز رمان ها ما معمولا با چهره هاي روزمره قهرمان ها روبه رو هستيم خسته و كسل. تنها نكته اي كه مخاطب همت را به خوانش وادار مي كند، رويكرد اين قهرمان ها به جهان اطراف است; رويكردي كه معمولا به فضاي جنايت ارتباطي ندارد و مي كوشد هندسه رواني عناصر درون متني را پيش بيني اين كند عمل ناخودآگاه است. در اين جهان به دو علت آدم ها علاقه اي به درونيات يكديگر ندارند. نخست اينكه ساختار ايشان ساده است و به پراگماتيستي عيان پاي بند هستند و همين براي نزديك شدن به ذهن اين آدم ها كافي است و دوم به علت نوع ديد راوي او به اطرافيان خود است. او اصلا حوصله چالش روان شناختي را ندارد و سروكارش با عناصر بصري و فيزيكي است. نوعي فوتوريسم رقيق شده كه هم در فرم و هم در محتوا به متافيزيك روايت ها كاري ندارد. او براي ايجاد جهاني بهتر نيامده است و حتي نمي خواهد اين جهان را بدتر كند بلكه نقشي كاملا انفعالي دارد و اين خود بازي است. موفقيت اصلي آدم هاي همت در اين است كه كمتر سقوط كنند و به قول معروف كلاه خود را بچسبند. اومانيسم اروپايي در آثار همت مفهومي ندارد. بي هويتي و تعليق در بودن امري پيش پا افتاده است. به طور كل آدم هاي همت جرياني ايجاد نمي كنند، بلكه در روايت يك جريان، مورد توجه قرار مي گيرند. دقت كنيد، ممكن است كه در حين روايت قهرمان مثلا شاهين مالت رازي را برملا كند، اما او قدرت اين را ندارد كه جلوي حركت خردكننده تباهي را اين بگيرد آدم ها شبحي از كابوس هاي سرگردان سرجيولئونه هستند كه از مه مي آيند اما در مه گم نمي شوند بلكه مي مانند و در دايره اين روايت ابزورد نقش را به پايان مي رسانند. _ 2 ويژگي ديگر آدم ها و جهان همت در شكست درون ايشان است. قهرماني مي آيد تا مثلا دست تبهكاران را از شهري كوتاه كند. مي جنگد و شكست مي خورد! به همين راحتي و به همين سياهي. ريشه اين شكست در كجا؟ است همان طور كه گفتم آدم هاي دشيل همت از نسل قدرت تباه شده هستند. اما نكته مهم اين است كه اين آدم ها از دنياي خود بيرون كشيده شده و تنها و بي كس مي خواهند خود را زنده نگاه دارند. اين كنش اصلا نمادين و فلسفي نيست بلكه صبغه اي ناتوراليستي دارد. ايشان جزيي از يك پيكرند كه مي كوشند با كل اين جسم كه درواقع منشا هستي او نيز هست مبارزه كند، اما به مرور سيستم اين عضو ناكارآمد و طغيان گر را حذف كرده و به كناري مي گذارند. شاهكار تكنيكي همت نيز در همين قسمت اتفاق مي افتد: متني در حال روايت است و اين روايت گسترده، كثيف و بي انتها است. قهرمان همت وارد روايت شده و مي كوشد با قدرت نداشته اش سير داستان را متزلزل كند. وقتي اين امر صورت نمي گيرد او كم مي آورد و در كل اين روايت حل و محو مي شود. با توجه به ويژگي هاي اين قهرمان، كه بحث آن شد، او هيچ ارزش درون متني يا برون متني (در حين خوانش ) پيدا نمي كند. اصل مسلم فروپاشي و ابزورديته آمريكايي و رئاليستي است، برش در اين رئاليسم مساوي با مرگ تدريجي راوي يا قهرمان است. ندبومانت قهرمان كليد شيشه اي يك انسان متناقض است. او مي خواهد كاري كند شايد هم موفق شده باشد، اما نكته در اين است كه موقعيت و تكليف او در قبال خودش مشخص نيست. او نمي داند كه چه مي خواهد از جايي به وسط روايت پرت مي شود و دست به قماري مي زند كه شايد دور اول را مي برد ولي تكليف دورهاي بعدي مشخص نيست. ببينيم اين ابزورديته چگونه فرم يافته است: هراس زندگي آدم هاي همت را به جنون نزديك كرده، كسالت وحشتناكي كه در حين قصه پليسي روايت مي شود تمام منافذ روشنايي را مسدود شايد مي كند دغدغه، زدودن برهه اي و موقتي اين كسالت باشد. براي درك اين بي معنايي بايد به تاريخ زمان اثر توجه كرد. از هم پارگي اخلاق و زيستن كه منجر به نبرد سنت و مدرنيته مي شود; چيزي كه، بعد از همت، فاكنر و همينگوي آن را به طور صريحي روايت كردند. آدم هاي همت تا حدودي سنتي هستند، فرار ايشان از سنت تنها در مسائلي مانند پول، زن و يا يك شرطبندي بودار اتفاق مي افتد، پس به بنيان هايي سنتي مانند اخلاق، جوانمردي و حتي مذهب احترام مي گذارند، فاجعه اين جا شكل مي گيرد كه جهان پيرامون بنيادهاي ايشان را طرد مي كند و جايگزيني براي آن نمي يابد. اين احساس واماندگي و تنها بودن سرمنشاء جنون و ماجراجويي مي گردد كه اين آدم ها ناخودآگاه درگير آن مي شوند. بعد از يافتن ماجرايي كه بتواند به بودن ايشان معنايي دهد، قصه تغيير كرده و حالا ديگر وقت مبارزه با جهان عيني مي شود. رئاليسم سياه همت اجازه بودن را به اين آدم ها نمي دهد و در آخر حتي بعد از كشف مثلا راز جنايت، آنها را به سخره و بازي مي گيرد. نكته آخر در اينجا اتفاق مي افتد كه بعد از پايان رمان درمي يابيم كه فرشتگان همت هم ديگر جزيي از كثافت جهاني مي شوند كه در مقابل آن ايستاده تعريف بودند مسخ از نگاه همت همين انساني است كه از تنهايي و بي معنايي مي گريزد اما در پايان روايت شي واره و دلزده بازهم تنها مي ماند.