Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811116-59957S2

Date of Document: 2003-02-05

هرمنوتيك ايراني _ 8 از قرائت تا متن مكتوب روح الله يوسفي متن فلسفي و عرفاني و كلامي و ادبي نيز هركدام در هنگام ادا و قرائت، با حركاتي ويژه همراهند. به هر حال بزميات و رزميات را نمي توان يكسان ادا كرد. اين حركات خاص و سازگار با نوع و موضوع كلام آنقدر مهم است كه اگر آنها را حذف كنيم (يعني گوينده را هنگام سخن گفتن مشاهده نكنيم ) ممكن، است در فهم كلام و مقصود گوينده دچار مشكل شويم. به همين دليل است كه ما هنگامي كه پاي سخنراني يك سخنران نشسته ايم و دقيقا حرف او را مي شنويم، خيلي آسان مطالبش را مي فهميم اما اگر همان سخنراني را از طريق نوار ضبط صوت بشنويم، ممكن است كمي دچار مشكل شويم، و اگر همان سخنراني حتي، ويرايش و پاكيزه شود كاملتر به صورت مكتوب بخوانيم، مشكل فهم بيشتر مي شود چرا كه در حالت اول با افعال كمكي گوينده مطلب را (با وجود اينكه از نظر ادبي و قواعد دستوري بسيار ناقص است ) راحت مي فهميم و در دومي با حذف مشاهده مستقيم افعال و حركات، فهم مشكل تر مي گردد و در سومي نيز به همين ترتيب. براي اينكه مطلب كاملا برايتان مستند و حس شود، مي توانيد متن يك سخنراني را عينا بدون ويرايش و كم و زياد پياده و مكتوب كنيد. ببينيد چه اندازه، قابل فهم است. حتي جالب اينكه فهم آن متن آشفته و گاه بي سروته براي خود گوينده هم گاه مشكل است تا چه رسد به ديگران. اين در حالي بود كه هنگام اداي سخن و سخنراني نه گوينده در تفهيم مشكل داشت و نه شنونده در تفهيم. چه عاملي سبب شده است كه چنين تغييري روي؟ بدهد روشن است كه حركات گوينده و حالات خاص او و يا نوع اداي جملات در هنگام اداي كلام به گونه اي بود كه عمل فهم را آسان مي كرد و آن حالات در حالت مكتوب حذف شده اين است است كه مي گوييم چشم فعلي كمكي مهمي براي گوش در تفهيم مراد و مقصود متكلم است و حذف آن مشكل آفرين است. به ويژه بايد به ياد داشت كه چشم به خودي خود (جداي از حركت و يا نگاه خاص ) با بيننده و شنونده رابطه برقرار مي كند و اين رابطه در انتقال انديشه و احساس بسيار موثر است. به همين دليل است كه يك گوينده و سخنران نابينا نمي تواند سخنران موفقي باشد و حتي يك شنونده نابينا نيز نمي تواند مانند ديگران از حالات و حركات سخنران و يا فضاي جلسه بهره بگيرد و انديشه ها و يا احساس ها را به راحتي درك و لمس كند. و اما كلام مكتوب كه در مبحث هرمنوتيك روي آن صحبت مي شود و از اين رو محور اصلي پرسش و پاسخ كنوني است، عمدتا از طريق چشم و بلاواسطه در معرض فهم و تفسير قرار مي گيرد و البته از عوامل متعدد ديگر نيز كمك مي گيرد كه در جاي خود به آن اشاره خواهيم كرد. اما مهم آن است كه به پرسش اصلي بازگرديم و بگوييم با چه ابزارها و معيارهايي مي توان مراد متكلم را دريافت و مطمئن شد كه درست فهم شده است يا نه. به نظر مي رسد عوامل متعدد به مثابه ابزارهايي براي فهم درست متون بر وفق مراد متكلم مورد استفاده قرار مي گيرند. از جمله مي توان به آشنايي دقيق با لغت (واژه ) آشنايي، دقيق با زبان و قواعد دستوري زبان و معاني و بيان، آشنايي هرچه دقيق تر با گوينده و مولف و گرايش ها و حساسيت ها و دغدغه ها و جهت گيري ها و ذهن و زبان او، تكيه و اعتماد بر تبادر و فهم بين الاذهاني از يك كلمه و يا كلام، آشنايي با تاريخ تحولات مفاهيم مورد استفاده در متن كلام، آشنايي با تاريخ صدور كلام و انگيزه ها و اهداف گفته و ناگفته آن و... اگر مخاطبي در اين مورد هرچه بيشتر آشناتر و دقيق تر و ماهرتر باشد مي تواند به مراد متكلم نزديك تر شود و مقصود واقعي او را كماهو حقه دريابد. من برخلاف نظريه مولف مرده است معتقدم كه مولف هيچ گاه (ولو ميليون ها سال بعد ) از اثر و كلامش جدا نمي شود و همواره با او هست و خواهد بود. يعني تا زماني گفته مي شود گفته سقراط و يا نوشته ارسطو و يا...، سقراط و ارسطو با كلام و نوشته اش هست و در آن زندگي مي كند و از آشنايي با گوينده و مولف يكي از شرايط و در واقع يكي از ابزارهاي مهم درك و فهم مراد اوست. به عبارتي ديگر تا زماني كه جهان مولف را نشناسيم، به سادگي نمي توانيم به مراد او دست يابيم. في المثل شناخت جهان پيامبران و يا مولوي و حافظ و فخرالدين عراقي.. شرط، اساسي در فهم كلام و سخن آنان است. با اين همه بايد دانست كه تمام متون حكم واحد ندارند و معيارهايي كاملا واحد و يكسان بر همه آنها حاكم نيست، در واقع هر متني و كلامي به گونه اي فهم مي شود، و البته يك سلسله قواعد و شرايط عام نيز حاكم بر هر نوع تفسير متون است كه ثابت است (از جمله دانستن لغت و قواعد زبان ).في المثل يك متن و يا حتي (حساب و هندسه ) خيلي ساده و با دانستن زبان و قواعد و اصول رياضي فهم مي شود و در اين گونه متون نيازي به شناختن جهان مولف نيست. مثلا جدول ضرب ارتباطي با جهان مولف و انگيزه ها و دغدغه هاي او ندارد و به همين دليل هم كسي نمي داند كه اين ها را چه كسي ابداع كرده و لازم نيست بداند چرا كه به هر حال دو ضربدر دو چهار است و هكذا. اگر گوينده فيلسوف باشد، عارف ديني باشد، همه، در عهد باستان زندگي مي كرده يا قرون وسطي يا قرن بيستم و... فرقي نمي كند. از اين رو در فهم مقصود مولف كسي كه قواعد زبان و رياضي را مي داند دچار اختلاف نمي شود و لذا قرائت مختلف پديد نمي آيد. منطق و يا علم اصول و حتي تا حدودي فلسفه هم همين گونه است.