Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811116-59955S8

Date of Document: 2003-02-05

نسل هاي دزديده شده راجر ابرت خيره كننده ترين كلمات در حصار مانع خرگوش در پايان آن مي رسد و ما را متوجه مي كند كه فيلم اساسي، تاريخي دارد. حصار مانع خرگوش تاكيد مي كند كه تا سال 1970 پليس به شدت تحت نفوذ دولت استراليا بوده است. كودكان بومي دورگه به زور از خانواده هايشان جدا مي شدند تا در مدارس خاص آموزش ديده و براي زندگي آينده شان به عنوان كارگر كارخانه و يا خدمتكاران خانگي آماده شوند. در حدود يك قرن پس از ريشه كن شدن برده داري در جهان غرب، دموكراسي غربي همچنان روش هاي نژادپرستي ظالمانه خود را اعمال پدران مي كند بچه ها سال ها است كه ناپديد شده اند (اغلب آنها كارگران سفيدپوست و يا كارمندان دولت بوده اند كه با زن هاي بومي استراليا زندگي كرده و بعد تركشان كرده اند ). اما به چه دليل كودكان دورگه نمي توانند همانجايي كه هستند، بزرگ؟ شوند پاسخ هاي اين پرسش هم به همان اندازه شرم آور و ناخوشايند است: اول به اين دليل كه يك بچه نيمه سفيد بايد از جامعه سياه رهانيده شود! ديگر اينكه انتشار وسيع ژن هاي سفيد با قدرت برترشان توانايي بوميان را براي پافشاري روي حق و حقوقشان بيشتر مي كند و دليل سوم آنكه با ملزم ساختن كودكان سفيد به ازدواج با يكديگر سرانجام سياهي از وجودشان زدوده مي شود. البته آنها اين اهداف را بدون بيان اين واقعيت كه مدارس مورد نظر بچه ها را صرفا براي كارگري و خدمتكاري تربيت مي كند، دنبال مي كردند. كودكاني كه تحت فشار اين سيستم بزرگ شدند، در استرالياي امروز به نام نسل هاي دزديده شده ناميده مي شوند و دولت كنوني استراليا همچنان از پذيرفتن عذرخواهي اين پليس ها سر باز مي زند. فيلم فيليپ نويس داستاني است براساس واقعيت. فيلمنامه نوشته كريستين اولسن است، براساس كتاب دوريس بيل كينگتون كه داستان زندگي واقعي مادرش مولي خاله اش ديزي و دختر دايي آنها گريسي را به تحرير درآورده است. آنها توسط مامورين دولتي از خانواده اش جدا شدند تا 1500 مايل دورتر در يك مدرسه مخصوص جايي كه از ترس و اندوه يكديگر را در آغوش مي گرفتند و از هر چيز و هر كس آشنايي دور بودند، تربيت شوند. مدرسه اي كه وقتي در آنجا به زبان مادريشان با هم صحبت مي كردند به آنها گفته مي شد كه وز وز نكنند. در هنگام وقوع ماجراهاي فيلم مولي (اورلين سامپي ) ساله 14 ديزي (تينا سانس بري ) 8 ساله و گريسي (لورا موناگان ) ساله 10 مدرسه هستند آنها شبيه نوانخانه هاي ديكنزي نبوده و با توجه به شرايط آن دوران مكان زننده اي نيست. اما دختران فيلم نمي توانند رنج و سختي دوري از خانواده و تنها ماندن در اين فضاي غريب را تحمل كنند و به همين دليل دست به فرار مي زنند، دستگير مي شوند و در زندان انفرادي تنبيه مي شوند اما يكبار ديگر هم فرار مي كنند و اين بار به طرف خانه هايشان به راه مي افتند. سفري هزار و پانصد مايلي. آنها نقشه اي غريزي در ذهنشان دارند و با كمك پرچيني كه در طول صدها كيلومتر از سرزمين استراليا براي جلوگيري از هجوم خرگوش ها امتداد دارد، راهشان را ادامه مي دهند. شخصيت سفيدپوست اصلي فيلم (نويل _ كنت برانا ) است كه در سال 1931 فرمانده پليس هاي تغيير مكان يافته و از طرفداران تازه به دوران رسيده اصلاح نژادي بوده كه با تئوري هاي نژادپرستانه اش مي توانست در آلمان نازي شنوندگاني داشته باشد. به نظر نويل، استراليايي ها بايد عقايد او را كه البته با سيستم هاي دولتي هم هماهنگ است، قبول كنند و اين حقيقت را بپذيرند كه بسياري از آنهايي كه خود را بومي استراليا مي دانند يك يا دو پله از نردبان ترقي اروپاي مدرن، پايين تر هستند. همچنان كه دخترها از ميان علفزارها عبور مي كنند، يك ردياب استراليايي به نام مودو (ديويد گالپيلي ) كه به نظر نمي رسد چندان تمايلي هم به دستگيري آنها داشته باشد، در تعقيبشان است. در طول راه با كمك هايي از طرف خارجي ها و حتي يك زن سفيدپوست به نام ماويس (دبورا مايلمن ) روبه رو مي شوند. اين سفر كه مثل بسياري ديگر از فيلم هاي استراليايي با چشم اندازهاي مشابه (به ويژه واك ابات ) معماگونه و رمزآميز به نظر مي رسد، زيبا و غم انگيز است. سه بازيگر جوان فيلم همگي تازه كار هستند و نويس در به كارگيري فكر و احساس آنها كاملا موفق بوده روايت است داستان، فضاهاي خالي را پر مي كند و جزئياتي را كه نمي توان به تصور كشيد، بيان مي كند. پايان سفر براي هر سه دختر يكسان نيست و همين