Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811116-59955S1

Date of Document: 2003-02-05

حيف كه طاقت نياورد حاشيه و متن سينماي اورسن ولز اميد بهار فرودگاهي را در نظر بگيريد، مردي تنومند - شايد هم فربه - منتظر است تا اعلام كنند پروازش در چه ساعتي صورت مي گيرد. به نظر خسته مي رسد، نگاه اش به كيوسك تلفن عمومي از مي افتد جا بلند مي شود و طرف آن مي رود.؟ تلفن براي رفع خستگي، مرد تنومند نگاهي به دفتر تلفن مي اندازد و يك دفعه تصميم مي گيرد با تهيه كننده اي تماس بگيرد كه چند روز قبل هم با هم حرف زده و حرف هاي شان آن قدرها كه بايد طول نكشيده است. حالا يك فرصت استثنايي پيش آمده، كاملا استثنايي. آقاي تهيه كننده مي گويد كمپاني اش حاضر است فيلمي را به كارگرداني او تهيه كند! فيلم كدام؟ فيلم براساس كدام؟ فيلمنامه سرش را تكان مي دهد و لحظه اي بعد سرش را از كيوسك بيرون مي آورد. يك كتابفروشي كوچك آن دوروبرها است، كنار همان كيوسك تلفن. نگاهش روي كتابها مي چرخد و روي يك كتاب جيبي ثابت مي ماند. همان جور كه دارد با آقاي تهيه كننده حرف مي زند آن را برمي دارد آره، يك فيلمنامه دارم، بله، آماده است، كامل كامل كه نشده اما همين روزها كامل مي شود. بخش هاي آخرش مانده،؟ اسم اش عرض مي كنم، بله، اگر در خواب بميرم، اقتباسي است، از روي يك داستان پليسي. مال كي؟ هست شروود كينگ،؟ نخوانده ايد فوق العاده است، باور كنيد عالي است. زودتر شروع مي كنم تلفن كه تمام مي شود، پولي از جيب درمي آورد و به كتابفروش مي دهد. هواپيما كه پرواز مي كند كتاب را باز مي كند و مي خواند. چند هفته بعد، فيلمبرداري خانمي از شانگهاي با بازي ريتاهيورث آغاز مي شود. لزومي به حدس زدن نيست، چون تا حالا حتما فهميده ايد كه اين مرد تنومند، اورسن ولز است، همان غول سينماي كلاسيك آمريكا. بايد از ادعاهاي بزرگ شروع كرد، از حرف هاي بزرگ و آدم هاي بزرگ تر، براي همين است ك نوشتن از اورسن ولز به معناي نوشتن درباره سينما هم هست و باز هم حتما براي همين است كه هر كس ولز را مي شناسند و درباره اش فكر مي كند، حتما به جايگاه او در تاريخ سينما و همه فهرست هاي بهترين فيلم ها و بهترين كارگردان ها فكر نكرده باشد. چه اورسن ولز را دوست داشته باشيم و چه نداشته باشيم و چه همشهري كين را پسند كنيم و چه حوصله مان از اين شاهكار سينمايي سربرود بايد اعتراف كنيم كه تاريخ سينما از 1940 به بعد زير نفوذ اين شاهكار بوده و هست. همشهري كين و قاعده بازي (اين يكي هم شاهكار ژان رنوار است ) آن قدر در دوره خودشان حيرت انگيز بودند و آن قدر جلب توجه كردند كه همه دوست داشتند فيلم هاي شان به اين دو فيلم شباهتي داشت باشد. ولز آدم يكه و يگانه بود و از همان اول اش هم مي خواست متفاوت از ديگران رفتار كند و يك جوري باشد كه ديگران نيستند. پانزده فيلمي كه اورسن ولز ساخت، يك جورهايي همه شان به صورت غيرمستقيم به زندگينامه او ربط پيدا مي كنند. مايه اصلي آثار او عموما حول دو محور مي چرخد. جست وجوي هويت و خلاقيت هنري. در عين حال اين دو مايه را زماني بيشتر مي فهميم كه بدانيم او در 25 سالگي يعني زماني كه داشت همشهري كين را مي ساخت دل اش مي خواشت شهرت اش را حفظ كند و فيلمي بسازد كه خوب باشد و جريان سازي كند و تاريخي شود و در عين حال نشان دهد كه عاشقانه سينما را دوست دارد و دل اش حسابي براي فيلمسازي مي تپد و چهل سال سينما را هم در خودش جا بدهد و بيانيه اي تلقي شود كه علنا به سينماي سنتي اعلان جنگ مي دهد. اگر درست دقت كنيم همه اين حرف و حديث ها يك معنا مي دهند: ولز مي خواست بر همه چيز مسلط باشد و اين هم عجيب نبود چون در فيلم هاي او همه آدم ها مي خواهند بر يكديگر مسلط باشند! فرانسوا تروفو نابغه فرانسوي و به قولي عمل گراترين منتقد كايه دو سينما سال ها پيش (تاريخ دقيق اش است 1975 سال ) در مقدمه اي كه بر كتاب ولز (نوشته استاد همه موج نويي ها و در واقع پدر معنوي شان آندره بازن ) نوشته كه تاثير همشهري كين در تعداد زيادي از فيلم هاي سي و پنجم سال اخير ديده مي شود كه احتمالا بهترين آنها فيلم فليني /8 5 يعني است. فرانسوا تروفو در عين حال جايي ادعا كرده كه سينماي صامت اگر استعدادهاي بزرگ تصويري مثل مورنائو سرگئي، آيزنشتاين كارل، دراير و آلفرد هيچكاك را به سينما دوستان معرفي كرده، سينماي ناطق فقط يك سينماگر اين گونه را پيش روي ما گذاشته، اين سينماگر كه سبك اش را فقط بعد از سه دقيقه تماشاي فيلم مي شود شناخت همين اورسن ولز است. البته حرف تروفو يك جورهايي اغراق شده است، اساسا به نظر مي رسد منتقد فرانسوي چنان از ديدن فيلم هاي ولز لذت برده كه لذت اش را تعميم داده و ديگران را هم شريك خودش كرده است. در اين كه سبك ولز را مي توان شناسايي كرد و مولفه هاي ديداري، شنيداري كارهايش اساسا متعلق به خود او هستند و مي توان شناسايي شان كرد هيچ شكي نيست اما فهم همه اين چيزها بعد از سه دقيقه زيادي آرماني است و فقط از عهده آن هايي برمي آيد كه به حوزه سينما معروف هستند. اورسن ولز در وهله اول يك داستان گوي حرفه اي است، داستان مي گويد و آن داستان را هم خوب تعريف مي كند اما در عين حال داستان را هم زير سوال مي برد. اين هم از آن تناقض هاي درخشاني است كه مي شود در كارهاي ولز سراغ اش را گرفت و كلي بحث هاي تئوريك درباره اش كرد كه جاي اش هم البته اين جا نيست، فقط همين يك جمله را داشته باشيدكه مي گويند در فيلم هاي او تكنيك، سينما را كمي بيشتر از گذشته از تئاتر دور مي كند و خودش را به يك روايت بدل مي كند، نه يك نمايش. سبكي كه اورسن ولز دنبال اش مي گشت در آمبرسون هاي باشكوه عملا ديده شد، اين جا آن وحدت سبكي كه او از آن حرف مي زد را مي شود ديد، يك جور نمايش داستان هاي واقع گرا مثل رمان هاي واقع گرايي كه مي شود نظيرشان را در ادبيات داستاني ديد. با اين حساب مي شود گفت كه آمبرسون هاي باشكوه يك جورهايي معادل سينمايي همان رمان ها است. اما درست به عكس آمبرسون ها، در همشهري كين مي شود نوعي درهم و برهم بودن را ديد. اين فيلم ها هر دو در تاريخ سينما اهميتي تاريخي دارند و در عين حال تاثير قاطعانه اي را هم بر سينماي جهان گذاشته اند و اين تاثير و ماندگاري مديون يك جور درخشش انديشمندانه و اصالت هه جانبه اي است كه دارند، وگرنه آن پيام هاي روشنفكرانه و اخلاقي كه در هر دو فيلم مي شود ردشان را پيدا كرد كمكي به اين ماندگاري نكرده اند. راز ماندگاري همشهري كين هم بيش از همه شايد به شيوه داستان گويي آن برگردد. ولز در آن فيلم داستاني چند بخش را روايت كرد و اين جور روايت، آزادي عمل وسيعي را در بازي با زمان به او داد. به اين ترتيب است كه نمي شود وحدت زماني را در فيلم ديد. شهادت هاي گوناگون كه بر يك واقعه يا واقعه ديگر تاكيد دارند، يكديگر را مي پوشانند و اين پوشاندن البته اجتنابناپذير است و هر كدام از آنها به صورت يك فلاش بك بين فعاليت هاي روزنامه نگار جست وجوگر در زمان حال بيان مي شوند. آندره بازن گفته بود كه هدف دو فيلم ارائه توهم حضور در حوادث واقعي است كه مثل واقعيت روزمره پيش روي ما باز مي شود. ولز دكوپاژ را در عمق به تكنيكي بدل كرده بود كه معناي قصه را تشكيل مي داد. ساختار متكي بر فلاش بك همشهري كين از يك نظر وارياسيوني است كه از پيرنگ داستان هاي كارآگاهي كلاسيك و با مدد از طرح دولايه داستاني تعريف مي شود. داستان دوم عملا با نقل داستان اول تمام مي شود اما هر دو داستان به لحاظ سبك بياني و ساختار زماني متفاوت ترتيب هستند زماني فيلم هم از ورودهاي پياپي به داستان اطراف و خارج شدن از آن و عدول از روايت تك خطي در داخل فلاش بك ها تشكيل شده است. زندگي كين در فيلم دوبار به صورت كامل تعريف مي شود، يك بار با ديدن فيلم خبري و خاطرات آشنايان و دوستان كين و يك بار هم در قسمت اپرا كه راويان آن را نقل مي كنند، البته بار سومي را هم مي شود قايل شد يعني زماني كه دوربين آهسته روي اشياي تالار بزرگ حركت مي كند و عكس هاي كين را به ترتيب گذر عمر نشان مي دهد و سر آخر به سرسره اي مي رسد كه يادگار كودكي كين است و معماي رز باد هم همين جا تمام مي شود همين چيزها بود كه نشان داد سينما فقط وسيله انتقال معنا نيست و گاهي هم مي تواند متني باشد كه با معنا بازي مي كند و چرا اين كار را نكند وقتي بازي با معنا گاهي از خود معنا زيباتر است!