Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811115-59938S7

Date of Document: 2003-02-04

حضور كودكان معلول در مدارس عادي توانبخشي مبتني بر جامعه چرا بايد به جاي فراهم آوردن امكانات براي داشتن يك زندگي عادي در جامعه آنان را در قالب تنگ مراكز و موسسات تحت عنوان كودكان استثنايي مجزا؟ كنيم اشاره; بيش از دو دهه است كه محتوا و روشهاي آموزشي به كودكان داراي معلوليت تغييرات شگرفي يافته صاحبنظران است و كارشناسان آموزشي پذيرش تغييرات در محتواي آموزشي را روزآمد كرده اند، اندازه اين تغييرات ابعادي جهاني دارد، ليكن روشهاي آموزشي همطراز با آن، بدان جهت كه هنجارهاي متفاوتي دارد متحول نشده است و لذا نمي تواند محتواي علمي و روشهاي عملياتي را همگن سازد. روشهاي آموزشي بيش از آن كه به فرصتي جهت تحولات آموزشي تبديل شود به روشهاي ماندگار و قديمي تاكيد مي ورزد. مقاله حاضر اين دوگانگي را در آموزش افراد معلول نشان مي دهد و موافق آن است كه روشهاي آموزشي نوين و مبتني بر جامعه به سرعت مي بايد جاي خود را به روشهاي كهنه بسپارد. حضور كودكان معلول در مكانهاي آموزشي افراد عادي شايد شروع مناسبي براي پاسخگويي به نيازهاي حياتي و مبرم كودكان معلول به آنچه كه بايد در متن جامعه مادر بياموزند تا همسان با كودكان عادي رشد و بالندگي يابند. ما بسرعت مي توانيم روشهاي تطبيق كالبدي از جمله مناسبسازي فضاهاي آموزشي، مدارس كودكان عادي را براي ورود كودكان معلول آماده سازيم. پس از آن روشهاي تلفيق آموزشي از جمله ايجاد كلاسها و مدارس مختلط كودكان عادي و معلول را تجربه با كنيم ايجاد اين دگرگونيها، نگرش هاي منفي و عقب نگه داشته شده به نگاه هاي نو و انسان مدار تبديل خواهد شد و بسترهاي مناسب براي تلفيق كودكان معلول با كودكان عادي فراهم خواهد آمد. مهر 18 ماه 1381 در ميان جاده هاي سرسبز شمال به پيش مي رويم اطرافمان تا چشم كار مي كند سبزي و زيبايي است. نگاهم به دور دستهاست. به پرندگان كه آزاد و سبكبال در آبي بي انتهاي آسمان پرواز مي كنند. به زهرا فكر مي كنم و به آينده اش. ديروز از تهران آمده ام به عنوان كارشناسان ستادي براي بازديد از چگونگي اجراي طرح توانبخشي مبتني بر جامعه در استان گيلان (Based Community Rehabilition)در CBR ساده ترين تعريف: ارائه خدمات توانبخشي اوليه به افراد معلول در جوامع روستايي است. همكارم درباره زهرا مي گويد: او 7 ساله است با معلوليت جسمي (C. P) قادر به راه رفتن نيست، كارايي دستانش كند است. گاه سرش به طرف پايين مي افتد و در اين حال قادر نيست سرش را بلند كند. اما از نظر ذهني هيچ مشكلي ندارد. پدرش كشاورزي است داراي همسر و سه فرزند. مشكل اين است كه زهرا در سن مدرسه قرار دارد. ظاهرا دو روز هم به مدرسه رفته، اما اولياي مدرسه از پذيرفتن او امتناع كرده اند. چشم هايم را مي بندم، يادروز اول مهر ماه مي افتم، ياد چهره هاي شاداب كودكان كلاس اول و خانواده هايشان كه با چه شادي وصف ناپذيري آنان را به مدرسه مي فرستند، مدرسه هايي كه در آن همه چيز براي اين كودكان مهيا شده; پله هايي كه مي توانند به راحتي از آن بالا و پايين بدوند، آبخوري هاي بلند، دستشويي هاي قابل استفاده، فضاهاي قابل دسترس، تكنولوژي آموزشي كه بر مبناي توانايي هاي آنان طراحي شده و معلميني كه براي آموزش آنان تربيت شده اند... به شهرستان آستانه اشرفيه مي رسيم و از آنجا بايد به طرف قوشازده يكي از مناطق تحت پوشش طرح برويم CBR.با خود مي انديشم: راستي جاي زهرا كه نمي تواند راه برود و بايد از صندلي چرخدار استفاده كند، جاي بهادر كه يك پايش را از ناحيه ران زير خرمنكوب مزرعه از دست داده و از دو عدد البوكراج (عصاي مچي ) استفاده مي كند، جاي مرضيه كه خوب نمي شنود و جاي محمد كه خوب نمي بيند و مينا كه هر چند روز يك بار غش مي كند، كدام مدرسه؟ است سازمان جهاني بهداشت در خصوص آموزش فراگير مي گويد: آموزش فراگير يعني اينكه به همه بچه ها با توجه به نيازها و تفاوت هايي كه دارند رسيدگي كنيم و امكانات در اختيار آنان قرار دهيم تا درس در بخوانند اين تعريف حتي گرسنگي هم يك نياز ويژه است كه بايد در نظر گرفته شود. در توانبخشي مبتني بر جامعه و در توالي ارائه خدمات شش گانه دومين خدمت آموزش خارج از خانواده مي باشد كه هدفش ايجاد فرصت هاي آموزشي و تربيتي براي كودكان معلول روستايي است تا آنان نيز بتوانند از امكانات موجود آموزشي در جوامعشان بهره مند گردند و اين مولفه اي ارزشمند در راستاي تحقق اهداف CBR براي عادي سازي زندگي معلولين مي باشد... - به خانه زهرا مي رسيم، از پله هاي خانه بالا مي رويم و در فضاي باز جلوي اتاق ها مي نشينيم... او را مي بينم، نحيف و لاغر است. با چشماني درشت و نافذ و موهايي مجعد. به طرفش مي روم و او را در آغوش مي گيرم، به پدر و مادرش علت آمدنم را توضيح مي دهم و مي گويم كه همه ما بايد تلاش كنيم تا زهرا حتما به كلاس درس برود. پدر نگران و مضطرب آمادگي خود را براي هر كمكي اعلام مي كند، مادر با چشماني نمناك مي گويد كه حاضر است هر روز زهرارا تا مدرسه ببرد و بياورد و در آنجا نيز مراقب او باشد. نگاهش مي كنم، انگار عاطفه اي سرشار چونان رشته اي نامريي مرا به او پيوند مي زند، در مقابل پرسشهايم لبخند كمرنگي بر لب مي آورد. پدرش او را بلند مي كند، باتكيه به نرده ها و ديوار گام برمي دارد. پدر مي گويد: تا چندي پيش قدرت هيچ گونه حركتي را نداشت و اينها همه حاصل تلاش كاركنان توانبخشي مبتني بر جامعه است. خانواده از روي كتابچه هاي آموزشي مخصوص معلولين جسمي با معلوليت زهرا آشنا شده و روش هاي پيشگيري از شدت يافتن معلوليت را فرا گرفته، آنگاه فنون ساده توانبخشي را آموزش ديده و براي زهرا به مثابه درمانگري ساده ايفاي نقش كرده اند، در اينجاست كه نقش پررنگ خانواده و ارزشي را كه اين روش نوين CBR توانبخشي براي آنان قائل گرديده برايم روشن تر مي شود. خانواده ها مسئوليت اوليه را براي مراقبت از اعضاي خويش بر عهده دارند و در جوامع محلي در صف اول حمايت از معلولين قرار مي گيرند و به همين دليل آنان مي توانند با آموزش هايي ساده، نقش مهمي را در توانبخشي اعضاي معلول جامعه بر عهده بگيرند... از زهرا مي پرسم: آيا دلت مي خواهد به مدرسه؟ بروي جوابم را نمي دهد، سرش را پايين مي اندازد، يك باره سرش به طرف پايين افتاده و ديگر نمي تواند سر خود را بلند كند. سرش را بلند مي كنند، اين بار مي خندد و مي گويد: خيلي زياد، خيلي زياد. دستهاي كوچكش را در دستانم مي گيرم و با خود مي انديشم: به راستي وظيفه جامعه در قبال زهراها؟ چيست چرا بايد به جاي فراهم بودن و فراهم آوردن امكانات براي داشتن يك زندگي عادي در جامعه، آنان را در قالب تنگ مراكز و موسسات تحت عنوان كودكان استثنايي مجزا ؟ كنيم و آنان را مجبور سازيم تا تنها با افرادي چون خودشان حشر و نشر داشته باشند، طبيعي است كه پس از سالها كه آنان را جدا نگه داشته ايم، امكان تطبيق و تلفيق با جامعه برايشان بسيار دشوار و گاه غيرممكن خواهد بود. از زهرا و خانواده اش خداحافظي كرده و به سوي مدرسه حركت مي كنيم. به زهرا مي انديشم كه امروز 7 ساله است و فردا 10 ساله 15 ساله 20 ساله و... خواهد شد به ياد در گلچين روستاي.. مي افتم كه 18 سال به خاطر معلوليت جسمي از خانه خارج نشده بود. راستي چه كسي مسئول انزواي؟ آنهاست آيا معلول واقعي آنانند يا محيطي كه قادر نيست امكانات لازم را براي حضور آنان در جامعه فراهم؟ سازد و آدمهايي كه با تفكرات سنتي ايشان حاضر نيستند آنان را در ميان خود؟ بپذيرند حتي اگر با اقدامات توانبخشي بتوان ظرفيت هاي عملكردي آنان را به حداكثر رساند، اگر جامعه آنان را نپذيرد، آيا هيچ تغيير معناداري در كيفيت زندگي آنان رخ خواهد؟ داد وارد مدرسه ابتدايي روستاي... مي شويم، بچه ها شاد و خوشحال در حياط بازي مي كنند، يك لحظه زهرارا در ميان آنان مي بينم، در دفتر مدرسه، مدير و پنج معلم ابتدايي در اتاق نشسته اند، سلام و عليك گرمي مي كنيم و دليل آمدنمان را مي گوييم. هنوز لب به سخن نگشوده ايم كه مدير و معلم كلاس اول از مضرات آمدن زهرا به مدرسه سخن مي گويند و فوائد فرستادنش به مدارس استثنايي، حتي گرفتن يك معلم سرخانه. در كلاس نيمكت ها مناسب او نيستند، دستشويي و آبخوري براي او قابل استفاده نيست، چه كسي او را به دستشويي خواهد؟ برد چه كسي او را در فضاي مدرسه حركت خواهد؟ داد چه كسي مسئوليت نظافت او را عهده دار خواهد؟ شد به چهره تك تك آنان كه حكايت از سالهاي طولاني خدمتشان دارد، نگاه مي كنم. آياآنان مقصرند يا نظام آموزشي كه ايشان را صرفابراي تعليم كودكاني كه معلوليت ندارند، تربيت ؟ كرده لحظاتي چند سكوتي سنگين بر اتاق حكمفرما مي شود. چشمان زهرا بسان دريچه اي گشوده بر دنيايي پراميد در ذهنم هويدا مي شود. از آنهاخواهش مي كنم كه براي دقيقه اي چشمانشان را ببندند و خود را در يك موقعيت فرضي قرار دهند. مي گويم: تصور كنيد كه هر كدام از شمامادر زهرا هستيد و او فرزند دلبند شماست، حال بگوييد نسبت به كساني كه به هر دليلي فرزند شما را از درس خواندن محروم مي كنند، چه احساسي؟ داريد و بگوييد كه در اين لحظه آرزويتان؟ چيست به غير از فراهم شدن امكان تحصيل براي فرزندتان. آنان چشمهايشان را باز مي كنند، اما هيچ نمي گويند. مي دانم كه بايد سخن بگويم، بايد تجربه ساليانم را به خدمت بگيرم، از انديشه و عاطفه ام ياري بخواهم، زن بودنم، مادر بودنم و تجربه سالها كار كردن با معلولين در شهر و روستا... اينان آموزگاراني ساده و مهربان بودند و ناگزير از واكنش هايي كه ناشي از ديدگاههاي سنتي اشان در خصوص آموزش بود. بايد در انديشه و قلبشان توامانفوذ مي كردم. بايد از دانش اجتماعيم براي ساده كردن آموخته هاي علمي ام بهره مي گرفتم تا آنان را مجاب كنم كه چرا بايد زهرا و زهراها درس بخوانند تا بتوانند حرفه اي بياموزند... پس برايشان از شهربانو گفتم كه 38 ساله است و در بالاي كوههاي تالش و در روستايي دور افتاده، دار گليمش را برپا كرده و اگر چه نمي تواند راه برود، اما با عشق نقش مي زند و با اميد به كارش به زندگي ادامه مي دهد. برايشان از دختران زيبايي گفتم كه به دليل معلوليت هاي جسمي در روستاها هرگز شانس ازدواج و مادر شدن را نمي يابند و اگر معدودي از دختران معلول ازدواج كرده اند، معلولين ذهني بوده اند با جسمي سالم... و شايد دقيقابه همين دلايل باشد كه بايد بكوشيم تا زهراها با تمام سختي ها درس بخوانند. حتي اگر پيشرفتشان كند و بطئي باشد تا بتوانند در آينده فرصت آموزش حرفه هاي گوناگون و كسب درآمد را هر چند ناچيز بدست آورند، زيرا كه آنان به دليل زن بودن و معلوليتشان در روستاها رنجي مضاعف خواهند برد، پس مسئوليت ما در قبالشان سنگين تر است. به آنان گفتم كه بخش عظيمي از مشكلات افراد معلول ناشي از ديدگاههاي سنتي و سرشار از بدبيني افراد جامعه نسبت به آنان است و تغيير اين نگرش هاي منفي به هر حال بايد از جايي آغاز شود پس چه جايي بهتر از مدرسه و چه زماني بهتر از دوران كودكي. وجود زهرا در اين مدرسه به كودكان ديگر خواهد آموخت كه محدوديت او را تجربه كنند و با زندگي او آشنا شوند. زهرا ياد خواهد گرفت تا زندگي اجتماعي را خارج از چارچوب خانواده تجربه كند و بچه هاي مدرسه ياد خواهند گرفت كه چگونه با افراد معلول احساس همبستگي زهرا كنند دوستي را تجربه خواهد كرد وكودكان ديگر زهرا را با تمام ويژگي هايش. بي شك كودكان اين مدرسه در بزرگسالي هرگز فرد معلولي را به سخره نخواهند گرفت و او را از جمع خود دور نخواهند ساخت، چرا كه آنان در بخشي از حافظه خويش باليدن زهرا را در ميان خود ديده اند. پس اگر اين تغيير نگرشها از سنين كودكي آغاز گردد بي شك تاثيري بسيار عميق تر خواهد داشت... امروز دو ماه از آن تاريخ مي گذرد... با كمك ستاد CBR گيلان و تلاش هاي همكاران در شهرستان آستانه اشرفيه مدرسه مناسبسازي شده، در كنار پله ها رمپ ساده اي ساخته شده است، به جاي تخته سياه كلاس، تخته كوچكي براي زهرا آماده شده. يك توالت فرنگي سيار و دو دوست مهربان از كلاس پنجم نظافت او را بر عهده گرفته اند. صندلي چرخدارش با دستهاي كودكانه بچه ها در حياط مي چرخد و او در كنار ساير كودكان بازي بچه ها مي كند همه او را دوست دارند، در درس ها كمكش مي كنند و با نيامدنش به مدرسه به هنگام بيماري غمگين معلم مي شوند كلاس اول ابتدايي با 28 سال سابقه كار همه هنر تدريس خود را به كار گرفته و با گذاشتن ساعات اضافي به او درس مي دهد تاوي به بهترين شيوه آموزش ببيند. زهرا امروز جاي خود را در مدرسه باز كرده است، باشد كه جامعه نيز آغوش خود را به روي زهراها باز كند تا آنان نيز بتوانند در كنار ديگران يك زندگي عادي داشته باشند. شهناز عباس نيا كارشناس ستاد توانبخشي مبتني بر جامعه