Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811115-59936S5

Date of Document: 2003-02-04

هرمنوتيك ايراني _ 7 از معيار عرفي تا لاادري گري روح الله يوسفي پيش از ورود به بحث اطمينان از فهم مراد و متكلم بايد گفت: اگر به واقع معتقد به قابل فهم بودن مراد متكلم باشيم، بايد الزاما قبول كنيم كه ابزارهايي و معيارهايي براي اين فهم وجود دارد چرا كه در غير اين صورت حتي طرح همين گزاره كه مراد متكلم قابل فهم است نادرست و نامعقول خواهد بود. از كجا فهميده ايم كه مراد متكلم قابل فهم؟ است طبعا از طريق تجربه و در عمل دريافته ايم كه مراد متكلم قابل فهم است و تجربه هم با ابزارها و معيارهاي تجربي صورت گرفته است. بنابراين يا نبايد گزاره مراد متكلم قابل فهم است را معقول و درست بدانيم ولي اگر آن را معقول دانستيم، چاره اي نيست جز اينكه قبول كنيم فهم مراد متكلم درست و عملي است و در واقعيت روي داده است. در اين صورت فقط بايد درباره اين ابزارها و معيارها انديشيد و ديد عمل فهم درست مراد متكلم چگونه انجام شده است. واقعيت اين است، چنان كه در مبحث اول گفته شد، ما از طريق حواس پنجگانه (و شايد ششگانه ) خودمان با جهان خارج رابطه برقرار مي كنيم و با استفاده از اين ابزارها درمي يابيم كه پيرامون ما چگونه است و چه با مي گذرد چشم مي بينيم، با گوش مي شنويم، با لامسه لمس مي كنيم، با ذائقه مي چشيم و با بويايي بوها را تشخيص مي دهيم. كلمه و كلام را نيز، كه بخشي از هستي است و اتفاقا در عالم انساني زيباترين و لطيف ترين و متعالي ترين پديده است و پديده اي است كه در فرآيند انساني شدن يا شدن انساني آدميزاد پديد آمده و به همين دليل هايدگر معتقد است كه زبان خانه هستي است از طريق برخي از همين حواس مي فهميم و مراد متكلم را درمي يابيم. براي سهولت در بحث مي گوييم كه كلام شفاهي را از طريق گوش مي شنويم و مي فهميم و كلام مكتوب را از طريق چشم. گوش، كلام را مي شنود و آن را خام تحويل مي گيرد و بعد به كارگاه ذهن مي برد و در آن كارگاه آناليز و تحليل مي كند و معاني و مقاصد را با معيارهايي متعارف و مفروض درمي يابد و البته در نهايت مي پذيرد يا نمي پذيرد يا لاادري باقي مي ماند. نكته مهم آن است كه كلام شفاهي عمدتا (ابتدائا از طريق سامعه و گوش فهم مي شود اما چشم نيز سهم مهمي در تفهيم و تفهم كلام دارد كه به عبارتي كامل كننده گوش است اما گاه اهميت آن كمتر از گوش نيست. دليل اين نقش چشم آن است كه هر گوينده اي كم و بيش هنگام سخن گفتن داراي كلام، با حركت دست و چشم و صورت و ابرو و احتمالا اندام خود، مراد و مقصود خود را به مخاطب انتقال مي دهد، و در واقع اين حركات بالاستقلال معناي محصل ندارند و لذا به مثابه فعل كمكي عمل مي كنند، چرا كه متكلم را در انتقال درست تر و كامل تر پيام و مقصود ياري مي رسانند. مثلا وقتي يك متن ادبي را مي خواند و يا اديبانه حرف مي زند و يا شعر مي خواند، با لحني و حالت و حالاتي و با حركاتي كلام را ادا مي كند كه با محتواي كلام و احساس و پيام آن سازگار باشد و بهتر بتواند مقصود را منتقل كند و به هر حال جز كلام احساس و عواطف نهفته در متن كلام را نيز به خوبي به مخاطب سرايت يا دهد وقتي كسي كلام حماسي و رزمي مي گويد يا مي خواند، باز از حركات خاص استفاده مي كند. مثنوي مولوي و غزليات حافظ و حتي غزليات استتيك مولوي و شاهنامه فردوسي و قصايد ناصرخسرو و خاقاني و... هركدام، با لحن و حركت و به اصطلاح ادا و اطواري خاص تناسب دارند.