Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811115-59933S6

Date of Document: 2003-02-04

ترديد حرف اول را مي زند پيتر بردشا ترجمه: ياسمن صوفي كسي چه مي داند اگر آلمان ها انگليس را مي گرفتند فيلم هاي سياه و سفيد دهه چهل ما و فيلم هاي بعد از آن به چه صورت در مي آمد بررسي تلخ و شيرين برتران تاورنيه از همكاري با آلماني در فرانسه تحت اشغال و بقا در آن دوران در طول يك حماسه سينمايي در معرض ديد قرارگرفته اما تنها وجوه مشخصه و ابعاد آن را مورد بررسي قرار نداده. با وجود تمام صحنه هاي شلوغ و خلق تاثيرگذار بمباران پاريس توسط ارتش بريتانيا اين فيلم بيشتر شبيه يك قطعه موسيقي مجلسي است پر از رمزوراز، خلسه، كمدي خانوادگي كه خوب به هم بافته شده، اگر چه طول بلند آن قابل چشم پوشي است مانند فرش ديواري بافته شده اي در بايو Bayeax تنش هاي فردي را در بافت خود دارد. در اين فيلم كه براساس وقايع واقعي ساخته شده، تاورنيه زندگي و شغل دو فرد حرفه اي در كار فيلمسازي را كه در دوران جنگ دوم جهاني در پاريس دچار دردسر شده اند درهم مي بافد. يكي از آنها ژان ارشه (دنيس پوداليدس ) يك فيلمنامه نويس است كه زندگي فردي بي نظمي دارد با زنجيره اي از معشوقه ها كه از كار كردن براي شركت كانتيننتال فيلمز تحت نظر آلمان ها نفرت دارد، در نتيجه زندگي بخور و نميري دارد. فرد ديگر ژان دوويه است (ژاك گمبلين ) يك دستيار كارگردان با استعداد و جاه طلب كه غرور خود را به كناري گذاشته و كار با آلماني ها را مي پذيرد، اما در اجتماع تاكيد بر اين دارد كه با آلمان ها كار مي كند و نه براي آنها، و به هر حال با نهضت مقاومت در ارتباط است. عنواني كه تاورنيه انتخاب كرده نشان دهنده ترديدهاي فيلم است و ماليخولياي آن. مجوز عبور رفتاري مطمئن است كه براساس آن از طرف آلمان ها دوويه اجازه دارد به عنوان يك كارمند در خيابان حضور يابد، اما در عين حال نشان شرمساري بر سينه اوست. اين عنوان در عين حال اشاره به ترانه اي دارد بگذار زمان بگذرد، بگذار روزها بگذرند، اما نه زندگيم، اما نه عشق روزها و ساعات ممكن است بگذرند اما نه زندگي و عشق كه دليل هستي ما هستند: بنابراين شايد فرانسه شكست خورده، فيلسوفانه اميدوار بود كه درهم شكسته شدن روحيه و كوتاه آمدن هاي ناشي از دوران اشغال روزي خواهد گذشت و آنچه پشت سر باقي خواهد ماند خوش خلقي بنيادي كساني خواهد بود كه توانسته اند در اين شرايط زندگي كنند. انتقاد از خود در صنعتي كه در ته قلبش مي داند كه فيلم ها به خصوص فيلم هاي موزيكال و گريزان از واقعيت _ به نحو موثري نوعي تبليغ براي پذيرش تقدير مي توانستند باشند. گرچه ارشه ادعا مي كند كه فيلمنامه هايي كه در آن دوران نوشته پوشش مناسبي براي مطالب هجوآميز بوده است. دعوايي بين كارگران صحنه پيش مي آيد چون يك نفرشان نشان پتن را روي يقه كتش زده است. او خيلي جدي ادعا مي كند من براي آلمان ها به عنوان فاتحين احترام قائل هستم. در صحنه ديگر يك مدير توليد آلماني از اينكه متوجه مي شود دوويه نشان صليب نظامي به عنوان افسر سواره نظام جنگ كاپيشين دارد تعجب مي كند و به او مي پرد و مي گويد 1914 در محكم ايستاديد. حالا چه طور اين ضربه را تحمل؟ مي كنيد اين پرسشي است كه مكررا در فيلم هايي كه در پاريس توليد شده اند مورد بررسي قرار گرفته بود. گل سرسبد نيروي كار كانتيننتال فيلمز دوويه مي بايست با ته مانده موجودي انبار فيلم خام سر كند تا يكي از ارزش هاي نژاد آلماني يعني صرفه جويي را به مورد اجرا در آورد: كارگردان بايد اطمينان حاصل كند كه برداشت مطلوبش در همان برداشت اول صورت بگيرد. و اگر نتواند چنين؟ كند كارفرمايش با لحن خشن به او مي گويد مايل 600 آن طرف تر به شهر بابلزبرگ خواهي رفت تا شيوه هاي توليد آلماني را آموزش ببيني و لحن او طوري است كه انگار مي خواهد آدم را به جبهه روسيه بفرستد. چنين تهديداتي وقتي تيره تر مي شود كه شوهر خواهرش دوويه كه برايش در يكي از فيلم هاي خود به عنوان سياهي لشكر به كار گرفته به خاطر داشتن يك جزوه اتحاديه كارگري دستگير مي شود. به سادگي اين فرد ناپديد شده و در يك سكانس لرزه آور خواهرش با صداي راوي يادآوري مي كند كه تنها 57 سال بعد توانسته او را دوباره ببيند در حالي كه چهره او قبل از دستگيري لحظه اي نشان داده مي شود در نقش كنترل سينما در يكي از فيلم هاي قديمي دوويه، اما در حقيقت در يكي از معادن نمك مرد. اگر چه تصادفا در ميان اين دو مرد، دوويه شغل مهم تري پيدا مي كند. دوويه كه از واحد گشتاپو كه در همان ساختمان كانتيننتال فيلمز دفتر اجاره كرد يك فايل مخفي را دزديده است توسط نهضت مقاومت تشويق مي شود كه به انگلستان رفته و اهميت آن را براي افسران اطلاعاتي توضيح دهد كه نقش اين افسران را تيم پيگوت _ اسميت و رابرت گلپنتو ايفا مي كنند و بعد با ترس و وحشت متوجه مي شود كه آنها مشكوكند كه او دارد اطلاعات غلط در اختيارشان مي گذارد: هيجاني شديد كه دل و روده اش را در يك كمدي سياه به آشوب مي اندازد. تاورنيه يك مسئله بسيار سخت تاريخ فرهنگي فرانسه را به چالش گرفته است: نقش سينما در همكاري با هيتلر دردناك تر از همكاري هاليوود با جو فرايندي مك كارتي كه بدنامي اش همراه با اين واقعيت است كه هيچ كس از حقيقت آنتي سمي تيزم در امان نمي ماند. يك آهنگساز آشكار مي كند به ستاره زردش و نجواكنان مي گويد كه ديگر موسيقي فيلم نخواهد نوشت. يكي از اعضا گروه به نام دريفوس خوانده مي شود _ اسمي كه در فرانسه همان طنين شرم آور در آلمان را دارد _ وقتي معلوم مي شود يهودي و كمونيست است ناپديد مي شود. تاثيرگذارترين لحظه شايد زماني است كه فيلمنامه نويس چاولز اسپاك توسط نيروهاي اشغالگر زنداني مي شود اما كماكان از او انتظار دارند كه در دوران بازداشت هم به وظيفه نوشتن خود ادامه دهد: مقامات در عين حال كارهاي او را ستايش مي كنند مثل سناريوي فيلم توهم بزرگ ساخته ژان رنوآر. تحسين آن متن بزرگ ضدجنگ كه در عين حال بحث عظيم اما شايد كمي متفاوت دوستي فرانسه و آلمان را مطرح مي كند حلقه واقعا طنزآميزي را فراگرد مي آورد. و راستي كسي چه مي داند اگر آلمان ها انگليس را مي گرفتند فيلم هاي سياه و سفيد دهه چهل ما و فيلم هاي بعد از آن به چه صورت در؟ مي آمد صنعت فيلم ما به چه شكلي در؟ مي آمد شايد بسياري از فيلمنامه هاي شاد به سبك house Wood PG ساخته؟ مي شود خب، بهتر است اين جعبه بار ديگر درش ناگشوده بماند. به هر قيمت تاورنيه فيلمي اساسي و محكم درباره اين فصل از تاريخ فرانسه و تاريخ سينما ساخته است.