Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811115-59933S5

Date of Document: 2003-02-04

مسئله همين است نگاهي به فيلم مجوز عبور ساخته برتران تاورنيه فيليپ فرنچ ترجمه: پويان صدراشكوري تقريبا نود سال پيش سينما به يك صنعت تبديل شد و از آن زمان تاكنون فيلمسازان دائما از جانب سرمايه داران و دولتمردان تحت فشارهاي سياسي و اقتصادي بوده اند. پيچيده ترين حالت با نظارت شديد آلماني هاي اشغالگر بر صنعت پيچيده سينماي فرانسه در فاصله زماني سال هاي هزار و نهصد و چهل و تابستان هزار و نهصد و چهل و چهار به وقوع پيوست. فيلمنامه ها براي جلوگيري از اشاره مستقيم به زندگي فرانسويان در آن دوره و دميدن هرگونه احساسات ميهن پرستانه مورد بازبيني قرار مي گرفتند. تامين بودجه با نظارت شديد همراه بود و يهوديان از داشتن هر گونه شغلي محروم بودند. تعدادي از كارگردانان و بازيگران تصميم به فرار گرفتند (ژان رنوار، جولين دوويه ورنه كلر مهم ترين آن ها هستند. از اين ميان كلر سال هاي جنگ را در هاليوود گذراند ) اما اغلب آن ها در فرانسه باقي ماندند (يا اين كه به دام افتادند ) و در عرصه هاي مختلف با يكديگر همكاري كردند. با اين وجود كلاسيك هاي متعددي از اين دوره به يادگار مانده است كه جنبه هاي قهرمانانه خاص اين دوره را در خود دارند. نزديك بود از شنيدن داستاني كه الكساندر ترونر طراح بزرگ يهودي و عضو هيات داوران جشنواره كن (سال هزار و نهصد و هشتاد و شش ) برايم تعريف كرد، گريه ام بگيرد. او از مخفي شدنش در تپه هاي مشرف به نيس صحبت كرد و اين كه چگونه شبانه و به دور از چشم نگهبانان آلماني به ويكتورين استوديوز رفته است، امكانات صحنه را براي تهيه فيلم Duparadis Infants Les به كارگرداني مارسل كارنه آزمايش كند. با اين حال، در دوران آزادي هم فيلمسازان متعددي زنداني و يا از فعاليت حرفه اي محروم شدند و از آن ميان رابرت براسيلاش، مورخ سينما، به اعدام محكوم شد. سي سال پيش، مارسل افولس با مستند بحث انگيزش افسوس و دل سوزي زمينه را براي حل مشكلات آزاردهنده سينما در دوره اشغال فرانسه فراهم كرد و فيلمسازاني مثل لويي مال (كه پس از امتناع تلويزيون از پخش فيلم افولس، اجراي تئاتري آن را بر عهده گرفت ) با ساختن فيلم هايي مثل Lucien Lacombe, Enfants Les Aurevoir اين راه را ادامه دادند. با اين وجود، نقش فيلمسازان در دوران جنگ كمتر لمس شده است و به نظر مي رسد كه برتران تاورنيه با ساختن جواز عبور تا حدودي اين قصور را جبران كرده باشد. تاورنيه تفكر نيرومند خود را با وجدان ژرف اجتماعي در آميخته و نشان داده كه معلومات و دركش از تاريخ سينما از تمامي سينماگران كنوني بالاتر است. او در زادگاه احتمالي سينما، ليون، متولد شد و پسر يكي از چهره هاي پيشروي ادبي بود. تقريبا تمام شخصيت هاي فيلم او آدم هاي حقيقي دوران گذشته هستند. بعضي از آن ها مثل موريس تورنر (اولين فرانسوي موفق در هاليوود ) آدم هاي معروفي هستند و بعضي ها هم به دست فراموشي سپرده شده اند. تاورنيه در آغاز فيلم دو مرد را در بهار سال هزار و نهصد و چهل و دو نشان مي دهد. او اين دو نفر را به خوبي مي شناسد. يكي از آن ها فيلمنامه نويس موفقي به نام ژان ارشه (دنيس پوداليدس ) است كه در سال هزار و نهصد و نود و دو، در سن هشتاد و هشت سالگي از دنيا رفت و در چهار فيلم با تاورنيه همكاري داشت ديگري، طراح و كارگردان فراموش شده فرانسوي، ژان دوويه (ژاك گمبلين ) است كه در سال هزار و نهصد و دوازده متولد شده و هنوز به زندگي خود ادامه مي دهد، اگر چه بيش از چهل سال از اتمام آخرين كار حرفه اي او مي گذرد. در آغاز دهه نود تاورنيه و يكي از دوستانش چند نمونه از فيلم هاي او را دوباره براي اكران آماده كردند. ارشه چهره اي منعطف، بذله گو و همه فن حريف بود و تبحري خاص در نوشتن ديالوگ داشت. دوويه يك دستيار كارگردان پر كار بود كه زندگي اش را به شكل عادلانه اي وقف سينما و خانواده اش مي كرد. ارشه اغلب علاقه اي به سياست نشان نمي داد و هميشه ميان ترس از كار با نازي ها و ظاهر شدن به عنوان خبرچيني تمام عيار در نوسان بود. دوويه براساس پيش زمينه اي كه بر كسي پوشيده نيست، عقايد ژرف ميهن پرستانه داشت و با شركت در فعاليت هاي جاسوسي خطرناك براي نهضت مقاومت اطلاعات جمع آوري مي كرد. اين زوج ناهمگون گاه و بيگاه با يكديگر همسو مي شدند. دليل اين همسويي، كار مشترك آن ها براي بحث انگيزترين استوديوي فيلم آن زمان به نام كانتيننتال بود كه مستقيما تحت نظر آلماني ها و با مديريت دكتر گرون سينماشيفته اي از دوستان ژوزف گوبلز اداره مي شد. گرون مي گويد: يهودي ها بهترين نويسنده ها بودند، اما خبري از آن ها نيست. جواز عبور، با ترسيم سرد و ملال آور آن دوران در هاله اي از رنگ هاي مات، همراهي ارشه و دوويه را در دنيايي مملو از فقر و وحشت به تصوير مي كشد. دنيايي كه اتوبوس هاي پر از يهوديان با همراهي پليس فرانسه نماي آشناي خيابان هاي آن بود، مامورين گشتاپو با لباس هاي چرمي شان هر لحظه از راه مي رسيدند و غذاي مناسب، جز براي بخش كوچكي از طبقه مرفه پيدا نمي شد. در واقع سه خط داستاني قابل تفكيك در اين فيلم وجود دارد. اولي به مسئله بقاي مادي و معنوي شخصيت هاي اصلي داستان در مواجهه با سازشكاري هاي وجداني و تنگناهاي اخلاقي زندگي شان مي پردازند. داستان دوم خود را بر صنعتي متمركز كرده است كه هنرمندان و صنعتگران متعهدش قصد دارند خود را با توليد فيلم هاي ارزشمند ارضا كنند و با حداقل امكانات، دست به كارهاي بزرگ بزنند. هنرمنداني سرسخت كه در عين حال در قبال عدم جلب رضايت و اثبات حقانيت استادان منفورشان احساس گناه مي كنند. اين معضل به وضعيت دشوار كلنل نيكلسون در پل رودخانه كواي بي شباهت جالب نيست اين جا است كه پس از اين كه سياهي لشكرها غذاي تهيه شده براي صحنه هاي مربوط به رستوران را تمام كردند و صحنه هاي كليدي فيلم به ناچار با پايان هاي كوتاهشان تطابق يافتند، تقريبا چيزي از حلقه فيلم باقي نمانده بود. در فيلم از حزب كمونيست كه اعضايش پس از حمله نازي ها در هزار و نهصد و چهل و امضاي توافق نامه روسا و دولت نازي، به جاسوسي روي آوردند، به خوبي ياد نشده است. رهبران اين حزب مي كوشيدند كه نيروهاي زيرزميني را تحت كنترل خود در آورند و به فيلمسازان بقبولانند كه سينما از صنايع ديگر جدا نيست و دشمن نبايد ياري شود. بزرگ ترين كارگردان استوديوي كانتيننتال، هنري ژرژ كلوزو كه در سال هزار و نهصد و چهل و سه شاهكارش Corbean Le را ساخت، از سوي جناح منحرف چپ به عنوان همدست نازي ها شناخته شد. اين فيلم داستان جامعه اي را بيان مي كرد كه در دوران اشغال به تباهي كشيده شد. سومين خط داستاني اثر كه فعاليت هاي دوويه را در نهضت مقاومت به تصوير مي كشد، از حس ملودراماتيك يك داستان جنايي برخوردار است. در يكي از صحنه هاي جذاب ولي نه چندان قانع كننده فيلم دوويه را مي بينيم كه در تعطيلات آخر هفته با هواپيما به انگلستان فرستاده مي شود و شب بعد با چتر نجات به جاي اولش بازگردانده مي شود. او مي بايست وزارت اطلاعات بريتانيا را متقاعد كند كه عكس هايي كه از تسليحات و مقر آلماني ها گرفته است، حقيقي هستند. حضور بريتانيايي ها در فيلم هاي اروپايي اغلب غيرواقعي به نظر مي رسد، اما بازي زيباي جرمي چايلند و Piggotsmith حالتي جذاب و واقعي به اين فيلم داده است. شرح مختصري كه اين فيلم از مقاومت در دوران اشغال فرانسه ارائه در مي دهد واقع بزرگداشتي است از ميان پرده بريتانيايي مشابهي به نام ارتش سايه ها (Shadows the Of Army). اين اثر، خود زندگي نامه اي در باب سازمان مقاومت است به كارگرداني ژان پيرملويل، استاد تاورنيه از نمونه هاي تك گويي هاي Malle در موسيقي فيلمش بهره جسته است. علاوه بر اين مي توان آن را پاسخي دندان شكن به فيلم آخرين مترو، اثر كم مايه و احساساتي فرانسوا تروفو درباره اوضاع تئاتر در دوران اشغال فرانسه و شاهدي بر حقانيت زندگي و فعاليت حرفه اي ژان ارشه و همكار هميشگي اش پيربوست دانست. ارشه و بوست هدف هميشگي كينه توزي هاي تروفو در دوران فعاليتش در كايه دو سينما بودند و اين انتقامجويي از اعتبار آن ها نزد نسل هاي جوان تر مي كاست. تا اين كه تاورنيه از فيلمنامه آن ها در اولين اثرش، ساعت ساز سن پل استفاده كرد.