Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811115-59930S1

Date of Document: 2003-02-04

جنازه كسب وكار من است نگاهي كوتاه به جهان داستاني سرآرتور در كانن دويل مجموعه قصه هاي شرلوك هولمز مهدي يزداني خرم در ميان مولفه ها و عناصري كه هولمز با آن ها سروكار دارد مرگ كمترين واهمه و هراسي به دل مخاطب نمي اندازد دويل با توجه به همان نگاه ژورناليستي خود ارزش گذاري را از تمام لحظات رمان ها و داستان هايش دور كرده است هندسه خارق العاده ذهن شرلوك هولمز به دل داستان ها منتقل شده و هيچ عنصري را بر ديگري برتري نمي دهد اسم من شرلوك هولمز كارم است دانستن چيزهايي است كه ديگران نمي دانند. اين فيلسوف كوچك، قهرمان جهان بي رحم بسياري از مردم جهان در اواخر قرن نوزده و اوايل قرن بيست بوده است. شرلوك هولمز آن قدر كلاسيك شده است كه حتي منتقدان سرسخت ژانر پليسي هم در مقابل او سكوت مي كنند. مردي كه با آن پيپ بدبو و عصاي سنگينش آن چنان برلندن سايه انداخته بود كه گاهي مردم به دنبال خانه اش در خيابان بيكر شماره 212 مي گشتند. هولمز با قدرت مشاهده و استنتاج فوق بشري خود آن چنان مخاطبانش را حيرت زده مي كرد كه برخي اوقات مي پنداشتند با شيطاني انگليسي طرف هستند. سرآرتور كانن دويل شايد در مقابل آفريده خود آن چنان به نظر نيايد، سايه شخصيتي جاودان مانند هولمز، نويسنده را پشت سر او پنهان كرده است. اين انگليسي ماجراجو به سال ميلادي 1859 به دنيا آمده است پس از تحصيل در رشته پزشكي به صورت تفنني شخصيتي به نام هولمز را مي آفريند و نخستين داستان هاي او را در سنين جواني مي نويسد. پس از اقبال وحشتناكي كه داستان هاي هولمز به دست مي آورد او به تدريج اين قصه ها را مي نويسد و در كتاب سيماي زرد هولمز را به قتل مي رساند. دويل كه قصد داشت به سراغ آدم ها و داستان هاي ديگري برود با اعتراض مردمي روبه رو مي شود. دامنه اعتراض به قدري بالا مي گيرد تا اين كه مجبور مي شود اين شخصيت دوست داشتني را دوباره زنده كند! دويل در سال ميلادي 1930 از دنيا مي رود و داستان هاي هولمز كه قريب به شصت داستان كوتاه و چهار رمان است تا به امروز صدها بار تجديد چاپ شده اند. آرتور دويل به غير از داستان هاي هولمز تعداد فراواني رمان تاريخي، بومي و... منتشر كرده است. در زبان فارسي ترجمه آثار هولمز به دوره قاجار باز مي گردد و تا به امروز ده ها بار آثار دويل به فارسي برگردانده شده است. كريم امامي مترجم بيست داستان اصلي از ماجراهاي شرلوك هولمز، پس از چند سال دوباره اين كتابها را تجديد چاپ كرد، چهار مجلد كه در قالب مجموعه كتابهاي سياه طرح نو منتشر رسوايي شده اند در بوهم، برق نقره اي، سيماي زرد و عينك دور طلايي نام اين چهارگانه بسيار خاطره انگيز است. مژده دقيقي، مترجم فعال معاصر، نيز چهار اثر از ماجراهاي هولمز را ترجمه كرده كه توسط كتابهاي آگاه (وابسته به نشر هرمس ) منتشر چهار شده اند رماني كه عبارتند از اتو در قرمز لاكي، نشانه چهار، دره وحشت و جعبه مقوايي. شرلوك هولمز شخصيتي است كه فرزند داستان هاي ادگارآلن پو است. يكي از نخستين داستان هاي صرفا پليسي جهان كه با يك روايت كم نقص توانسته تا به امروز جاودان باقي بماند. شرلوك هولمز، قهرمان عصر ما: هولمز يك قهرمان است، در اين شك نكنيد نكته جالب در اين بحث تبارشناسي اين تيپ داستاني است. اگر كمي به دوره آرتور كانن دويل دقت كنيم، مي بينيم كه قهرماني مانند هولمز در ميان قهرمان هاي كلاسيك اروپايي متولد شده است. از آدم هاي تولستوي و داستايوفسكي گرفته تا رمانتيسم فراگير انگليسي; ادبيات هولمز ادبياتي فراگير است. پس اين سوال پيش مي آيد كه شرلوك هولمز به عنوان يك تيپ داستاني، آن هم در قصه پليسي كه ژانري نوپا و دايره محدودي بود چگونه جاي خود را ميان انبوه قهرمان هاي ادبي قرن نوزده باز مي كند. هولمز از لحاظ ساختار داستاني در پاره اي مسايل با آدم هاي ادبيات دوره خود تفاوت براي دارد اين ويژگي سه محور خاص بنا مي كنم. - 1 اين كارآگاه خصوصي در دوره اي ظهور مي كند كه قهرمان هاي كلاسيك كاركرد تاريخي خود را كم كم از دست در مي دهند واقع ادبيات انگليس در اواخر قرن نوزده كم كم و به طور محسوسي دچار قهرمان زدايي و روايتي غيرخطي مي شود. دغدغه هاي فرم گرا از طرفي و اشرافيت جهان درون بيشتر قصه هاي آن دوره از طرف ديگر، توده مردم را نسبت به ادبيات دلسرد كرده است. تام جونز محبوب قرون پيش ديگر وجود ندارد و جامعه رو به مدرنيسم انگليسي نماد، تيپ يا آرماني براي همذات پنداري با خود نمي يابد. هولمز با توجه به اين شرايط به دو خواهش مخاطبش پاسخ مي دهد. اول اين كه او مي تواند از اعماق لندن مرموز و كارگري سر بيرون آورده و قصه هايي بگويد كه با وجود پيچيدگي از جنس روزمره مخاطب انگليسي است. مهم ترين نكته در شناسايي شخصيت داستاني شرلوك هولمز نوعي فرار و دور شدن او از تيپ ادبي دوره خود است. ادبيات هولمز اشرافي نيست و شخصيت او براي مخاطبش كه قشر عامه مردمند قابل احترام است. هولمز با اين مشخصه و پاسخ به اين دو نياز قهرمان انگليسي ها مي شود. فضاي دوره هولمز فضايي است كه عناصر شناخته شده ادبي، تحت سيطره مدرنيسم شهري قرار گرفته. پس جهان ادبيات اشرافي كه ادامه دهنده سنت ادبي انگليس است با رئاليسم دوره خود دچار تضاد مي گردد. اين دوپارگي قشر عامه مردم را از فضاي ادبيات دور مي كند. بنابراين، كانن دويل مي كوشد با تصويري از شرلوك هولمز زمان خود را در قالب يك اكشن روايي بازآفريني كند. - 2 دومين ويژگي هولمز در ادامه بحث اول من است. اين تيپ كاملا فرزند دوره خود است. يك شخصيت آدم هاي ژورناليستي دويل با وجود اين كه درگير جنايت هستند، ويژگي هاي طبقه بندي شده اي دارند. شايد شخصيت هاي مثلا اميلي برونته در رمان مهم بلندي هاي بادگير به پيچيدگي هولمز نباشند اما كنش هاي ايشان در اواخر قرن نوزده آن چنان با منطق ژورناليستي و گزارشي مخاطب سازگار نيست. هولمز در ميان انبوه آدم هاي روزمره دوره خود يك قهرمان اما است اين قهرمان بازتاب همين آدم ها است. مسايل و مصاديقي كه وي با آن ها روبه رو است پيامدهاي مدرنيسم شهري جامعه بريتانيا است. جنايت با تعريف دويل ديگر فاجعه نيست، بنابراين هولمز در اين جا نمي كوشد تا بن مايه هاي فلسفي، اجتماعي و... جنايت را فرياد كند بلكه او به عنوان فرزند جامعه دوره خود تنها در پي كشف معماي جنايت است. بعد از طي اين مرحله به راحتي به سراغ ماجراي ديگري او مي رود مصلح و يك نماد اجتماعي نيست و اصلا حوصله نجات انسان از منجلابش را ندارد بلكه او خود در دل اين همه نكبت زيسته و مي خواهد تا مولفه هاي اين نكبت را گزارش توجه كند عميق نويسنده به قصه ضدپيام و قصه ژورناليستي، از هولمز يك راسكلنيكوف انگليسي مي سازد، راسكلنيكوفي كه در اين جا فقط به خود موضوع به عنوان مفهومي اداري و هيجان انگيز توجه دارد، او از مرزهاي گريستن براي وجود گذشته است و درمان درد و رنج بشري در حيطه وظايف او نيست! در واقع از نگاهي ديگر مي توان هولمز و وقايعش را دايره اي دانست كه در آن از شكوه و عظمت انساني خبري نيست. جالب اين است كه در ميان مولفه ها و عناصري كه هولمز با آن ها سرو كار دارد، مرگ كمترين واهمه و هراسي به دل مخاطب نمي اندازد. دويل با توجه به همان نگاه ژورناليستي خود ارزش گذاري را از تمام لحظات رمان ها و داستان هايش دور كرده است. هندسه خارق العاده ذهن شرلوك هولمز به دل داستان ها منتقل شده و هيچ عنصري را بر ديگري برتري نمي دهد. اين تكنيك متن نويسنده را از حالت عاطفي به حالت انفعالي تبديل مي كند و كارآگاه دوست داشتني در ميان اين انفعال روزمره پرده هاي مرموز را پاره كرده و آدم ها را در بهت و حيرت باقي مي گذارد. اين حيرت ناشي و برخاسته از خوانش در تمام قصه هاي هولمز با او است و كسي نمي تواند از آن شانه خالي كند. - 3 اين شرلوك هولمز؟ كيست طبق تعريف دكتر واتسن راوي قصه ها او مردي بلند قد قوي با صورتي كشيده بسيار مرتب، با دانش وسيع در انواع رشته هاي شيمي، جغرافيا، مواد، فيزيك و... است او تمام سلاح هاي يك قهرمان را دارد، هولمز در سه مقوله انسان ناتواني است. او نه از سياست و ادبيات سر در مي آورد و نه هيچ گاه عاشق مي شود. اين كارخانه متحرك يكي از بزرگ ترين دشمنان رمانتيسم آبكي و پوپوليستي دوره خود است (منظور من مفهوم رمانتيسم نيست بلكه دويل از ادبيات مردمي دوره خود بيزار است ) هولمز در حل معادلاتي كه با آن ها روبه رو است از خرد و استنتاج سود مي برد و اصولا تمامي رويكردها و كنش هاي او نسبت به جهان پيرامونش عقلاني است. دويل با خلق اين آدم يك ريسك بزرگ كرد، او با حذف عناصر احساسي، اروتيك و غيرعقلاني به مبارزه با ادبيات مردمي دوره خود رفت. در پس ذهن دويل شرلوك هولمز يك قهرمان تنها است. مردي بسيار مغرور كه از ميان مه غليظ لندن در ميان انبوه لوازم آزمايشگاهي ظهور مي كند (اتو در قرمز لاكي ) و در سير تمام ماجراهايش يك فردگراي تمام عيار است. او به نوعي از گذشته خود بيزار است و شايد آن چنان علاقه اي به روايت آن ندارد. هولمز همان طور كه آمده گم مي شود و اين محو تدريجي اصلا معني مرگ او نمي دهد شايد يكي از معدود قهرمانان ادبي است كه در جهان خود به جنگ شر و اصولا جهان عيني نمي رود، بلكه به تعريف او، اين زندگي است كه او را در مقابل جنايت و فاجعه قرار مفهوم داده خير و شر در جهان ذهن هولمز اعتباري ندارد، او همه زندگي را با پستي و بلندي هايش روايت مي كند. دويل در آفرينش قطعات اين شخصيت از يك نوع هارموني ساده سود برده است. او ابتدا به مخاطب ثابت مي كند كه هولمز وجود دارد و اين قابليت هايش است، سپس او را با مخاطب تنها مي گذارد. جالب اين است كه اين تكنيك آن قدر درخشان بود كه بسياري از مخاطبان داستان هاي شرلوك هولمز او را انساني واقعي مي دانند و سراغ مقبره اش را مي گيرند. هولمز براي خود اصولي دارد و اين اصول او را به يك حرفه اي تمام عيار مبدل مي كند، اين اصول حتي ضداخلاق است، مثلا او به شدت كوكايين مصرف مي كند يا از تحقير آدم ها لذت مي برد، به طور كلي او يك جاه طلب است. موجودي از ميان لايه هاي مدرنيسم كه خود را بر قله جهان مي بيند و از قدرت خودآگاهي او دارد به هيچ وجه فروتن نيست. قهرماني كه احساس از او دور شده و جالب اين است كه فقدان عشق در داستان هاي او اصلا احساس نمي شود. اگر كمي عميق تر به اين آدم نگاه كنيم در مي يابيم او موجود كاملا مكانيكي اما قابل باور و اعتنا است. براي هولمز مدرنيسم اجتماعي و رفاه انساني ارزشي ندارد. اگر با تبهكاران مي جنگد، صرفا از سر جاه طلبي و غرور او است. دويل در دوره اي او را خلق كرد كه مفهوم انسان باشكوه هم در ادبيات و هم در جامعه او در حال نابودي بود. او مردي را آفريد، كه با تمام خصايص و ويژگي هايش، پرتره اي از انسان با شكوه انگليسي است. انساني باهوش كه در مقابل جهان ايستاده و از مولفه هاي آن سود مي جويد. اين مولفه هاتاثيرهاي متفاوت و مختلفي دارند، زن براي جهان هولمز يك مفهوم ناشناخته و به دور انداخته شده است. او تنها يك زن را مي ستايد و او هم زني است كه در يكي از داستان هايش او را تا حدودي شكست داده و او به اين موجود احترام مي گذارد. هولمز همواره در حال مبارزه است; مبارزه اي كه اصل بودن او به است همين دليل و در راستاي اين ساختار فكري هر آنچه او را دچار رويكردهاي حسي و بازدارنده نمايد لگدكوب مي كند. جالب اين است كه دويل از شخصيت محبوب خود چهره خشني ارائه نداده داستان هاي است اين كارآگاه خصوصي به هيچ وجه خشن نيست، زيرا تعريف هولمز از جهان باعث شده هر آن چه در مسير زندگي او اتفاق مي افتد فاقد برجستگي و ارزشگذاري خاصي باشد. خشونت در اين منطق امري پيش پا افتاده است، به همين دليل ذهن خواننده را متوجه و معطوف به خود نمي كند. طي روايت، همه چيز در لانگشات روايت مي شود، اين نماي باز و پردامنه موجب مي شود محوريتي غير از خود هولمز در داستان وجود نداشته باشد. دويل در بسياري از قسمت هاي داستاني خود، هولمز را هم پنهان مي كند، به طور مثال در رمان دره وحشت در چيزي نزديك نصف فصول از حضور هولمز خبري نيست. اما سايه وجود او را مي توان در گستره اين جهان حس كرد. هولمز براي جهان خود يك تعريف ساده دارد و اين تعريف جوهر تمام ماجراهاي او است: سعي كن پيروز باشي در غير اين صورت شكست مي خوري، در رياضي او برد و باخت تنها واقعيت هاي موجودند و حد ميانه اي براي او قابل تصور نيست. در دوره اي كه قهرمان هاي كلاسيك از جهان خود خسته هستند و روز به روز از آن دورتر مي شوند، شرلوك هولمز زنده است و به مبارزه اي تمام عيار با اين جهان مي رود. روايت و زاويه ديد: در پايان اين مقاله بايد اشاره اي به شاهكار دويل در روايت اثر كنم، هنر روايت در داستان هاي هولمز به نقطه اي بالا مي رسد. دكتر واتسن همراه هميشگي هولمز راوي داستان هاي او است. او كه پزشكي عادي و احساساتي است، در ابتدا هم خانه هولمز و در پايان نويسنده داستان هاي او محسوب مي شود. تاكيد دويل بر روايت از زوايه ديد دكتر واتسن دو جنبه مهم را با خود به همراه دارد- 10 اين كنش موجب مي شود تا مخاطب نتواند آن چنان به درون هولمز نزديك شود. اگر خود هولمز راوي ماجراهايش بود شايد آن هاله اسطوره اي و آن رمزگونگي درونش به وجود نمي آمد. دويل با يك فاصله مخاطب را در كنار هولمز قرار مي دهد. او واتسن را در كنار هولمز ناظري مبهوت مي انگارد كه حتي او هم نمي تواند به درون متن اين شخصيت نفوذ كند. براي همين صرفا او گزارش مي كند. نطفه اسطوره ادبي در اين جا بسته مي شود و در اين جا است كه مخاطب وادار به ستايش و تحسين هولمز مي شود زيرا او موجودي دست نيافتني، غيرقابل پيش بيني و همچنين باهوش است. راوي رمان نمونه اي از احساس مخاطب بر شرلوك هولمز است، حماقت و كندذهني او در مقابل هولمز يك هارموني ايجاد مي كند و باعث مي شود كه فردگرايي هولمز موجه و باورپذير به نظر بيايد. پس راوي اثر در واقع يك نمونه از هزاران فردي است كه به اسطوره هولمز معتاد شده اند. دويل به هيچ وجه اجازه نمي دهد فردي به شخصيت داستاني او نفوذ كند- 20 طي ماجراهاي پيچيده دكتر واتسن نقش يك دوربين را بازي مي كند، او به نياز مخاطب يعني فضاي داستاني واقف است. پس از طرح اين فضا و همچنين معرفي شخصيت هاي داستان، به دنبال هولمز مي افتد و مستندوار و اكشن وقايع را گزارش مي كند. او ماجراها را مي داند و هولمز را وادار مي كند معادلات خود را رو كند. در پايان واتسن قصه را جمع بندي كرده و اثر به پايان مي رسد. او نقش خود را به عنوان راوي كاملا كلاسيك پذيرفته و اين نقش را به خوبي ايفا مي كند. در اين سير است كه مخاطب در مي يابد نمي تواند با هولمز همذات پنداري كند، بلكه او هم مثل واتسن وي را گزارش و ستايش مي نمايد. در پايان: در اين گفتار كوتاه نتوانستم به ديالكتيك ماجرا در آثار سرآتور كانن دويل بپردازم و همچنين درباره هنر شخصيت پردازي فرعي او گفته اي داشته باشم بماند براي جايي و فرصتي ديگر. شرلوك هولمز را دوست دارم فقط به اين دليل كه در اين جهان نكبت ناله نمي كند و با تمام قدرت ها مي جنگد، پيروزي يا شكست او اهميت زيادي ندارد. برتراند راسل در سال هاي پاياني عمر خود شور و علاقه عجيبي به خواندن آثار پليسي از اين دست پيدا كرده بود. او مي گويد: حقيقت را در اين آثار مي توان پيدا كرد!