Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811114-59916S1

Date of Document: 2003-02-03

طلاق رواني اشاره: ازدواج و در واقع تشكيل كانون مشتركي به نام خانواده توسط يك مرد و يك زن با موقعيت ها و اشكال متفاوت، علاوه بر اينكه جزو ذات انسانها براي توليد نسل مي باشد بلكه يك نوع موهبت الهي كه خداوند به انسانها متمايز از ساير موجودات اعطا نموده است نيز تلقي مي شود. اين مهم را همه انسانها جداي از هر نوع نگرشها و ديدگاهها و عاري از هر گونه گرايش هاي ايدئولوژيك - مكتبي و مذهبي پذيرفته و از ميليونها سال پيش تاكنون بدان گردن نهاده اند. عليرغم توسعه و پيشرفتهاي چشمگير بشر در طول تاريخ بويژه در دو، سه قرن اخير و فوايد فراواني كه از گذر اين توسعه فكري بدان نايل شده است، اما علم نوين و تكنولوژي برتر نتوانسته است جايگزيني براي امر فوق پيدا كند. لذا ازدواج و آميزش دو قطب انساني (زن و مرد ) اولين و آخرين عامل توليد نسل و تكثير جمعيت مي باشد. اما توسعه و تمدن انساني اگرچه جايگزيني براي اين امر پيدا نكرده، اما شرايط زندگي مشترك - تشكيل خانواده و الگوهاي رايج و موثر بر شكل گيري اين كانون را در دهه هاي اخير به شدت تحت تاثير درجه بندي ها و ظرافت هاي انساني قرار داده است. پديده ازدواج در كنار خود حتي در پاي بندترين جوامع به اصول و اعتقادات مذهبي، پديده رسمي ديگري را همچون سايه اي ذخيره به دنبال مي كشد وآن چيزي نيست جز طلاق! اما با توجه به پيچيدگيهاي زندگي هاي امروزي آيا طلاق تنها به همان چيزي كه به صورت رسمي در قوانين جاري هر كشور جاري است اطلاق مي گردد يا؟ خير موضوعي را كه در اين مقاله مورد بررسي و تحقيق قرار گرفته و تقريبا بياني نوين از ادبيات روانشناسي رفتاري بوده كه بر اساس پيچيدگيهاي حاكم بر روح بسياري از خانواده هاي نظرتان مي گذرد. چرا طلاق؟ رواني تمامي انسانها در دايره محدود زندگي زناشويي خود به نوعي در معرض آسيبهاي روحي و رواني قرار دارند. اين اثر تاريخي با اوج گيري تجدد در قرن بيستم مكانيسم پيچيده تري به خود گرفته و آسيبهاي ناشي از اين فرايندها نيز بسيار پيچيده تر شده است. شايد براي بسياري از مخاطبان جرايد مشاهده آمارهاي رو به گسترش طلاق دادگاهي در هر جامعه اي - بويژه در جامعه ايران در سالهاي اخير - جاي تعجب داشته باشد اما با بررسي دقيق تر در نوع زندگي هاي مشترك امروزي شاهد شكل جديدي از طلاق هستيم به نام طلاق رواني! طبيعي است كه امروزه ديگر ايمني به مفهوم گذشته براي هيچ كس در هيچ محدوده اي وجود ندارد. منشا زندگي انسانها تنها به خصوصيات فردي آنها بر نمي گردد بلكه تحت تاثير عوامل و ابزار دور و اطراف خود نيزقرار دارد. امروزه در زندگي هاي مشترك نه يك زن تابع مطلق چهارچوب تمايلات مرد خود مي باشد و نه يك مرد در مفهوم قبلي خود مي گنجد. تمام اين عوارض و تبعات ناشي از زندگي هاي ابزاري امروزي، شرايطي را براي بسياري از زوجهاي جوان فراهم مي سازد كه از يك طرف تحت تاثير اختلافات شديد سليقه اي قرار مي گيرند و از طرفي ديگر بنابر برخي مصلحت ها يا امكان جدايي براي آنها فراهم نيست يا نمي توانند به سادگي از هم جدا شوند. دچار شدن به اين حالت برزخي در زندگي را متخصصان روانشناسي غرب بدان طلاق رواني لقب داده اند. * طلاق رواني، تولد عوامل كاذبي به شرح زير مي باشند: ظهور انتظارات جانبي و بعضازائد در كنار انتظارات واقعي زندگي و در نتيجه تحت شعاع قرار گرفتن رفتارهاي متقابل در تامين يا عدم تامين اين انتظارات عامل بيشترين نقش را در بر هم زدن قواعد اصلي زندگي ايفا مي نمايد. حال اگر اين زندگي به نوعي با برخي محدوديتهاي اخلاقي براي سرانجام خود مواجه باشد و راه به سوي طلاق قانوني مسدود باشد، زندگي ظاهرا ادامه مي يابد اما با كوهي از مشكلات و معضلات دروني! اين مشكلات و معضلات عملا زندگي را با نوعي جدايي خصمانه مواجه مي سازد و طرفين تنها چيزي را كه بهره مند هستند نوعي جدايي رواني است كه اگر به اين مساله دقت شود مشاهده خواهد شد كه به مراتب آثار روحي و رواني آن مخربتر از طلاق قانوني است. * عدم شناخت و آگاهي كافي زوجين از يكديگر: يكي از پيش زمينه هاي شكل گيري روانشناسي نابهنجاري در بطن خانواده هاي نوپا، اين عامل مي باشد. تشكيل زندگي قبل از شناخت كافي و لازم، آرمانهاي مورد نظر در زندگي را به چالش برده و علاوه بر ايجاد فاصله، زمينه را براي بروز اختلالات ديگر در زندگي فراهم مي سازد. تعارض و فشارهاي رواني ناشي از كمبود فوق بر هر دو طرف (چه زن و چه مرد ) بدبيني و عدم سازش غيررسمي را تقويت مي نمايد. اين چالش ها و تنش ها در بسياري از زندگي هاي مورد نظر در اين تحقيق، بيشتر زماني سر از شاخه زندگي درمي آورند كه فرد يا افراد ديگري به نام فرزندان به كاروان اين زندگي اضافه شده اند و بعضا علايق دوجانبه، اما متفاوت پدر و مادر به فرزندان، مانع جدايي رسمي و قانوني مي گردد. اما ادامه زندگي نيز نرمال نمي باشد و متاسفانه بيشترين ضربات روحي از اين جريان تند متوجه همان فرزند يا فرزندان مي شود. چرا كه قطعا متوجه نزاعها، بگومگوها، بي احترامي ها، قهرها و دعواها و ساير مسائل حاشيه اي والدين خود شده و در تحليل هاي كودكانه خود با نوعي ناكامي مواجه مي شوند. تعارض هاي ناشي از طلاق رواني صرف نظر از اين كه كنار آمدن با مشكلات موجود به خاطر ملاحظات فوق تبديل به عادتي تحميلي و گاها ناخوشايند براي والدين مي گردد، اما از هم پاشيدن انگيزه ها و جايگزين شدن رخوت ها و كدورت ها به خودي خود طرفين را با توجه به تشكلات روحي خود با تعرضهاي متعدد مواجه مي سازد. احساس ناكامي از خطرناكترين عواقب طلاق رواني مي باشد كه ممكن است هر يك از طرفين را به سمت خطرات گوناگون و رفتارهاي ضد اجتماعي سوق دهد. تاكنون در زمينه عواقب و سوء آثار طلاق رواني (زندگي هايي كه ظاهرا ادامه دارند، اما در باطن بسيار وخيم تر از جدايي معمولي مي باشد ) مطالعات عميق و آكادميك در كشور ما صورت نگرفته است، در حالي كه با مشاهده بافت زندگي هاي ايراني و نوع تحميلاتي كه معمولا از سوي بزرگان خانواده متوجه زوجين جوان مي باشد، پي مي بريم كه در كشور ما اين مورد به وفور يافت مي شود. تشديد فاصله بين والدين، فرزندان را نيز به سمت تربيت هاي مغاير با تربيت هاي مقبول جامعه سوق مي دهد. اينجاست كه مي توان به نقش اساسي تعارض در ساختار اين پديده پي برد. چرا كه بر اساس تعريف روانشناختي از تعارض تعارض، بين دو انگيزه از خاستگاههاي عمده ناكامي است. وقتي بين دو انگيزه كه قادر به درك متقابل از يكديگر نيستند، تعارضي بوجود آيد، يكي از آنها موجب ناكامي ديگري مي شود. به عنوان مثال اگر زن خواسته آرماني خود را از سوي همسر برآورده نشده ببيند و راههاي برآورده شدن آن را مسدود بيابد، دچار تعارض گشته و رفته رفته مسائل عادي زندگي تحت شعاع قرار مي گيرد و زمينه براي بروز فشارهاي رواني فراهم مي گردد. تغيير گرايشها و اجتناب از يكديگر در بيشتر تعارض ها و تضادهاي حاكم بر زندگي هاي فاقد تفاهم، به هدفهايي برمي خوريم كه در عين حال هم خواستني هستند و هم نخواستني! هم مثبت اند، هم منفي! اما اين اهداف زماني خوشايندهستند كه فارغ از احساسات و تصميمات كوركورانه، مطابق ميل طرفين و منطبق با شرايط واقعي زندگي باشد. لذا اگر هدفي در نظر باشد كه خواستنش قيمت گزافي به نام سرگرداني و آشفتگي را در پي داشته باشد، بايد از آن به نفع تداوم زندگي صرف نظر كرد. شكل گيري احساسات ناخواسته كه پايه هاي آن بر اهدافي غير از اهداف اساسي زندگي بنا شده است، باعث فزوني علايم منفي در طرفين همه مي گردد اين عوامل و عوامل متعدد و ريز ديگر كه در ادامه بحث نمي گنجد در نهايت سبب شكل گيري حالتي از جدايي در زندگي مي شود به نام طلاق رواني كه اخيرا مورد توجه شديد روانشناسان و روانكاوان و متخصصان اجتماعي غرب به خصوص در كشور كانادا قرار گرفته است. برخي راهكارهاي مفيد براي مقابله با اين حالت فرسايشي و نابودكننده: - 1 دگرگرايي فكري در برابر گاردگيري احساسي. در مواقع احساس فشار رواني از سوي هر يك از طرفين كه تقريبا ناشي از عدم شناخت كافي مي باشد، به جاي متوسل شدن به انگيزه هاي رقابتي و اثباتي صرفا، خود به فكر هم انديشي و درك متقابل قدم برداشته و هر گونه زمينه هاي تحريك كننده را از بين ببرند. اين به خودي خود بسياري از مشكلات را تحت الشعاع قرار مي دهد و مانع از بروز مشكلات بعدي مي گردد. - 2 همكاري و درك متقابل در برابر رقابت منفي و طلبكارانه. تقويت اميال و عوامل صميمانه و در ميان گذاردن دروني ترين افكار خود با يكديگر و برنامه ريزي براي برآوردن خواسته ها در زمان مناسب با در نظر گرفتن شرايط و پتانسيل هاي موجود. - 3 تعديل واكنش در مقابل خشونت احساسي و آني. معمولا در بعضي از زندگي هاتعارض ها گاهي از شدت زيادي برخوردارند. در اين حالت بايد با رفتاري مدبرانه تلاش كرد تا جلوي واكنش هاي تند كه گاهي نيز خشن مي باشند گرفته شود تا زمينه براي آسيبپذيري بيشتر فراهم نگردد. - 4 پرهيز از تحريكات اطرافيان به ظاهر متحد و همراه. به هر حال نبايد از نظر دور داشت كه وابستگي هاي خانوادگي بويژه در جامعه ايران همواره عوارض و تبعاتي را بر زندگي هاي ايراني وارد ساخته و موجب تفاوت ها و تضادهايي در زندگي هاي مشترك گشته و مي گردد. گرچه تاثير پذيريها گاها ناخواسته و تحت شرايط روحي و رواني خاصي صورت مي پذيرد، اما بايد مراقب بود تا با آگاهي از آثار سوء اين تاثيرات، از تحريكات اطرافيان به نفع زندگي خود پرهيز شود تا آثار ملموس يا ناملموس آن زندگي را به خاطره اي ناخوشايند تبديل نسازد. - 5 رعايت ضوابط اخلاقي - تربيتي در برابر ابراز تكانه هاي لرزشي شوك برانگيز. معتقد هستم كه در مقابل تمام تكانه هاي آني كه در واقع حكم لرزش براي زندگي دارد، بايد شرايط را حتي نوع اختلافات را به سمت نظم و انضباط هدايت نمود. در اين صورت مي توان در چهارچوب ضوابطي خاص از اثرات اين تكانه ها جلوگيري نموده و در اندك زماني شرايط را به حالت عادي برگرداند. در اين صورت ميل به لگدمال شدن عواطف و احترامات فروكش مي نمايد. - 6 تلاش براي حفظ استقلال زندگي زناشويي و پرهيز از وابستگي هاي مقطعي با اطرافيان نزديك. اين بند از مهمترين بندهاي مربوط به شكل گيري و يا ممانعت از طلاق رواني در زندگي هاي جاري مي باشد. حفظ استقلال در زندگي زماني واقعيت مي يابد كه هر دو طرف درگير در دايره زندگي حساسيت هاي كاذب و تعصبات افراطي خود را نسبت به نزديكان خود كنار بگذارند. در غير اين صورت عوامل ناخواسته تنش زا وارد پيكره زندگي شده و به اساس آن لطمه وارد مي سازد. در نتيجه به نظر مي رسد كه داشتن خط مشي و يا ترسيم آن در ابتداي زندگي زناشويي براي زوجهايي كه تقريبا شناخت محدودي از يكديگر داشته اند، بهترين راه براي كنار آمدن با ناكامي ها و فشارهاي رواني ناشي از آن باشد. به خصوص همسراني كه همديگر را دوست دارند، ولي ناخواسته در اين دام گرفتار مي آيند. با اين شيوه مي توان انديشه دردناك طلاق رواني را به انديشه آينده اي سرشار از عشق به زندگي مشترك تبديل نمود. كيومرث يزدان پناه درو