Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811114-59914S1

Date of Document: 2003-02-03

الگوي مطلوب شريعتي مطالب انديشمندان بزرگي چون هايدگر كانت، معنا شايد بتوان از نوعي عدم سازگاري تكه تكه بودن منقح نبودن رمانتيك بودن مستدل نبودن و بسيار چيزهايي نظير اين درباره شريعتي سخن بگوييم گفت وگو با بيژن عبدالكريمي _ بخش پاياني محمدرضا شرف همداني * سرچشمه و مباني انديشه شريعتي در ارتباط با دفاع از تئوري انقلاب، به كجاها بازگشت ؟ مي كند شريعتي مثل كثيري از متفكران ديگر، فرزند زمان خويش است، شريعتي در زماني زيست كه دوره انقلابهاي بزرگ بود و در بسياري از نقاط جهان از جمله آمريكاي لاتين، آسيا و آفريقا، شاهد تغيير و تحولات بزرگ اجتماعي بوديم. در اينجا لازم است ذكر شود كه يكي از ويژگي هاي شريعتي اين بود كه همان گونه كه فكر مي كرد، زندگي مي كرد و اين شايد يكي از رازهايي است كه خيلي ها را شيفته شريعتي مي كند. ارتباط ما با شريعتي فقط يك ارتباط نظري صرف نيست. من شخصا ممكن است بتوانم بر پاره اي از ديدگاه هاي شريعتي نقد بزنم، اما نحوه زيست او، خلوص او، زندگي پرحرارت او، و زندگي عاشقانه او، عناصر گرانقدري است كه ما نمي توانيم به سهولت چشمان خود را بر آنها ببنديم. به هرحال مي خواهم بگويم شريعتي فقط يك تئوريسين و آكادميسين نبود، او يك اكتيويست بود و به مبارزه سياسي و اجتماعي نيز مي پرداخت و زندان هم شريعتي رفت در فرانسه بيش از آنكه درس بخواند مشغول مبارزه بود. شايد وقتي امروز تز دكتراي شريعتي را نگاه كنيم چندان جدي و عميق نباشد. او در همان حال كه در فرانسه مشغول گذراندن دوره دكترا بود با سازمان آزادي بخش الجزاير (FLN) همكاري مي كرد. يعني اين انقلابي گري شريعتي تا حدود زيادي از منابع و شرايط زيستي او نشات همكاري مي گرفت او با نهضت و زندگي مبارزاتي پدرش مرحوم محمدتقي شريعتي و كانون حقايق اسلامي، همه بر روحيه شريعتي تاثيرگذار بوده است. علاوه بر اينها، مي توانيم از منابع فكري شريعتي و منابعي چون جريانات ماركسيستي نام بريم و مهم تر از آن، ديدگاه هاي مكتب انتقادي و چهره هايي نظير ماركوزه و آدورنو مي باشد، و بيش از همه موارد فوق بايد از تاثير پاره اي از انقلابيون جهان سوم مانند فرانتس فانون و امه سزر و اقبال لاهوري نام برد كه تاثيرگذاري فراواني بر وي داشته اند. * الگوي مطلوب شريعتي براي نهاد پس از مرحله نهضت يا انقلاب چگونه؟ است حقيقتا سوال شما خيلي كلي است، يعني روشن نيست كه مراد شما از الگوهاي مطلوب شريعتي در چه حوزه خاصي است، در حوزه تقسيم قدرت سياسي، در حوزه توسعه، در نسبت علم و تكنولوژي، در حوزه فلسفه دين و يا رابطه دين با جهان؟ مدرن شريعتي در تمام اين زمينه ها سخنان و كلمات قصاري گفته و خطوط بسيار كلي را به ما نشان داده است. اما اينكه بتوان همه اينها را به عنوان مدل تلقي كرد قابل ترديد است. در عرصه انديشه سياسي مشخص است كه شريعتي از تئوري دموكراسي متعهد سخن مي گويد، در عرصه توسعه، نگاه هاي ضدتوسعه و بنيادگرايانه ندارد، در عرصه نسبت علم و تكنولوژي ظاهرا شريعتي خواهان جامعه اي است كه علم و تكنولوژي را پذيرا است، اما در عين حال محدوديت هايش را هم مي پذيرد. در حوزه معرفت شناسي ديني و منابع فقه بر علم و زمان به جاي عقل و اجماع تكيه مي كند. كلمه قصار و عبارات پراكنده متعددي در حوزه هاي گوناگوني در آثار شريعتي يافت مي شود كه البته ديگر مدل سازي براساس آنها كار اين ماست وظيفه ماست كه براساس انديشه هاي او، با نقد و بررسي و پرداخت آنها به مدل سازي بپردازيم. به هر حال آن مدل هاي بالقوه اي كه شايد در انديشه شريعتي وجود داشته باشد از پاره اي ويژگي ها برخوردار است. اولا مدل هاي مفروض در انديشه شريعتي به شدت بومي و محلي (Local) مي باشد و اين الگوها، الگوهاي جهاني نيست. شريعتي به عنوان يك جامعه شناس مي داند كه ما جامعه نداريم بلكه جامعه ها داريم و هيچ مدل اجتماعي هم مدل جهاني بايد نمي باشد افزود كه از انديشه شريعتي در كشورهاي تركيه، پاكستان، لبنان و حتي مصر و برخي از كشورهاي آفريقايي استقبال خوبي شده است و بر همين اساس به نظر مي رسد شريعتي توانسته است به پاره اي از مسائل آنها نيز پاسخ گويد. پس عليرغم بومي و محلي بودن انديشه شريعتي در آثار وي عناصري وجود دارد كه توانسته است به مسائل ساير مسلمانان هم جواب دهد. * به عنوان آخرين پرسش بفرماييد شريعتي چه نسبتي با جامعه كنوني ما به ويژه در حوزه سياست ورزي برقرار؟ مي كند لازم است در اينجا نكته اي را به منزله مقدمه براي پاسخ به اين پرسش در ارتباط با بحث از رابطه قدرت و دانش بيان كنم. به يك اعتبار و در يك بيان كلي مي توان پذيرفت كه ساختار قدرت در هر جامعه اي تا حدود بسيار زيادي با ميزان دانش در آن جامعه نسبت مستقيم دارد. اما از يك منظر ديگر مي توان مطرح نمود كه در جوامعي مثل جامعه ما ساختار و نهاد قدرت به شدت از ميزان دانش موجود در جامعه فاصله حال دارد سوال اين است چه بايد كرد تا تناسبي در معناي مضاعف و نه در معناي كلي بين نهاد دانش و نهاد قدرت در جامعه برقرار شود. در جوامع غربي نوعي تناسب وجود دارد يعني پابه پاي تحولاتي كه در نهاد معرفت و دانش رخ مي دهد نهاد قدرت سياسي نيز دستخوش تحول مي گردد. اما متاسفانه در جامعه ما نهاد قدرت بسيار عقبتر از آن تغيير و تحولاتي است كه در حوزه تفكر و انديشه روي مي دهد. كساني كه در مديريت اجرايي و ساختار قدرت سياسي قرار دارند به شدت از دانش موجود در جامعه فاصله دارند. اين فاصله بايد به نحوي پر شود يعني بايد نهاد قدرت خودش را پابه پاي تغيير و تحولات حوزه دانش متحول نمايد. در پاسخ به نسبت ما و شريعتي بايد گفت جامعه ما هنوز به شريعتي نيازمند است. انديشه شريعتي درس هاي بسيار بزرگي براي جامعه ما دارد و نهاد قدرت و سياست اگر حتي پايبند به انديشه هاي شريعتي مي بود، امروز وضعيت ما بسيار متفاوت مي بود. متاسفانه ما نسبت به انديشه هاي شريعتي به قهقرا رفته ايم. گاهي ما آراي شريعتي را در مقايسه با حقيقت مطالب انديشمندان بزرگي چون هايدگر، كانت، هگل يا ديگران مورد تامل قرار مي دهيم. به اين معنا شايد بتوان از نوعي عدم سازگاري، تكه تكه بودن، منقح نبودن، رمانتيك بودن، مستدل نبودن و بسيار چيزهايي نظير اين، درباره شريعتي سخن بگوييم. اين به اعتبار بحث در حوزه آكادميك، فرهنگ و تفكر است. اما از اين حوزه كه خارج شويم به اعتقاد من در حوزه عمل، در حوزه مديريت اجرايي كشور و در موضع قدرت، شريعتي بسيار جلوتر است. به اين اعتبار مي توانيم از نهادهاي سياسي و اجرايي جامعه دعوت كنيم كه با انديشه شريعتي نوعي الفت و انس داشته باشند. پس با توجه به اينكه مخاطب شريعتي كيست مي توان از دو گونه ارزش گذاري درباره شريعتي سخن گفت: يكي در حوزه مطالعات آكادميك و ديگري در حوزه فرهنگ عمومي كشور. به بيان ديگر در كشور ما ميان حوزه آكادميك جامعه با حوزه فرهنگ عمومي و Popular جامعه فاصله بسيار و غيرمنطقي وجود دارد. نهاد قدرت و نهاد سياست به حوزه فرهنگ عمومي نزديك تر است. شريعتي در ميانه دو حوزه مطالعات آكادميك و فرهنگ عمومي قرار دارد.