Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811114-59911S3

Date of Document: 2003-02-03

قرمز و فقط بازيگران روزبه حسيني در فضاي پاركي شبيه به لاله سه، چهار نيمكت و چند نور موضعي روي آن ها كه مي روند و مي آيند و بخش هاي هر صحنه را از هم منفك مي كنند، موقعيتي بكر و جذاب براي قرمز فراهم است. اما دريغ كه آنچه برايش برمي خيزيم و كف مي زنيم، تنها از براي قرمز است و ديگران بازيگران. به گمان من مشكل ملال آوري قرمز و ديگران بازي ها، نيست، شكل صحنه بندي و رفت و آمدهاي تكراري شده محمد يعقوبي نيست كه به آن عادت كرده ايم; ساخت بيانيه گونه صحنه ها است كه با وجود حضور قرمز نمي توانند حتي نهايتا به يك بيانيه عاطفي، سياسي يا اجتماعي بدل ظاهرا شوند با آن نقطه اي كه در متن و اجرا براي قرمز لحاظ شده است، مركز نمايشنامه و صحنه محمد يعقوبي است كه اتفاقا بسيار جذاب و موثر نشان مي دهد. اما تا چه حد نمايشنامه نويس آگاه و واقف به اين گشته كه اين قرمز مي تواند تمام هست و نيست نمايشش باشد، من نمي دانم. شخصا تصور مي كنم برش هاي تصويري كه روي پرده يا روي صحنه مي بينيم، با هر ژرف ساخت اجتماعي _ سياسي كه دارند، بيشتر به صدور بيانيه ها و شرح حال هايي در يك فضاي مشترك شبيه هستند تا به برش هايي از چند روايت نمايشي _ قصوي در كنار اين يكديگر در حالي است كه من فكر مي كنم آن مركزي كه گفتم يعني قرمز تنها نقطه اي است كه مي توانست با همان داستان انتهايي اش كه مربوط به زندگي خودش بود، نقطه ارتباط تمام اين برش ها باشد; والا صرف يك موقعيت مشترك با نزديكي بافت هاي فرهنگي نمي تواند براي ساخت يك تئاتر جذاب باشد. بگذاريد براي پايان به يك سوال اكتفا نمايم: چرا بازيگران اين قدر آهسته حرف مي زنند، آيا قرار است؟ نشنويم! رستم و اسفنديارتوي دستمال كاغذي داستان نمايش هشتمين خوان به كارگرداني آروند دشت آراي درباره نبرد رستم است با اسفنديار رويين تن اما اين بار رستم را زني بازي مي كند و هر دو وهم روايتشان فاقد هر گونه شكل اسطوره پردازي است مگر در زبان نوشتار متن. نمايشنامه با زبان آركائيك خاص شاهنامه اي نگاشته شده است اما با انديشه اي فراتر از اسطوره هاي درون متني شاهنامه، اما به هيچ وجه قصد انهدام يا شكست قطعي اسطوره و جهان اسطوره پرداز را ندارد اما از آن جا كه خود داستان بند روايت تاريخي نشده است، بستري مناسب گشته است براي جلوه گري در نوعي تئاتر انتزاعي آميخته به تركيبسازي هاي گونه گون و موازي از هنرهاي نقاشي، موسيقي، مستند سينمايي و... در طراحي صحنه از دستمال لوله اي كاغذي و طناب در حد نهايت ممكن استفاده مي شود و بيانگري بازيگران در ايفاي نقش خود گاه به بازي گوشي يا شگردهاي تمريني در تئاتر بدل كارگردان مي شود جوان است به همان اندازه كه داراي جسارت، داراي ناپختگي هم هست. اگر هنر انتزاعي در گونه تئاتر امكان رفتن به ساخت هاي فرامتني _ فرااسطوره اي را به كارگردان مي دهد، اگر متن با زبان و داستان آشنايش در پيشينه تاريخي تفكر تماشاگر حضور دارد و اين حضور امكان در هم ريختن را به كارگردان و طراح مي دهد; اما كارگردان در پردازش تركيبي ژانرهاي هنري بي برنامه جلوه مي كند; در مستندهايي كه از مراحل تمرين نمايش روي پرده در تاريكي نورها مي بينيم كه مي توانند جايگزين بهتري داشته باشند تا انتخاب زواياي صحنه از نگاه دوربين زنده نگار، همه و همه شتابزدگي را بيشتر به رخ مي كشند. درست است كه عدم قطعيت از ويژگي هاي هنر پيشرو جهان به حساب آمده است اما اين متفاوت از قطعيت حاكم بر ذات صحنه به نظر مي رسد. در اجرا كاملا بجا و هماهنگ با سازمان فرم اجرايي از نماد نمايي اسطوره اي _ آركائيك خبري نيست، اما نبايد از ياد برد كه در تئاتر، هر حركت و كلام، هر نقطه و هر قطع و وصلي علاوه بر آنكه در ارتباط و عدم آن با تماشاگر تاثير مستقيم دارد، از نشانه شناسي خاص تئاتري در هنر تئاتر نيز در امان نخواهد بود.