Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811113-59891S4

Date of Document: 2003-02-02

تاريخ زير هرم دندان هاي نوشتن گپي كوتاه با دكتر جواد مجابي به مناسبت انتشار رمان تازه اش خود نوشتن يك قدرت است به نظر من هيچ هنرمندي نياز ندارد با حكومت ها دادوستد كندبه خاطر اينكه خودش يك قدرت است هر هنرمندي به ازاي نوشتن قدرت پيدا مي كند و اين قدرت در يزداني تقابل و خرم درگيري با قدرت هاي ديگر اتفاق مي افتد مهدي نسلي سرخورده، آدم هايي كه در برابر هرم تاريخ دچار افسردگي، بي اعتنايي و شايد نفرت شده اند و.. بگذريم. باغ گمشده آخرين اثر منتشر شده جواد مجابي است، او با حفظ سبك و سياقي نسبتا رئاليستي قصه اي نوشته كه از دغدغه هاي او و تاريخ حكايت اين مي كند رمان كه نگارش آن در سال 69 به پايان رسيده است پس از سال ها كش و قوس و در شرايطي منتشر شد كه ركود عجيبي بر بازار كتاب ايران حاكم است. بعد از رمان محمدرضا صفدري، اين رمان هم به بازار آمد و خواهش خوانندگان حرفه اي ايران را پاسخ داد. با توجه به درون مايه آدم هاي رمان و اينكه نويسنده 63 ساله آن از نسل قديمي نويسنده هاي ايراني است، مي توان به حال و هوايي واقعيت گريز در رمان پي برد، آدم هايي كه سرخورده از جهان پيرامونشان ريشه هستند اين سرخوردگي در باغ گمشده؟ كجاست مجابي مي گويد: اين سرخوردگي را بايد از دوره بوف كور بررسي كنيم، در واقع با بوف كور است كه رنج نامه يك ملت از زبان نويسنده فرهيخته آن نوشته مي شود. علت اين نوع نگاه رواقي و بدبينانه در تاريخ نگري نويسندگان ما است. هدايت تاريخ گذشته ما را خوب مي شناسد اما به تاريخ نگاري اهميت نمي دهد بلكه با يك نگرش عميق به تاريخ در درجه اول سعي مي كند آن جعليات و دروغ هاي تاريخي را بشناسد و در عين حال در مسير يك زمان طولاني سرنوشت قوم و ملت خودش را در طول تاريخي پر از ستم و تزوير و ريا تصوير كند. اين نگرش به گذشته طبعا شادكامانه نيست و رنج و بدبيني عميقي را همراه مي كند. با توجه به اين ديد تاريخي رمان مجابي نيز به دغدغه هاي ملتي مي پردازد كه در كمتر ادوار تاريخي توانسته در صلح و آرامش زندگي كند. نويسنده مي گويد: وقتي ما به قصه ها و شعرهاي خود در هر دوره اي بازمي گرديم، مي بينيم كه از ناپايداري جهان گفته شده است و مايه اي از تلخ كامي در كل ادبيات ما جاري است و كسي كه به عنوان نويسنده مي خواهد گذشته خود را بشناسد و اكنون را روشن ببيند، گذشته خود را پر از ناكامي و آينده خود را مبهم مي بيند. او روي اكنون ناپايدار خودش با نوعي اندوه روبه رو مي شود. بازتابهاي اين رنج در قشر هنرمند مختلف است. گروهي اين رنج را احساس مي كنند و آن را منعكس مي كنند، افرادي مانند: دولت آبادي، هرمز شهدادي، سيمين دانشور از اين دسته اند. گروهي ديگر مبارزه با اين رنج را هم قسمتي از اين سرنوشت مي بينند. مجابي مي گويد: من جزو آن گروه قليلي هستم كه حتي خود مبارزه را هم بخشي از اين تاريخ سراسر وحشت مي بينم و فكر مي كنم با نيشخند زدن خيام وار و يا يك نوع نگاه حافظانه بايد اين قضايا را از سر بگذرانيم، بدون اينكه نويد اين را بدهيم كه وضع دگرگون خواهد شد. براي اينكه دادن آن اميد بايد مباني واقعي داشته اگر باشد آن مباني وجود نداشته باشد، اين نويد راستين نيست. مثلا شاعر بزرگي مثل شاملو در آغاز زندگي با قاطعيت از ايمان صحبت دوره هاي مي كند مياني شعر او مبارزه عليه وضعيت موجود است و در سال هاي نهايت و آخرين عمرش به نوعي شكاكيت رواقي مي رسد كه انگار همواره چنين بوده و چنين خواهد بود. در اين وضعيت طرح شده مجابي طنز را رويكرد اصلي اين مردم مي داند، مردمي كه نگاهي رندانه به قضاياي گذشته و مسائل موجود خود دارند. شايد اين به اين خاطر است كه مردم ايران هيچ گاه به آينده خود اطميناني ندارند. مجابي مي گويد: آينده اي مطمئن در دسترس اين مردم نبوده است و هميشه براساس امكانات موجود ساخته مي شود و وقتي اين امكانات ترديدآميز باشند آينده اي واضح در چشم انداز نخواهد بود. از حيث شخصيت پردازي ترفند مجابي جالب است. او با تكيه به متني رئاليستي سعي در بيان سرنوشت آدم هايي دارد كه به رويا و متافيزيك پرتاب شده اند. فاجعه براي ايشان مفهومي ندارد و در عين رئاليسم خشن تاريخي آنها به رويا و وهم دچار شده اند. نويسنده مي گويد: بايد به رمان شب ملخ باز گردم: من در شبهاي بمباران يادداشت ها و وقايعي را كه اتفاق مي افتاد مي نوشتم، بعدها ديدم خود كتاب تكه تكه و هزار پاره است مثل اينكه بمب وسط كتاب، خورده باشد و همه وقايع مانند پازل هايي تكه تكه باشند. اين قضيه تكه تكه شدن ساخت شايد جزو تجربيات جديد از باشد آن موقعي كه ياد گرفتيم زمان را از وقايع تاريخي بيرون بكشيم اين تكه تكه شدن آغاز شده است. باغ گمشده داستان باغي رويايي و اجدادي است كه هر يك از آدم هاي رمان تصوير خودش را از اين باغ مي دهد، اين تصاوير معمولا آرماني اين هستند آدم ها در نهايت به جايي مي رسند كه در مي يابند اين باغ ديگر در دسترس در نيست اينجا است كه نوعي همدردي جمعي پايان رمان را فرامي گيرد. مجابي مي گويد: شايد مصائب در جايي ما را به هم نزديك مي كند. آدم هاي مجابي در مقابل فاجعه ها، مصائب و تلخي ها آن چنان تغييري نمي كنند و به سختي به دنياي ذهن خود نويسنده چسبيده اند مي گويد: شايد يك نوع عقلانيت قومي در اين نگاه وجود داشته باشد. ملت هايي مانند ايراني به گونه اي هستند كه حوادث از جا در نمي آوردشان بلكه در مقابل حوادث به تامل واداشته مي شوند و سعي مي كنند بيابند كه اين مصيبت سابقه اي هم داشته يا خير. در دوره جنگ وقتي مردم ما عزيزي، دوستي يا نزديكي را از دست مي دادند به تاريخ مراجعه مي كردند و مي ديدند كه اين مصايب براي خاندان بزرگان ما هم پيش آمده است و حتي افراد غيرمذهبي هم مي بينند كه در تاريخ هم چنين رويدادهايي بوده است. ما ملتي هستيم كه واكنش هايمان واكنش هاي سريعي نيست بلكه اتفاقات ما را به تامل و نگره هاي تاريخي متوجه مي كند. آدم هاي رمان مجابي به گذشته اي بازمي گردند كه از آن آگاهي دارند و در مقابل آن دچار تاملي روياگونه و آرماني شده اند. اين آدم ها با تفكري روشنفكرگونه مي كوشند تا آينده تباه شده خود را التيام داده و جهان مطلوب ذهني را به جهاني عيني تبديل كنند. مجابي با محور قرار دادن تاريخ روشنفكري حرف هايي جالب مي زند. او مي گويد: من خلاف كساني كه معتقدند نويسندگان و روشنفكران پيشرو جامعه هستند فكر مي كنم بايد دست از اين جاه طلبي بيهوده برداريم و يك بار ديگر فروتن باشيم و بگوييم كه بايد از مردم خود چيزهايي فراوان ياد بگيريم. اگر ما فكر كنيم پيشرو توده هستيم ادعايي بيهوده است ما تنها مي توانيم در درون مردم به مردم كمك كنيم. جريان انفكاك آدم هاي رمان از محيط پيرامونشان دقيقا بازتاب دوپارگي قشر روشنفكر و جامعه است. اين آدم ها در رمان حتي علاقه خود به همسو كردن ديگران با خويش را هم از دست مي دهند. نوعي فرديت تلخ كه كاملا از لايه هاي تاريخي اين آدم ها سر برآورده است. مجابي مي گويد: اين جريان عجيب يعني تلقي رهبري كردن مردم در ذهن روشنفكر از دوره مشروطه به وجود آمده است. قبل از اين دوره، مردم بودند كه زبان، فرهنگ و افسانه ها را مي ساختند و هنرمنداني مثل مولانا، سعدي، عطار و... اين مصاديق را گرفته به شكل هنري در آورده و به همان مردم برگرداندند و همين است كه نوعي بده بستان بين فردوسي، سعدي و.. با مردم و توده وجود دارد. در اينجا مرادم مردم تاريخي است. بعد از مشروطه اين تفكر سياسي كه من نويسنده بايد مردم را دگرگون كنم و ادامه رسولان تاريخي هستم هيچ گاه شكل عملي به خود نگرفت و روشنفكران ذهنا از مردم دور شدند. اين نوع مردم گرايي كه مجابي دغدغه آن را دارد به مفاهيمي مانند پوپوليسم يا عوام زدگي مرتبط نيست. او بر اين نظر است كه صداي روشنفكر مردمي به عنوان صدايي از انساني آزاد باعث مي شود مردم او را باور كنند و وي را به جاي بياورند. دليل تاريخي اين بحث رابطه بين مردم با اخوان، شاملو، هدايت و... فضاي است رمان باغ گمشده در پي يافتن و يا روايت حلقه هاي گمشده جهان ذهني و جهان عيني آدم هاي رمان اين است روال در ساختار رمان نوعي هارموني ايجاد مي كند كه بيانگر رفت و آمد ذهن بين خيال قطعي و واقعيت چندپاره است. آدم رمان باغ گمشده به دنبال وهم است; وهمي شيرين كه تمام رئاليسم جهان را براي او بي ارزش و غيرقابل اتكا مي كند. مجابي مي گويد: مردم ما به هنرمندانشان نيازي واقعي دارند، به اين دليل كه آنها از صداي انساني خود محروم مانده اند و صداي روشنفكر را نماينده خود مي دانند. گاهي من سردبير مجله اي را مي بينم كه مطالبي را به مردم مي دهد، از او مي پرسم كه آيا اين مطالب بيانگر نيازهاي مردم است يا اينكه خود تو به اين مسائل علاقه؟ داري چه چيزي نيازهاي واقعي يك عصر هنرمند است با دانش و تاملاتي كه كسب كرده است به طور غريزي و فطري قادر به تشخيص و يافتن برخي از نيازهاي مردمش هست. مثلا بكت بعد از جنگ انتظاري را كه در فضا وجود داشته حدس زد. يونسكو آن ياوگي كه در زبان و جامعه وجود داشت را بازتاب داد. سارتر آن مسئوليتي را كه براي ساختن جامعه نياز بود، حدس زد و آدمي مثل كامو طغيان را مطرح كرد و... هر كدام از اينها بخشي از نيازها را حدس مي زنند. مهم اين است كه شما به يك نياز جمعي به گونه اي نزديك شويد و حدس بزنيد كه آن نياز، نياز شخص شما هم بوده در باشد غير اين صورت عدم صداقت به وجود مي آيد. زاويه ديدهاي متفاوت و اصولا پراكنده بيني و شرحه شدن واقعيت هاي دنياي باغ گمشده ريشه در شي وارگي و عدم دستيابي به فرديتي همه جانبه دارد. مجابي مي گويد: من در آغاز نقشه اي براي ساخت رمان هايم ندارم. بعد از مدتي احساس كردم همه اين نوشته ها خطي مشترك دارند. گويا با يك شيوه كوبيستي وقايع متعددي مطرح مي شوند و وقتي اينها را روي همديگر مي گذاريم از اينها يك تصوير عمومي ديده مي شود. اين بر اثر آشنايي من با نقاشي پيدا شده است. سعي مي كنم در حين نگاه به يك شي به خود، او، كاركردش، تاريخش، انهدامش و... نگاه كنم. يكي از مهم ترين كارهاي هنرمند اين است كه با كليت دنيا مواجه مي شود، سعي مي كند اينها را تجزيه كند و اين تجزيه ها را بنابر ذهنيتش تركيببندي كند. اين آفريده مال خود او است، بعد از اين كه به اين تركيببندي عادت كرد به آن سبك يا لحن شخصي مي گويند اين كارآگاهانه نيست و در درازمدت حاصل مي شود. با توجه به دغدغه اصلي رمان; يعني گونه اي ايده آل محوري در مي يابيم كه آدم هاي مجابي حتي آن چنان اين ايده آل ها را كه به ارزش هم تبديل شده اند نمي شناسند. تصاوير ذهني پريشان آن قدر كلي، محو و استعاري است كه بيشتر بيانگر تخيلي شاعرانه و تاحدودي بيمار است. نويسنده مي گويد: اين زن گره گاهي است كه مي آيد و بعد مي رود و خودش آن چنان هويتي ندارد، همان طور كه بسياري از ايده آل هاي ما شكل هاي قطعي ندارند و پر از احتمالات زيبايي هستند كه آرزوها را برمي انگيزند ولي اگر بمانند تبديل به واقعيتي بي ربط مي شوند. اما اين زن مي آيد و عبور مي كند هشداري است بدين معني كه حتي اگر ما به ايده آل ها و آرزوهايمان دست پيدا كنيم، ممكن است اين ايده آل ها و آرزوها روزمره بشوند. يكي از مهم ترين مولفه هاي رمان باغ گمشده عناصر فراواني هستند كه تا مرز نماد شدن پيش مي روند اما در كمتر نقطه اي خوانش نمادين پيدا مي كنند، نويسنده جوري اين ساختار را طرح كرده كه خوانش نمادين از عناصري كه قابليت نمادينه شدن را دارند، موجب از دست رفتن روح گزارشي و بي زمان اثر مي شود. اين ويژگي در جاي جاي رمان محسوس است. مجابي مي گويد: در بعضي از رمان هاي من رمزگرايي، نمادگرايي يا حتي تمثيل وجود دارد و روي آن تاكيد مي شود، مثل بادي كه در نخستين رمان من يعني برج هاي خاموشي مي وزد. اما در اين رمان به طور طبيعي يا خوشبختانه روي هيچ عنصري آن چنان تاكيد نشده كه تبديل به مولفه اي پررنگ شود و ديگران را كم رنگ كند. بلكه همه چيز در يك تناسب رنگي تبديل به يك كمپوزيسيون ملايم شده اند. يعني تمام ايده ها مطرح مي شوند اما در رويارويي با هم به صورت متعادل روايت مي شوند. نه مبارزه تاييد مي شود نه ضدمبارزه تاييد مي شود، نه گذشته جذابيت دارد نه آينده آن قدر قابل وصول است و.. همه چيز به يك نوع زندگي روزمره وفادار است. تعمدي نداشته ام. شايد در يك تعادل روحي زندگي مي كرده ام كه همه اين عناصر اين چنين متعادل تصوير شده اند. مجابي، با آگاهي از متن روايي خود، كوشيده كه هيچ عنصري را بر ديگري برتري نبخشد. او، با درك اين نكته كه از آدم هايي منفعل و درون گرا مي نويسد، ارزش خاصي به اين آدم ها و هم چنين جهان آنها نمي بخشد. او از روايت خود ريتمي گزارشي را مي طلبد كه همه چيز در يك دايره گذرا و روزمره نوشته شده و اتفاق مي افتند. مي گويد: در برخي رمان هايم دچار اين حالت شده ام كه با علاقه به يك قهرمان و با يك وضعيت، آن قدر به آن پيله كرده ام كه آنها پررنگ شده اند و ديگري را از رنگ انداخته است و اين شايد نشانه استبداد نويسنده باشد. در واقع ما رمان را مي نويسيم تا انواع صداها در آن حضور داشته باشند بدون اينكه اين صداها بتوانند همديگر را تحت سلطه قرار بدهند و كم رنگ بكنند. تاريخ براي مجابي گويي همه چيز است و نگاه تاريخي به جهان پيرامون موجب شده تا رمان باغ گمشده علاوه بر جذابيت هاي شناخته شده ادبيات دچار نوعي وسوسه شود، وسوسه اي كه به علت حضور پرسش هايي تاريخي نوعي جو معماوار و واقعيت گريز را براي خواننده ايجاد مي كند. مجابي در جاي جاي گفت وگو از نقش تاريخي صحبت كرد. او درباره اين مقوله مي گويد: من به تاريخ نگري اهميت مي دهم ولي اصلا به تاريخ مكتوب اعتقادي ندارم و معتقدم تاريخ مانند بسياري از ديگر اموري اعتباري و جعلي است و زير سلطه قدرتمندان شكل گرفته است. بنابراين تاريخ ملت ها براي من بيشتر از تاريخ شخصيت ها اهميت دارد. و اين تاريخ را از ادبيات خودمان، از شعر و قصه هاي مكتوب و شفاهي گرفته ام نه از متون تاريخي صرف. در كارم همواره تاريخ را به زمان حاضر احضار كرده ام تا درك زمان حال براي من راحت تر باشد. در اين كنش چند چيز وجود داشته است. يكي از مهم ترين اين مسائل قدرت بود. قبل از انقلاب مسائلي مانند دموكراسي، استقلال، آزادي و.. براي ما اهميت داشت. اما هيچ گاه آن چنان به مسئله قدرت من نپرداختيم در نمايشنامه و قصه هاي اوليه ام هم به مسئله محوري قدرت توجه دارم. در واقع، سرنوشت مردمان در يك جغرافيا به قدرت حاكم ارتباط دارد. در نسبت بين قدرت حاكم و قدرت مردمان است كه سرنوشت يك ملت شكل مي گيرد و هرگاه كه افكار عمومي و قدرت مردمي توانسته مسلط شود ما دوره هايي از بهروزي ملت خود را شاهد بوديم. مجابي در هر يك از رمان هاي نه گانه اش توجه به محور قدرت در زمينه تاريخ را دارد. او اين قدرت را در انحاي مختلف مانند قدرت اجتماعي، قدرت سياسي و.. روايت كرده است. اين موضوع محوري اكثر رمان ها و برخي از اشعار مجابي است. نويسنده مي گويد: خود نوشتن يك قدرت است. به نظر من هيچ هنرمندي نياز ندارد با حكومت ها دادوستد كند، به خاطر اينكه خودش يك قدرت است. هر هنرمندي به ازاي نوشتن قدرت پيدا مي كند و اين قدرت در تقابل و درگيري با قدرت هاي ديگر اتفاق مي افتد، من تصور مي كنم قدرت نويسنده بايد اين مشخصه ها را داشته باشد: بتواند خودش، ديگري را نقد كند و با نقد دائمي بتواند از مجموعه شرايط موجود به طرف شرايط برتر حركت كند و در اين فرايند است كه مسئله آفرينش به وجود مي آيد. در پايان: اين گفت وگو تدوين كوتاه گپي صميمي با دكتر جواد مجابي، نويسنده و شاعر معاصر است كه با توجه به وضعيت دوران خود و تسلط به هر آنچه بر ملتش گذشته است، مي نويسد و به هيچ وجه از جهان خشمگين نيست. مولفه اي كه در طول ده ها مصاحبه با نويسندگان امروز كمتر ديدم و در نوع خود قابل احترام است. باغ گمشده بيانگر اين تعادل و نگاه گزارشگر به دنيايي است كه هنوز هم بر مدار خود مي گردد...