Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811113-59891S1

Date of Document: 2003-02-02

نگاهي دوباره به حكمت انسي گفت وگو با اكبر جباري به مناسبت چهلمين روز درگذشت عباس معارف _ 1 استدلال در حكمت انسي نه در صورت قياسي است و نه ماده استدلال آن موجود بماهو موجود است بلكه وجود و بحث از شئون و تجليات آن مورد بحث است استدلال در حكمت انسي همواره با نظر به وجودشكل مي يابد آنچه مي خوانيد مصاحبه اي است با اكبر جباري از دوستان و همفكران مرحوم عباس معارف. اين مصاحبه كه بر محور كتاب نگاهي دوباره به حكمت انسي سيدعباس معارف انجام شده نگاهي همدلانه دارد به مضامين اين كتاب و آرايي كه پيروان سيداحمد فرديد درباره ميراث فكري او دارند كه حكمت اش انسي مصاحبه مي خوانند حاضر از اين نظر كه ديدگاه انسي را از سوي قائلان آن مطرح مي كند شايان توجه است. به يادآوريم تا اواخر سال هاي دهه 60 و اوايل دهه از 70 برنامه هاي فرهنگي فكري صدا و سيما و ساير رسانه ها به بازگويي اين ديدگاه و تبيين هايي برپايه اين نگرش شكل مي گرفت; تبيين هايي كه از حوزه عرفان و تصوف تا مسائل سياسي جهاني دامن مي گستردند. * نگاهي دوباره به مبادي حكمت انسي تنها كتابي است كه از سيد عباس معارف به چاپ رسيده است. از زمان وضع اين اصطلاح توسط سيد احمد فرديد تا به امروز پرسش ها و ابهاماتي پيرامون اين اصطلاح وجود داشته است. لطفا كمي در باب مباني معرفت شناختي اين قسمت از حكمت توضيحاتي بفرماييد. بسم الله الرحمن الرحيم. در ميان متفكران اسلامي به چهار طريق حصول معرفت اشاره شده است. فلسفه مشاء، فلسفه اشراق، كلام و حكمت انسي. شايد بتوان محجورترين اين طرق اربعه معرفت را تصوف اسلامي با همان حكمت انسي دانست. مي گويم محجور از آن رو كه بنيادهاي اين سنخ تفكر ناانديشيده باقي مانده است. كتاب حكمت انسي سيدعباس معارف متكفل اين رسالت است تا در مبادي اين تفكر نگاهي دوباره نمايد و ناانديشيده هاي آن را به تفكر آورد. عقل و شهود را غالبا مقسمي براي اين چهار طريق معرفت مي دانند. بدين معنا كه فلسفه مشاء را در عقل محض و اشراق را عقل و شهود محض و كلام را عقل مقيد به شريعت و تصوف اسلامي را شهود مقيد به شريعت به مي دانند بياني ديگر در تصوف اسلامي براي عقل هيچ مدخليت و شاني قائل نيستند و معتقدند كه تصوف و عرفان اسلامي بر عقل ستيزي استوار است. دليل محجوريت حكمت انسي و تصوف اسلامي دقيقا از همين تعريف و تبيين ناصحيح برمي خيزد. قائلين چنين نظري اساسا تصوف اسلامي را به دليل شهودي بودن از جنس تفكر نمي شمارند و البته اينگونه نگاه به حكمت انسي يا ريشه در تفكر فلسفي دارد يا به نحوي به شرق شناسي باز مي گردد كه اساسا عرفان را نيز موضوع و ابژه خود قرار مي دهد و شروع به تعاريفي سوبژكتيو مي نمايد كه با ذات حكمت انسي بيگانه است. * پس شما تقسيم بندي رايج در باب طرق اربعه معرفت را نمي پذيريد. اگر چنين است لطفا تعريفي روشن از حكمت انسي ارائه دهيد. ببينيد، بحث اين نيست كه ما نمي پذيريم و يا مورد پسند ما نيست بلكه مسئله اين است كه اساسا در حكمت انسي و عرفان اسلامي اگر خوب تامل شود چنين برداشت ها و توصيف هايي وجود يعني ندارد در متون حكمي و عرفاني چنين چيزي را نمي يابيم. في المثل همواره گفته اند كه عرفا و حكماي انسي پاي عقل را چوبين مي دانند و سست و ناپايدار. پاي استدلاليان چوبين /بود پاي چوبين سخت بي تمكين بود البته حكماي انسي همواره نگاهي نقادانه به عقل فلسفي داشته اند. اما اين بدان معنا نيست كه قائل به هيچگونه اعتباري براي عقل عقل نباشند نزد حكماي انسي ذومراتب است. مرتبه اي از عقل را مي توان نزد مشائيان يافت. چنان كه مرتبه اي ديگر از عقل را در اشراقيون و مرتبه اي ديگر را نيز نزد متكلمين مي يابيم. حكمت انسي بر اين حقيقت تاكيد دارد كه عقل داراي مراتب است و نبايد يك مرتبه از عقل را همه حقيقت آن بپنداريم. غالبا كساني كه شعر مولانا را مي خوانند به ادامه اين بيت توجه ندارند، مولانا مي گويد: پاي استدلاليان چوبين /بود پاي چوبين سخت بي تمكين بود غير آن قطب جهان /ديده ور كز ثباتش خلق گردد خيره سر مولانا پس از اطلاق پاي چوبين به استدلال، قيدي مي آورد و غير آن قطب را مستثني مي سازد. جمهور شارحين مثنوي بر اين گمانند كه نظر مولانا از لفظ غير در بيت دوم به صدرالدين قونوي است. صدرالدين چنان كه مي دانيم فرزند خوانده ابن عربي و بسطدهنده مكتب محي الدين است و حكمت انسي قوام خود را به آثار و تربيت شاگردان قونوي مديون ما است در آثار ابن عربي و قونوي و شارحين مكتب ايشان، نحوي استدلال و عقل را مي يابيم كه از بن با استدلال فلسفي و قياسات عقلي متفاوت است. اين * چه استدلال و عقلي است كه مولانا نيز آن را مستثني دانسته و ديگر پايه هاي آن را چوبين نمي داند و بلكه چندان محكم و استوار مي شناسد كه از ثباتش خلق گردد خيره سر؟ پيش از پاسخ به اين سوال بايد گفت، اساسا ذومراتب بودن عقل خود بحثي است كه در ميان اهل فلسفه نيز سابقه اي دارد. يعني عقل فلسفي نيز خود واقف به اين مراتب اما است از آن جا كه اعتبار مطلق براي خود قائل بوده، مراتب ديگر عقل را به فراموشي مي سپارد. مولانا چونان ديگر حكماي انسي در بسياري از ابيات مثنوي اشاره به اين مراتب عقل دارد. عقل دفترها كند يكسر /سياه عقل عقل آفاق دارد پرزماه حكماي انسي از عقل كه در مصرع نخست آمده به عقل جزوي يا عقل معاش و از عقل عقل به عقل معاد يا عقل كلي ياد كرده اند. عقل جزوي آفتش وهم است و ظن / زآنكه در ظلمات شد او را وطن مولانا در مواضع متعددي به مراتب عقل اشاره داشته است. اين تفاوت عقل ها را در /نيك دان مراتب از زمين تا /آسمان هست عقلي همچو قرص /آفتاب هست عقلي كمتر از زهره و /شهاب عقل جزوي عقل را بدنام /كرد كام دنيا مرد را ناكام كرد عقلي كه در حكمت انسي ظهور و تجلي مي يابد و حكمي انسي با آن عقل به كشف حقيقت نائل مي شود همان عقل عقل يا عقل كلي يا عقل معاد است. چنين عقلي از حقيقت وجود پرسش مي كند و سعي در قرب به آن دارد. از همين رو در حكمت انسي حركت به جانب خانه من وجود يكي از مهم ترين ويژگي هاي آن است. تفكر رفتن از باطل سوي حق / به جزو اندر بديدن كل مطلق * به هر حال جاي عشق در حكمت انسي؟ كجاست چرا كه عشق همواره به عنوان راهبر عرفان در طول تاريخ مطرح؟ بوده است يك حقيقت است كه دو جلوه مي يابد. در عرفان و سلوك عملي آنچه تجلي مي يابد، عشق است و در عرفان نظري يا حكمت انسي همان عقل عقل يا عقل معاد است. البته بايد توجه داشت كه انسان داراي دو ساحت عقل و نفس است. ساحت عقلاني او سلوك خود را دارد و ساحت نفساني نيز سلوك خاص خود در را ساحت عقلاني، آنچه راهبر اوست، عقل معاد است و در ساحت نفساني عشق راهبر او به مقصد است. چه بسيارند كساني كه سلوك نفساني داشته اند، اما در ساحت عقلانيت، سلوكي در ايشان نمي يابيم و حتي برخي برخلاف سلوك نفساني خود، در مقام نظر، سلوكشان فلسفي است. يعني فلسفي مي انديشند، اما عرفاني زندگي مي كنند. حال آنكه كمال انساني آن است كه هم در عقلانيت و هم در نفسانيت سلوك حكمي و عرفاني داشته يعني باشند در ساحت عقل، عقل معاد و در ساحت نفس، عشق راهبرشان باشد. * مباحث حكمي عرفا را بيش و كم مي شناسيم و كتابهاي بسياري نيز پيرامون عرفان نظري نگاشته شده است، اما كتاب حكمت انسي چندان شباهتي به سبك و سياق كتاب عرفاني قديم ندارد، در اين كتاب بسياري از مباحث امروزي را مي يابيم، آيا به واقع كتاب حكمت انسي را بايد يك كتاب عرفاني؟ خواند مي بايست خيلي صريح بگويم كه امروزه به رغم انبوه نوشته ها پيرامون عرفان، جامعه علمي ما مباحث حكمي عرفا را نمي شناسد. بنده ترديد دارم كه عصر جديد اساسا شناختي از عرفان و حكمت انسي داشته باشد. حكمت انسي شايد، اما آگاهي ما پيرامون عرفان نظري و تصوف اسلامي كم هر نيست روز كتابهاي جديدي از ابن عربي ترجمه مي شود و كتابهايي نيز پيرامون عرفان نوشته مي شود. سيدعباس معارف معتقد بودند كه امروز عرفان نظري و تصوف اسلامي، اگر در حاق آن نظر شود، محجور و ناشناخته است. چرا كه تكرار سخن پيشينيان از عرفا و اكتفا كردن به ظواهر كلمات آنان هيچ گاه به معناي شناخت حقيقت آن نيست. آري امروزه در باب عرفان كتابهاي زيادي نوشته و ترجمه مي شود و بسياري نيز به عرفان نظري اشتغال دارند و از راه همين اشتغال نيز كسب معاش در مي كنند دانشگاه ها رشته اي به نام عرفان وجود دارد كه البته جملگي فرخنده است، اما هيچ يك به معناي فهم تفكر عرفاني نيست، حكمت انسي در حقيقت فهم ناگفته هاي تفكر آن بزرگان است و البته از اين منظر اگر بنگريم كتاب حكمت انسي ديگر سبك و سياق كتب عرفاني قرن 6 و 7 را ندارد. كتاب حكمت انسي در مواجهه با عصري نگاشته شده است كه فلسفه زدگي مشخصه اصلي اين عصر است. * منظورتان از فلسفه زدگي؟ چيست آيا تفكر فلسفي مشخصه اصلي اين عصر و دوره؟ است مي گويم فلسفه زدگي نه فلسفه. امروز دوران فلسفه نيست بلكه دوران فلسفه زدگي چرا است كه فلسفه به پايان خود رسيده است و آنچه پس از آن رخ مي دهد، نحوي خودباختگي و ضعف و سستي در برابر اين پايان است. اين اتفاقي نيست كه امروزه ديگر هيچ فلسفه و فيلسوفي بزرگ ظهور نمي كند عدم ظهور فيلسوفي جدي در عصر حاضر، به اين معنا نيست كه فلسفه خوانده هاي امروزي از جهت هوش و استعداد چيزي كمتر از فلاسفه گذشته دارند، مسئله اين است كه فلسفه همه امكانات خود را به كار گرفت و تمام نيروهاي بالقوه خود را در طول دو هزار و پانصد سال به فعليت رسانده است. امروزه ديگر انتظار شنيدن حرفي تازه در سخن (يا به تعبير برخي گفتمان ) فلسفي، انتظاري بيهوده است. فلسفه به پايان رسيده است. در دوره اي كه شما معتقديد عصر پايان فلسفه است، آيا براي خروج از اين بحران ناگزير از خود فلسفه؟ نيستيم يعني باز هم نبايد فيلسوفي كرد تا بر اين بحران؟ فائق آمد چنين چيزي محال است، در عصر پايان فلسفه، فيلسوفي كردن جز فلسفه زدگي چيزي نمي تواند باشد. پس * شما معتقديد كه در عصر حاضر تفكر به پايان رسيده است و هيچ مفري براي تفكر نمي توان ؟ يافت اشتباه در اين جا است كه تفكر را با فلسفه برابر پيش مي گيرند از اين نيز گفته شد كه فلسفه نحوي از تفكر و بل نوعي سافل از تفكر است. در نگاه حكمت انسي سير تفكر برخلاف نظر اهل فلسفه يك سير خطي ندارد، بلكه دوري است. اگر در پريروز تاريخ يا در صبحگاه امت واحده، تفكر غالب، تفكر معنوي بوده است، پس از دوران فترت تفكر كه توام با تفكر اساطيري، فلسفي و علمي بوده است، در پس فرداي تاريخ يعني همان امت واحده امكاني، سرانجام تاريخ نيز با تفكر معنوي خواهد بود. اما اين به معناي تكرار آن دوره تاريخي نيست، چنان كه برخي امروزه چنين مي پندارند، بلكه ظهور تفكر معنوي، همان بازجست ناانديشيده هاي آن تفكر است. كتاب حكمت انسي از چنين منظري كتابي است متعلق به پس فرداي تاريخ. يكي * ديگر از اصطلاحات حكمت انسي اصطلاح پريروز و پس فرداي تاريخ منظور است از اين اصطلاحات دقيقا؟ چيست پريروز تاريخ اشاره به دوره امت واحده محالي دارد. يعني امت واحده اي كه امروزه تحقق آن ديگر محال است چرا كه دوره آن به پايان رسيده است لاتكرار في التجلي به همين معنا است پس فرداي تاريخ نيز اشاره به امت واحده امكاني دارد امكاني از آن رو كه امكان تحقق و ظهور آن باقي است. ميان پريروز و پس فردا، ديروز، امروز و فردا قرار دارد. ديروز تاريخ دوران اساطيري و امروز تاريخ دوران فلسفي و فرداي تاريخ نيز دوران علمي هر است دوره يا هر روزي نيز خداي خود را دارد و حقيقت در هر روزي شاني ديگر دارد. كل يوم هو في شان دقيقا به همين معناست. كتاب * حكمت انسي در بسياري از مواضع سبك و سياق فلسفي مي يابد. آيا اين نقيض خود، يا نقيض غرض؟ نيست اگر منظور از سبك و سياق فلسفي، مباحث استدلالي كتاب است كه آن به هيچ وجه از جنس استدلال فلسفي نيست، چنان كه گفتم استدلال در حكمت انسي برخلاف استدلال فلسفي است. استدلال فلسفي در صورت كه بر پايه قياس است در ماده خود به موجود بماهو موجود مي پردازد. اما استدلال در حكمت انسي نه در صورت قياسي است و نه ماده استدلال آن موجود بماهو موجود است. بلكه وجود و بحث از شئون و تجليات آن مورد بحث است. استدلال در حكمت انسي همواره با نظر به وجود شكل مي يابد. پرسش در حكمت انسي اساس و پايه تفكر است. در حقيقت پرسش در حكمت انسي تقواي تفكر است. اساس بر پرسش است در پرسش است كه امكان هاي جديد تفكر مي رويد. اين سخن هيدگر را مي بايست در حكمت انسي بسيار جدي گرفت كه پرسش تقواي تفكر مي دانيم است كه تقوا به معناي پرهيز كردن است اما پرهيز از چه چيزي مي تواند در تفكر برابر با پرسش؟ باشد پرهيز از فلسفه زدگي در عين وقوف به ماهيت فلسفه و تفكر فلسفي و پرسش از حقيقت آن، در واقع تقواي تفكر است و حكمت انسي تنها محملي است كه اين تقوا تعيين عيني مي يابد. * آيا فاصله گرفتن زبان هيدگر از تفكر فلسفي و نزديك شدن زبان او به تفكر معنوي نيز به همين؟ معناست بله دقيقا. خاصيت تفكر همين است كه به موازات دوري از فلسفه زدگي به معنويت روي آورد. هيدگر با پرسش از تفكر فلسفي و متافيزيك و عصر جديد، راهي به معنويت يافته بود و اين تقواي تفكر او بود.