Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811113-59890S6

Date of Document: 2003-02-02

به من مي گويند كارگردان جان فورد ترجمه: اميد بهار توهم بزرگ فيلم ساختن كار آساني است. به نظرم هميشه كار آساني بوده نمي دانم است چرا بعضي ها فكر مي كنند فيلم ساختن سخت گاهي است فكر مي كنم اين آدم ها دور خودشان حصاري مي كشند و از پشت اين حصار سعي مي كنند با دنيا رابطه برقرار كنند. در عين حال گاهي هم به آن ها حق مي دهم چون خيلي ها را ديده ام كه وارد كار سينما شده و حسابي نااميد شده اند. يك دليل اش اين است كه آن ها خبر ندارند در سينما بايد مبارزه كرد. دو وسترنر را در نظر بگيريد كه رودرروي هم ايستاده اند، يكي شليك مي كند و آن يكي مي ميرد. كارگردان بايد آن كسي باشد كه شليك مي كند و آن يكي مي ميرد. كارگردان بايد آن كسي باشد كه شليك مي كند، اگر تماشاگر شليك كند كلاه كارگردان پس معركه است. داستان بزرگ كاري به كار ديگران ندارم اما من دوست دارم داستان تعريف سينما كنم در كلي ترين شكل اش يعني يك داستان بزرگ و جذاب و ديدني كه بايد تماشاگرانش را در سالن سينما نگه دارد. اگر كارگرداني ادعا كند كه داستان برايش اهميتي ندارد، در كارگردان بودن اش شك مي كنم. اول بايد داستان داشته باشيد و بعد هم بلد باشيد كه اين داستان را با يك شكل و روش خاص تعريف كنيد. اگر اين كار را بلد باشيد آن وقت كارتان قابل شناسايي مي شود. شكل داستان به اندازه خود داستان اهميت دارد من هميشه دنبال كارهايي هستم كه داستان در آن ها اهميت دارد. بدون تعريف كردن داستان فيلم ساختن فايده اي ندارد. گاهي كه مجبور مي شوم با يك داستان بدرد نخور دست و پنجه نرم كنم حال ام حسابي گرفته مي شود. داستان هاي تكراري همه داستان هاي دنيا تكراري هستند. از همان روز اولي كه آدم ها شروع كردند به تعريف داستان، كم كم داستان ها كهنه شدند و تكراري به نظر رسيدند. اين داستان هاي تكراري در سينما هم بارها تكرار شده اند. بنابراين داستان تازه اي به آن معنا وجود ندارد و آن چيزي كه خيلي مهم است و بايد رويش حساب كرد شخصيت هاي تازه و رابطه اي است كه ميان آدم ها شكل مي گيرد. بايد در داستان هاي تكراري جاي آدم ها را عوض كنيد، جاي شخصيت ها وقتي تغيير مي كند بامزه مي شوند. حتما اين كار را بكنيد. البته شايد بشود يك داستان تازه هم پيدا كرد، اما اگر پيدا شد مطمئن باشيد زودتر از همه خريدارش يك هستم چيز ديگر هم هست كه بايد به آن توجه كرد. فقط كارگردان هاي خوب هستند كه مي فهمند كدام داستان خوب است و كدام بد. اگر باور نمي كنيد كار كارگردان هاي بد را نگاه كنيد. ضمنا بحث سليقه هم هست. از سليقه نبايد غافل شد چون خيلي مهم و اساسي است. فيلمنامه چرا فيلمنامه نويس ها روي كارشان تعصب؟ دارند چون فكر مي كنند كارشان را خوب بلد هستند و چيزي كه نوشته اند خيلي خوب است و بهتر از آن نمي شود نوشت. حق با آن ها است. آن ها كارشان را بلد هستند اما ما كارگردان ها هم كارمان را بلد هستيم. وقتي من بخشي از يك فيلمنامه را خط مي زنم و دور مي ريزم مرض ندارم. عقل ام مي رسد كه نويسنده اش فكر كرده و چيزي نوشته. اما من هم فكر مي كنم و به اين نتيجه مي رسم كه اين تكه اضافه است. خيلي دوست دارم اين كار را نكنم اما چرا بايد به خاطر يك نويسنده فيلم خودم را خراب؟ كنم واقعا حق با؟ كيست من كه گيج شده ام. به من گوش بده بازيگري كار مشكلي است، اين را مي فهمم و كاملا آن ها را درك مي كنم. براي همين هم زياد سر به سر بازيگران فيلم ام نمي گذارم. اهل تمرين به معني متداول اش هم نيستم. كاري كه من مي كنم مرور صحنه است. من مي خواهم يك صحنه را فيلمبرداري كنم، بنابراين طبيعي است كه آن را مرور كنم. بازيگر از من سوال مي كند كه بايد چه كار كند و من هم اصول كاري را كه بايد بكند برايش توضيح مي دهم. وارد جزئيات نمي شوم، چون كار من نيست و ممكن است خرابكاري كنم. وقتي بازيگر سرش را تكان مي دهد مي گويم به من گوش بده، سرت را اين طوري تكان نده، چون مطمئن ام كه نفهميده اي. گاهي هم بعضي بازيگرها فكر مي كنند مي توانند راهنمايي ام كنند اين جور مواقع مجبورم رسما اعلام كنم كه كارگردان من هستم و فقط نظر من اهميت دارد. روزهاي ابري روزهاي ابري را خيلي دوست دارم، غروب آفتاب را هم همين طور. وقتي هوا ابري مي شود احساس مي كنم همه چيز دارد شكل واقعي اش را پيدا مي كند. آفتاب وقتي عمود روي چيزي مي تابد، يك نور مزاحم آن چيز را نابود مي كند. من اين جور نور عمود را دوست ندارم، مايه دردسر است. كاش هميشه هوا ابري باشد. جان وين خيلي وقت است كه با هم دوست هستيم. دوك يكي از آدم هايي است كه وقتي با او هستم حسابي احساس راحتي مي كنم. بار اولي كه همديگر را ديديم، چند دقيقه اي به هم زل زديم بعد او گفت قيافه ات آشنا است و من هم جواب دادم قاعدتا درست مي گويي چون من معروف ترين آدم روي كره بعد زمين ام دوباره به هم زل زديم و يك صدا خنديديم. دوك از عهده كارهايي كه من مي خواهم بر مي آيد. خيلي وقت ها به خاطر او يك داستان به خصوص را انتخاب مي كنم و رويش سرمايه گذاري يك مي كنم بار كسي به من گفت او بازيگر خوبي نيست چون سبك ندارد، واقعا به من برخورد. بازيگري كه سبك داشته باشد به درد من نمي خورد. من بايد با بازيگر كنار بيايم و وادارش كنم كه هر كاري مي خواهم انجام دهد. اگر اين كار را نكنم هيچ كس به من نمي گويد كارگردان. از اين بابت مطمئن ام.