Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811112-59865S1

Date of Document: 2003-02-01

نظريه پرداز انقلاب گفت وگو با بيژن عبدالكريمي درباره دكتر شريعتي _ 1 محمدرضا شرف به اعتقاد من شريعتي يك نخبه گرا مي شود همين نخبه گرايي كه خود را در مفهوم تعهد مي نماياند بر آن توده گرايي كه به صورت دفاع از دموكراسي خودش را آشكار مي كند غلبه مي يابد آنچه در پي خواهد آمد گفت وگويي است پيرامون تغيير سياسي و مراحل اساسي آن از ديدگاه شريعتي، كه با ديدي انتقادي همراه گشته است. در اين گفت وگو بر آنيم تا روش و شيوه مطلوب تغيير سياسي را از ديد شريعتي بررسي كنيم و دريابيم الگوي وي براي جانشيني نهاد مستقر مطرود چه بوده است و او چه نظام مطلوبي را پيش مي نهد و اين نظام مطلوب از حيث استحكام ساختار دروني چگونه است. اين گفت وگو حاصل نشستي با دكتر بيژن عبدالكريمي است. او دانش آموخته فلسفه است و تاكنون تاليفات چندي عرضه داشته كه از آن جمله است: نگاهي دوباره به فلسفه سياسي شريعتي، شريعتي و سياست زدگي، تفكر و سياست، هايدگر و استعلا، قصه من و تو، رهايي بخشي. * مي خواهيم بدانيم گفتمان شريعتي چگونه گفتماني بوده و اين گفتمان از چه ويژگي هايي برخوردار بوده؟ است گفتماني كه شريعتي در آن مي انديشيد و آرا و نظراتش را در آن بيان مي كرد، گفتماني بود كه مي توان از آن به گفتمان ايدئولوژيك _ شبه جامعه شناختي تعبير كرد. اين گفتمان را مي شود با گفتمان هاي ديگر موجود در ايران، نظير گفتمان هاي سياسي، گفتمان هاي تئولوژيك، گفتمان معرفت شناختي _ شبه فلسفي، كه به بركت دكتر سروش شكل گرفت و يك گفتمان ديگري كه به اعتقاد من جايش در جامعه ما بسيار خالي است، يعني گفتماني كه مي توان آن را گفتمان فلسفي _ اونتولوژيك ناميد، مقايسه كرد. هريك از اين گفتمان ها ويژگي هاي خاصي دارند. از ويژگي هاي گفتمان سياسي، كه در جامعه ما گفتمان غالب را در مباحث اجتماعي تشكيل مي دهد، بي بنيادي آن متاسفانه است اين گفتمان بر فضاي جامعه حاكميت دارد و عمدتا در اين دو قرن اخير فضاي فكري جامعه و جريانات روشنفكري تحت سيطره اين گفتمان بوده است. در اين گفتمان مفاهيم، ايده ها و آرمان هايي كه به كار برده مي شود معمولا فاقد اساس و بنيان مفاهيمي است چون آزادي، حاكميت مردم، عدالت، دموكراسي، مشروطه و.. گاه از حاكميت گفتمان سياسي به سياست زدگي تعبير مي شود. گفتمان ايدئولوژيك _ شبه جامعه شناختي شريعتي به ما كمك مي كند كه گام هايي بسيار اساسي براي گذار از سياست زدگي و گفتمان سياسي برداريم. اما بايد توجه داشت كه ما به هيچ وجه، از سياست زدگي عبور نمي كنيم عليرغم اينكه با وي گام هاي بسيار بزرگي را براي گذر از سياست زدگي برمي داريم. با شريعتي ما كماكان در عرصه نوعي عمل گرايي ( پراگماتيسم ) و نوعي سياست زدگي باقي مي مانيم. تبلور اين سياست زدگي را مي توان در حملات دكتر شريعتي به فيلسوفان و متفكران جست وجو كرد. شريعتي در كتاب سيماي محمد، آنجا كه به نبي تمثل مي كند و مي كوشد سه چهره بزرگ تاريخ، يعني نبي، حكيم يا فيلسوف و پادشاه يا قيصر را با هم مقايسه كند اين پرسش را مطرح مي كند كه اگر ارسطو نبود چه اتفاقي؟ مي افتاد و خودش پاسخ مي دهد هيچ اتفاق مهمي رخ نمي داد، تنها چند كتاب از تعداد كتابهاي كتابخانه ها كاسته مي شد. به اعتقاد من اين درك بسيار ضعيف و ناصوابي از نقش تفكر و فلسفه در تاريخ فرهنگ بشري و عدم درك تاثيرگذاري فلسفه و تفكر در شكل گيري و قوام اين تمدن هاست جمله مشهور شريعتي كه فلاسفه پفيوزهاي تاريخ اند نيز همين گونه است. بايد اذعان كنيم عليرغم عشق شديدي كه ما به اين مرد بزرگ داريم و عليرغم اينكه در سايه او درس هاي بزرگي را آموخته ايم، اما عباراتي اين چنيني و بي مهري نسبت به تفكر عميق و فلسفي نوعي تيغ به دست زنگي مست دادن است. متاسفانه هنوز هم اين بي مهري نسبت به تفكر اصيل و بنيادين در جامعه ما به شدت ديده مي شود و حتي ما امروزه نه تنها در گفتمان هاي تئوريك بلكه حتي در گفتمان هاي شبه فلسفي _ معرفت شناختي، كه در حول و حوش انديشه هاي نئوكانتي و نئوپوزيتيويستي شكل گرفته اند، جلوه هايي از اين بي مهري را شاهديم. هنوز در جامعه ما هگل مابي يا هايدگري بودن يك ناسزا محسوب مي شود و افلاطون پدر فاشيسم پنداشته مي شود و لذا ما به آنها بي مهري كرده و حتي آنها را مورد استهزا قرار مي دهيم. دفاع من، نه از هايدگر، نه از افلاطون، نه از هگل و نه از هيچ فيلسوف ديگري است، بلكه من صرفا خواهان دفاع از تفكر و مقام متفكران به هستم هر حال افلاطون، هگل يا هايدگر متفكران بزرگي هستند و بي مهري به اينها يعني بي مهري به تفكر و بي مهري به تفكر يعني بي مهري به خودمان و بي مهري به تقدير و سرنوشتمان. گذرا و موقتي بودن و نيز محدود بودن به اينجا و اكنون (now and here) از مشخصه هاي ديگر گفتمان هاي سياسي و همچنين گفتمان هاي شبه جامعه شناختي _ ايدئولوژيك _ است. لذا با تغيير و تحولات سريع و شتابان سياسي و اوضاع و احوال اجتماعي، گفتمان هاي سياسي و ايدئولوژيك به شدت كم مي آورند. چرا كه اينها محصول دوراني خاصند و پيامشان نيز براي همان دوران خاص است. به ميزاني كه يك تفكر، يك مكتب، و يك انديشه از چارچوبهاي محدود سياسي و ايدئولوژيك فاصله مي گيرند و به تفكر اصيل نزديك تر مي شوند، گستره تاريخي اش نيز افزون تر خواهد شد. لذا پرسشي كه ما امروزه در ارتباط با شريعتي بايد بدان بينديشيم اين است كه تا چه ميزان آموزه هاي او مقطعي و مربوط به شرايط سياسي _ اجتماعي خاص او بوده است و تا چه ميزان آموزه هاي وي فراتر از محدوده هاي زماني خاص او قرار مي گيرد. البته من در زمره آن افرادي نيستم كه فكر كنم شريعتي مرده است و ديگر به زمانه ما تعلق ندارد و او را بايد متعلق به قبرستان تاريخ دانست. نه، به هيچ وجه چنين او نيست هنوز هم معلم ماست. او هنوز هم درس هاي بزرگي براي ما دارد، اما بايد با آموزه هاي او هوشيارانه برخورد كنيم، يعني كاملا اين دو جنبه موجود در انديشه هاي او را از هم تفكيك كنيم. او معلم بزرگي بود و متاسفانه به اعتقاد من، ما دانشجويان او، به قامت و بلندقامتي او متاسفانه نبوديم دانشجويان، شاگردان و پيروان شريعتي نسبتي با بلندقامتي آن معلم بزرگ نداشتند. به تعبيري امروزه ما ديگر نمي توانيم با صرف تكرار انديشه هاي شريعتي، بدون هيچ گونه بازانديشي عميق، از اين آموزه ها استفاده كنيم. با حفظ فاصله و بازانديشي مجدد است كه مي توان در انديشه و آثار شريعتي درس هاي بزرگي يافت كه مورد نياز جامعه كنوني ما نيز هست. اگر * شريعتي را معلم و نظريه پرداز انقلاب بدانيم، آيا او روشي را پيشنهاد مي كند. وي چه طرح و مدلي را براي مرحله استقرار نظام مطلوب بعد از مرحله نهضت و انقلاب پيشنهاد ؟ مي كند به اعتقاد من، هم خود اين سوال و هم هر نوع پاسخي كه از دل انديشه شريعتي براي پاسخ گويي به اين پرسش درآيد در يك گفتمان سياسي يا گفتمان جامعه شناختي _ ايدئولوژيك _ قرار دارد. يعني مراد از نهضت، نهضت سياسي _ اجتماعي است و مراد از مرحله استقرار، استقرار يك نظم نوين به اعتقاد روابط قدرت و تقسيم قدرت و مسائلي است كه در پيرامون پديدار قدرت سياسي قرار دارد. بدين سان مي شود راجع به اين مسئله در اين گفتمان بحث كرد كه آيا شريعتي يك تئوريسين انقلابي است و ما را به روش انقلابي براي تغيير سياسي رهنمون كرده و يا يك رفرميست است كه مي كوشيد ما را با اين انديشه آشنا كند كه ما چگونه مي توانيم به كمك مهندسي تدريجي اجتماعي به اصلاح امور بپردازيم و يا هر دوي اينها را به نحوي مي كوشيد با يكديگر تركيب كرده و نحوه سومي را پيشنهاد مي كند. ظاهرا، آنچنان كه از عبارات خود شريعتي برمي آيد، وي بيشتر به نحوه سوم نزديك بود يعني شريعتي در پاره اي از موارد بر روي اصلاح دست مي گذارد كه اين اصلاح در واقع تا حدودي متفاوت از آن چيزي است كه امروزه از اين اصطلاح فهم مي شود. آنچه كه شريعتي اصلاح مي ناميد، آن را برگرفته از تئوري مهندسي اجتماعي محافظه كاران و ليبرال ها نمي دانست بلكه آن را ماخوذ از سنت نبي تلقي مي كرد. منظور شريعتي از اصلاح اين بود كه پاره اي از نهادها و فرم هاي اجتماعي را نگه داشته اما محتوايش را تغيير دهيم. اين غير از آن تئوري اصلاح گرايانه اي است كه تجربه كل گرايانه را غيرممكن، غيرعلمي و به لحاظ اخلاقي باطل و مضر مي داند و معتقد است كه ما بايد به شيوه تدريجي، آهسته آهسته، تكه تكه و جزءجزء به تغيير اجتماعي بپردازيم و معتقد است كه اساسا بينش علمي در برابر بينش كل گرايانه و ذات گرايانه قرار مي گيرد. ظاهرا شريعتي با اين دسته از مفاهيم معرفت شناختي و متدولوژيك چندان آشنا نبوده كه ما بخواهيم او را از اين موضع يك رفرميست بناميم. چارچوب انديشه سياسي جهت گيري شريعتي بيشتر تكيه بر مفهوم انقلاب است. وي بر روش هاي انقلابي دست مي گذاشت و به يك تغيير و تحول سريع اجتماعي، حتي به كمك به كارگيري اسلحه و نوعي خشونت كه لازمه و طبيعي هر حركت و جنبش انقلابي است، معتقد بود. نكته مهمي كه مي خواهم بيان كنم اين است كه وقتي ما هم از تغيير و تحولات اجتماعي صحبت مي كنيم، عمدتا در يك گفتمان سياسي مي انديشيم و مرادمان از تغيير و تحول، يك تغيير و تحول سياسي است و معتقديم كه تغيير و تحول سياسي مي تواند تغيير و تحول اجتماعي بزرگي را در بر داشته باشد. اما آنچه هم در سوال شما و هم اساسا در ذهن اجتماعي ما ايرانيان در دوران حاضر غايب است اين است كه ما در يك گفتمان سياسي فكر مي كنيم و نه در يك گفتمان فلسفي _ اونتولوژيك، و بدين ترتيب تغيير و تحول در ساختارهاي تاريخي و تمدني را مورد تامل قرار نمي دهيم. به اين معنا كه ما با پاره اي از مسائل تاريخي _ تمدني روبه رو هستيم كه مسائلي فراتر از پرسش هاي سياسي _ اجتماعي است. لذا تا زماني كه آن معضلات تاريخي و فرهنگي مان حل نشود، هر نوع تغيير و تحول سياسي _ اجتماعي، درون آن پارادايم تمدني، ظاهرا براي ما نتايج بسيار عميقي در بر نخواهد داشت. پس بدين ترتيب فرق نمي كند كه ما اساسا رفرميسم يا انقلابي به معناي رايج اين اصطلاحات باشيم. چون جامعه ما هر دوي اين تجربيات را داشته است. يعني ما هم يك تجربه انقلابي داشته ايم و هم در اين چند سال اخير درگير يك تجربه رفرميستي بوده ايم. ولي هيچ يك از اين دو تجربه براي جامعه ما حل مسائل بنيادين را در بر نداشته است، چون ما مي خواستيم درون همان پارادايمي كه مي توان آن را پارادايم تاريخي _ تمدني ناميد دست به يك تجربه اجتماعي بزنيم. اما همچنان كه شاهديم مسائل، بحران ها، نابهنجاري ها و نابساماني هاي ما كماكان به قوت خودش باقي است. لذا ما بايد نوع سوال را تغيير دهيم، يعني در برخوردمان با انديشه ها و متفكراني چون شريعتي به دنبال آن بسترهايي باشيم كه بتواند زمينه انديشيدن به آن معضلات تاريخي _ فرهنگي _ تمدني را در معناي بنيادين كلمه براي ما حاصل كند. به عبارت ديگر، تا زماني كه ما وجودشناسي خود را تغيير نداده ايم و براساس اين وجودشناسي تغيير و تحولاتي را در نحوه نگرشمان به هستي، انسان، معرفت، حقيقت و دين ايجاد نكرده ايم، اگر بخواهيم در چارچوب همان پارادايم هاي گذشته فكر كنيم، ره به جايي نخواهيم برد و هريك دهه يا دو دهه يك پتانسيل اجتماعي در نسلي جمع خواهد شد، سپس اين پتانسيل به يك مرحله انفجاري خواهد رسيد، و در پي اين انفجار آشفتگي ها و نابساماني هايي بروز خواهد كرد و بعد دوباره روز از نو، روزي از نو، يعني تبديل يك نهضت به يك نظام و قرار گرفتن در يك دور باطلي كه هيچ گاه پاياني نخواهد يافت. در اين دويست سال اخير، جامعه ما كم تجربه اجتماعي نداشته است. ما جنبش هاي اجتماعي _ سياسي بسياري داشته ايم، اما اين تحولات آن چنان كه انتظار مي رفت مشكلات و مسائل ما را حل نكرده است. لذا بر عهده ماست كه درباره معضلاتمان به نحو جدي تر و عميق تري بينديشيم. آن * گونه كه از صحبت هاي شما دريافت مي شود روش غالب در دستگاه انديشگي شريعتي، روش انقلابي است، اين روش انقلابي نخبه گرايانه است يا؟ توده گرايانه به گمان من بحث از روش اجتماعي و انقلابي شريعتي به اين اعتبار كه او نخبه گرا يا توده گرا است، را بايد در دو سطح مورد ارزيابي قرار دهيم. پاره اي از عبارات شريعتي، نحوه حركتش، ارتباطي كه با توده ها برقرار كرد، سخنرايي هايي كه داشته، و نوع مطالبي كه مطرح مي كرد، جملگي نشان مي دهد كه شريعتي يك انقلابي توده گراست. يعني با مسائل توده ها سروكار دارد، به مباحثي مي پردازد كه موضوع و متعلق فكري توده هاست و اين يك سطح تحليل است. به تعبير ديگر، شريعتي به نحو عملي در واقع حتي توده گراست انديشه سياسي او، به ويژه جاهايي كه از دموكراسي دفاع مي كند نشان مي دهد كه به توده ها توجه دارد. اما در يك سطح ديگر يعني آنجا كه بحث از ساحت عمل به انديشيدن در ساحت نظر منتقل مي شود، يا به تعبير ديگر آنجا كه بحث از تئوري سياسي نيست بلكه ما لايه اي به عقبتر رفته و عميق تر مي نگريم و به تئوري هاي معرفت شناختي شريعتي مي پردازيم، يعني آن جا كه وي به طور ناخودآگاه ديدگاه هاي معرفت شناختي خود را بيان مي كند، به اعتقاد من شريعتي يك نخبه گرا مي شود. همين نخبه گرايي كه خود را در مفهوم تعهد مي نماياند، بر آن توده گرايي كه به صورت دفاع از دموكراسي خودش را آشكار مي كند غلبه مي يابد. در واقع دموكراسي متعهدي كه شريعتي مطرح مي كند حاصل تعارض نخبه گرايي شريعتي است كه در عنصر تعهد خودش را آشكار مي كند و توده گرايي شريعتي است كه به صورت دموكراسي خود را نمايان مي سازد. * انقلاب اسلامي كه يكي از اتفاقات مهم تاريخ معاصر ايران است چه نسبتي با انديشه هاي شريعتي برقرار مي كند، آيا اين اتفاقات در جهت خواست شريعتي بوده؟ است و آيا وي پيامدهاي منتج از اين انقلاب را پيش بيني؟ مي كرد در واقع پاسخ به اين پرسش بسيار دشوار است و با آري يا خير گفتن نمي توان به اين پرسش پاسخ گفت. اگر چنين بپنداريم كه آنچه شريعتي مي انديشيد و آن چه در جامعه ما اتفاق افتاد، دو امر كاملا بيگانه از هم و دو خط متنافر هستند و شريعتي در جهتي و جامعه ما در جهتي ديگر سير كرده تصويري نادرست و قضاوتي ناعادلانه ارائه شده است. اما در مقابل، اگر بگوييم آنچه كه در جامعه ما اتفاق افتاده به تمامي تحقق انديشه هاي شريعتي بوده است اين هم به اعتقاد من قضاوت درستي نيست. اما ما مي توانيم نسبت هايي را بين انديشه شريعتي و آنچه كه در جامعه ما اتفاق افتاده بيابيم و يك خطوط متناظري را در واقعيت اجتماعي و در انديشه شريعتي نشان دهيم. البته اين امر به معناي آن نيست كه ما بايد تمام آنچه كه در جامعه ما متحقق شده، محصول انديشه شريعتي بدانيم. در اين جا چند ملاحظه وجود دارد. يك ملاحظه، ملاحظه هرمنوتيكي است، به اين معنا كه حقيقتا معنا در گرو خواست و اراده مولف يا صاحب سخن نيست، هر سخني داراي لوازم، نتايج و پيامدهايي است كه در يك گستره تاريخي خودش را نشان مي دهد و هيچ مولف و صاحب سخني نمي تواند همه لوازم، نتايج و پيامدهاي انديشه خودش را پيش بيني كند. لذا اين انتظار كه شريعتي بايد تمام نتايج انديشه اش را پيش بيني مي كرد و به نحوي به ما تضمين مي داد كه انديشه اش به جهات ديگري كشيده نشود و يا از آن سوءاستفاده نگردد انتظاري نامعقول است يعني انتظاري است خارج از امكانات بشري. نكته ديگر اينكه به هر حال ما يك تجربه اجتماعي بزرگي به نام انقلاب داشته ايم و امروز پس از، از سر گذراندن اين تجربه بزرگ انقلابي است كه نگاه دوباره اي به شريعتي داريم. شريعتي فاقد تجربه ملموس يك انقلاب بوده است. لذا انتظار اينكه شريعتي، كه فاقد اين تجربه زنده بوده به نحوي سخن بگويد و به نحوي به مسائل ما، كه تجربه انقلاب را داريم، پاسخ دهد شايد تا حدودي انتظاري نابجا و ناموجه باشد. نكته ديگر اينكه همواره اين خطر براي نظريه پردازي كه در چارچوب گفتمان هاي سياسي و ايدئولوژيك مي انديشد وجود دارد كه بعد از پايان يافتن يك دوره سياسي و دگرگون شدن شرايط سياسي و اجتماعي آموزه ها و انديشه هاي وي ديگر كارايي نداشته لذا باشد زماني مي توانيم تا حدودي نتايج و پيامدهاي انديشه خودمان را به نحو جدي تري پيش بيني كنيم و منقح تر بينديشيم و سخن بگوييم كه با گام نهادن به گفتمان هاي فلسفي و اونتولوژيك به تفكر اصيل و بنياديني نزديك تر شويم كه بصيرتي عميق تر نسبت به نتايج و پيامدهاي آموزه هاي خود داشته باشد. * آيا منطق انقلاب همراه با شهادت طلبي و آني الحصول بودن نتايج، جزء ضروري انديشه شريعتي؟ است آيا وي نسبت به نتايج حاصل از اين منطق انديشيده؟ بود مفاهيم به شدت Contextualized هستند يعني هر مفهومي در يك متن و در ارتباط با ساير مفاهيم معنا پيدا مي كند. الان ما از انقلاب، انقلابي بودن و روش انقلابي صحبت مي كنيم. اين بحث مي تواند در يك چارچوب جامعه شناسي سياسي، يا در چارچوب انديشه سياسي و يا حتي مي تواند در عرصه انسان شناسي مطرح شود. زماني از آني الحصول بودن نتايج يك روش اجتماعي براي دستيابي به تغيير و موضع گيري نسبت اين روش صحبت مي كنيم و زماني از اينكه آيا ما بايد براي دستيابي به اهداف كشته شويم يا نه بحث مي كنيم. شما يك جا بحث شهادت را مطرح مي كنيد و يك جا بحث از اين مي كنيد كه آيا ما بايد انتظار نتايج سريع اجتماعي را داشته باشيم يا نه. مشاهده مي كنيد ما در اينجا دائما از يك حوزه و از يك متن به سياق و متن ديگري نوسان مي كنيم و اين حوزه ها به طور پيوسته با يكديگر تداخل پيدا مي كنند. شما از رفرميسم يا از اصلاحات صحبت مي كنيد، اما واقعا چقدر از اين اصلاحات و تكيه به روش اصلاح طلبانه ناشي از تجربيات روش شناختي ماست و تا چه حد به نحوه زيستن ما بازمي گردد. امروز در جامعه ما همه مي خواهند به يك نتايجي در عرصه تغير و تحولات اجتماعي برسند، اما هيچ كس حاضر نيست براي اين تغييرات هزينه اي پرداخت كند، آيا اين عدم آمادگي براي پرداخت هزينه با شعار اصلاحات و آرمان گرايي هاي اجتماعي همخوان؟ است مفاهيم و انديشه ها يك شبكه بسيار پيچيده اي را تشكيل مي دهند، مفاهيم با هم يك ارتباط شبكه اي دارند، ما به راحتي نمي توانيم آموزه ها و مفاهيم را از هم تفكيك كنيم، آيا فكر نمي كنيد اين اعتقاد كه من بايستي براي عقايدم جان دهم يك رابطه بسيار عميقي با نحوه نگاه ما به زندگي؟ دارد اعتقاد من هم اكنون فردگرايي به شدت در ديار ما، به تبعيت از غلبه فرهنگ و تمدن غربي، سكني گزيده و روح همه ما را مسموم كرده آيا است فكر نمي كنيد بين اين فردگرايي و اعلام موضع نسبت به روش انقلابي يا روش اصلاح طلبانه، ارتباطي وجود؟ دارد يا به تعبيري از يك منظر ديگر، نهيليسم در ديار ما خانه كرده است، امروز ديگر اين باور وجود ندارد كه من مي توانم براي حقيقت جان دهم يا كشته شوم، امروز اين حركت ها محكوم است و شايد حتي احمقانه تلقي شود وقتي شما از انقلاب و انقلابي گري صحبت اين مي كنيد امر در حوزه ها و متن هاي مختلفي صورت مي گيرد، به هر حال شريعتي يك نگاهي به زندگي، انسان، اخلاق، سنت و شهادت داشت. مفهوم شهادت در انديشه شريعتي صرفا اشاره به مرگ سياسي نيست. مفهوم شهادت با پاره اي ديگر از ديدگاه هاي وجودشناختي شريعتي هم ارتباط دارد. گاهي شما براي اثبات اعتقادتان به حقيقت ناچاريد مرگ را هم بپذيريد. اينجا اين حركت را بايد چه تلقي؟ كرد حركت انقلابي يا يك حركت ضدرفرميستي. به هر حال در تبيين و قضاوت در باب اين امور يك پيچيدگي هاي خاصي وجود دارد. در يك بيان كلي مي شود گفت كه تئوري انقلاب در انديشه شريعتي، يك تئوري كاملا برجسته اي است. اما امروز بين اين تئوري و جامعه، فاصله بسياري وجود دارد. اولا زمان ما ديگر زمان شريعتي نيست. در جامعه اي كه تمام كوچه پس كوچه هايش به نام شهيدان نامگذاري شده است ديگر انگشت نهادن بر مفهوم شهادت، آنچنان كه در 54 55 سال هاي و 56 قلب ما را مي لرزاند ديگر ثانيا نمي لرزاند ما يك تجربه انقلابي بزرگ داشته ايم و ديگر مفهوم انقلاب آن چنان كه براي شريعتي شورانگيز بود براي ما شورانگيز نيست. امروزه ما در پرتو يك تجربه اجتماعي و تاريخي بسيار بزرگ و پربها و بسيار خونين اين پرسش بسيار جدي را، كه هرگز براي شريعتي وجود نداشت، مطرح مي كنيم.