Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811112-59864S2

Date of Document: 2003-02-01

سخن نخست جنايت و مكافات مدرن احمد غلامي وقتي درباره سينما مي نويسيم منظورمان سينماي جدي و روشنفكرانه است و وقتي آن را با ادبيات مقايسه مي كنيم باز هم منظورمان ادبيات جدي و روشنفكرانه است وگرنه هم سينما و هم ادبيات مبتذل در اين مبحث جايگاهي ندارند. بگذاريد صريح وارد بحث شويم، اين توهم در خيلي از نويسندگان وجود دارد كه مي پندارند مي توانند در زمينه فيلمنامه نويسي موفق باشند. و برخي از آنها نيز دست به تجربه هاي ناموفق، بسيار ناموفق و موفق هم زده اند. اما موفق ها كم بوده اند. از آن سو، فيلمنامه نويس هاي بسياري هم تجربه رمان نويسي داشته اندكه عاقبت دست و دل شكسته آن را رها كرده اند. در اين ميانه، چه رازي نهفته است كه فيلمنامه نويسي براي نويسندگان و داستان نويسي براي فيلمسازان يك رويا است: البته اگر فروتن باشند. آنچه فريبنده است و ما را گمراه مي سازد: قصه است. هر دوي اين نوشته ها بر قصه استوارند. بگذريم از سينماي ضدقصه، داستان فرم گرا كه آنان نيز در دل خود ناگزير قصه اي را روايت مي كنند. توهم از همين جا آغاز مي شود. اينجا است كه داستان نويس خود را محق مي داند درباره فيلمنامه و فيلم اظهارنظر كند يا بپندارد مي تواند به راحتي از پس اين كار برآيد، يا برعكس. اما واقعا اين گونه نيست. حتي اگر بخواهيم همين فيلمنامه هاي مبتذل را كه به اصطلاح فيلم هاي درپيتي نام گرفته اند بنويسيم نوشتن آن بسيار دشوار است.؟ چرا پرسش اساسي از همين جا آغاز مي شود. يك داستان رنگ ورو رفته و يا كليشه اي كه اگر كتاب شود، جزء كتابهاي درجه سه به حساب مي آيد، اين اثر در سينما مي تواند به اثري شگفت انگيز و روشنفكرانه تبديل شود. اينجا كارگردان، فيلمبردار و مجموعه عوامل ديگر اگر مايه اي در آن داستان ببينند و با آن هم نوايي كنند، مي توانند آن قصه را در سينما حيرت انگيز روايت كنند. با يك مثال به موضوع نزديك مي شويم. فيلم بي خوابي ساخته كريستوفر نولان داستاني سطحي و معمولي دارد. آل پاچينو، پليسي كه به دليل بي خوابي هاي مكرر دچار خستگي مفرط شده، در يك تعقيب و گريز دوست خود را در فضايي مه آلود به قتل مي رساند. بعد از اين ماجرا، تمام دغدغه او سرپوش گذاشتن روي اين قتل است. مردي كه از دست قانون فرار كرده با آل پاچينو ارتباط مي گيرد و مي خواهد به نوعي با او كنار بيايد. عاقبت هم پليس و هم مرد فراري كشته مي شوند. اين قصه فيلم چيز است شگفت انگيزي در آن ديده نمي شود، اما كريستوفر نولان آن را اثري شگفت انگيز مي كند و از آن اثري مي سازد در حد يك جنايت و مكافات در مدرن اينجا كارگرداني، فيلمبرداري و بازي درخشان آل پاچينو اين داستان معمولي را از سطح به عمق مي كشد. فضاي مه آلود، پليسي كه از بي خوابي هاي مكرر با چشماني وق زده به مه چنان اثرگذار عمل مي كند كه گويا مي خواهد بگويد اين وضعيت انسان مدرن است كه با چشماني كاملا باز بسته دوستش را مي كشد و در پي مفري براي نجات است. راه نجاتي نيست. اين را داستايوفسكي در برادران كارامازوف و جنايت و مكافات گفته است. مكافات جنايتكار نتيجه نهايي مجازات نيست، پروسه رسيدن به اين مجازات است خب، حالا اين معما را چگونه مي شود حل كرد. آيا يك داستان ضعيف، يا يك فيلم متوسط را يك نويسنده مي تواند به اثري بزرگ و شگفت انگيز تبديل؟ كند يا اصلا نمي خواهد اين كار را؟ بكند از واژه نمي تواند يا نمي خواهد به اختلاف اساسي ادبيات و سينما پي مي بريم. ادبيات يك مانيفست فردگرايانه دارد. سينما جمعي است و حتي الزامي نيست يك فيلمنامه را يك فيلمنامه نويس بنويسد. اولين شكاف، كه شكافي جدي است، از همين جا آغاز مي شود. نويسنده كسي را به خلوت خود راه نمي دهد. او پيامبرانه مي انديشد و آدم هايش را آن جور مي پسندد كه خلق مي كند. جابه جا مي كند و مي ميراند و به دنبال يك دغدغه است; دغدغه اي كه شايد سال ها ذهن او را به خود معطوف داشته است. نتيجه اين دغدغه يا موفقيت آميز است يا محكوم به شكست. در فيلمنامه نويسي هم يك دغدغه وجود دارد، اما همه مي كوشند اين دغدغه را تقويت كنند تا به موفقيت برسد. با يك مثال عوامانه مي توان گفت قصه نويسي شبيه يك كشتي است و قصه نويس جنگجويي تنها در نبرد با كلمات و سينما فوتبال است و يك كار گروهي و يك موفقيت يا شكست گروهي. شكست كدام دردناك تر؟ است