Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811112-59862S3

Date of Document: 2003-02-01

افسانه جنگجوي ژاپني روايتي از زندگي آكيراكوروساوا دن هارپر ترجمه: نگار ميرزابيگي كمتر جامعه اي يافت مي شود كه همانند ژاپن چنين برنامه ريزي دقيق و جامعي در فيلمسازي داشته باشد. فيلمسازان هم به اندازه نويسندگان ژاپني در خارج از اين كشور شناخته شده اند. مثل تانيزاكي و كاواباتا كه در خارج از اين كشور به خاطر نوشته هايشان محبوبيت دارند (و هر كدام از آن ها هم جايزه نوبل دريافت كرده اند ) ازو،، اوشيما و كيتانو هم چهره ژاپن، چشم اندازها و تاريخ اش را به مردمان جهان معرفي كرده اند و از طرفي هيچ كدام از فيلمسازان ژاپني نتوانسته اند به خوبي آكيراكوروساوا و يا حداقل به اندازه مدت زماني كه او اين كار را انجام داده است، به كشورشان خدمت به كنند نظر مي رسد كه كوروساوا به مدت چهل سال از زمان حيرتي كه راشومون ( ) 1950 در غرب ايجاد كرد تا آن لذت آشناي هميشگي كه با ديدن روياها ( ) 1990 حس كرديم قدم به قدم قدرتمندتر شده است. بله، حقيقتي بالاتر از اين وجود ندارد. به خاطر ذهن مشكوك و بدگماني هاي توليدكنندگان ژاپني (كه گذشته از همه چيز، چندين دهه ما را از نبوغ و خلاقيت ازو محروم كردند چرا كه عقيده داشتند او بيش از حد ژاپني است ) توفيقات، كوروساوا در غرب را با نوعي بدگماني به شانس و اقبال او نسبت مي دادند. كوروساوا به رغم موفقيت هاي بي چون و چرايش يكي از بزرگ ترين فيلمسازان ريسك پذير و مخاطره جو در تاريخ فيلمسازي در سر تا سر جهان بود. (بايد اضافه كنم كه بسياري از اين ريسك ها بي نتيجه ماندند ). فيلم هاي ساخته شده قبل و بعد از فيلم هاي مشهور و شناخته شده اش فيلم هايي كاملا آزمايشي و يا كارهاي بسيار پيچيده تر و مشكل تر حتي بودند مي توان گفت كه بعضي از بزرگ ترين موفقيت هايش (مثل راشومون زيستن [ و 1952 هفت سامورايي [ ) 1954 ريسك هاي بزرگي در زمينه كاري اش بودند _ البته ريسك هايي كه از آن ها نتيجه گرفت. با ناديده گرفتن اولين فيلم هاي كوروساوا كه در واقع با ساخت آن ها به دنبال مستحكم كردن جايگاه خود در اين حرفه بود، مي توان گفت كه اولين شاهكار شناخته شده او فرشته مست ( ) 1984 مستندي جسورانه و اجتماعي (براي دوره آژيرهاي قرمز پس از جنگ ) است. اين فيلم تلاش هاي پوچ و بي حاصل يك دكتر ( الكلي ) _ كه نقش آن را تاكاشي شيمورا بازي مي كند _ همان كسي كه بعدها در نقش واتانابه در ايكيرو هم ظاهر مي شود _ را به تصوير اين مي كشد فيلم با ملودرام جدال خاموش ( ) 1949 دنبال مي شود كوروساوا سپس سگ ولگرد ( ) 1949 را مي سازد كه تصويري واضح و روشن از جست وجوهاي يك پاسبان در يك تابستان گرم توكيو به دنبال اسلحه دزديده شده اش اين است فيلم با نمايش تقريبا مسخره اي از روزنامه هاي ژاپن در رسوايي ( ) 1950 دنبال اما مي شود كوروساوا با فيلم بعدي اش يعني راشومون ( ) 1950 شهرتش در ميان تماشاگران و منتقدان (البته نه در ميان توليدكنندگان ) را دوباره به دست آورد. كوروساوا هيچگاه مجبور نبود كه به عقب بازگردد. پانزده سال و يازده فيلم بعد، كوروساوا هم در ميان منتقدان و هم از نظر اقتصادي به يك بت تبديل شده بود. اين موفقيت به خاطر ساختن دو فيلم بود كه بهترين فيلم هاي ساخته شده تا آن زمان شناخته شدند. در اين زمان او در عين حال به سخت ترين و تاريك ترين دوره كاري اش هم وارد شد. از ترس طبقه بندي شدن در رده كارگردان هاي بازنشسته اي كه فقط فيلم هاي طنز سامورايي مثل يوجيمبو ( ) 1916 و سانجورو مي سازند از سال 1965 تا سال (جالب 1985 است كه در اين مدت فقط پنج فيلم را كارگرداني كرده است ) فيلم هايي ساخت كه هر كدام قمارهاي خطرناكي براي پايان دادن به زندگي شغلي اش به شمار مي آمدند و به خصوص صنعت فيلم ژاپن هيچ گاه او را به خاطر اين فيلم ها نبخشيد. ريش قرمز ( ) 1965 براي كوروساوا سرمايه گذاري عظيمي از نظر زمان و هزينه بود. (توليد آن براي قهرمان هميشگي فيلم هايش توشيرو ميفونه كه در 16 فيلم براي او بازي كرده بود چنان خسته كننده و فرسوده كننده بود كه با به وجود آمدن اختلافات اساسي بين آن دو ديگر هيچ گاه و در هيچ كدام از فيلم هاي او ظاهر نشد ). با وجود استقبالي كه منتقدان از اين فيلم به عمل آوردند، كوروساوا پنج سال آينده را در جست وجوي يك پروژه جديد گذراند. دودس كادن ( ) 1970 _ اولين فيلم رنگي كوروساوا كه فيلمي جسورانه و يكي از اولين دستاوردهاي سبك گرايانه او به عنوان يك هنرمند بود _ سرنوشت بدي داشت و تقريبا از طرف تمامي منتقدان ژاپن مورد تمسخر و استهزا قرار گرفت. اين نتيجه براي كوروساوا چنان تكان دهنده بود كه اقدام به خودكشي كرد. پس از تجربه و موقعيت هاي شيرين فيلم ريش قرمز (مثل زمان بندي دو ساله توليد آنكه عمدا و براي ثاثيرگذاري زنده و واقعي هنرپيشه ها و صحنه ها بربيننده طراحي شده بود )، دودس كادن (كه شخصيت هاي نامتعارف اش در يك آشغالداني زندگي مي كردند ) به طرز غيرعادي و نامعمولي نتوانست مورد توجه قرار گيرد و كوروساوا از طرف توليدكنندگان ژاپني چنان طرد شد كه به اجبار براي ساخت فيلم بعدي اش درسواوزالا ( ) 1974 به اتحاد جماهير شوروي رفت. با دوباره سرازير شدن جوايز و تمجيد و تكريم ها به سوي كوروساوا توليدكنندگان به شدت عصباني شدند و او را يك فيلمساز خود راي و ولخرج ناميدند. با اين حال يك دوران شش ساله باز هم بدون ساختن هيچ فيلمي آغاز شد. عاقبت، فرانسيس فورد كوپولا و جورج لوكاس دوستداران هميشگي كوروساوا توليد يك فيلم با پشتوانه مالي خودشان را به او پيشنهاد كردند. كوروساوا، باز هم مثل هميشه يك پروژه بلندپروازانه را پيشنهاد كرد _ كاگه موشا ( ) 1980 يا شبح جنگجو - و با اين وجود مورد حمايت و پشتيباني آن ها قرار گرفت. عجيب اين كه، با به پايان رسيدن فيلم كوپولا و لوكس با وجود رضايت كاملي كه از فيلم داشتند از او خواستند كه قسمت هايي از فيلم اصلي را حذف كند، چرا كه عقيده داشتند، يك داستان پيچيده و مبهم كه در ژاپن و در دوره قبل از توكوگاوا اتفاق مي افتاد بيشتر مي توانست توجه تماشاگران آمريكايي را به خود جلب براي كند راضي نگه داشتن اين طرفداران مشكل پسند كوروساوا 20 دقيقه از فيلم را حذف كرد و فيلم در غرب اكران شد و چنان معركه اي به پا كرد كه در تمام دوران كاري كوروساوا يعني از دهه هشتاد به بعد، بي سابقه بود. با اين وجود، هزينه توليدكنندگان ژاپني چنان سرزنش آميز بود كه كوروساوا دوباره بايد يك سرمايه گذار خارجي _ اين بار سرژسيلبرمن از فرانسه _ را براي ساختن فيلمي جست وجو مي كرد كه جايگاه نهايي اش به عنوان يك هنرمند را مشخص مي ساخت. آشوب ( ) 1985 برگرداني عظيم و با اهميت از شاه لير شكسپير به ژاپن سده هاي ميانه بود. اين فيلم در ميان ساير آثار كوروساوا همان اهميتي را دارد كه اوتللو براي وردي داشت _ جايگاه نهايي و با شكوه نظريات و اعتقادات او و يكي از تكان دهنده ترين و عظيم ترين فيلم هايي كه تاكنون ساخته شده است. هنگامي كه كوروساوا در سال 1989 براي قدرداني از دستاوردهايش در طول دوران فيلمسازي جايزه اسكار را دريافت كرد (البته جايزه دو پهلويي از طرف آكادمي كه هيچ گاه يكي از آن جوايز درخشانش را به هيچ كدام از فيلم هاي كوروساوا اختصاص نداده بود ) بالاخره، ژاپني ها فهميدند كه كوروساوا يك گنجينه و يك افتخار ملي براي آن هاست (البته اين احترام از طرف دولت ژاپن شايسته هنرمندان پا به سن گذاشته اي بود كه دستاوردهايشان تنها دارايي دولت به شمار مي آمد ). او قبل از دوره پيري و بيماري و بازنشستگي اجباري اش، سه فيلم ديگر ساخت. روياها، راسپودي ماه اوت ( ) 1991 و مادادايو ( ) 1993 _ كه فيلم آخر هرگز در آمريكا به نمايش در نيامد. اين فيلم ها فيلم هايي فكورانه و شخصي بودند كه زياد مورد استقبال قرار نگرفتند. نمايشنامه كه گوركي كوروساوا فيلم اعماق را بر اساس آن ساخت به سبك داستايوفسكي به طرز گمراه كننده اي اجتماعي از انسان هاي ستمديده و مظلوم را به شيوه چخوف به تصوير اين مي كشد شخصيت ها تمام وقتشان را به جست وجو - براي يك زندگي بهتر مبهم و نامعلوم _ و يا به ريشخندكردن اين جست وجوي موهوم و خيالي مي گذرانند. الكل، چيزي كه هنرپيشه فيلم اعتراف مي كند او را مسموم كرده است، تنها راه فرار براي آن ها است و صحنه پاياني كه در آن ساكنان باقي مانده ساكي مي نوشند و موسيقي حيرت انگيزي را بدون هيچ سازي _ فقط با صداهايشان _ اجرا مي كنند ناگهان به اخباري از خودكشي اين هنرپيشه برش مي خورد. قمارباز مي غرد: ابله! او اين كار را كرد تا عيش را منقص كند! عجيب نبود كه اكثر تماشاگران با عدم و فهم لازم با اين فيلم روبه رو شدند هر چندكه با گذشت چند دهه به خاطر تلاش هاي دانلدريچي بيشتر شناخته شده، اما هنوز آن چنان كه بايد و شايد حق آن به جا نيامده است. منتقداني كه با، بايگاني كردن و به فراموشي سپردن كارهاي يك فيلمساز مخالفند براي بازگرداندن اين فيلم به جايگاه واقعي اش زمان سختي را پشت سر گذاشته اند. اين فيلم مثل سازنده اش در هيچ دسته و طبقه بندي اي قرار نمي گيرد.