Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811111-59848S1

Date of Document: 2003-01-31

غم آفرين خوشدل بررسي مقاله حافظ و عبدالكريم مولوي سروش مهدي زاهدي قياس صوري اشعار شاعران و دسته بندي آنان در قالب مكتبهاي شعري متناسب با موضوعات، اوزان و صنايع ادبي واحد در اشعار آنان، امري رايج و تاييد شده در تاريخ ادبيات است. اما قياس ايده ها و انديشه هاي شاعران با يكديگر حتي در موضوعات مشترك كمتر مورد تحقيق و پژوهش قرار گرفته است. مقاله حافظ و مولوي دكتر عبدالكريم سروش كه در كتاب قصه ارباب معرفت آمده است جزو نادرترين تحقيقاتي است كه محقق با رويكردي سيستماتيك و بديع به ارزيابي و داوري انديشه و نظرگاه دو عقاب عرصه معنا، حافظ و مولوي پرداخته است. اين مقاله كوشيده است با رويكردي، بنيان قياس معرفتي دو شاعر و متدلوژي محقق را بررسي كند. بسياري از شاعران به اين تجربه باطني خويش كه در زمان سرودن شعر به جذبه وحياني شعر تسليم شده اند، اذعان اساسا كرده اند فرآيند پردازش معنايي يك موضوع فكري در قالب يك سيستم زباني كه امري رايج در محاورات روزمره است در گستره شعر مهمل است. چنانكه مولانا مي گويد: چو رسول آفتابم به طريق ترجماني پنهان از او بپرسم به شما جواب گويم اگر اين تعريف، متعارف شعر را به عنوان كلامي خيال انگيز بپذيريم ناگزير به پذيرش نامتعارف بودن زبان شعر در نتيجه منطقي اين تعريف هستيم. شعر جولانگاه خيال است چنانكه اين شاعر نيست كه شعر را تنظيم مي كند بلكه اين شعر است كه شاعر را فرا مي خواند و در برابر او جلوه مي كند. در چنين فضاي سيالي، قواعد منطقي براي قياس تطبيقي دو شاعر ناكارآمد مي شوند و بدين ترتيب بنيان مقاله حافظ و مولوي دكتر سروش كه به دنبال قياس معرفتي دو شاعر است با چند سوال اساسي _ بيرون از حوزه تحقيق و فارغ از متدلوژي به كار رفته _ مواجه مي شود. آيا اساسا مي توان انديشه و شعر دو شاعر را با يكديگر مورد ارزيابي و مقايسه قرار؟ داد آيا در مقام داوري نظام معرفتي دو شاعر مي توان بر سكوي قياس تطبيقي آن دو؟ ايستاد آيا تجربيات وجودي _ معرفتي دو شاعر را كه به زبان شعر صورتبندي شده اند مي توان در دو سيستم سازوار و منسجم فكري قالبريزي كرد تا پس آنگاه بتوان به داوري ميان آن دو؟ نشست اگر به خرد با همه اوصاف ذاتي اش اذن ورود به اين عرصه را نمي دهند پس كدام يك از قواي ادراك و فاهمه انساني در اين ميان كاردان و راهبر؟ است پاسخ به اين سوالات بي شك، تبيين و موجه ساختن منطقي و خردورزانه فرآيند كاوش و تحقيق تطبيقي انديشه دو شاعر است. اگر اين قياس، مباني تئوريك مستحكمي ندارد كه قضيه، سالبه به انتفاء موضوع است بدان جهت كه اصل مقايسه دو شاعر به عنوان موضوع تحقيق نفي مي شود و اگر قابل توجيه و راهگشاست، روش تحقيق آن اولين مسئله قابل تاملي است كه طرح مي شود تا نتايج تحقيق فارغ از ذوق و سليقه محقق مستندتر و قابل دفاع تر باشد. پس جدي ترين سوال پس از طرح موضوع اين است كه متدلوژي مناسب و شايسته اين رويكرد نوين تطبيقي انديشه دو شاعر؟ چيست در پايان هدف و غايت محقق از اين قياس مي تواند به عنوان آخرين سوال بنيادين مورد مداقه و بررسي قرار گيرد. بدون ترديد از خيرگي و افسون زدگي محقق نسبت به يكي از اين دو شاعر كه با دو صد طبل و نفير اين كجا و آن كجا در جاي جاي مقاله موج مي زند نمي توان اغماض كرد. نگارنده بر اين باور است كه چون جان محقق از مولوي گرمي و روشني بيشتري دريافت كرده است بازتابش اين نور، صريح تر و شفاف تر در تحقيق وي موثر افتاده است. با اين همه به نظر مي رسد كه محقق در جست وجوي گوهر و غايتي ديگر پاي در اين راه ناهموار و ناپيموده نهاده است. مقصود نهايي وي، در چنين طرح افكني نوين و بديعي را مي توان، در شناخت و درك صائبتر شعر، انديشه و نحوه سلوك آن دو شاعر بي بديل خلاصه كرد. چنانكه خود در مقدمه كتاب فروتنانه اذعان كرده است كه: باري، دين من بدان دو شيرين دهان چندان است كه از عهده بيان بيرون است و اگر مقايسه اي در اين دفتر ميان آن قهرمانان رفته است نه از سر جسارت، بل به سابقه اسارتي است كه دل مرا در كمند آنان آورده است. از اين رو گوهر و غايت اين رويكرد نوين به شعر و انديشه اين دو بزرگوار براي شناخت صائبتر و دقيق تر آنان چنان ارزشمند و راهگشاست كه حتي مي تواند به عنوان معرفتي غايت دار بدون موضوع بودن اين قياس را تحت الشعاع خود قرار دهد و بنيان و ارزش پژوهش را موجه سازد. با توجه به اينكه نسبت زبان و شعر به جهت منطقي، عموم و خصوص مطلق است بدين معنا كه شعر يك نوع قالب و صورتي از مجموعه مرجع زبان است كه بر جوهر انديشه و دريافت معنايي شاعر تكيه مي زند و آن را در خود مي پوشاند; ما را به اين نگرش رهنمون مي كند كه اوصاف و ويژگي هاي ذاتي زبان به عنوان مجموعه اي مرجع به زبان شعر نيز قابل اطلاق پس است اگر در حوزه وسيع زبان با صورت ها و چهره هاي متنوع و گوناگونش مي توان به داوري و قياس جواهر تاملات و تفكرات بشري نشست پس اين حكم به زبان شعر نيز ساري و جاري است. پس قياس شعر دو متفكر بي التفات به صورت، قالب و نوع شعري كه انديشه و دريافت شاعر در آن منطوي است; منع منطقي ندارد. حتي اگر موانع، دغدغه ها و حساسيت هاي ديگري در آن قابل طرح باشد، نمي توان اعتبار منطقي، قياس تطبيقي انديشه شاعران را دستخوش ترديد و تزلزل كرد. پس اين راه قطع نظر از اينكه چگونه بايد؟ رفت و به كجا مي انجامد راهي است رفتني. اما پاسخ به كيفيت چگونگي طي اين طريق در متدلوژي محقق قابل بررسي است. در بخش هايي از مقاله، بي شك روش وي استقرايي بوده است. قطع نظر از مشكلات و مسائل بنيادين استقرا و عدم توجيه منطقي آن; مي توان محقق را با ابياتي مواجه كرد كه به عنوان مثال هايي نقض با نتايج حاصل آمده از شمارش ابيات استقرا شده سازگار نباشد و به عنوان مبطلاتي منطقي با نتايج به دست آمده نسبتي پارادوكسيكال پيدا كند. براي مثال محقق براي اثبات اين دعوي كه: در سينه جوانمرد مولوي نه باده مي گنجيد و نه غم و در سخن او كه خوشدل تر از مي است خاشاك ملال نمي پايد; ابياتي را رديف مي كند كه مهم ترين آنها اين دو بيت است: باده غمگينان خورند و ما ز مي خوشدل تريم رو به محبوسان غم ده ساقيا افيون خويش خون غم بر ما حلال و خون ما بر غم حرام هر غمي كو گرد ما گرديد شد در خون خويش اما همين مولوي در يكي از رباعيات خويش مي گويد: اندر دل بي وفا غم و ماتم باد آن را كه وفا نيست ز عالم كم باد ديدي كه مرا هيچ كسي ياد نكرد جز غم كه هزار آفرين بر غم باد منتقد از همين منظر مي تواند نتيجه محقق را دچار چالش كند، كه اگر از خاطر حزين حافظ، شعر تر تراويده نمي شود و دل غمديده اوست كه هم بر غم زده است اما حداقل چون مولوي بر غم مهر هزار آفرين نمي كوبد و محقق نيك بايد بداند كه تفسير و تاويل اين ابيات متناقض با نتايج استقرا كاري دشوار و پيچيده و در پاره اي اوقات ناممكن است. از اين رو محقق گريزي ندارد كه نتايج متدلوژي استقراي خويش را با يك رويكرد حداكثري به احوال و اطوار شاعر كه در ابيات متعددي متجلي شده است، توجيه منطقي كند و آن ابيات مغاير با دعوي اصلي خود را جزو احوالات حداقلي شاعر در حساب آورد. محقق در بخش هايي از مقاله كه به موضوعات مشترك و تشابه هاي آشكار انديشه دو شاعر، فارغ از صورتبندي شاعرانه آنها پرداخته است، روش مطمئن تر و ايقاني تر نشاندن مصاديق مشترك صادره از دو شاعر را تجربه كرده است. كه به نتايج قابل دفاع تري انجاميده است. اين روش در موضوعاتي چون: اختيار و انتخاب پير از شاگرد، دشمني با مدعيان دروغين تصوف و عشق كاملا آشكار و هويداست. روش گزينش مصداقي ابيات نيز از اين نقد بنيادين مصون نيست كه نظريه، ذوق و سليقه محقق براي اثبات دعاوي خويش، ناخودآگاه به دنبال موارد صدق نظريه اش ره مي پيمايد و مصاديق كذب تئوري اش را اساسا در نظر نمي آورد كه اين مشكل در موارد اختلاف دو شاعر آشكارتر است. با اين همه محقق كوشيده است با متدلوژي گزينش مصداقي ابيات روش مناسبتري براي اثبات دعاوي خويش اتخاذ كند كه اين رويكرد، به خصوص در مقايسه عشق در كلام آن دو بزرگوار به وضوح مورد استفاده قرار گرفته است. وي با تكيه بر اين روش تحقيق و با استناد به ابيات آن دو شاعر است كه به اين نتيجه گيري مي رسد كه: اما مولانا كه مخمور و مبتهج از وصال بود، شگرفي هاي فزون تري در عشق مي ديد و در سخن مي آورد كه در كلام حافظ از آنها نشاني و بياني نيست و براي اثبات مدعاي خويش هشت نكته قابل تامل در باب عشق طرح مي كند كه در ديوان حافظ ابياتي كه مصاديق اين تلقي و نگرش عاشقانه باشد را نمي توان يافت و بدين وسيله منتقد خويش را به تحدي دعوت مي كند تا با روش گزينش مصداقي ابيات دعوي محقق را ابطال يا تعديل كند. نگارنده بر اين باور است كه پس از گذشت قرن ها از زندگي اين دو شاعر مكتبساز و تفسيرها و تاويل هاي شارحان بسياري، كه بر شعر و انديشه اين دو بزرگوار، به تنهايي سخن درازي و تركتازي كرده اند و يا نهايتا به تاثير شعر و تفكر مولانا بر حافظ بسنده كرده اند; مقايسه تطبيقي انديشه و نحوه سلوك آنان، فصل نوين و راه بديعي بر دوستداران آنان مي گشايد كه جز در پايكوبي روندگان بيشتري در اين طريق تازه گشوده، هموارتر و عريض تر نخواهد شد.