Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811109-59809S2

Date of Document: 2003-01-29

آغاز جاده فريبي بيش نيست نگاهي به فيلم بماني ساخته داريوش مهرجويي مريم ناصح پور بسياري از بينندگان فيلم بماني ساخته داريوش مهرجويي از اين فيلم به عنوان فيلمي تلخ ياد مي كنند و با اين پرسش روبه رو مي شوند كه به راستي چه ضرورتي دارد در شرايطي كه مردم بيشتر از گريه به خنده و بيشتر از نااميدي به اميدواري نيازمندند با عريان كردن برخي واقعيت هاي تلخ و با به تصوير كشيدن ماهرانه دردهاي اجتماعي كه انتظار درمان آنها به سال ها زمان نيازمند و شايد تنها با گذر اجتماعي امكانپذير است، هر لحظه به احساس بيننده سيلي زده و ناتواني او را به رخ؟ كشيد آيا تمركز صرف بر روي معضلات اجتماعي بدون ارائه راه حل منصفانه؟ است گروهي ديگر اين فيلم را به لحاظ فرم و به ويژه محتوا كاملا متمايز از ديگر ساخته هاي اين فيلمساز عنوان مي كنند. اما در خصوص محتوا مي توان گفت اگر اين گروه با تاملي بيشتر به مرور دوباره آثار مهرجويي بپردازند درمي يابند كه او نه تنها در فيلم بماني از خط سير تفكرش و دغدغه هاي فلسفي اش به نفع بيان يك مسئله صرف اجتماعي و معضل فرهنگي دوري نگزيده است بلكه تلاش كرده تا در قالبي متفاوت به سرگشتگي تمام شخصيت هاي داستان هايش چون هامون و پري.. در اين بحران معنا و در هنگامه چه بايد كردها جهت و پاسخ بدهد اما اين بار با هنرمندي تمام و با ايجاد گره اي ميان حقيقت و واقعيت اين سرگشتگي را نه در شخصيت روشنفكراني صرفا حقيقت جو كه از فشارهاي اجتماعي به نسبت در امانند، بلكه در شخصيت دختري نيمه روستايي در اوج فشار واقعيت ها به تصوير كشيده است. داستان فيلم بماني حكايت خودسوزي دختران و زنان جواني است كه در هزاره سوم و در هنگامه اي كه شعار حقوق بشر از هر بلندگويي در گوشه و كنار به گوش مي رسد در زير فشار بار واقعيت هاي سخت و خشن اجتماعي چون فقر و تعصبات آنچنان كمر خم كرده و خود را باخته اند كه در انتخابي ناگزير مرگ را برزندگي ترجيح داده و غريبانه در گوشه اي از اين كره خاكي جان مي سپارند. در جامعه اي كه مملو از بحران هاي فراگير و جدي است كه يكسان بر همه افراد و مكان ها سايه افكنده و آنها را تحت تاثير قرار مي دهد دست گذاشتن بر يك پديده اجتماعي كه شايد عموميت جامعه را دربر نمي گيرد، در ابتدا اين پرسش را پديد مي آورد كه چگونه فيلمساز قادر خواهد بود حس همدردي و همراهي بيننده را با شخصيت ها كه از اساسي ترين عناصر موفقيت يك فيلم و ماندگاري آن است؟ برانگيزد اما نگاه حقيقت جوي مهرجويي فراتر از نگاه واقع بينانه او چنان بر پيكره اين حكايت اجتماعي به ظاهر پيش پا افتاده و تكراري سايه افكنده است و پيام هاي چند پهلوي فيلم به گونه اي برلايه هاي دروني ذهن و انديشه بيننده نفوذ مي كند كه او را به نشستن بر روي صندلي سينما و تماشاي فيلم وادار مي كند بدون آنكه خود بداند به راستي علت چيست. مهمترين حركت فيلمساز شايد ايجاد جدالي پنهان در ذهن بيننده است كه او را ناخودآگاه به تفكر در حيطه جبر و اختيار مي كشاند و زيركانه به اين پرسش پاسخ مي دهد كه آيا بايد ماند و پذيرفت و تسليم سرنوشت رقم خورده شد و يا ريسك رفتن را با تمام مخاطراتش؟ برگزيد. اين حركت حساس فيلمساز در پاسخ به اين پرسش مهم كه از ديرزمان تاكنون ذهن تمامي انديشمندان را به خود مشغول داشته است در نوع خود يك ريسك محسوب مي شود. بيان اين عميق ترين درد بشري در حكايت عشق ها، ترس ها، آرزوها، ميل به آزادي و انتخاب و در نهايت ترديد و اجبار در گزينش كه در لحظه به لحظه فيلم دركنش ها و واكنش هاي شخصيت ها متبلور مي شود، شايد برجسته ترين رمز موفقيت فيلمساز در همراهي بيننده با شخصيت اصلي داستان به شمار مي رود. او به خوبي از نوستالژي و حس تنهايي بشر در جست وجوي آرماني برتر هر چند مبهم اما فراتر از زندگي روزمره در اين راستا بهره جسته است. به هر صورت بماني دختر جوان نيمه روستايي و شخصيت اصلي فيلم نه تنها در طول داستان در برابر تمام جبرها و مشكلاتي كه او را احاطه كرده اند، برجا ماند تا به آرمان نهايي اش، يعني عشق و آرامش و زندگي بدون تحقير دست يافت; بلكه در اذهان تماشاگران نيز باقي ماند تا در ميانه اين بحران معنايي كه انسان عصر امروز با آن درگير است او را ديگر بار به حيطه چرايي و چگونگي بايد و نبايدهاي فلسفي بكشاند. آنچه بماني را از دو شخصيت زن جوان ديگري كه چون او قرباني ناموس هاي پوسيده اجتماعي و تعصبات خام پيرامونشان بودند متمايز مي ساخت شايد جسارت ذاتي او و قدرت ريسك پذيري اش در عدم پذيرش و برخورد با سرنوشتي بود كه فرهنگ و خانواده اش ناخواسته برايش رقم زده بودند... اولين فرار بماني از خانه پس از پي بردن به تصميم پدرش براي ازدواج او با پيرمردي مرفه كه همسن مادربزرگش بود گواهي بر اين جسارت ذاتي است. در صحنه اي كه بماني سگ همسر پيرش را به باد كتك مي گيرد به راحتي اين احساس را به بيننده منتقل مي كند كه او ذاتا شان انساني خويش را يافته و نمي خواهد چون حيواني تنها ريزه خوار سفره اربابش باشد.. شخصيتي كه قلاده رفاه و آرامش ظاهري نمي توانست او را سگانه به دنبال زندگي خالي از عشقي كه انتخاب او نبود بكشاند. بماني در حالي كه تمامي پل هاي پشت سرش را ويران كرده است دوباره به خانه مادري بازمي گردد.. اما نه به اميد حمايت آنان; او مي رود تا با مرگ و خودسوزي به تنها و آخرين حلقه رهايي چنگ بياندازد.. اين شدت فشار بود كه سبب بروز استعداد جسارت ذاتي بماني شد و سبب شد تا او نيستي را به زندگي با توهم و فريبي بزرگ كه ثروت همسري مي توانست برايش به ارمغان بياورد، برگزيند... سرانجام بماني اقدام به خودسوزي مي كند اما اين بار هم بخت با او يار نيست و مرگ نيز حتي پذيراي او نمي شود و درحالي كه به راستي، همه چيز خود را باخته است به خانه پدر بازگردانده مي شود. هنگامي كه بماني پس از نااميدي از يافتن پسر چوپان كه در ذهنش آخرين اميد او محسوب مي شود، درمانده و ناگزير دوباره رهسپار جاده مي شود و در اين صحنه است كه فيلمساز او را بر سر دو راهي ترديد و انتخاب ميان دو راه بازمي گذارد راهي كه به گورستان ختم مي شود و راه ديگري كه حركت در امتداد جاده است... در اين لحظه فشاري سخت بر قلب بيننده وارد مي آيد.. چگونه دختري چون بماني، تنها، تحقير شده با چهره اي زشت و سوخته و با پل هايي كه در پشت سرش تخريب شده و راه بازگشتي باقي نگذاشته اند، مي تواند اميد نجات از جاده اي طويل كه به نظر بي انتها مي رسد و او را به سوي خود فرا مي خواند داشته؟ باشد هر چند كه جاده آوازي بود براي رفتن و نشاني براي زندگي... اما آيا به راستي جاده اين دختر تنها را در خود پناه؟ مي داد بماني كه با حس ذاتي خود تشخيص مي دهد كه آواز جاده فريبي بيش نيست و دير يا زود در مكاني دور يا نزديك باز هم انتهاي آن به حصار تنگ بايد و نبايدهاي زندگي اجتماعي ختم مي شود، راه گورستان را گزينش مي كند.. او كه پيش از اين نيز مرگ را به عنوان تنها و بهترين راه براي رهايي آزموده بود... به سوي سرزمين نيستان رهسپار مي شود. و شايد درست در اين لحظه است كه واقع بين ترين بينندگان نيز ناخودآگاه آرزوي معجزه اي از قبيل فيلم هاي هندي را در دل مي پرورند. اما از فيلمي با چنين ساختار محكم منطقي و اجتماعي چگونه مي توان انتظار معجزه داشت. راستي مهرجويي چه مي خواست با بماني قهرمان داستانش انجام دهد كه هم با ساختار رئاليستي فيلم هماهنگ باشد و از سويي ديگر بيننده خسته و با ياس فلسفي سالن سينما را ترك؟ نكند بي گمان از فيلمسازي چون او نمي توان انتظار داشت كه جريان حركت را به سكون نيستي ختم كند و هم از اين روست كه او آخرين برگ برنده تفكر برتر خود را در لحظات پاياني نمايان مي كند و بماني را درست در گورستان و در سرزمين نيستان به زندگي و هستي مي رساند... بماني عشق را در مكاني و در نزد كسي مي يابد كه از نگاه عموم مدفون كننده آرزوها و عشق ها است.. و شاخه گل مهر و عشق را براي اولين بار از دست كسي مي گيرد كه در دنياي هستان (به گفته خود پسر مرده شور ) حتي از گرفتن لقمه ناني از او امتناع مي كنند و چنين بود كه مهرجويي عادلانه ترين پايان را كه در شان هستي و زندگي است براي فيلم خود رقم مي زند و به ما مي گويد كه زندگي ساري و جاري ست... حتي در قبرستان و تنها براي يافتن و لمس آن بايد ريسك حركت كردن را پذيرفت.