Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811108-59793S2

Date of Document: 2003-01-28

هرمنوتيك ايراني _ 4 مراد متكلم از معنا روح الله يوسفي براي ورود به بحث هرمنوتيك، فكر مي كنم طرح اين پرسش كه آيا متكلم در كلامش معنايي مراد؟ مي كند مناسب و بجا باشد و مي توان آن را به عنوان فتح باب شمرد و سنگ بناي هندسه معرفتي هرمنوتيك را گذاشت و به تدريج با طرح پرسش ها و پاسخ هاي ديگر آن را كامل كرد. البته طرح اين سوال در ارتباط با هستي و طبيعت نيز از اهميت برخوردار است و در جهان بيني يكي از محورهاي مهم است. توضيح اينكه معناداري هستي نقطه آغاز مبحث جهان بيني است كه اگر به آن معتقد نباشيم به يك نوع جهان بيني خواهيم رسيد (جهان بيني ماترياليستي و يا نهيليستي ) و اگر جهان را معنادار بدانيم به نوعي ديگر از جهان بيني مي رسيم (جهان بيني الهي و يا به طور كلي معنوي ). در صورت بي اعتقادي به معنادار بودن جهان، كشف معنا و تلاش براي كشف معنا و رازگشايي عالم لزوما منتفي است چرا كه چيزي وجود ندارد تا بتوان كشفش كرد ولي اگر به نظريه مقابل باورمند باشيم، مي توان اميد كشف معنا را داشت و اصولا به حكم عقل مي بايد در اين جهت كوشش و سعي كرد. البته بايد تذكر داد كه معناداري هستي بر يك اصل پيشين ديگر مبتني است و آن هدفداري هستي است. در صورتي مي توان جهان را معنادار دانست كه هدفي در فلسفه خلقت و آفرينش ديد وگرنه معناداري بي معني است. اين است كه قرآن اول روي هدفداري جهان و در پي آن انسان تكيه مي كند و هشدار مي دهد كه جهان عبث و لهو و لعب آفريده نشده و آنگاه معناداري را نتيجه مي گيرد و از فرجام كار ضمن توصيه به اكتشاف معنا و مضمون در هستي اصول جهان بيني و اخلاق خاص توحيدي و ديني را استخراج مي كند. به هر حال اكنون بحث اين است كه متكلم وقتي سخن مي گويد (شفاهي يا كتبي ) معنايي خاص مراد مي كند و به تعبيري منظور مي دارد و به چيزي اشاره؟ مي كند شايد طرح اين پرسش كمي عجيب به نظر برسد و كسي بگويد مگر مي شود عاقلي و گوينده صاحب اراده و علمي سخن بگويد و معنايي خاص مراد؟ نكند واقعيت اين است كه من هم اكنون به ياد ندارم كه به صراحت ادعا كرده باشد كه متكلم عاقل و آگاهي سخني بگويد كه منظور معين نداشته باشد و لذا به معنايي كلام او فتوا دهد، اما گاهي در برخي آراي متفكران مطلبي ديده مي شود كه جز از نظريه بي معنا دانستن كلام نتيجه نمي شود. مثلا وقتي آقاي دكتر سروش مي گويد اگر ما صد معنا از يك كلام بفهميم تمام آن معاني منظور متكلم است، مضموني جز اين دارد كه متكلم هنگام اداي جمله اي و تشكيل گزاره اي معاني خاصي مراد نكرده؟ است (در جاي خود به آن بيشتر خواهيم پرداخت ). به هر حال اينكه گوينده اي آگاه و مختار كلامي به زبان جاري كند و از آن معنايي خاص مراد نكند، انكار يك امر بديهي است چرا كه فكر مي كنم نه چنين گوينده اي و كلامي پيدا مي شود و نه كسي در عمل مي تواند منكر معناداري كلام متكلم شود. لذا استدلال كردن براي اثبات مدعاي ياد شده نيز دشوار است و شايد تا حدودي محال، چرا كه آفتاب آمد دليل آفتاب و براي امور بديهي جز تامل و دقت در خود آن و تكيه بر اصل عيني و قطعي بودن آن، توصيه اي نمي توان كاري داشت كه خداوند درباره شناخت خودش مي كند (شهدالله انه لا اله الا هو ). هر چند ممكن است امر بديهي از فرط بداهت درك و حس نشود (مانند هوا كه عيني ترين واقعيت است اما حس نمي شود ). اما در عين حال شايد بتوان به عنوان استدلال (يا شبهه استدلال ) گفت، اگر واقعا متكلمي معناي خاصي در كلامش مراد نمي كند، چرا مخاطبان به آن گوش مي دهند و بنا را بر اين اصل مسلم مي گذارند كه بتوانند مراد متكلم را؟ بفهمند آيا در عالم واقع مخاطبي وجود دارد كه از شنيدن كلامي و خواندن متني و حتي جمله اي، انتظار فهميدن معناي كلام را نداشته؟ باشد يا از آن سو گوينده اي هست كه سخني بگويد و از مخاطب خود (مخاطب مستقيم يا غيرمستقيم ) انتظار نداشته باشد كه مراد او را درك كند و پيامش را؟ دريابد اصولا به عبارتي كلام انسان عاقل با معنادار بودن ملازمه منطقي دارد و نمي توان عقل و اراده و حكمت را در گوينده اي پذيرفت و معناداري كلام او را قبول نكرد. در واقعيت نيز جز اين نيست. من و شما اگر به يك سخنراني گوش مي كنيم و يا مقاله و كتابي مي خوانيم و يا حتي فيلمي مي بينيم و چه بسا ساعت ها وقت خود را صرف مي كنيم، با اين پيش فرض مسلم است كه گوينده آن كلام و نويسنده آن مقاله و كتاب و يا سناريست و كارگردان آن فيلم، معنا و منظور خاصي داشته است و من و شما بايد بكوشيم آن معنا را دريابيم و از آن پيام نهفته در لابه لاي كلام و يا حركات در فيلم، منظور را كشف كنيم و بفهميم. وگرنه حتي يك لحظه به سخن و يا متن و يا فيلم بي معني گوش نخواهيم كرد و يا نخواهيم خواند و ديد. البته در پايان يك نكته قابل ذكر است و آن اينكه قطعي بودن معناداري در كلام، فقط براي گوينده عاقل و با اراده و مختار است و به همين دليل پيوسته روي صفاتي چون عقل و اراده و اختيار تاكيد مي كنيم. اين مدعا بدان معناست كه ممكن است ديوانه اي و يا انسان مجبوري در حالات خاص و غيرارادي (مانند خواب و يا تجاهل ) سخني بگويد و يا حركتي انجام دهد كه معناي خاص نداشته باشد و يا اساسا بي معني باشد و لذا اين نوع اقوال استثنا است و از حوزه بحث ما خارج است. بگذريم كه همان كلام ها، يا رفتار براي شنوندگان و بينندگان عادي بي معني و لغو جلوه مي كند ولي براي روانشناسان و روانكاوان مي تواند كاملا معني دار و الهام بخش باشد. مثلا ممكن است يك ديوانه كلمه سيبزميني يا آش رشته را در سخنانش زياد به كار برد و بي ربط و با ربط از آن واژه هاي خاص استفاده كند و ما هم به آن بخنديم و هيچ حسابي براي آن باز نكنيم و صرفا به سفاهت و ديوانگي او نسبت دهيم، اما ممكن است چنين نباشد و دقت و تامل عميق در آن نوع سخنان كاشف از حقايق خاصي از زندگي او باشد.