Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811102-59789S2

Date of Document: 2003-01-22

تلفيق نظريات جامعه شناسي در حوزه ستيز اجتماعي اگر جامعه شناسي، گذشته زرين خويش را مديون غولهايي است كه از سرزمينهايي ديگر آمده بودند - ماركس از اقتصاد، دوركيم از روانشناسي اجتماعي، وبر از حقوق و زيمل از فلسفه - و بابرآمدن از چراغهاي جادو، جهان متغير خويش را گاه در پس بخارات عصر صنعتي ديده بودند كه هر آنچه را كه سخت و استوار بود با قدرت بخارگونه سرمايه داريش دود مي كرد و به هوا مي برد (برمن ) 1379 و گاه رزمگاه وجدان جمعي اجتماعي متغيري كه از انسجام ارگانيكي به مكانيكي پيش مي رفت مي ديدندش ( دوركيم، تقسيم كار ). يا آينده اي با قفس آهنين ديوانسالاري و عقلانيت ابزاري را در انتظارش مي ديدند كه كنش هاي عاطفي و سنتي را در پاي كنش عقلاني ذبح مي كرد; امروز، در عصر پس از مدرنيته، مدرنيته راديكال و انعكاسي (گيدنز) 1377 و نظامهاي انتزاعي و تخصصي اش در عصر جامعه در مخاطره جهاني (بك ) 1998 و جهاني شدن و پيوندهاي نزديك اقتصاد، سياست و فرهنگ و نظام هاي پسامادي گرا و سبك زندگي (اينگلهارت ) 1373 و ما بعد هسته اي همراه با ژئوپلتيك هاي نرم (مان ) 1998 اگر نمي توان شاهد غول هاي نابغه بود كه از چراغ جادوي دم به دم متحول شونده جهان كنوني به درآيند، اما مي توان لااقل شاهد متفكراني بود كه بر دوش آن غولها ايستاده اند. جامعه شناسي و جامعه شناسان جديد براي ايستادن بر دوش غولهاي گذشته و نظر كردن به اجتماع پرتحرك و متغير امروز و ارائه تصوير و سيمايي منسجم و يكپارچه، و البته واقعي و نه توهمي، دشواري و سختي بسيار بيشتري نسبت به گذشته دارند، تنوع مسائل، پيچيدگي آنها، جاي نگرفتن آنها در يك قالب واحد، ساختن قالب مناسب، صورت بندي مسائل و موضوعات برجسته و نمايان امروز را دشوارتر از هميشه مي سازد، خاصه اگر قرار باشد، اين صورت بندي تك بعدي يا جبرگرايانه نباشد و در سطحي صرفا خرد (Micro) يا كلان (Macro) و فقط ناظر به عامليت يا ساختار باقي نماند. برايان ترنر، مسئله عمده جامعه شناسي و نظريه پردازي حول آن را، دو موضوع محوري نظم و معني مي داند (ترنر) 1991 موضوعاتي كه از گذشته نيز دغدغه جامعه شناسان بوده است و به نظر مي رسد امروزه هم، ارائه معناهايي از نظم ها يا نظم در بي نظمي يا به ظاهر بي نظمي هاي جديد و ايجاد نظمي در معاني و برداشت هاي ايجاد شده توسط افراد يا برساختن اجتماعي واقعيت معنادار، دغدغه عمده جامعه شناسي است. با اين حال همانه گونه كه كرو ( ) 1995 مي گويد امروزه در جامعه شناسي مسئله مهم اين است كه نظريه پردازي به خودي خود به هدف تبديل نشود و از مقاصد اصلي اش جدا و از شواهد و بررسي هاي تجربي منفصل نگردد و بتواند در حل مسائل كنوني جامعه ما و ارائه معناي منسجمي از آن به ما كمك كند. تلاشهايي كه در اين راه و نظريه سازي منسجم، تلفيق و تركيب نظريات قبلي و فرارفتن از ابعاد محدود و تك بعدي صورت گرفته است از دارندورف، كوزر و كالينز تا جفري الكزاندر و كارگرايي نوا و گيدنز و پيربورديو و هابرماس را دربرمي گيرد. ما در اينجا به دو تلاش اوليه در اين خصوص مي پردازيم تا به درك تجربه و شيوه كار دو جامعه شناسي كه در سنت نظم (و به عبارتي ستيز يا كاركردگرايي ستيز ) به كار پرداخته اند و نگرش هاي نويي ارائه داده اند، نايل گرديم. والاس و ولف معتقدند، در پارادايم نظري ستيز در جامعه شناسي دو سنت تحليل جامعه شناسي وجود دارد كه يكي داراي تعهد اخلاقي به نقد جامعه است و بر جدايي داوري يا واقعيت از ارزش اصرار ندارد و ديگري در صدد بررسي تحليل ستيز و تقابل در جامعه است و معتقد به جدايي واقعيت از ارزش بوده و اين امر را رد مي كند كه علوم اجتماعي ضرورتا گران از ارزش (Laden - Value) سنت مي باشد انتقادي با مكتب فرانكفورت و كارهاي سي رايت ميلز و پيربورديو مشخص مي شود و سنت تحليلي پارادايم ستيز يا نظم با كارهاي رالف دارندورف و لوئيس كوزر و دندال كالينز تبلور مي يابد. همان گونه كه رتيزر مي گويد، سنت هاي ستيز و توافق در نظريه پردازي جامعه شناسي جدا از هم نيستند و موضوع نظم او دگرگونيهاي آن، مسئله محوري آنها مي باشد. در اين موضوع كوزر به بررسي موضوع ستيز، دارندورف به تحليل ساختارها و نهادهاي پيرامون آن و كالينز به كنشگران ستيز مي پردازند. (رتيزر) 911374 رالف دارندورف كه متولد 1929 آلمان است و مبارزات ضد نازيستي و نيز عضويت در كميسيون جوامع اروپايي را در گذشته خود دارد از سال 1974 تا 1984 رئيس مدرسه اقتصادي لندن بود و عضويت مجلس اعيان انگليس نيز به وي اعطا گرديد. تمركز عمده او در جامعه شناسي بيشتر مربوط به نظريه هاي پيرامون جامعه و عوامل بوجود آورنده ستيز فعال (به عبارتي نهادهاي شكل دهنده ستيز كه حول آنها گروه هاي ستيز شكل مي گيرند ) بوده است. به نظر دارندورف ستيز و تقابل زاياترين نيروي تاريخ بشريت بوده است و عدم توازن در قدرت و منزلت و دگرگوني آنها جوامع را دچار تغيير مي نمايد. به زعم او قدرت عامل تعيين كننده ساختار جوامع است و هنجارهاي جامعه نيز، نه با توافق افراد بلكه بر مبنايي كشمكشي و قدرت استقرار و تداوم مي يابند چرا كه او در نهايت هنجارها را هنجار طبقه حاكم مي داند و هميمن هنجارها هستند كه سرچشمه قشربندي در جامعه مي شوند تا با ثروت و منزلت به ايجاد تفاوت اجتماعي و در نتيجه قشربندي منجر شوند. دارندورف مبناي تحليل خويش از جامعه و ستيز در آن را نه قدرت وبري بلكه داشتن يا نداشتن و ميزان اقتدار و در نتيجه پيدايش شبه گروه ها، گروه هاي ذي نفع و در نهايت گروههاي ستيزه اي پيرامون آن انتخاب مي كند تا مشخص نمايد چه زماني نابرابري و ستيز در منافع به كشمكش و تغيير در جامعه مي انجامد. از نظر او در مهمترين كتابش طبقه و ستيز طبقاتي در جامعه صنعتي ( ) 1959 تحرك و دگرگوني در طبقات اجتماعي مستلزم نيازهاي ساختاري اي از نوع فني، سياسي و اجتماعي است تا با آنها افراد بتوانند گروههاي ذي نفع فعال تشكيل دهند. چرا كه از نظر فني داشتن رهبري و ايدئولوژي، از نظر سياسي وجود ساختار سياسي اي مثل دولت ليبرال احتمال ايجاد ستيز فعال را بيشتر مي سازد و از بعد اجتماعي نوع عضويت افراد در گروههاي ستيز و پراكندگي و جغرافيايي عضويتي آنها نزديكي خويش يا ارتباطي افراد به هم، سهولت ارتباط و پايگاه اجتماعي مشابه (ناشي از خانواده يا تحصيلات ) بر اين گروههاي كشمكشي اثر مي گذارند. از آنجا كه تقابل و ستيز، درجاتي از خشونت را دربرمي گيرد، به نظر دارندورف درجه خشونت به مقدار نهادينه شدن كشمكش و پذيرش قاعده بازي بستگي دارد. هر چه اين پذيرش (قاعده بازي ) بيشتر باشد ميزان خشونت فيزيكي كم تر اين مي شود درجات خشونت به پايگاه افراد زير سلطه و نحوه استفاده از اقتدار توسط افراد رده بالاتر و ميزان تحرك در مناصب و سمت ها بستگي دارد. (مثلا استفاده افراد ثروتمند از انواع قدرت به وسيله پول و يا كاهش خشونت فيزيكي با افزايش امكان تحرك در جامعه ). از نظر دارندورف در جامعه صنعتي جديد جدايي مالكيت از كنترل و نيز جدا شدن نهادي پايگاه فرد از بقيه زندگي اش در جامعه باعث مي شود (بر خلاف زمان ماركس و فئوداليسم ) كشمكش ها با شدت كمتري ادامه يابند. در دولت نيز اين ستيزها بين فرمانبران و فرماندهان است و بايد بين بروكراسي يا ديوانسالاري و دولت (يا حاكميت ) تفاوت گذارد. زيرا رشد دخالت و فعاليت دولت مي تواند ستيز سياسي را افزايش دهد. در مقابل دارندورف كه به شكل گيري و ساخت بندي شدن ستيز به واسطه گروه هاي ذي نفع و سرشت و شدت كمشكش در جوامع صنعتي پرداخته است، لوئيس كوزر به نتايج و پيامدهاي ستيزها و كمشكش ها در اين جوامع مي پردازد و تا حدودي مي توان گفت در اين راه از ماركسيسم به كاركردگرايي مي رسد. لوئيس كوزر كه متولد 1913 در خانواده بانكداري يهودي است و علاقه بسياري به سياست و سياست اجتماعي دارد، بعد از فرار از آلمان هيتلري در سوربن فرانسه ادبيات تطبيقي خواند و از اين رشته به وادي جامعه شناسي كشيده شد (زيرا پايان نامه اش را كه مقايسه رمانهاي قرن 19 آلمان انگليس و فرانسه بر اساس تفاوتهاي ساختارهاي اجتماعي آنها بود بيشتر كاري جامعه شناسانه ارزيابي كردند تا اثري در حوزه ادبيات ). او بعد از كسب مدرك دكترا در دانشگاه كلمبيا و استادي كالج بوستن، بيشتر يك سوسياليست باقي مانده است تا كمونيست، هر چند در تاليف تاريخ حزب كمونيست آمريكا با ميلوان جيلاس همكاري نموده است و مخالف نهادهاي حريص براي دخالت تمام عيار در زندگي مدرن است و به نحوي از جامعه باز دفاع مي كند. كوزر با تاكيد روي شبكه ستيز و ائتلافهاي پراكنده در جوامع كه باعث يا مانع كشمكش مي شوند، از كئورگ زيمل تاثير پذيرفته مهمترين است اثر وي كاركردهاي ستيز اجتماعي ( ) 1956 را توسيع نسبتا پراكنده نظريات زيمل او دانسته اند بر خلاف دارندورف كه به ريشه هاي ستيز پرداخته، به نتايج ستيز و تغييرات اجتماعي و ثباتي كه گاه ايجاد مي كنند پرداخته است (شرايط انفكاكي يا انسجامي نمودن جامعه توسط ستيز و كشمكش ). دكتر محمدرضا مهديزاده ادامه دارد