Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811102-59789S1

Date of Document: 2003-01-22

پسامدرنيته و نظريه انتقادي گفت وگو با داگلاس كلنر; فيلسوف و نويسنده معاصر آمريكايي اشاره: اگرچه امروزه تب پسامدرن و مدرن هنوز در قلمرو تاملات فلسفي، اجتماعي، اقتصادي، انسان شناختي و هنري معاصر وجود دارد، اما هر روزه شاهد نگرشها و ديدگاه هاي متفاوتي در مقايسه با گذشته در اين حوزه ها هستيم، به طوري كه حتي اگر جمع بندي همه آنها در يك مجموعه منسجم غيرممكن نباشد، بسيار دشوار و گاهي وقتها متناقض به نظر مي آيد. به هر روي با توجه به تحولات اخير در حوزه هاي ياد شده، داگلاس كلنر فيلسوف و استاد فلسفه آموزش دانشگاه اكلاهما كه رياست كرسي فلسفه آن را بر عهده دارد، در گفت وگوي زير به بحث در باب مسائل پسامدرنيته و ارتباط آن با نظريه انتقادي و مكتب فرانكفورت مي پردازد. عمده آثار كلنر در باب نظريه انتقادي، سياست، تاريخ، فرهنگ، هنر و تفكر مدرن و پسامدرن است. برخي از كتابهاي وي عبارتند از: ژان بودريار: از ماركسيسم تا پسامدرنيسم و فراسوي آن، نظريه پسامدرن: پرسشهاي انتقادي (با همكاري استيو بست ) تلويزيون، و بحران دموكراسي، جنگ تلويزيوني خليج فارس، فرهنگ رسانه اي، چرخش پسامدرن (با همكاري استيو بست ) و حادثه پسامدرن (با همكاري استيو بست ). ترجمه از: محمدرضا ارشاد * به نظر شما مسائل فلسفي موضوعي بزرگ در زمانه حاضر؟ چيست - مسائل مدرنيته و پسامدرنيته از جمله مهمترين بحثهاي نظري و سياسي زمانه ما هستند. مفهوم پسامدرن اشاره به گسست قطعي در حوزه هاي تاريخ و جامعه (/مدرنيته پسامدرنيته )، هنرها (/مدرنيسم پسامدرنيسم ) و انديشه (نظريه /مدرن پسامدرن ) توضيح دارد اين تقابلها وظيفه اصلي انديشه معاصر است كه همواره سعي در بيان آنچه كه در دوران كنوني جديد و اساسي بوده، دارد. مسئله پسامدرن انگيزه نگارش كتابهايم در باره بودريار و فردريك جيمسون (هر دو در 1989 به چاپ رسيدند ) و كار مشتركم با استيو بست بوده است. كتاب نظريه پسامدرن ما: پرسشهاي انتقادي ( ) 1991 تفاوتهاي بنيادين ميان نظريه مدرن و پسامدرن و سهم ويژه فوكو بودريار ليوتار، دلوز و گتاري، جيمسون و نظريه فمينيستي پسامدرن، نيز شباهتها و تفاوتهاي آن را با مكتب فرانكفورت بر مي شمارد. در كتاب چرخش پسامدرن ( ) 1997 به بيان تغييرات پارادايمي در نظريه، فرهنگ، علم و سياست مي پردازيم. در [ ]آنجا نشان مي دهيم كه بحث ها در باب انديشه پسامدرن پيچيده تر از برخي پندارهاي يكجانبه مخالف يا موافق است و اين مجادله ها، تنوع و گونه گونگي موقعيت پسامدرن را تيره و مبهم كرده است كه برخي از آنها را رد و برخي را تصديق همچنين مي كنيم آن پسامدرنيسم افراطي را هم كه مدعي است مدرنيته به پايان رسيده، پسامدرنيسم در هنرها از نفس افتاده، نظريه و سياست مدرن منسوخ شده اند و هم معتقد به نوع فوق العاده جديدي از تفكر و سياست است، رد بيشتر مي كنيم بر اين نظريم كه در بين موقعيت مدرن و پسامدرن قرار داريم و بنابراين تركيب انديشه مدرن و پسامدرن به روشن شدن وضعيت كنوني كمك مي رساند. بدين طريق مي كوشيم تا مواضع يك جانبه را كنار بگذاريم و بحث را به سطح بالاتري بكشانيم. * نظرتان در بحث در باب مدرنيته و پسامدرنيته؟ چيست در اين خصوص آيا شما بر ليوتار به عنوان فيلسوفي مهم انگشت تاكيد؟ مي گذاريد اگرچنين است، لطفا توضيح دهيد كه؟ چرا - ليوتار قطعا موضوع پسامدرن را از طريق انتشار كتاب وضعيت پسامدرن: گزارش در باره دانش (در 1979 در فرانسه و در 1984 به انگليسي با مقدمه موثر فردريك جيمسون به چاپ رسيد ) شكل و عموميت داد. ليوتار به يك ذهنيت نو، يك روح زمانه، عدم اطمينان به كلان روايتها و انديشه هاي تماميت خواه، به همراه كاوشي براي شيوه هاي تازه تفكر و سياست اشاره داشت. اين كتاب نشان از گسست قطعي وي از ماركسيسم اوليه ( اگرچه مسلما بن مايه هاي ماركسي در اثرش باقي مانده است ) داشت و بر گسترش وضعيت پسامدرن در نظريه و سياست كه از وضعيت مدرن جدا شده بود، تاثير بسزايي نهاد - چشم اندازهاي نظري اي كه ليوتار در آثار بعديش بسط داد. اما فاصله اي بين حمله ليوتار به كلان روايتها و نظريه تماميت خواه و اين ادعا كه ما به وضعيت پسامدرن وارد شده ايم، وجود دارد كه فكر نمي كنم كه هرگز ليوتار آن را حل كرده باشد. در حالي كه در نوشته هاي بعدي ادعاي، متواضعانه تري براي وضعيت پسامدرن مطرح كرد (اينكه: يك حالت يا يك رهيافت است و نه يك عصر تماما جديد در آن تاريخ، گونه كه بودريار و ديگران مدعي اند ). وي همچنان به بهره گيري از اين اصطلاح (پسامدرن ) ادامه داد، به شيوه اي كه حاكي از آن بود كه چيزي پر معنا و جديد از آن مستفاد مي شود - كه به نظرم براي روشن و موجه شدن نياز به چيزي مانند كلان روايت يا نظريه تفصيلي دارد. اهميت ليوتار به عنوان يك فيلسوف مطمئنا محدود به عمومي سازي مسائل پسامدرن نمي گردد. او مواضع موثر بسياري در نظريه، زيبايي شناسي و سياست دارد و مشي فلسفي وي، مشي است پيچيده كه به درستي مطالعه نشده است - وظيفه اي كه بر دوش نسل جديد است. * ميراث فكري هربرت ماركوز در ارتباط با مسائل پديد آمده در عصر ما؟ چيست - در كتابم هربرت ماركوز و بحران ماركسيسم ( ) 1984 نكات اجمالي انديشه و ميراث فكري ماركوز را شرح دادم و اخيرا در ] [جايي گفته ام كه نحوه نظريه پردازي ماركوز در باب شكافها و تغييرات تاريخي اساسي، شيوه هاي تفكر را براي بيان دگرديسي هاي بزرگ زمانه ما ضروري مي سازد (به مقاله تكنولوژي جنگ و [ فاشيسم 1998 نگاه كنيد ) بويژه دگرديسي هاي مرتبط با جهاني شدن، تكنولوژيهاي جديد، اشكال نوين جنگ و سياست و شيوه هاي در حال ظهور فرهنگ و هويت نيازمند نظريه پردازي مهمي است كه در ارتباط با ماركوز است (كه قطب مخالف - اگر بخواهيد - وضعيت پسامدرن ليوتار را تشكيل مي دهد )ماركوز به خصوص در نظريه پردازي در باب پيوند ميان اقتصاد، تكنولوژي، جامعه و فرهنگ مهارت داشت، بر اين اساس از مواضع يك جانبه پرهيز داشت. تفكر ديالكتيكي وي از جبرگرايي تكنولوژيك و اقتصادي و همچنين از هر گونه كاستن از تحليل روابط متقابل ميان شيوه هاي متفاوت حيات اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي اجتناب مي ورزيد. افزون بر اين، ماركوز لزوم روحيه و ذهن انتقادي براي مشاهده آنچه كه در نظام فعلي جامعه نادرست است و مجسم كردن بديلهاي آن را فراهم ساخت. اگرچه بيشتر مشاجره ها پيرامون ماركوز در سالهاي 1960 و 1970 حاوي نقدهاي وي از جامعه سرمايه داري و دفاع از تغييرات اجتماعي انقلابي است، اما در يك بازنگري، ماركوزه مجموعه اي پيچيده و چندجانبه از آثاري قابل مقايسه با ميراث ارنست بلوخ، جورج لوكاچ و والتر بنيامين پس از خود به جا گذاشته است. مشخصه نظريه اجتماعي وي، چشم اندازهاي انتقادي وسيعي است كه تلاش دارد تا ويژگيهاي اجتماعي - تاريخي، سياسي و فرهنگي روز را درك كند، چنين تلاش هايي براي فهم آن تصوير بزرگ و نظريه پردازي در باره تغييرات، پيشرفت ها، تناقض ها و تضادهاي بنيادين در عصر جهاني شدن كه در آن بازسازي انقلاب سرمايه و تكنولوژيك همه جنبه هاي زندگاني را دگرگون ساخته، بايسته تر از هميشه است. از اين رو تفكر ماركوز همچنان مناسب است، چرا كه شيوه اي از تحليل نظري جهاني را فراهم مي كند و به موضوعاتي مي پردازد كه مرتبط با سياست و نظريه هاي معاصر همچون: ذهنيت، فرهنگ، تكنولوژي، بوم شناسي، دگرديسي هاي اجتماعي و غيره است. دست نوشته هاي چاپ نشده وي مصالح بسياري، متناسب با مسائل معاصر در اختيار دارد كه مي تواند پايه اي را براي تجديد علاقه در قلمروتفكر ماركوز آماده سازد. بنابراين، ماركوز چشم اندازهاي فلسفي فراگيري در باره سلطه و آزادي، روش و چارچوب موثري براي تحليل انتقادي جامعه معاصر و بينشي در باب آزادي كه غني تر از ماركسيسم كلاسيك و ديگر نسخه بدلهاي نظريه انتقادي و نظريه هاي پسامدرن است، فراهم مي آورد. مسلما، ماركوز چشم اندازهاي فلسفي انتقادي در باب انسانها، ارتباطشان با طبيعت و جامعه، نيز نظريه اجتماعي اساسي و سياست راديكال را عرضه مي كند. در يك بازنگري، بينش آزادي ماركوز - حاوي پيشرفت كامل فرد در يك جامعه غير سركوبگر - آثارش را در كنار انتقاد برنده از اشكال موجود سلطه و ستم مشخص مي كند و او در اين روايت به عنوان نظريه پرداز نيروهاي سلطه و آزادي ظاهر مي گردد. آثار ماركوز كه عميقا ريشه در فلسفه و مفهوم نظريه اجتماعي كه به وسيله موسسه مطالعات اجتماعي پديد آمده دارد، فاقد آن تحليل تجربي پايدار در برخي از نسخه بدلهاي نظريه ماركسيستي و تحليل مفهومي مفصل موجود در بسياري از نسخه بدلهاي سياسي او است پيوسته نشان داد كه چگونه علم، تكنولوژي و ذات نظريه داراي بعد سياسي است و اندام واره منسجمي از تحليل هاي ايدئولوژيك و سياسي اشكال مسلط جامعه، فرهنگ و تفكرعصري را كه در آن مي زيست و براي دنيايي بهتر نبرد مي كرد، پديد آورد. بنابراين معتقدم كه ماركوز بر محدوديتهاي مجموعه متنوع رايجي از نظريه هاي فلسفي و اجتماعي غلبه كرد و نوشته هايش آغازگاهي كارآمد براي مسائل نظري و سياسي عصر حاضر فراهم بويژه كرد بيان فلسفي همراه با نظريه اجتماعي، انتقادگرايي فرهنگي و سياست راديكال وي ميراثي ماندگار را تشكيل مي دهد. در حالي كه گرايش عمده تقسيم كار دانشگاهي نظريه اجتماعي را از فلسفه و ديگر رشته ها جدا مي سازد. ماركوز يك بعد فلسفي و انتقادگرايي فرهنگي موثري براي نظريه اجتماعي فراهم مي آورد، در حالي كه چشم اندازهاي نظريش در تعامل با تحليل هاي مشخص از جامعه، سياست و فرهنگ در عصر كنوني توسعه مي يابد. از اين رو، اين رهيافت ديالكتيكي به فلسفه نقش مهمي در چارچوب نظريه اجتماعي محول مي كند، در حالي كه نظريه اجتماعي را در اختيار چشم اندازهاي فلسفي و هنجار بنياد موثر قرار مي دهد. * به نظر مي رسد كه مواضع فكري شما در پي مكتب فرانكفورت قدم بر آيا مي دارد هيچ تفاوتي ميان موضع فكري شما و نظريه پردازان كلاسيك نظريه انتقادي وجود؟ دارد - آثار من با مكتب فرانكفورت مرتبط است و درست همان گونه كه آنها ( فرانكفورتي ها ) آنچه را كه به عنوان توسعه يافته ترين يا پيشرفته ترين شيوه هاي تفكر در نظريه اجتماعي دوران معاصر مناسب ديدند (يعني نيچه، فرويد، وبر و... ) من نيز باور دارم كه امروزه نظريه انتقادي بايد متوجه پيشرفته ترين اشكال پسامدرن، فمينيستي، چندفرهنگي و ديگر نظريه هاي جديد براي تبيين عصر حاضر و آماده سازي الگوهاي دگرديسي اجتماعي و شخصي باشد. متاسفانه بسياري از پيروان معاصر مكتب فرانكفورت بيشتر موضعي دگماتيك كه مناقشه برانگيز و وازنشي است تا ديالكتيكي و مناسب در ارتباط، با تفكر پسامدرن و نظريه هاي جديد اتخاذ كرده اند. اما در ارتباط با نظريه مكتب فرانكفورت، من يك راست كيشي خشك را اتخاذ نمي كنم يا خط و ربط نظريه پردازان خاصي چون آدورنو، ماركوز، فروم، هابرماس و يا ساير نظريه پردازان سنت فرانكفورتي را پي نمي گيرم. معتقدم كه همه نظريه پردازان انتقادي امروزه سهم ارزشمندي در نظريه اجتماعي انتقادي و سياست دموكراتيك راديكال دارند و راست كيشي; [ ]يعني هابرماسي يا ماركوزه اي بودن با روحيه نظريه انتقادي كه دقيقا نقد نظريه و جامعه است، در تضاد است. افزون بر آن، بسياري از مواضع اساسي مكتب فرانكفورت كلاسيك بايد بازبيني شود. در حالي كه مكتب فرانكفورت براي نظريه پردازي اشكال جديد اقتصاد، سياست، فرهنگ، تكنولوژي و ذهنيت در گذار از سرمايه داري بازاري در قرن نوزدهم به اشكال نوين سرمايه داري دولتي و انحصاري به طور تاريخي با اهميت تلقي مي شود - كه از 1920 تا زمان افول شان - در باب آنها نظريه پردازي شد. امروزه اشكال جديد اقتصاد، سياست، تكنولوژي، فرهنگ و... وجود دارد كه نيازمند تحليل هاي نظري نوين است. من مي خواهم تا آنجا بر اين مسئله تاكيد كنم كه بازسازي سرمايه داري كه با واژه هاي كليدي جهاني شدن يا انقلاب تكنولوژيك توصيف شده، به همان اندازه گسترده و تعيين كننده است كه تغييرات به سوي سرمايه داري دولتي و انحصاري، صنايع فرهنگي و جامعه تحت مديريت كه به وسيله مكتب فرانكفورت در سالهاي 1930 و 1940 تشريح شده بود. چنين دگرديسي هايي مستلزم اشكال جديد تفكر و توسعه نظريه انتقادي در دوران كنوني است. مقوله هاي نظريه انتقادي ديالكتيكي و تاريخي نيازمند بازنگري و گسترش هستند. بدين دليل، يك نظريه انتقادي دگماتيك ضد و نقيض است. اگر چه دگماتيسم، پيروان كنوني مكتب فرانكفورت را آلوده كرده، دگماتيسمي كه در اصل مي كوشم تا از آن اجتناب ورزم.