Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811102-59776S2

Date of Document: 2003-01-22

فراتر از رئاليسم روايت _ 1 پل كابلي ترجمه: مريم محمدي سرشت از مهمترين ويژگي هاي روايت، اين دو ويژگي است: نخست اينكه از روايت مي توان، به نحوي به عنوان ابزاري براي اندوختن خاطره و براي خلق هويتي انساني استفاده كرد و دوم اينكه روايت براي خلق اين هويت ها كاملا گزينشي عمل مي كند. افزون بر اين نه تنها به كمك روايت مي توان به راحتي افراد خاصي را گلچين كرد و هويت هاي خاصي را شكل داد، كه روايت به خصوص در فرم مكتوب آن براي هويت هاي تك تك شخصيت هاي داستان و حتي خالقان آنها دلايل خاصي دارد. در روايتي كه شخصيت ها هويت كاملا مشخصي داشته باشند، خواننده معاني خاصي را از آن روايت برداشت مي كند، به همين ترتيب روايتي كه خواننده را با هويت نويسنده متن آشنا مي كند، معاني اي كه خواننده از روايت برداشت مي كند قاعدتا محدود به چند معني خاص مي شود ] فوكالت نويسنده جنون و تمدن ( ) [ 1971 يا به عبارتي در روايتي كه هويت تك تك افراد مشخص باشد، مسلما نمادها نيز ثابت هستند. بنابراين، جاي تعجب نيست كه يكي از موارد اساسي اي كه هنگام تجزيه و تحليل روايت هاي ادبي مكتوب مورد توجه قرار مي گيرد، زندگينامه نويسنده است. بر خلاف آنچه در مورد داستان شفاهي صدق مي كند، اثر و زندگينامه نويسنده تا حد زيادي به هم مربوطند: در داستان شفاهي به هيچ وجه نمي توان پي برد كدام نيروي خلاقانه فردي روايت را هدايت مي كند. شكي نيست كه لورد نويسنده ] خواننده داستان ها ( )[ 2000 در شيوه كار شاعران شفاهي خلاقيتي را مي بيند كه نظير خلاقيت نويسندگان است، اما از آثار هولاكس نويسنده ] مقدمه اي بر كمبريج افلاطون ( )[ 1963 مي توان نتيجه گرفت كه به عقيده او خلاقيتي كه در پس روايت هاي شفاهي است، ناشي از مهارت فرد نيست، درواقع اين سنت مشترك قصه گويي است كه منشاء اين خلاقيت است، نهايتا از استدلال هاي اين دو نفر مي توان نتيجه گرفت كه كند و كاو در زندگينامه نويسندگان صاحبنام براي يافتن خالقان اصلي روايت هاي شفاهي تا چه اندازه بيهوده است. بنابراين فرهنگ اهل ادبيات ايجاب مي كرد كه روايت را با بررسي زندگينامه نويسنده تجزيه و تحليل كنند، به علاوه اعتبار نويسندگان روايت در گرو آثار منتشر شده آنها است. در رابطه با روايت شفاهي كسي نمي تواند ادعا كند كه خالق واژه هاي اين روايت است، اما در ارتباط با روايت مكتوب، كه نمادهاي نوشتاري آن ترتيب خاصي دارد، واضح است كه روايت حاصل زحمات فرد خاصي است از اين رو قوانين كپي رايت را در سال 1970 در انگلستان تصويب كردند. نياز به كپي رايت در قرن هجدهم ناشي از فراميني بود كه در قرن پانزدهم و شانزدهم به منظور افزايش درآمد دولت صادر مي كردند. مطابق قانون جديد كپي رايت، مسئوليت هر روايت يا هر متن مكتوبي به عهده شخص خاصي است، علاوه بر اين بابت هر روايتي به نويسنده حق الزحمه مي دهند يا حتي به خاطر آن نويسنده را مجازات مي كنند. اما اگر روايت را بر اساس زندگينامه نويسنده تجزيه و تحليل كنند و در اين ميان صرفا شناختن شخص نويسنده متن كافي نباشد، اين شيوه منجر به فرضيات ديگري مي شود: اول اينكه ممكن است شخص چنين تصور كند كه قادر است هويت نويسنده متن را به صورت بي واسطه در خود متن كشف كند و اينكه نويسنده براي نوشتن متن از مدل انتقالي (Model Transmission) روايت استفاده كرده، به اين معني كه نويسنده اي خاص پيامي را همراه با مجموعه مضامين محدودي به صورت رمزي در فرمي روايي گنجانده و سپس خواننده جسوري شروع به رمزگشايي مي كند كه البته براي كشف بعضي از مضامين بايد تلاش بيشتري كند و براي بعضي كمتر، و در ضمن خواننده همان مضاميني را برداشت مي كند كه منظور نظر نويسنده بوده. دوم اينكه بررسي روايت بر اساس زندگينامه نويسنده احتمالا اين تصور را ايجاد مي كند كه روان شناختي شرايط مختلف و شخصيت هاي يك روايت و همين طور روان شناختي نويسنده كاملا به هم مربوطند. طبق اين فرضيه، بايد روايت را ظرف، ابزار يا ناقل مشخص خودآگاه شخص نويسنده تلقي كرد. بنابراين نظريه، پيرنگ، داستان، رويدادها و شخصيت ها ابزار روان شناختي نويسنده هستند و بالعكس. در صورتي كه در فرآيند خلق روايت عوامل ديگري را، غير از فرد، دخيل بدانيم ديگر نمي توان با يقين گفت كه نويسنده و روايت، هر كدام، ابزار شناخت ديگري اند. اگر به ديده ترديد به اين ايده بنگريم كه هويت نويسنده در روايت تقريبا ثابت است يا دست كم فردي است كه حضورش در روايت محسوس است، در اين صورت مدل انتقالي روايت نيز نمي تواند وجود داشته باشد. مسئله ديگري كه باعث بي اعتباري مدل انتقالي مي شود اين است كه به روايت نه به عنوان ابزاري ساده كه به عنوان مجموعه اي از نمادها بنگريم. در ادامه به بحث در مورد جوزف كنراد ( - 1857 ) 1924 مي پردازيم. جالب اينجا است كه نتيجه شناخت كنراد، نويسنده اي كه براي شناخت آثار او مي بايست زندگينامه او را بررسي كرد و بعدها يكي از طرفداران دو آتشه ادبيات انگليس شده اين خواهد بود كه پس از اين زندگينامه به عنوان ابزاري منطقي براي شناخت روايت و همين طور اعتبار هميشگي مدل انتقالي زيرسوال مي رود. كنراد علاوه بر اينكه زندگينامه آشفته اي دارد، داستان هاي خيالي اش را در دوره اي از تاريخ مي نوشت كه هويت واحد - و نه هويت متفاوت - داستان هاي غربي زير سوال رفته بود. در اين بخش به اين مسئله مي پردازيم كه چگونه هويت روايت هاي غربي - و از آنجا كه روايت تفكيك ناپذير است - هويت روايت، در كل، زير سوال رفت و در نتيجه آسيب ديد.