Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811101-59755S4

Date of Document: 2003-01-21

اينك، قهرماني ديگر احسان عابدي خداحافظ گاري كوپر نوشته: رومن گاري ترجمه: سروش حبيبي چاپ چهارم زمستان 1380 نشر نيلوفر افسانه گاري كوپر به پايان خط رسيده، اصلا خيلي ها مي گويند، اين افسانه يك جور فريبكاري است كه در دنياي الان نخ نما شده. در آمريكا و اروپا كه نه مثل گذشته ها كسي هيجان زده مي شود و نه سرشار از شور مبارزه براي دفاع از حق و شايد گاري كوپر و شخصيت هاي مشابه او همچنان در ميان شرقيان طرفداراني داشته باشد، به هر حال تعداد گاري كوپرها در شرق بسيار بيشتر از غرب بوده است، اما در مجموع، عصر حاضر عصر قهرمان پروري نيست. قهرماناني كه براي برقراري عدالت و هر ايده آليسم ديگري مصيبت ها تحمل كرده و حتي سر خود را هم به باد داده اند، در ميان انبوه حوادث و بحران هاي حاكم بر جهان به سرعت محو اگر مي شوند خيلي شانس داشته باشند تنها نامي از آنها باقي مي ماند، مثل گاري كوپر. اما اينكه چه كسي راه آنان را ادامه مي دهد، والله اعلم. چند دهه قبل رومن گاري نويسنده پرآوازه فرانسوي با گاري كوپر، هنرپيشه هاليوود و قهرمان افسانه اي مردم آمريكا كه مشت در مشت و با اراده اي آهنين با ناكسان مي جنگيد و از حق دفاع مي كرد، خداحافظي كرد و قهرماني آفريد گريزان از لني اجتماع قهرمان، بيست ساله رمان خداحافظ گاري كوپر از مشخصه هاي فردي و ظاهري گاري كوپر تنها عكسي از او را با خود دارد كه در كيف كوچكي نگهداري مي كند. آرمان هاي لني، آرمان هاي فردي است; مشخصه اي كه تعريف متداول قهرمان را به هم مي ريزد و قهرماني با خصوصيات جديد مي آفريند. لني از موطن خود، كشور آمريكا مي گريزد، از جنگ با ويتنام كه به هدف برقراري عدالت برپا شده، سر باز مي زند و به كوه هاي پربرف سوئيس پناه مي برد. اينجا سرزميني ديگر است و آدم هايي متفاوت. سرزميني در ارتفاع 5 هزار متري كه به جز ساكنان آن هيچ كس جرات و توان نزديكي به آن را ندارد، با ساكناني همه از جنس لني كه نه جنگ آنها را سر شوق مي آورد، نه صحبت از ايدئولوژي و جنبش هاي اجتماعي، سياسي غرب و نه زندگي روزمره و مملو از دروغ انسان هاي شهرنشين. لني جوان، با چهره اي آفتابسوخته و نمكين، موهايي بور، قدي بلند و قدرتي فوق العاده، عاشق اسكي روي برف است. از ازدواج و تشكيل خانواده و از اين قبيل حرف ها به شدت هراس دارد و آن را برخلاف زندگي ايده آل و شعار هميشگي خود، يعني آزادي از قيد تعلق مي داند. در طالعش آمده كه بايد از عقرب بترسد. طالع بين گفته كه اقبال با او همراهي خواهد كرد به شرطي كه مواظب باشد و مخصوصا از ماداگاسكار دوري كند. ماداگاسكار از آن چيزهايي بود كه به هر قيمت شده بايد از آن پرهيز كند. در طالع پيدا نبود كه آنجا چه جور تله اي براي لني گذاشته شده فقط است مي دانست كه هرچه هست چيز بسيار كثيفي است. اين چيزي بود كه لني مي بايست حتما بداند چون وقتي آدم بيست سال دارد و آمريكايي هم هست سعي مي كند فرار كند و هرچه دورتر بهتر و يك وقت مي بيند از ماداگاسكار سر درآورده زندگي لني در برف توام با هيچ حادثه خاصي نيست، نه عشق به جنس مخالف، نه بازي سياست، نه جنگ، نه جنايت، نه سرقت و نه هر اتفاق معمولي كه اساس رمان هاي پرطرفدار را تشكيل مي دهد اصلا لني از دست همين ها به كوهستان و ارتفاع 5 هزار متري پناه در آورده اين فواصل چيزي كه براي خواننده جذابيت ايجاد مي كند نفي تمام ارزش هاي معمول و تعريف هاي متداولي در جامعه است كه در قالب گفت وگوهايي طنزآميز بيان مي شود، از عشق گرفته تا تعهد، عدالت اجتماعي، جنبش هاي سياسي وفرقه اي و خلاصه هر چيزي كه بشود درباره آن فكر كرد. حوادثي كه براي لني روي مي دهد تنها در پايين ارتفاع 5 هزار متري است، زماني كه برف به پايان مي رسد و او ناچار است تابستان را در شهر و در ميان هر چيزي كه از آن بيزار است، بگذراند. از نظر لني، كارهايي كه در پايين ارتفاع انجام مي دهد به حساب نمي آيد، هرجا كه برف نيست اصول اخلاقي هم تاب مقاومت ندارد. و با همين تئوري درگير قاچاق و باندها مي شود. لني براساس نقشه اي از پيش تعيين شده سعي در ايجاد دوستي با فرزند كنسول آمريكا در سوئيس مي كند تا با استفاده از مصونيت سياسي او و پدرش به راحتي شمش هاي طلا را از مرز دو كشور همسايه سوئيس و فرانسه قاچاق كند. رومن گاري در اين فواصل رمان تصاويري از آدم ها و اجتماع به بن بست رسيده را خلق مي كند، زندگي جس _ فرزند كنسول آمريكا _ و دوستان دانشجوي او را كه مملو از استيصال و درماندگي است، به قلم مي آورد. نقبي به انديشه آنان مي زند; در نظر جس و رفقاي او مفاهيمي چون شرافت، عدالت و... كه در زمان هاي گذشته مقدس پنداشته مي شد، كاركرد خود را از دست داده و به چيز پوچي تبديل شده است. نه مثل لني قدرت بريدن از اين اجتماع و پناه بردن به كوهستان را دارند و نه دستاويزي براي زندگي مي يابند; دوستان جس دست به تشكيل گروهي براي مبارزه با تازه به دوران رسيده هاي اجتماع مي زنند. پول هاي آنان را مي دزدند اما از آنجا كه هدف مشخصي ندارند، همه آن را دور مي ريزند; يك ماجراجويي احمقانه. رفته رفته لني نيز خود در دامي كه براي جس پهن كرده گرفتار و عاشق او مي شود، يك ماداگاسكار واقعي و در نهايت اين دو هستند كه قاچاقچيان طلا و ماجراجويان به بن بست رسيده را جا مي گذارند و به سوي مقصدي نامعلوم مي گريزند. رابطه دوستي لني و جس و تقابل آنها با قاچاقچيان و دوستان جس از جمله مشخصه هايي است كه هر كتاب پرخواننده اي ايجاب مي كند نمونه هاي مشابه آن را داشته باشد.