Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811101-59753S6

Date of Document: 2003-01-21

ناني مورتي به روايت ناني مورتي دبورا يانگ ترجمه: حامد صرافي زاده پايان عشاي رباني ( ) 1985 اين فيلم خرس نقره اي جشنواره برلين را از آن خود كرد. شخصيت اصلي داستان، يك كشيش است. اما فيلم درباره كشيش ها توجه نيست ويژه فيلم نه درباره ايمان بلكه درباره روابط بين آدم ها است. اين فيلم آن گروه از تماشاگراني را كه منتظر تمايلات عشقي كشيش بودند، سرخورده كرد. البته به هيچ وجه قصد نداشتم كه با انتظارات آنها مقابله كنم. پايان عشاي رباني تا قبل از اتاق پسر تنها فيلم رئاليستي من بود. آن زمان متوجه شده بودم در فيلم هايي كه به نمايش درمي آمدند، بازگشت به اصول آكادميك افزايش يافته. آنها به شدت به فيلمنامه پايبند بوده و ارزش زيادي را برايش متصور نشده بودند. جالب اينكه هيچ گاه سعي در نوآوري نداشتند و تلاش نمي كردند روش هاي جديدي را بيازمايند، به همين دليل سعي كردم تا در سه فيلم بعدي ام تا اندازه اي آزاد و رها كار كنم، از فضاهاي رئاليستي دور شوم و روش هاي جديدي را براي تعريف قصه هايم پيدا كنم. LOB RED ( ) 1989 LOP]:توپ بلند و كشيده، LOB RED استعاره اي براي بازي واترپلو و جناح چپ (كمونيست ها ) [است دلم مي خواست فيلمي درباره بحران حزب كمونيست ايتاليا و چپ گراهاي ايتاليايي بسازم. اما اصلا دوست نداشتم، اين فيلم در فضايي واقعي بگذرد. در آن زمان حزب توانسته بود آراي زيادي را به دست آورد، اما قادر نبود روابطش را با گذشته اش قطع كند. به طور ناگهاني، تعداد زيادي از اعضا خواستند كه همه چيز را دور ريخته و تغيير دهند، حتي مي خواستند تمامي دستاوردهاي مثبت شان را نيز به فراموشي بسپارند. به همين دليل سعي كردم اين سردرگمي و بحران را در يك بازي استعاري واترپلو كه يك شبانه روز به طول مي انجامد، نشان دهم. شخصيت اصلي فيلم، رهبر جوان حزب، با ماشين تصادف مي كند و فراموش مي كند چه كسي است. اين فراموشي نه تنها كمونيست ها بلكه تمام ايتاليايي ها و راست گراها را نيز دربرمي گيرد. آنها همگي فراموش كرده اند كه چه كساني بوده اند. اين فيلم اولين فيلمي بود كه تهيه كنندگي اش را كمپاني خودم، ساچر، و آنجلو و بارباگالو بر عهده داشتيم. اگر صحنه استخر را در رم فيلمبرداري مي كرديم احتياج نبود كه پول زيادي خرج كنيم. اما من خواستم بازي در جايي دور از خانه هايمان جريان داشته باشد - به خاطر اينكه دولت مخالف كمونيست جوان اين بود صحنه را در ماه سپتامبر 1989 و در سيسيل فيلمبرداري كرديم. دو ماه بعد، ديوار برلين فرو ريخت و اكچيتو رهبر كمونيست هاي ايتاليا، اعلام كرد: آنها نام، هويت و ماهيت حزب را تغيير مي دهند. چيز ( ) 1990 پيرامون همين پيشنهاد انحلال حزب كمونيست و استحاله آن به چيز ديگر، مستندي را درماه نوامبر و دسامبر 1989 در بخش هاي مختلف حزب ساختم. اين فيلم مكمل Lob Red بود. Lob Red درباره دوره گذشته بود و چيز درباره حال و آينده. اين فيلم برايم مانند دستگرمي بود. چيز واژه اي سينمايي نيست. اصطلاحي كه مردم براي ماهيت و وجود استفاده مي كنند. اين چيز (Thing This) - واژه اي كه جايگزين حزب قديمي كمونيست مي شود. خاطرات عزيز ( ) 1993 آن سالي كه اين فيلم برنده جايزه بهترين كارگرداني جشنواره كن شد، كلينت ايستوود رئيس هيات داوران بود، اما فكر مي كنم داوران فرانسوي از فيلم خوش شان آمده بود. من خاطرات عزيز را در سه قسمت و با سه سبك مختلف فيلمبرداري كردم. بخش اول تشكيل شده بود از موتور سواري من در اطراف رم - موضوعي نه چندان دوست داشتني - اما جالب اين كه توانست با مخاطب ارتباط برقرار كند. براي بخش ديگر فيلم نيز پيش جنيفر بيلز و الكساندر راكول رفتم و آنها نيز با خوشرويي قبول كردند تا در فيلم حضور داشته باشند. قسمت دوم در جزاير ايولي فيلمبرداري شد. اين جزاير از نظر مسافت خيلي به هم نزديك اند، اما به شدت با يكديگر متفاوت اند و هر كدام شان نسبت به ويژگي ها و خصوصيات شان متعصباند. در قسمت سوم، به طور طعنه آميزي، اشتباه دكترهايي را به تصوير كشيدم، كه به مدت يك سال درباره تومورم تشخيص هاي غلطي داده بودند. بيشتر قسمت سوم بازسازي وفادارانه آن چيزي بود كه در واقعيت اتفاق افتاده بود، اما بخش مربوط به شيمي درماني كاملا مستند است. من حتي از نسخه هاي واقعي كه به من دادند، تصوير گرفتم. هيچ وقت از به خاطر آوردن اين تجربه عصبي نشدم. راستش موقع ساختن فيلم، كارگرداني بودم كه مي خواست فيلمش را فيلمبرداري كند. آوريل ( ) 1998 مثل خاطرات عزيز بخشي از آوريل هم درباره موضوعي است كه به طور واقعي اتفاق افتاده بود. اما با اين وجود فيلم ها چيزهاي ديگري را نيز همچون: كارگرداني، بازيگري، تدوين، فيلمنامه، لحن و سبك هاي مختلف و.. در خود داشته و نشان مي دهند. آن موقع فيلمنامه اتاق پسر را آماده ساخت داشتم، اما منتظر به دنيا آمدن بچه ام بودم و هيچ علاقه اي به كار كردن روي آن موضوع در خودم حس نمي كردم. به همين دليل شروع كردم به تصويربرداري از چيزهاي مختلف، آن زمان فكر نمي كردم قرار است اين تصاوير فيلم بعدي ام را شكل دهند. پسرم در هجدهم آوريل به دنيا آمد و سه روز بعد، ايتاليايي ها به دولت جناح چپ راي دادند. هيچ فيلمنامه اي در كار نبود، متن كوتاهي مي نوشتم و به شكل جداگانه اي فيلمبرداري مي كردم. متوجه شدم هسته مركزي فيلم در يك واژه خلاصه مي شود: احساسات. مهم ترين جمله فيلم: دي آلما (رهبر كمونيست ها ) يه چيزي بگو، شعاري شد كه روي تي شرت هاي مختلف در همه جا ديده مي شد.