Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811101-59753S5

Date of Document: 2003-01-21

من ديگري هستم روايت هوش مصنوعي از داستان پينوكيو خليل درمنكي روايت سينمايي فيلم هوش مصنوعي اثر استيون اسپيلبرگ روايتي است كه پيرامون بحران هويت يك ربوت آدم نما استقرار مي يابد. اين ربوت آدم نما (ديويد ) پيوسته در برخورد با پاره اي از موتيف هاي روايي به فراشد خودآگاهي از خود به مثابه يك ربوت پرتاب مي شود. ديويد دچار يك بحران مضاعف هويت است. او كه از سوي نهادهاي انساني به مثابه يك ناانسان تلقي مي شود، چالش هاي خود را با جهان در يك - به سمت - انسان بودگي برمي سازد. ديويد هم مي خواهد كه در خود و به طور قائم به ذات انسان باشد و هم با برساختن يك عشق استعلايي نسبت به مادر مي خواهد تا مشروعيت هستي خود را از انساني ديگر نيز دريافت كند. يعني; از مادري انسان كه او را به مثابه يك انسان به فراخناي جهان در انداخته است. مادري كه مي تواند مشروعيت بخش خاستگاه انساني او باشد. اين ربوت آدم نما ( ديويد ) همان طور كه گفته شد در يك بحران مضاعف هويت يابي استقرار مي يابد كه در دو فراشد پديدار شناسانه در خود انسان بودگي و از انسان بودگي پديدار مي گردد. بايستي گفت يكي از برجسته ترين موتيف هاي روايي كه به اين فراشد خودآگاهي ديويد از خود مي انجامد، بي گمان روايت بينامتني است كه از داستان پينوكيو در حين روايت گري اين فيلم برساخته شده است. مادرخوانده ديويد، مادري كه به طور مصنوعي داراي نقش مادري بر ديويد است و مادر مصنوعي اين انسان مصنوعي تلقي مي گردد، با خواندن پاره هايي از داستان پينوكيو براي ديويد و برادر خوانده اش، سبب مي گردد تا ديويد بتواند موقعيت هستي شناسيك بحراني هويت پينوكيو را بر خود فرافكني كند. درك بحران انسان بودگي پينوكيو تصويري عيني و سوا از خود براي ديويد فراهم مي نمايد كه مي تواند در آن با شفافيت بيشتري خود را بنگرد و موقعيت ناانساني خود را دريابد. ديويد در حين داستان پينوكيو تجربه مي كند كه چگونه يك هويت ناانساني در جست وجوي يافتن هويتي انساني به مبارزه بر عليه جهان برمي خيزد، پلشتي ها و پليدي ها را پشت سر مي نهد و از فرشته مهربان روح انساني دريافت اين مي دارد روح انساني در واقع ايده استعلايي انسان است كه سواي هر انساني وجود دارد و انسان ها در فراشد انسانيت خود پيوسته به سوي آن بر مي شوند، تعالي پيدا مي كنند و استعلا مي يابند. مسئله (Problem) اساسي در روايت سينمايي هوش مصنوعي نيز اتفاقا ره يافتي به سوي (روح ) و هاله تقدس است. همان طور كه والتر بنيامين در مقاله مشهور اثر هنري در دوران باز توليد مكانيكي نوشته است، در دوران مدرن انتشار آثار هنري در نسخه هاي متعدد و متكثر سبب شده است تا هاله تقدسي كه پيرامون يك اثر هنري به طور خود بسنده و خود ويژه وجود دارد، ناپديد شود. بنابراين مي توان گفت امكان بازسازي ديويد و شبيه سازي بي پايان او كه وجودهاي متعددي را براي او برمي سازد و او را تكثير مي كند سبب مي شود تا هاله تقدس و روحانيت و روح خود ويژه ديويد محو شود. اين برداشت در صحنه اي كه ديويد به استقرارگاه دكتر هابي مي رود و در آن جا با ديويدهاي بازسازي شده و شبيه سازي شده اي كه ديويد را بازنمايي مي كنند، برخورد مي كند، برجسته مي شود. شايد اسپيلبرگ در روايت هوش مصنوعي مي خواهد به همين فراشد شبيه سازي و مجازي سازي جهان كه منجر به مسخ واقع بودگي انسان، مسخ روح خود ويژه چيزها مي شود اعتراض كند. فراشد مجازي سازانه اي كه به قول ژان بودريار فيلسوف فرانسوي سبب شده است تا نشانه از ساحت هستي ناپديد گردد و هر چيزي تنها به وانمايشي،، وانمودگري اغوا فريب، و اي وانموده از خود بدل گردد. بخشي از بحران هويت ديويد نيز اتفاقا در همين نكته نهفته است كه ديويد مي خواهد فراشد بي پايان مجازي سازي و شبيه سازي را پس زند، الگوهاي ساخته شده از روي خود را از ميان بردارد و به هاله تقدس ويژه اي براي خود دست يابد. درست در همين جا است كه در ضديت با رويكردهاي پسا ساختارگرايانه دنياي اكنون به مرگ مولف ديويد، ايده مرگ مولف را نيز پس مي زند و به سوي مولفيت و از بودگي بركشيده مي شود. ديويد در جست وجوي مادر، مولف و پديد آورنده خويش است. او خواستار خاستگاهي يگانه است كه يك بار براي هميشه او را به مثابه هويتي يگانه به جهان درانداخته است. مي توان گفت كه روايت هوش مصنوعي استيون اسپيلبرگ اساسا روايت برآمده از فرا روايت هاي مسيحي است. همان طور كه عيسي ( ع ) پدري ندارد و به مثابه يك روح مقدس از خاستگاهي غيرانساني در رحم مريم مقدس حلول مي يابد، ديويد نيز فاقد يك خاستگاه انساني است و روحانيت و هاله تقدس خود را در آغوش مادرانه اي از يك مادر مصنوعي باز مي يابد. ديويد پس از آن كه در استقرارگاه پروفسور هابي با نمونه هاي شبيه سازي شده خود رودررو مي گردد خود را از فراز ساختماني بسيار بلند كه پايه هايش در اقيانوس فرو رفته است در آب فرو مي اندازد. (اين ساختمان ها بخشي از همان فراشد مجازي سازانه اي هستند كه به قول ژان بودريار مي توانند گونه اي از hyperreatity - حاد واقعيت باشند. ) داستان غوررسي و غواصي هاي ديويد در اعماق اين اقيانوس زيرين بسيار به سفر در لابيرنت و هزارتوهاي خيال مي مانند. جايي كه آرزوها، تصويرهاي خيال پردازانه و روياهاي ديويد درهم و برهم مشاهده مي شوند. اين جهان زيرين كه مي تواند ناخودآگاه يك جهان برين باشد كه غرق در شبيه سازي و مجازي سازي است، جهاني است كه اسير روابط مجازي، شبيه سازي و داده ها نمي شود و گشودگي فراخي نسبت به روياهاي انساني دارد. جهاني كه در آن روياورزي مغلوب فروكاست هاي شبيه سازانه و يكپارچه سازي داده هاي رسانه اي نمي شود. ديويد در غوررسي در اين جهان زيرين با تصويرهاي روياگونه اي از پدر ژپتو، پينوكيو و فرشته مهربان رودررو مي شود و در نهايت شمايل هايي سرمدي را نيز باز مي يابد. شمايل هاي سرمدي كه گويي هويت هاي مثلي و ايده هاي استعلايي از واقعيت انساني هستند. مدلول هايي استعلايي كه به مثابه روح در جست وجوي دال ( بدن ) براي خود هستند. پس از آن كه اين شمايل هاي سرمدي ديويد را درمي يابند و در برمي گيرند ديويد از هاله تقدس و روحانيت و روح ويژه اي دربرگرفته مي شود. هويتي انساني مي يابد و در نماهاي پاياني فيلم به آغوش مادر خود مي پيوندد. بايستي گفت گسست فمينيستي روايت سينمايي هوش مصنوعي از قصه پينوكيو هم زمان در دو وجه روايي گوناگون تعيين نخست مي يابد اين كه در قصه پينوكيو، پينوكيو پس از برساخته شدن به مثابه يك انسان و دريافت روح انساني از فرشته مهربان به سوي يك پدر (پدر ژپتو ) باز مي گردد. اساسا پيشبرد روايي داستان پينوكيو نيز براساس همين جدايي پدر - پسر يا پينوكيو - پدر ژپتو برساخته اما مي شود با نگاهي به روايت اسپيلبرگ از هوش مصنوعي مي توان دريافت كه اين روايت پيرامون جدايي يك پسر - مادر استقرار يافته است و پسر ( ديويد ) نيز پس از دريافت روح و هويت انساني به سوي همين مادر باز مي گردد. اگر از اين مركزيت روايي مادرانگي به مثابه موتيفي فمينيستي بگذريم، در دومين گام از تشريح اين گسست فمينيستي بايستي اشاره كرد همان طور كه بوتيقا يا در واقع ضدبوتيقاي پسامدرن نشان داده است، پديدارشناسي فمينيستي در بستر زبان شناسانه اي رخ مي دهد كه بر دال ها تاكيد مي كند. بحران هويت ديويد نيز در بستري دال شناسيك است كه پديدار مي شود. چه اين كه در قصه پينوكيو، پينوكيو تنها در چارچوب يك دال و يك جسم حضور مي يابد و تنها مسئله (problem) او با جهان يافتن روحي انساني است كه به مثابه يك مدلول استعلايي در جست وجوي آن است. حال آن كه در روايت هوش مصنوعي ديويد گرچه به دنبال يك مدلول استعلايي به مثابه روح و هاله تقدس نيز مي گردد، اما مسئله بنيادين او با جهان در اين است كه دچار تكثر بي پايان دال شناسيك شده است. بدنش بسيار شبيه به خود، شبيه سازي شده است. ديويد اين گونه در فراشدي از بد شدن دال استعلايي در افتاده است. دال استعلايي كه پيوسته بر مي شود و بر واحدي ( فرديت ) متعين دلالت اگر نمي يابد چالش پينوكيو با جهان تنها در اين است كه مدلول استعلايي بر شونده روح را به چنگ آورد و به خود روحانيتي متعين ببخشد و مثابه يك انسان مصداق پيدا كند، چالش ديويد گذشته از اين بر گذشتن از بازي بي پايان دال ها نيز هست. ديويد مي خواهد كه دال استعلايي را به چنگ آورد. ديويد بايد دالي ( بدن ) ويژه براي خود به چنگ آورد كه يگانه وار تنها از آن او باشد. دال محلي است كه او مي بايست در آن استقرار يابد. آن جايي كه خانه هستي او است.