Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811030-59742S1

Date of Document: 2003-01-20

ژنرال بازنده دفاع ناچار به مبارزه با معارضين شد ترجمه: عباس فتاح زاده ژنرال در حالي كه كت و شلوار به تن دارد و كراوات بسته در خانه خود واقع در شهر كوچكي در حومه كپنهاگ مقابل تلويزيون نشسته به سيگار مارلبوروي خويش پك مي زند. تلويزيون كه در گوشه آن آرم شبكه الجزيره نقش بسته گوزني بزرگ را نشان مي دهد كه از ميان جنگل پوشيده از برف حركت كرده و تنه درختان را مي جود. اين مرد بغدادي در دانمارك هنگام نگاه كردن به گوزن گير افتاده در برف، به ياد خودش مي افتد و احساس مي كند انگار شتري است كه سر از نزديكي هاي قطب شمال در آورده است. صحنه هاي تلويزيون لبخند تلخي را گوشه لبهايش مي نشاند. اينها لحظه هايي است كه وضعيت حقارت آميزش را به وي يادآوري مي كند. او زماني قوي ترين مرد ارتش صدام بود، به يك ميليون سرباز فرمان مي داد و در نبردهاي متعدد صحراهاي خاورميانه حضور داشت، اما حالا در خانه اي زندگي مي كند كه اداره مددكاري اجتماعي به وي داده است هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه مي كند، منظره سرد و گرفته بزرگ ترين جزيره دانمارك مقابلش رخ مي نمايد. در خانه دو اتاقي او چيزهاي زيادي يادآور زندگي در عراق نيست. تنها چيزهايي كه مي توانند عراق را به ياد بياورند اينها هستند: چادر سياه همسر ژنرال و بوي غذاهاي شرقي كه در تمام طول بعد از ظهر از آشپزخانه پخش تنها مي شود يك چيز هم يادآور دوران باشكوه سابق است: كنار عكس سه فرزند و چهار نوه اش عكسي هم از سال هاي قبل بر ديوار اتاق آويخته است. اين عكس خزرجي را در يونيفورم و زماني كه او ترقي خود در ارتش را آغاز كرده بود، نشان مي دهد. خزرجي در مقام افسر و ژنرال از نبردهاي بسياري جان سالم به در طي برد جنگ عليه ايران رسانه هاي عراق او را بدل به يك قهرمان ملي ساختند. برعكس جنگ كويت با انتقاد وي روبه رو شد و به قول خودش حاضر شد براي اين انتقاد جان خود را هم به خطر بيندازد. همين انتقادها باعث شد تا به نوعي تبعيد شده و براي نبرد با معارضين شيعه به جنوب عراق فرستاده شود. وي در آنجا به شدت زخمي شد و حتي تا آستانه مرگ هم پيش رفت. پنج سال در بازداشت خانگي به سر برد و در طول اين مدت همواره احتمال بازداشت و اعدامش وجود داشت. با سپري شدن اين دوره سرشار از نگراني وي شش ماه، براي فرار خويش برنامه ريزي كرد و پس از آن از طريق مناطق كردنشين شمال عراق به تركيه، سوريه و بعد اردن رفت، كاري كه بي شباهت به يكي از اپيزودهاي فيلم هاي جيمز باند نبود. مدت ها دولت آمريكا او را فردي مناسب براي دوران پس از صدام مي دانست. اما به يك باره حمايت ايالات متحده خاتمه يافت. يكي از دلايل اين امر مي توانست تصورات خاص خزرجي از تغيير رژيم بغداد باشد. وي اگر چه از فشار آمريكايي ها بر صدام استقبال مي كرد، اما خواهان حمله نظامي هم امروز نبود خودش مي گويد: من يك عراقي وطن پرست هستم. وي مي گويد، بوش با حمله نظامي راهي اشتباه را برمي گزيند. به اعتقاد خزرجي پيامدهاي جنگ چنين است: هزاران نفر به كام مرگ مي روند، محيط زيست به مدت ده ها سال آلوده به سم باقي مي ماند، يك جنگ داخلي طولاني مدت شكل مي گيرد و اشغالگران آمريكايي تا زماني غيرقابل پيش بيني كشور را تحت تسلط خود نگه مي دارند. اين مرد 64 ساله برنامه هايي خاص خودش دارد اما حالا بدون آنكه بتواند كاري انجام دهد روي مبل خانه اش نشسته و پشت سر هم سيگار مي كشد. او در بازداشت خانگي به سر مي برد. از نوزدهم نوامبر 2002 شكايتي عليه وي به عنوان جنايتكار بين المللي در دست بررسي پناهندگان است كرد در گذشته وي را شناسايي كرده و هويت او را نزد دستگاه هاي مربوطه فاش كرده بودند. خزرجي اكنون به نقض كنوانسيون ژنو و اقدام به جنايات جنگي عليه غيرنظاميان در طول جنگ ايران و عراق متهم است. به عنوان مثال نقش وي در كشتار حلبچه با ريزبيني خاصي مورد توجه قرار مي گيرد. علي شيميايي خزرجي مي گويد بي تقصير است و نيروهاي ويژه صدام به رهبري علي حسن المجيد، پسرعموي صدام كه معروف به علي شيميايي بود، كشتار كردها را صورت داده اند. وي براي اثبات اين موضوع متن فرمان صدام مورخ مارس 1987 (اسفند) 1366 را نشان مي دهد كه براساس آن مناطق كردنشين تحت اختيار حسن المجيد قرار مي گرفت. او نامه هاي رهبران كردها در اين زمينه را هم نشانمان مي دهد. مادامي كه تحقيقات عليه خزرجي ادامه دارد، وي بايد در دسترس باشد و نمي تواند از كشور خارج شود. مي گويد: از سه سال پيش در زنداني بزرگ زندگي مي كنم كه نامش دانمارك است هنگامي كه از در خانه بيرون مي رود تنها چيزي هايي را كه يك شهر كوچك مي تواند در اختيار ساكنانش قرار دهد مي بيند. سمت چپ خانه اش مغازه علوفه فروشي قرار گرفته و سمت راستش هم مزرعه اي خالي كه محصولش برداشت شده، ديده مي شود. اما همه چيز و همه چيز در آستانه جنگ در عراق به اعتقاد وي تداعي گر شرق است. او مي گويد: ريشه هايم در عراق هستند. زندگي و حتي هوايي كه تنفس مي كنم بايد متعلق به عراق باشد. وي خاطرنشان مي كند كه چندين دعوتنامه از كشورهاي عربي و همچنين جلال طالباني و مسعود بارزاني، دشمنان سابقش در شمال عراق، دريافت كرده است. او به جاي رهبري مخالفان به مانند سگي بيابانگرد است كه در ميان برف تلاش مي كند خود را زنده نگه دارد. با كمك شبكه الجزيره و دستگاه فاكسش كه دائما كاغذ به بيرون تف مي كند خودش، را در بطن وقايع حفظ مي كند. مطمئن است كه صدها نظامي تبعيدي و هزاران نفر در داخل عراق حاضرند از او اطاعت كنند. اما اگر به قتل محكوم شود، بايد همه چيز را فراموش كند. گفته مي شود احتمالا وي به مجازاتي بين پنج سال زندان تا حبس ابد محكوم خواهد شد. البته او اميدش را از دست نمي دهد، زيرا در گذشته بارها توانسته خود را از يك موقعيت كاملا نااميدكننده رهايي دهد. در جريان جنگ هنگامي كه نبرد سليمانيه به اوج خود رسيده بود، او از ناممكن ممكن ساخت: نيروهايي كه كاملا روحيه خود را باخته و از لحاظ تعداد بسيار كم بودند توانستند در نبرد پيروز شوند. هنگامي كه خزرجي وارد منطقه شد، افسران عراقي آماده تسليم شدن بودند. در مقابل آنها نيروهايي بودند كه تعدادشان هفت برابر بود و دائما حمله مي كردند و در پشت سر هم مبارزان كرد عقبه ارتش را از ميان مي بردند. او فرماندهان درمانده عراقي را دور خود جمع كرد و با قاطعيت گفت: به جاي دفاع حمله مي كنيم. تمامي نيروها را جمع كرد و وضعيت جنگ را به نفع خود تغيير داد. پس از چند هفته نيروهاي مقابل تا پشت مرزها بازگشتند و رسانه ها خزرجي را به يك قهرمان ملي بدل ساختند. نبرد سليمانيه تجربه اي كليدي براي ارتش محسوب مي شد. خزرجي هشدار مي دهد: هيچ گاه ارتش عراق را دست كم نگيريد. به گفته وي اين ارتش مي تواند ظرف مدت بسيار كوتاهي از يك ارتش ناتوان و زمين گير به ارتشي پيروز بدل شود. او مي افزايد: نيروهاي عراقي مي توانند معجزه كنند و حتي خودشان قادرند ظرف مدت كمي صدام را كنار بزنند. چنين تمجيدهايي از ارتش مي توانند هشداري جدي براي آمريكا باشند. سابقه اولين آشنايي و ديدار خزرجي با صدام به زمستان سال 1971 در مسكو برمي گردد. او با يادآوري آن زمان مي گويد: صدام در آن زمان احساس بسيار مثبتي را در من پديد آورد. او مردي با قدرت درك بالا بود و به شكلي كاملا خوب و اصولي صحبت مي كرد. آن موقع صدام معاون حزب بعث بود و سه سال قبل از آن به رهبري حسن البكر از طريق يك كودتا وارد عرصه قدرت شده بود. تغيير رژيم موجب گرديده بود كه عموي خزرجي از سمت رياست ستاد كل ارتش بر كنار شده به زندان برود و حكم اعدامش صادر شود. خود خزرجي هم به عنوان وابسته نظامي به مسكو فرستاده شده بود. بعدها صدام در سن 34 سالگي سفري به شوروي داشت. او در جريان ديدارش از مسكو سعي كرد از خزرجي 33 ساله دلجويي كند. خزرجي مي گويد مردي با قابليت هاي وي نمي توانست تنها در مسكو پشت اين ميز بنشيند. صدام طي آخرين روز سفرش به شوروي خزرجي را به ميهماني شام دعوت كرد. هنگام شام همه پشت يك ميز بزرگ نشسته بودند. وسط غذاخوردن سفير عراق در مسكو به سوي خزرجي مي آيد و آرام در گوشش مي گويد: جناب معاون رئيس جمهور دوست دارند با شما صحبت كنند. پس از آن صحنه اي اتفاق افتاد كه خزرجي هيچ گاه آن را فراموش نمي كند. حسين ( صدام ) دستش را روي سر او مي گذارد و آن را به پايين فشار مي دهد _ درست همان وضعيتي كه بايد يك خدمتكار نسبت به اربابش داشته باشد. صدام با دست ديگر خود بازوي خزرجي را محكم نگه مي دارد و مي گويد: رفيق نزار، اگر از تو بخواهم كه فردا صبح هنگام سوار شدن به هواپيما با من بيايي، اين كار را انجام؟ مي دهي خزرجي پاسخ مي دهد: رفيق و جناب معاون رئيس جمهور، ما با هم يك شرط مي گذاريم. شما عمويم را آزاد مي كنيد و من هم مي آيم. حسين فكر نمي كرد چنين پاسخي بشنود. به يك باره بازوي خزرجي را رها كرد، روي صندليش نشست و گفت: همين اتفاق هم خواهد افتاد. او به قولش وفا كرد. عمو آزاد شد و خزرجي به كركوك در شمال عراق انتقال يافت. از آن زمان به بعد مسير زندگي خزرجي و صدام نقاط اشتراك زيادي يافت. طي تابستان سال 1973 طرح هايي براي سرنگوني حسن البكر رئيس جمهور، به اجرا درآمد اما با شكست مواجه خزرجي شد مدتي را در تپه هاي جولان به مبارزه با نيروهاي اسرائيلي سپري كرد. هنگامي كه در اكتبر 1973 از جنوب جولان بازگشت پيشنهاد فرماندهي يك يگان ويژه ارتش را دريافت كرد، اما آن را نپذيرفت. اين موضوع باعث شد تا حسن البكر نسبت به وي مشكوك شود و او را حامي كودتاگران بداند. هنگامي كه رئيس جمهور خواست وي را اعدام كند، صدام به دفاع از وي لذا پرداخت خزرجي تنها به هندوستان تبعيد شد. صدام يك سال پس از به قدرت رسيدن يعني سپتامبر 1980 به ايران حمله كرد. خزرجي معتقد است كه پس از پايان جنگ با ايران تنها توهمات و جنون خود بزرگ بيني موجب شد تا عراق به كويت هم حمله كند. رئيس جمهور ساعت هشت صبح روز دوم اوت 1990 رئيس ستاد ارتش و وزير دفاع را به قصر خويش مي خواند. او خطاب به آن ها مي گويد: ماكويت را آزاد كرديم. خزرجي در اين مورد مي گويد: ما نمي دانستيم كه بدين ترتيب مادر جنگ ها آغاز شده است. وي ظرف دو هفته دو پرونده استراتژيك تهيه كرده و در اختيار صدام قرار مي دهد. او توصيه كرده بود كه عراق عقبنشيني كند وگرنه ارتش با يك فاجعه روبه رو مي شود. چند روز بعد وي بر كنار مي شود و تنها محبوبيت سابق مانع اعدامش مي گردد. پنج ماه بعد و پس از آنكه عراقي ها از كويت بيرون رانده مي شوند، خزرجي مجددا به كار گرفته شده و به ماموريتي مرگبار در جنوب عراق فرستاده مي شود. وي موظف مي شود كه جلوي حمله آمريكايي ها به داخل عراق را بگيرد، اما به جاي دفاع وي ناچار به مبارزه با معارضين شيعه مي شود. در جريان نبرد خانه به خانه در ناصريه خزرجي شديدا زخمي مي شود. احمد، پسرش كه در آن زمان 25 ساله بود جزو نيروهاي تحت فرماندهي پدرش عمل مي كرد. احمد امروز شرح مي دهد پدرش به وي فرمان داده بود كه به سويش شليك كند تا به دست مخالفان نيفتد، اما پسر قبول نمي كند و ژنرال قبل از آنكه بتواند خودكشي كند، از حال مي رود. احمد مي افزايد: ضربان قلب پدرم قطع شده و چهره اش به زردي من مي زد فكر كردم مرده است. پس از ده ساعت مقاومت معارضين بالاخره موفق مي شوند آنها را اسير اما كنند يك هفته بعد نيروهاي گارد رياست جمهوري حمله كرده و خزرجي جان سالم به در مي برد. از آن به بعد وي از نگاه دولت فردي بدون خاصيت محسوب مي شد. پس از چند سال زندگي در انزوا او در سال 1996 دعوتنامه اي از سوي مخالفان در تبعيد كه با سيا هم در ارتباط بودند دريافت مي كند. او يك بار در محيط خانه كه در آن ميكروفن هم كار گذاشته شده بود وانمود مي كند كه به علت فوت يكي از نزديكان به موصل مي رود. چند روز بعد پس از چند بار توقف و خودرو عوض كردن به همراه خانواده اش از مرز تركيه گذشته و بعد به امان، پايتخت اردن، مي رود. پس از آن سيا با وي تماس مي گيرد، اما در انتها به قول خودش به دليل آنكه نخواسته آلت دست يك ابرقدرت شود كنار گذاشته به مي شود گفته خزرجي از ميان 1500 افسر تبعيدي عراق حدود هفتاد نفر آنها علاقه مند به رياست دولت انتقالي پس از صدام هستند. از ميان نظاميان جديدي كه مورد نظر سيا و وزارت خارجه آمريكا هستند ژنرال نجيب الصالحي شانس بيشتري نسبت به سايرين دارد. اما خزرجي هيچ ارزشي براي اين نظامي 50 ساله قائل نيست. در اين مورد مي گويد: اظهارنظر نمي كنم، اما او فقط يك فرمانده كوچك گارد بود. در مورد احمد چلبي هم وي نظر خوبي ندارد: او يك بساز بفروش در اردن بود كه ورشكسته شد. البته ارتباطهاي خوبي با تعدادي از سناتورهاي آمريكايي و پنتاگون دارد. خزرجي معتقد است كه بايد خود عراقي ها به تنهايي كودتا كنند. اگرچه در گذشته بي نتيجه بودن چنين اقدامي به اثبات رسيده اما او بر آن اصرار زيادي دارد. وي مي افزايد: من چون نماينده ارتش هستم، قوي ترين دشمن صدام محسوب مي شوم. ارتش عراق تنها نهادي است كه مي تواند به شكلي واقعي صدام را سرنگون خدا كند لعنت كند ملتي را كه نتواند خودش را برهاند. خزرجي با وجود اين حرف ها همچنان در دانمارك منتظر سرنوشت خويش است. وي در پايان تاكيد مي كند: اگر من در دانمارك زنداني شوم، صدام از دست سرسخت ترين دشمن خود خلاص خواهد شد. البته او اكنون يك ژنرال بازنده محسوب مي شود. اشپيگل