Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811030-59739S5

Date of Document: 2003-01-20

مخملباف در كابل _ 4 بازگشت به چوپاني ژيلا بني يعقوب مخملباف روزي را به ياد مي آورد كه به يك اردوگاه رفته بود تا براي بچه هاي افغان كلاس درس ايجاد كند. آن روز ديده بود كه كارمندان يك انجمن ( NGO) به اردوگاه آمده بودندتا چگونگي دستشويي رفتن را به مردم آموزش دهند، چرا كه ساكنان آن اردوگاه سال ها در كوه و بيابان و به صورت خيلي بدوي اين كار را انجام مي دادند. مخملباف سومين عامل مهم را در بروز اين همه مشكل براي افغان ها كمبود مدير متخصص مي داند: اكثر مديران فعلي افغانستان يك پايشان اينجاست و يك پايشان بسياري خارج از آنها هنوز شرايط جديد كشورشان را باور نكرده و فكر مي كنند همه چيز در آن موقتي است. خيلي از وزيران و مديران ارشد هنوز همسر و فرزندان خود را از كشورهاي ديگر به اينجا نياورده اند. بعضي از همين مديران وقتي مي فهمند كه مخملباف به همراه مادر، خواهر، همسر و فرزندانش در كابل زندگي مي كند، به او مي گويند: با چه جراتي آنها را با خود به اينجا؟ آورده اي و مخملباف در برابر اين پرسش به آنها مي گويد: شما چرا خانواده تان را به افغانستان نمي آوريد، شايد لااقل به خاطر آنها هم كه شده زودتر شرايط كشورتان را تغيير دهيد. مخملباف معتقد است: افغان هايي كه در اين سال ها به اروپا و آمريكا رفته اند، ديگر حاضر نيستند به كشورشان بازگردند. حتي كساني كه در اين سال ها در ايران زندگي كرده اند حاضر نيستند بازگردند، چرا كه مي گويند سطح زندگي در ايران از سطح زندگي در افغانستان خيلي بالاتر است. مخملباف يك روز به وزير تجارت افغانستان گفت: شايد در كوتاه مدت باز گرداندن مجاهدين به چوپاني فوري ترين كار باشد، چون در حال حاضر نه كارخانه اي داريد و نه جاده اي... نمي دانم! واقعا نمي دانم كدام ثروت ملي قرار است كه يك شبه در اينجا كشف شود و شما را نجات بدهد. نمي دانم اين جاده اي كه قرار است نفت تركمنستان را از اينجا عبور بدهد، اصلا چيزي عايد شما افغان ها خواهد كرد يا؟ نه آيا كشورهاي نفت خيز همسايه حسادت نخواهند كرد كه اين نفت از اينجا عبور نكند... و اصلا از همه مهم تر آيا آمريكا همه هدفش از حمله به افغانستان، عراق و احتمالا ايران نفت فقط نيست نفت، نفت، نفت! آمريكا كه نه دلش براي مردم افغانستان سوخته، نه عراق و نه ايران. حرف هاي مخملباف آدم را ترس مي ترساند براي امروز افغانستان، ترس براي فرداي افغانستان. ترس براي همه كودكان افغانستان، ترس براي همه مردم افغانستان. مي گويم: حرف هاي شما خيلي نااميدكننده است. يعني شايد بهتر باشد بگويم اوضاع در افغانستان خيلي نااميدكننده است. آدم فقط بعضي وقت ها چيزهاي كوچكي مي بيند كه كمي اميدوار مي شود. البته يك اميد خيلي خيلي كوچك.. بالاخره وضع اين مردم چه؟ مي شود محسن مخملباف با لبخند تلخي، صحنه اي از فيلم سفر قندهارش را به يادم مي آورد كه يكي از شخصيت ها مي گويد كه هر كس بايد به اندازه نور يك شمع به اطراف خود روشني ببخشد. بعد هم با اندوه زيادي كه در صدايش هست به من مي گويد: وقتي به افغانستان مي آيي، ياس و شرمساري همه وجودت را فرا مي گيرد. مردم از چه بيماري هاي ساده اي كه در اينجا مي ميرند، چه استعدادهايي كه اينجا نابود اينجا مي شود هر كودكي را كه مي بيني با خودت مي گويي يا قاچاقچي خواهد شد يا قاتل يا گدا... با همه اين ها من فكر مي كنم هر كس به اندازه خودش مي تواند به اين مردم كمك كند. مخملباف از گزارشگر جوان بي بي سي ( BBC) برايم تعريف مي كند كه يك دختر ايراني است و زماني كه بعد از پايان ماموريتش مي خواست از كابل به لندن بازگردد، نزد مخملباف رفته و با گريه به او گفته بود: من آمده بودم از اينجا گزارش تهيه كنم اما با چيزهايي كه ديدم حالا كه مي خواهم بروم انگار بخشي از روحم را در اينجا باقي مي گذارم. مخملباف بعد درباره يك دوست ايراني اش حرف مي زند، كه قبل از سفر به افغانستان، همواره خيلي شيك لباس مي پوشيد، اما حالا بعد از چند سفري كه به اين كشور داشته ديگر نمي تواند مثل قبل لباس بپوشد. آن دوست حالا خيلي ساده لباس مي پوشد. همچنان كه غذاهاي خيلي ساده مي خورد. انگار كه شرمنده است. حتي شرمنده غذا خوردن و شرمنده لباس پوشيدن. هر بار كه پايش به ايران مي رسد خدا خدا مي كند كه دوباره به افغانستان باز گردد. يك روز او از مخملباف پرسيده بود: من چه مي توانم براي اين مردم انجام دهم و اين پاسخ را شنيده بود كه هر كاري كه از دستت برمي آيد. هر قدر هم كه كوچك باشد كمكي به اين مردم است. شايد به نظرت خنده دار بيايد اما بعضي وقت ها كسي از يك گوشه كره زمين ماهيانه ده دلار براي كسي در گوشه اي ديگر از كره زمين مي فرستد و با همين ده دلار گره از مشكل او مي گشايد. افغانستان براي همه آنهايي كه مي خواهند چيزي را در دنيا عوض كنند و يا چيزي را در خودشان تغيير بدهند، هنوز كشور خوبي است. مخملباف زماني را به ياد مي آورد كه قصد داشت براي هميشه ايران را ترك و براي زندگي و كار به كانادا مهاجرت كند. درست دو سال قبل از دوم خرداد 1376 اين تصميم را گرفت چرا كه به گفته خودش ديگر به او اجازه ساختن هيچ فيلمي را نمي دادند. همه مقدمات سفرش خيلي زود آماده شد. شايد ] به خاطر اينكه حالا ديگر سال ها بود كه آوازه مخملباف و فيلم هايش در جهان پيچيده بود. [ اما فقط بعد از يك هفته اقامت در شهر ون كوور كانادا تحملش تمام شد و زار زار گريه كرد... مرد به اين بزرگي گريه مي كرد و به اطرافيانش مي گفت كه: در كانادا هيچ چيز وجود ندارد كه به خاطرش احساس مفيد بودن به من دست بدهد.