Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811030-59733S1

Date of Document: 2003-01-20

وسواس ببر نبودن گفت وگو با محمدرضا صفدري به بهانه چاپ رمان تازه اش مهدي يزداني خرم در گفت وگوي ماه ها قبل كه با محمدرضا صفدري داشتم، او در حال اتمام رمان خود با نام من ببر نيستم پيچيده به بالاي خود تاكم بعد بود از ماه ها سرگرداني در ارشاد، اولين رمان اين نويسنده جنوبي اجازه بودن گرفت و حالا پيش روي ما است. صفدري 48 ساله در حالي سومين كتابش كه اولين رمان او به حساب مي آيد را منتشر كرد كه هنوز تكليف تجديد چاپ دو كتاب قبلي او يعني سياسنبو و تيله آبي در هاله اي از محاق به سر مي برد. رمان من ببر.. اثري متفاوت است. كابوسي از آدم هايي كه هنوز در زنده بودن و مردنشان ترديد فلاش بكي دارند به خاطرات و آغاز صدها صفحه كابوس در فضايي بومي، جملاتي بلند كه يكي از اين جملات به ده صفحه مي رسد. از صفدري درباره كتاب مي پرسم و اين كه نوشتنش چه پروسه اي را طي كرده است. او مي گويد: در سال 69 بود كه طرح اوليه كتاب را آغاز كردم و تا سال 77 نوشتن اثر طول كشيد البته دو يا سه سال كار نوشتن نكردم جدي اثر را از سال تا 77 تير 81 ادامه دادم تا سال به پايان رسيد. مهم ترين ويژگي ببر زبان اثر است. اين زبان كه در داستان پريون در مجموعه تيله آبي به صورتي تجربي اجرا شده بود، محور رمان من ببر... قرار گرفته است، زباني پيچيده كه فضاها را بنا كرده است. صفدري مي گويد: من اين زبان را در قصه پريون سال 62 به كار بردم. من براي نوشتن اين رمان پيش بيني نشده و پيشاپيش به سراغ اين زبان نرفتم، اين دقيقا به اين كه آدم هاي ما كجا هستند، در چه زماني هستند و چه دروني دارند مربوط است و زبان را اين عنصرها تعيين مي كنند. من براي نوشتن داستان دستورنامه اي نه در تكنيك و نه در زبان ندارم. زبان رمان صفدري، مرا به ياد جرياني مي اندازد كه شايد گلشيري سردمدار آن بود، جرياني كه زبان خاص فارسي را با توجه به مولفه هاي كهن به كار گرفت و مخصوصا در اين دهه معاصر بسياري از نويسندگان ما با اين زبان (حال به صورت هاي مختلف ) داستان نوشتند صفدري مي گويد: تيپ زباني من با گلشيري تفاوت دارد. اما من فكر مي كنم اين جريان زباني با چوبك و گلستان شروع شد و اين دو هم ما را به شعر و نثر كهن وصل مي كنند و ما انواع گوناگون شعر و نثر داريم، هم ساده و هم آهنگين و من فكر مي كنم اگر كسي بخواهد داستان امروز را بنويسد به زبان سفرنامه نزديك تر خواهد بود تا زبان گلستان سعدي. مثلا ديباچه گلستان با آنكه آهنگين است و صنايع مختلفي را هم دارد، اما به گونه اي است كه نمي توان با آن داستان امروز را نوشت. ريشه من به نحوي با نثر چوبك، گلستان و احمدمحمود گره مي خورد و اين ريشه ها من را به زبان نثر كهن فارسي متصل مي كنند آدم هاي صفدري، موجوداتي در حال فروپاشي هستند، آدم هايي كه نمونه جهاني آن را در پدرو پاراموي خوان رولفو ديده ايم. اين آدم ها در ترديد بودن خود قصه اي را روايت مي كنند كه از جهان مردگان مي آيد. صفدري درباره آدم هايش مي گويد: آدم هاي معاصر من آدم هايي گوناگون هستند حتي راه رفتن اين ها با هم تفاوت وقتي دارد كه مي خواهي اين آدم ها را در قالب زبان بسازي و روي كاغذ پياده كني اندام هر آدم با ديگري فرق مي كند، من حس كرده ام كه نياز رمان و داستان كوتاه در يك دوره هايي با آدم هايي پريشان و دروني بوده كه اين زبان خاص خودش را مي طلبد. در كنار زبان من ببر.. صفدري دغدغه اي به نام فضاهاي محو و آبستره دارد. فضاهاي او قطعيت تصويري و بصري ندارند و فضايي است كه پوسته رئاليسم را مي شكافد و همه عناصر را در هاله اي از ترديد روايت مي كند. نويسنده مي گويد: من آدم ها را در حال حركت مي بينم و اين فضا دقيقا مبتني بر حس من نسبت به اين آدم ها است. من در دبيرستاني درس مي دهم كه در آن هيچ وقت دبيري را نديده ام كه كتابي ادبي در دستش باشد ولي روزي فراش مدرسه را ديدم كه داشت پروين اعتصامي مي خواند. اين آدم پريشان چهره و كهنه پوش در اين ساختمان شيك و نوساز در جلوي چشم من مي ماند، ما از كنار برخي آدم ها مي گذريم و يا آن ها از كنار ما مي گذرند. اما برخي از اين آدم ها از من گذر مي كنند و دوباره باز مي گردند و پيش روي من حال مي ايستند من مي خواهم زبان اين آدم هايي را كه چند بار از من گذر كرده و در مقابلم ايستاده اند را بنويسم. در واقع صفدري در تقابل با آدم هايي كه از خاطرات نويسنده بيرون مي آيند و در برابرش گذر مي كنند زبان خاص را حس مي كند اين مسئله با غريزي نوشتن تفاوت بسيار زيادي دارد. محمدرضا صفدري آدم هاي رمان ببر را موجوداتي مي داند كه او را ناگزير به آفريدن زباني اين چنين پيچيده كرده اند. دغدغه هاي حسي او نسبت به جهان عيني در نوع خود جالب است. او مي گويد: در سال 68 يا من 69 از كوچه اي در تهران مي گذشتم و برف مي باريد و ناگهان من مدادي بنفش و دندان زده را بر لبه پنجره اي ديدم. من بين برداشتن و برنداشتن آن مردد بودم كه بالاخره از خيرش گذشتم، اين مداد بنفش هنوز در ذهن من حالا است من چطور اين را بنويسم، اين زباني را مي طلبد كه در واقع خطاب به خود من باشد، ممكن است كسي باشد بگويد اين بيماري است و من به درستي نمي توانم توضيح دهم چرا اين آدم ها اين فضا و اين زبان را پيدا مي كنند. در خورموج فرش هايي بود كه به آن كله اسبي مي گفتند در سال هايي كه مشغول نوشتن اين رمان بودم شبي برخاستم ساختار تصويري فرش را بفهمم تمام اين نشان ها در رمان من آمده است اين اسبها در رمان تكرار مي شوند رمان با يك فضاي ضربه زننده آغاز مي شود با توهم انبوهي جنازه، اين جهان مسخ شده صفدري و آدم هايي كه نمي دانند هستند يا نه، برزخي را ساخته كه به همراه تصوير و آشنايي زدايي مفاهيم خواننده را در بهت فرو مي برد. صفدري مي گويد: من فكر مي كنم گذشت زمان و تجاربي كه ما از سر گذرانده ايم دليل باشد و كودكي در اين بين نقش مهمي دارد. كودكي كه با افسانه بزرگ شده است، در حين بازي بر روي زمين اسطوره را در حال گذر دارد. اين آدم حوادث مرگبار و يا خوشايندي دارد كه با اين اسطوره كه پشت سر او حركت مي كند گره البته مي خورد تنها يك عنصر و يا يك عامل تعيين كننده نيست. آدم هاي صفدري در منگنه اسطوره و مرگ قرار دارند، نويسنده اين امر را به كودكي خود و فضاي بومي جنوب مربوط مي داند ولي آيا صفدري صاحب يك نوع جهان بيني منحصر به فرد است. او مي گويد: من خيلي بچه بودم كه از راديو شنيدم جك استيوارت راننده بي باك آمريكايي جان خود را از دست داد يا در همان سال ها خبري شنيدم كه هواپيمايي حامل 22 نفر بازيكن از تيم ملي اروگوئه يا پاراگوئه سقوط كرد و همه كشته شدند. هنوز در ذهنم سوختن، پرتاب شدن، تمرين كردن و بازي كردن اين آدم ها باقي مانده است و اين ها هميشه در ذهن من بوده است. در سال 73 از تنكابن به رشت مي رفتم تا با هواپيما به جنوب بروم، در ميني بوس فضايي مه آلود وجود داشت كه من طرح داستاني را در ذهن ساختم. ماجرايي كه يكي از راويانش من بودم و ديگري قهرماني كه از تختي باخته بود و حالا به پوسيدن عضلات پيچيده او در خاك مي انديشيد. شايد اين بيماري باشد و بگويند كه تخيل تو بيمار است، بله من بيمار هستم چرا از كودكي بايد اين قدر مرگ ببينم. صفدري به بن مايه ها و خاطرات باقي مانده از كودكي اش توجه عجيبي دارد، اين كه به چه گناهي محكوم به ديدن و شنيدن مردن ها و نيستي هاي متفاوت باشد. او در فضايي بزرگ شده (شهر خورموج ) كه چيزي به نام جنازه جزو روزمرگي آدم هاي آن جا بوده است. او مي گويد: من در خورموج ديده ام كه بچه ها به قبرستان مي روند تا بازي كنند. اين نسل جوان است. در واقع عنصري كه در رمان ببر آدم ها و شخصيت هاي من را تعيين مي كند همان است كه گفتم: آدم ها از دل من گذر مي كنند و دوباره مقابل من مي ايستند. يكي ديگر از مولفه هاي اصلي رمان من ببر.. نمادگرايي خاص آن است. صفدري با استفاده از ابزار و لوازمي خاص مانند سنگ فيروزه، ريگستان و همچنين عنصري به نام رنگ، كليدهايي را پيش بيني مي كند كه به صورت موتيف كاركرد پيدا مي كنند. اين ابزار با شناختي كه از فضاي جنوب داريم بسيار به خوانش نمادين نزديك شده اند حتي اسم آدم ها هم ذهن خواننده را مشغول نويسنده مي كند پاسخ مي دهد: برداشت من از نماد اين است كه اگر بخواهيم چيزي را پيشاپيش سمبل قرار دهيم شكست خواهد خورد و هيچ تاثيري ندارد. نماد و يا نشانه وقتي مي تواند كاركرد پيدا كند كه خواننده در برخورد با آن تكان بخورد و وقتي دچار لرزش شد مي توانيم بگوئيم كه آن عنصر خوب به كار رفته است. مسائل نمادين ببر هم به كودكي من باز مي گردد. در خورموج فرش هايي بود كه به آن كله اسبي مي گفتند. در سال هايي كه مشغول نوشتن اين رمان بودم شبي برخاستم براي اولين بار كله اسبها را ديدم و توانستم ساختار تصويري فرش را بفهمم. تمام اين نشان ها در رمان من آمده است. اين اسبها در رمان تكرار مي شوند. صفدري به مانند تمام ابزارها و مولفه هايي كه در رمانش وجود دارند نماد را هم عنصري مي داند كه ناخودآگاه به كار گرفته مي شود و جا مي افتد. وقتي كه اين ابزارها خوب نوشته شوند نويسنده هم اين احساس رضايت را در خود مي بيند. روايت و راوي در اين رمان باز هم پيچش منحصر به فردي دارد (اين به مفهوم ارزش گذاري نيست ). روايت اول شخص شكسته مي شود، سوم شخص به اول شخص تبديل مي شود و اصولا چيزي به نام زاويه ديد در رمان مفهوم و معناي سنتي خود را به كناري مي گذارد. اين رويه گاهي چنان پيش مي رود كه خواننده راوي را نه يك شخص بلكه در آن واحد دو نفر مي انگارد. صفدري مي گويد: ساده ترين دليل اين است كه من بتوانم با اين زاويه ديدها داستانم را بگويم. شايد اگر تنها با سوم شخص مي گفتم اصلا رمان پيش نمي رفت. اين شيوه ابداع من نيست. بلكه در هزار و يك شب و تذكره الاوليا و بسياري از آثار كهن وجود دارد. اين ابزاري بوده تا من بتوانم راحت تر داستان را پيش ببرم. من در به كار بردن تنها اول شخص و يا سوم شخص ناتوان بوده ام و شايد به كار بردن اين شيوه از ناتواني ما است. فاكنر مي آيد خشم و هياهو را مي نويسد و شيوه اي جديد در روايت بنا مي كند، در واقع اين ناتواني او در روايت كلاسيك بوده كه به او توانايي اين را داده كه به اين شيوه درون آدم هايش را ببيند. پس ناتواني است كه ما را به راه ها و ابزارهاي جديدي مي كشاند و خود تبديل به سبك جديدي مي شود. اين ناتواني كاركرد و رويكردي تكنيكي دارد. تعدد زاويه ديدها با تعدد آدم ها قرينه هندسه مي شوند رمان براساس نوعي توازن ساخته شده كه بسيار ظريف و شاعرانه به كار برده شده است، شقه شدگي آدم ها، روايت را به تكه هاي مختلف تقسيم مي كند و رمان من ببر.. تبديل به يك اثر تكنيك محور مي شود كه با تمام صميميت و سادگي خوانشي فرم گرا مي طلبد. صفدري مي گويد: يك حجم از آدم ها در مقابل شما قرار مي گيرند، اين حجم از آدم ها شيوه اي براي بازگويي روايتشان مي طلبند مثلا نوذر اين پيرمرد پنجاه و چند ساله به صورت عيني و ذهني برمي گردد به داخل خانواده بزرگي كه در آن زندگي مي كرده است. در واقع او وقتي به كودكي خود باز مي گردد به ياد مي آورد آدم هايي را كه الان نمي شناسد، با او بوده اند و آن ها هم براي او روايت مي كنند. اما همان طور كه گفتم از ناچاري و ناگريزي است كه نويسنده شيوه اي نو را به كار مي گيرد اما سرانجام آن مشخص نيست. مثلا من دوست دارم مثل بكت بنويسم اما صد سال ديگر هم نمي توانم چون شيوه آن ها با درونيات من متفاوت بوده است. نگاه ماليخوليايي صفدري به جهان اطراف آن چنان عميق است كه در بخش هايي از رمان ببر، فضاها هم به مانند آدم ها نرم و منعطف مي شوند، چيزي كه از جنس سوررئاليسم نيست و مي توانم براي نخستين بار بگويم تقليدي از رئاليسم جادويي آمريكاي لاتين به شمار نمي رود. نويسنده مي گويد: انبوهي از آدم هاي بيمار هر روز به من هجوم مي آورند و در من قرار مي گيرند. اين جواب من به منتقداني است كه اين تيپ تخيل را بيمار مي دانند. نوذر شخصيت كليدي رمان است كه با مكاشفه اي عيني و ذهني به سراغ خاطرات رفته و در محاصره روايت مردگان و زندگان خاطراتش قرار در مي گيرد واقع او در ميان روايات آدم هاي گذشته اش مسخ اين مي شود تكنيك فلاش بك در اعم آثار بومي ديده مي شود. اين كه آدم ها به گذشته خود رجوع مي كنند و اين گذشته براي ايشان جنبه هاي فيزيكي پيدا مي كند و قصه روايت مي شود. نويسنده مي گويد: فكر مي كنم دليل اين امر جغرافياي جنوب است و اين مبحث با مفهوم دل بستگي به آب و خاك ربطي ندارد، آن جغرافيا وجود ما را ساخته هم مي توانيم اين جغرافيا را دوست داشته باشيم و هم از آن متنفر. شايد اين بازگشت به گذشته و كودكي، بيانگر شكست ما باشد. فلاش بك مي كنيم تا گذشته خود را بشناسيم و اين يك شكست است. در واقع در رمان صفدري آدم ها با مردن، زنده مي شوند و تصاويري پياپي و رنگين به دنيا مي آيد. اين زايش رنگ از دل مرگ و پوچي شايد نگاهي نمادين و شايد يك صبغه حسي و در عين حال داستاني باشد. در واقع فلاش بك در رمان صفدري مساوي نوعي مرگ است، شايد اين مرگ فيزيكي باشد شايد نوعي خواب ديدن در بيداري. گاهي بوميت يك منطقه و ابزار اين بوميت مثلا فراواني منابع زيرزميني توهم زا مي شوند. من با كسي برخورد كردم كه در دوره قديم سر بر چاهي مي گذاشت و از آن صداي ناله مي شنيد، امروزه علم اين صدا را از نفت و گاز مي داند. نمي دانم در اين جغرافيا چه چيزي هست كه تعيين مي كند نويسنده ها چگونه بنويسند. چيزي پشت سر ما هست كه ناگفته مانده و اين براي من مهم است. يكي از ويژگي هاي رمان ريتم و طول جملات است. صفدري در نوع خاص به كارگيري علائم سجاوندي، واحد جمله خود را پاراگراف و گاهي هم بيشتر از يك پاراگراف قرار داده و اين حالت خوانش رمان را پيچيده و در عين حال جذاب نموده است. از او درباره اين ساختمان نحوي مي پرسم و او پاسخ مي دهد: اين هجوم رويدادها است و من فكر مي كنم وقتي اين رويدادها به ذهن ما هجوم مي آورند ديگر ويرگول پذير و نشانه پذير نيست. در اين رمان انبوهي از اشيا در چارچوبي 2 يا 3 متري به علاوه تمام عناصري كه پشت آن ها هست در ذهنت متولد مي شوند اين ديگر نقطه پذير نيست. من فكر مي كنم زبان معمولي كه نشانه هاي سجاوندي تعيين شده اي دارد به درد كار من نمي خورد. اين طور بگويم، حجم اين اشيا و آدم ها با رويدادهاي پشت آن به صورت من خورده و تفكيك ناپذير است. شاعرانگي زبان صفدري دليلي بر نگاه پيگير او به سنت شعري آثار فارسي است. نثر او اثر را به رمان _ شعر تبديل مي كند و اصلا با قطع مكرر روايت ها زبان شعر آفريده مي شود. صفدري مي گويد: من نثري را كه با شعر آميخته باشد از مشخصه هاي فارسي مي دانم و خودم آثاري را مي پسندم كه با اين پايه نوشته شده باشند مثلا متون فلسفي آقاي نقيبزاده را به خاطر فارسي آن مي خوانم و رمان ابوتراب خسروي هم براي من درك شيريني زبان فارسي بود و در داستان نويسي امروز هم به دنبال اين زبان مثلا مي گردم كتاب دوست من آقاي رضا قاسمي كه با وجود اصرار دوستان بيشتر از 70 صفحه آن را نخواندم و كار خانم پيرزاد را هم در همين حدود خوانده ام. شايد بيماري خاصي گرفته ام. بسياري از رمان هاي سخت را به سادگي و بارها مي خوانم اما آثار ساده را نمي توانم به راحتي دست بگيرم و به پايان برسانم. در پايان: با صفدري درباره تصاوير رمانش و شخصيت هايش گفت وگو كرديم و او باز هم جهان كودكي خود را به ما يادآور شد. اين مصاحبه هم تلخيصي از يك گفت وگو با نويسنده اي كم حرف و وسواسي بود كه امروزه جزو نويسندگان مهم ايراني است. رمان او را نشر قصه منتشر كرده است و تجديد چاپ سياسنبو بدون هيچ توضيح موجهي در شك و بي اطلاعي قرار دارد. نشر علمي ناشر مجموعه تيله آبي هم با سياست عدم شفاف بودن، صفدري را آزرده كرده و راهي براي تجديد چاپ مجموعه پيش روي نويسنده قرار نمي دهد. صفدري مجموعه اي از داستان هاي خود را آماده چاپ مي كند كه احتمالا ناشر آن نشر قصه خواهد نويسنده بود شيوه تصويرسازي هاي خود را اين طور بيان مي كند: در دوره ما بازيكني بود به نام جي جي كه ايتاليايي و 23 ساله بود. اين بازيكن در ميانه يك بازي با دوستي قرار مي گذارد و بعد از بازي به كافه رفته و در حين رانندگي تصادف كرده و مي ميرند. من عكس و بازي هاي او را ديده ام و كافه اي كه به آن نرسيده از دغدغه هاي من است و اگر بتوانم روزي به دنبال محل زندگي او خواهم رفت. تصوير براي من به همين سادگي است و اين آدم همواره در ذهن من است! من ببر نيستم، پيچيده به بالاي خود تا كم، رماني است كه خواننده اي حرفه اي را مي طلبد، خواننده اي كه جهان صفدري را مزه مزه كند و آن را به ذهن خود سرازير نمايد.