Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811030-59732S1

Date of Document: 2003-01-20

يك عكس يادگاري نقدي بر نمايش پچپچه هاي پشت خط نبرد فرهاداصلا ني درنمايي ازپچپچه هاي پشت خط نبرد عكس ها: رضامعطريان نمايش پچپچه هاي پشت خط نبرد به نويسندگي و كارگرداني عليرضا نادري و بازي فرهاد مصطفي رضا صمدپور، جليل رفيعي، محمد پويا و ساعت 19 در تالار قشقايي مجموعه تئاتر شهر اجرا مي شود كه اجراي مجدد آن پس از جشنواره فجر در همين تالار پي گيري خواهد شد. رضا آشفته سرخي شعله سيگار در تاريكي، شروع نمايش پچپچه هاي خط نبرد است كه با روشني صحنه يك خاكريز در ميدان جنگ رويت مي شود. زمان ماجراها به رمضان سال 61 و آتش بس موقت در جنگ ايران و عراق برمي گردد. يك عده سرباز ديپلمه در اين شبهاي دراز تابستاني با بحث و شوخي و مجادله وقت خود را سپري مي كنند، و هر از گاهي حضور سرگروهبان يا جناب سروان اين موقعيت را از حرارت و التهاب مي اندازد. اين سربازان در نهايت با شروع مجدد جنگ شهيد مي شوند، در حالي كه فقط يك عكس از آنها به يادگار مانده است. عليرضا نادري بنا به ديده ها و شنيده هاي قابل باوري كه با جسم و روح در جنگ لمس كرده، پچپچه هاي پشت خط نبرد را نوشته و كارگرداني كرده است. آنقدر اين متن و اجرا زنده و طبيعي جلوه مي كند كه تماشاچي به عينه شاهد بريده اي از موقعيت زماني و مكاني جنگ است. براي آنكه در صحنه هيچ حادثه، ديالوگ، رفتار، شوخي، ترس و حتي مرگ دور از ذهن به نظر نمي آيد. نويسنده براي آنكه بتواند به حقيقت ابعاد بزرگتري بدهد، از چندين شخصيت متفاوت براي حضور در اين موقعيت مشترك استفاده كرده او است دانسته و آگاهانه از اين مهره ها بهترين بهره معنايي را مي برد تا همه چيز رنگ واقعيت بگيرد. نادري مثل هر ايراني مي داند كه جنگ بي حضور همه اقشار ادامه پيدا نمي كرد، بنابراين آدم هاي نمايش برگرفته از واقعيت ممكن است. عليرضا كه هم نام نويسنده است، به تمام اين شخصيت ها جهت مي دهد تا در اين سير منطقي حضور باورپذيرانه اي داشته باشند. بنابراين در اين موقعيت كه جنگ فضاي آن را احاطه كرده است، هريك از آدم ها نسبت به بودن يا نبودن خود مسئله دارند اما در اين گيرودار چاره اي جز پذيرش شرايط و سرنوشت ندارند. همه به لحاظ روانشناختي و جامعه شناختي از ديدگاه هاي خاصي برخوردارند. مثلا عليرضا كه مدام در حال كشيدن حشيش و چت شدگي است، در اين توهم دروغين خود را در دل حقيقتي ناب و شيرين مرور مي كند. عليرضا آدمي خوش مشرب و شوخ طبع است كه همانند يك بازيگر مستعد و توانا به راحتي از پس تقليد ادا و گفتار آدم هاي دوروبرش برمي آيد، و به راحتي خود را با شرايط و آدم ها تطبيق مي دهد. اما اين آدم از نبودن و حذف خود در جنگ هراسي ندارد بلكه ترس عليرضا از اين است كه مبادا پس از نبودن، بچه هاي مدرسه اي برعكسش سبيلي چنگيزي بگذارند بي آنكه بدانند عليرضا كي بوده، كجا بوده و چه كار كرده؟ است! عليرضا، باقر، دوستعلي، شهريار و... اگر براي لحظاتي ترس را در وجود خود لمس مي كنند، براي آن است كه اين حس طبيعي هر آدمي است كه نسبت به پديده ها و كنش هاي پيرامون ابراز مي كند. در اين بين ديدگاه هاي متفاوت بي آنكه به دنبال خدشه دار كردن هم باشند، در كنار هم قرار مي گيرند، و جالب اينجاست كه صاحب اثر تمامي صاحبان اين افكار را با سقوط موشكي يا بمبي همزمان به فنامي برد. هيچ تفسيري بهتر از اين نمي شد در اين موقعيت بالاجبار ارائه كرد. نادري هم مي داند كه باقر با افكار ماركسيستي خود مي تواند با دوستعلي مذهبي و نوانديش _ با گرايش به افكار شريعتي _ در اين خاكريز يكي شود، و هرازگاهي با هم بحث و جدل كنند بي آنكه يكديگر را از هم دور سازند براي آنكه اين موقعيت چنين رويه اي را نمي طلبد. حتي شهريار عاشق و عالم علاقه مند به دنياي كامپيوتر با آنكه ترس شديدي نسبت به محيط دارد، اما در كنار بقيه شرايط را مطلوب خود مي داند. براي آنكه همه آمده اند تا بودن خود را در نبودن احتمالي خود تعريف كنند، و اين نبودن براي همه در يك لحظه به وقوع مي پيوندد. حالا ماندن يك عكس يادگاري كه توسط تنها بازمانده اين خاكريز (پرويز ) برداشته شده و در پلان نهايي براي يكبار ديگر به طور تصويري در صحنه اجرا مي شود، بيانگر ماندگاري اين آدم ها در اذهان عمومي است. به هر حال جامعه نمي تواند از مدار تاريخ بيرون گذاشته شود، و تاريخ هم نه توسط يك نفر بلكه توسط گروهي از آدم ها نوشته مي شود. براي پي بردن به حقيقت جنگ رجوع به آنچه كه اين آدم ها بوده اند، بهترين مدرك مستند و موثق است كه مي تواند اعتبار و ارزش جنگ را مضاعف گرداند. نادري براي آنكه به حقيقت بعد تازه اي بدهد و بگويد كه در جنگ تحميلي اقليت ها هم حضور لازم را داشته اند، از يك شخصيت يهودي ( يوسف ) در اين موقعيت استفاده مي كند تا در اين رويارويي با عرب متخاصم (عراق بعثي ) بقبولاند كه يهودي انسان هم در اين گيتي در حال نفس كشيدن است. نگاه ظريف و دقيق نادري به آدم ها اهميت جنگ را بيشتر از آني نشان مي دهد كه خيلي ها به دروغ از آن براي مقاصد تجاري در قالب فيلم، تئاتر يا رمان سود جسته اند. نادري بنا به ديده ها و شنيده هاي قابل باوري كه با جسم عليرضا و روح درجنگ لمس كرده پچپچه هاي پشت خط نبرد را نوشته و كارگرداني كرده است آنقدر اين متن و اجرازنده و طبيعي جلوه مي كند كه تماشاچي به عينه شاهد بريده اي از موقعيت زماني و مكاني جنگ است تكنيك تكنيك غالب در نمايش پچپچه هاي پشت خط نبرد شيوه واقع گرايانه است. بازيگران در پي رسيدن به طبيعي ترين رفتارها، گفتارها و حس ها آنها بوده اند براي آنكه به طبيعت نقش ها نفوذ كنند، از خود واقعي شان فاصله گرفته و در جلد ديگري فرو رفته اند. البته هدايت گري نادري هم در جهت القاي بهتر نقش ها موثر بوده است، براي آنكه هر هشت بازيگر به شكل باورپذيرانه اي شخصيت ها را در صحنه بازي مي كنند. طراحي صحنه و لباس هم تداعي گر زمان جنگ است. خاكريز، لباس هاي خاكي، سنگرهاي طرفين خاكريز و تانكر آب واقعيت كوچك اما قابل باوري را به تصوير مي كشاند. افكت هم هرچند در زمان هايي كوتاه استفاده شده اما براي القاي بهتر جنگ واقعي است چنانكه تماشاچي در لحظاتي از شدت صداهاي گلوله و خمپاره در جا مي لرزد و دچار ترس آني مي شود. بنابراين براي آنكه پيوند نمايش با تماشاچي قوي تر شود، در القاي حس ها و همذات پنداري تلاش هاي مثمرثمري انجام شده است. حتي فرهاد اصلاني در ارائه نقش عليرضا آنقدر انرژي مي گذارد كه ريتم نمايش را به جريان مي اندازد تا مخاطب مدام در پي ادامه دادن وقايع و سرنوشت شخصيت ها باشد و البته سوزناك تر از بقيه سرنوشت همين عليرضا است كه دار فاني را وداع مي گويد، چون او زودتر از بقيه به حقيقت پي مي برد و به دلش برات مي شود كه آنها براي دقايقي ديگر به ديار باقي خواهند شتافت. او سفره شام آخر را مي چيند، و هريك لقمه اي از عدسي مي خورند. حتي عليرضا جاي خود را به پرويز داده تا او به مرخصي برود، و خودش پذيراي اين حقيقت نسبتا شيرين و قابل لمس باشد. اينجاست كه ارزش نمايشنامه و اجراي عليرضا نادري بالاتر از حد معمول مي رود و او همه را به آرامي به ديدن يك موقعيت قابل درك و فهم مي خواند. حرف آخر پچپچه هاي پشت خط نبرد يكي از اولين نمايشنامه هاي نادري است كه پس از جنگ درباره آن دوران نوشته شده است. عليرضا نادري كه خود در جبهه جنگ حضور داشته همانند ارنست همينگوي برپايه واقعيت به نگارش آنچه باور كرده است، مي پردازد. او براي پرهيز از توهم گرايي و روياپردازي به هيچ وجه به سوي اين تصاوير غيرمنطقي نمي رود، حتي وقتي تاكيد بر حشيشي بودن عليرضا مي كند، هرگز نمي خواهد به تصاوير ذهني او جنبه عيني بدهد. براي آنكه عليرضا همه چيز را به سطح مي آورد تا همه چيز به طور محكم تصويري از حقيقت قابل باور داشته باشد، و آن چه به اين قضيه بعد مي بخشد همانا ذهن تماشاچي است كه از دل اين بگومگوها، شوخي ها و... به برداشتي شخصي پچپچه هاي مي رسد پشت خط نبرد كه يكي از واقع گرايانه ترين نمايشنامه هاي ايراني است در اولين اجراي خود در سال 74 واكنش منفي و جنجالي عده اي از را برانگيخت. البته در آن زمان اين جريان فيصله يافت، و اجراي آن پس از هفت سال با همان ميزان تاثير ممكن شد.