Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811029-59721S4

Date of Document: 2003-01-19

مخملباف در كابل _ 3 آرزوي حذف خشونت ژيلا بني يعقوب مخملباف در طبقه دوم خانه اي كه در يكي از خيابان هاي مركزي كابل اجاره كرده، با من حرف مي زند. اتاقي كه با موكت پوشانده شده و يك تابلوي سفيد (وايت برد ) حاوي برنامه هاي سينمايي اش بر يكي از ديوارهايش خودنمايي مي كند. مخملباف در حالي كه سيب كوچكي را در از اين دست به آن دست مي دهد، مي گويد: افغان ها مردمي هستند كه در بيست سال گذشته و در جنگ هاي داخلي بسيار همديگر را كشتند، آن قدر كه خودشان همديگر را كشتند، روس ها آنها را نكشتند. به خاطر همين جنگ ها هم امروز اقوام مختلف كينه زيادي نسبت به هم دارند. مخملباف اين روزها در افغانستان به هر كجا كه مي رود، وقتي كسي مي خواهد دعايش كند، به او مي گويد: خدا دشمن تان را بكشد. مخملباف وقتي اين دعا را مي شنود، به دعاكننده مي گويد: آخر اين چه دعايي است كه در حق من مي كنيد، اصلا چرا اين همه از واژه دشمن استفاده مي كنيد. او براي اينكه آنچه را كه در اين دو دهه بر فرهنگ اين سرزمين رفته است، به روشني براي من بيان كند، مثالي مي زند. وقتي روس ها به اينجا آمدند براي اينكه كمونيست تربيت كنند، در كتابهاي رياضي مدارس چنين مسائلي را گنجاندند كه ما شش فئودال داريم، سه نفر از آنها را مي كشيم، حالا چند فئودال داريم وقتي مجاهدين به حكومت رسيدند مسئله ها را اين طور تغيير دادند كه شش كمونيست داريم، سه نفر از آنها را مي كشيم حالا چند كمونيست باقي؟ مي ماند به همين خاطر هم بود كه مخملباف يك روز يونس قانوني وزير آموزش و پرورش افغانستان را ديد و به او گفت: تو را به خدا يك وقت شما اين مسئله هاي رياضي را تيدبل به اين نكنيد كه شش طالبان داريم، سه نفر از آنها را مي كشيم، حالا چند طالبان باقي؟ مي ماند او آن روز همچنين به يونس قانوني گفته بود كه: اي كاش واژه هاي دشمن و كشتن را كه بوي خشونت از آن استشمام مي شود، به طور كلي از كتابهايتان حذف كنيد. مخملباف بعد از شرح نگراني هايش به خاطر مسائل كتابهاي رياضي دانش آموزان افغاني، تعريف مي كند كه چند روز پيش وقتي مشغول صحبت با چند نفر از دوستانش بود، يكهو آن قدر يكي از پاهايش گر گرفت كه تو گويي كف پايش را با آتش سيگاري خوب مي سوزانند كه به پاي خودش نگاه كرد ديد زنبوري پايش را نيش مي زند. زنبور پايم را سوزاند و مرد. معمولا زنبورها بعد از نيش زدن مي ميرند. اين موضوع خيلي برايم عبرت انگيز بود; معنايش اين است كه هر زنبوري حق دارد فقط يك بار خشونت كند و بعد مي ميرد. مخملباف آرزو مي كند اي كاش بشر هم بعد از اولين خشونتي كه انجام مي داد، مي مرد. در اين صورت خشونت از روي كره زمين محو مي شد. نه خود اميد به زندگي كاوه دستيار جوان مخملباف در گوشه اي از اتاق بر ديوار تكيه زده است و با علاقه به حرف هاي او گوش سپرده.. آن چنان باعلاقه كه تو گويي اين نخستين بار است كه اين حرف ها را از او مي شنود: تمام صفحه هاي افغانستان آكنده از خشونتي است كه افغان بر افغان رو داشته است، همچنان آنها به نوعي درگير اين خشونت هستند همچنان كه درگير مشكلات عجيب و غريب همچنان فرهنگي زنان در اينجا سياه سر ناميده مي شوند. همچنان در اين مملكت شناسنامه وجود ندارد. همچنان در اينجا مشكلات آموزش و پرورش بيداد مي كند. افغان ها تازگي ها به اميد زندگي اميد پيدا كرده اند و نه حتي خود اميد به زندگي! چراكه در اين كشور اصلا بودجه اي وجود ندارد تا مردم آن بتوانند فوري مفهوم زندگي كردن در يك شرايط متفاوت و مدرن را بفهمند. پاريس در كابل مخملباف وقتي چند روز پيش به همراه دخترش، سميرا به محل استقرار ارتش فرانسوي ها در حاشيه فرودگاه رفته بود تا سميرا از ميان سربازان فرانسوي يك نفر را براي بازي در فيلمش انتخاب كند، همين كه پايش را داخل محوطه آنها گذاشت يكهو احساس كرد وارد پاريس شده است; به قول خودش يك پاريس كوچك: فرانسوي ها گوشه اي از كابل را كه خودشان در آن زندگي مي كنند، درست مثل پاريس كرده اند. وقتي زير چادرهايي كه بر پا كرده اند مي رويد، بوي پاريس را احساس مي كنيد، انگار كه ناگهان از كابل وارد پاريس شده ايد. مگر اينها چند وقت است كه به اينجا آمده اند... اما وقتي وضع آوارگاني را كه از كشورهاي مختلف دنيا به افغانستان باز مي گردند، ببينيد، احساس مي كنيد طبيعت، اقتصاد، سياست و فرهنگ دست به دست هم داده تا آنها را از نظر تاريخي درگذشته نگه دارند. افغان ها نه فقط بودجه اي براي رسيدن به تاريخ امروز ندارند كه فرهنگ گذشته شان هم به آنها كمكي نمي كند تا وارد دنياي امروز شوند. مردم دنيا خسته شده اند محسن مخملباف يك روز به مصطفي كاظمي وزيرتجارت افغانستان گفت: نمي شود يك كشور را با كمك هاي خارجي اداره كرد، يك كشور كه يك گداخانه و يا يك يتيم خانه نيست كه چند تا حاجي بازاري و آدم خير به آن كمك كنند و اموراتش بگذرد. بيشتر از بيست ميليون دهان باز در اين كشور وجود دارد. آن هم يك كشور كاملا ويران. هر روز كه نمي توان مردم جهان را تحريك كرد و از آنها پول گرفت. مردم دنيا هنوز كه كمكي به افغان ها نكرده اند، از كمك كردن خسته مخملباف شده اند بعد از يك سكوت نسبتا طولاني، به دستيارش، كاوه نگاه مي كند و بعد به من مي گويد: من فكر مي كنم مشكلات افغانستان ريشه در سه عامل مهم دارد، اولا افغان ها ثروتي ندارند تا هزينه هاي عبورشان را از اين شرايط عقبمانده به يك وضعيت مدرن بپردازند. دومين عامل، فقر شديد فرهنگي است كه يك جوري هم ناشي از نبود بودجه است و هم به دليل از دست دادن دو دهه از زمان... در همين دو دهه تعداد زيادي جامعه شناس، روان شناس، مدير و اقتصاددان به جامعه ما اضافه شده كه همه آنها نه فقط در حوزه اجتماعي كه حتي در حوزه عملكرد شخصي شان هم مي توانند در تحولات جامعه نقش داشته باشند. اما وضع در افغانستان كاملا متفاوت است و متاسفم كه بايد بگويم شايد در افغانستان يك فاشيست مبصر بيشتر به كار بيايد تا يك دموكرات و آزادانديش. در خيلي از مناطق افغانستان تازه بايد به مردم صف بستن را آموخت.