Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811029-59716S2

Date of Document: 2003-01-19

آيا جهان قابل شناسايي است هرمنوتيك ايراني _ 3 روح الله يوسفي گرچه پرسش فوق ارتباط مستقيمي با مقوله هرمنوتيك ندارد و مربوط است به بحث شناخت شناسي، اما به دليل ابتناي بحث متن شناسي به جهان شناسي به عنوان يك مدخل و مقدمه لازم به آن مي پردازيم. ابتنا و حداقل ارتباط وثيق دو مقوله ياد شده از آن جهت است كه هر نظري در مورد پرسش آيا جهان قابل شناسايي؟ است داشته باشيم و در واقع هر پاسخي به آن بدهيم، در مقوله متن شناسي و يا تفسير كلام و سخن (وحياني يا بشري ) اثر مستقيم مي گذارد به نوعي با اعلام نظر در مورد اول، در مورد دوم نيز اظهارنظر شده مي توان است گفت شناخت يك مفهوم عام است كه هر دو عرصه طبيعت و كلام و متن را شامل است و هر دو از جهاتي (في المثل سوبژكتيو ) يكي هستند و لذا اگر كسي جهان و طبيعت را قابل شناختن مي داند نمي تواند متن را مطلقا غيرقابل شناختن بداند و بر عكس. توضيحات بعدي اين مدعا را روشن تر مي كند. در مورد اين كه طبيعت و پديده هاي خارج از ذهن ما قابل شناسايي است يا نه، دو نظر عمده وجود دارد: يك نظر مثبت است و ديگري منفي. بدين معنا كه كساني معتقدند جهان و طبيعت پيرامون ما و يا به طور كلي هستي قابل شناختن است و مي توان آن را كم وبيش شناخت و كساني نيز در مقابل بر اين نظرند كه چنين نيست و نمي توان شناختي از عالم به دست آورد. گروه اول طرفدار نظريه اعتقاد به وجود مستقل پديده ها در خارج از ذهن هستند و دسته دوم چنين باوري ندارند و عقيده دارند كه پديده ها وجود عيني و خارجي و مستقل ندارند و هر چه هست تصوير و تفسير ذهني ما است كه ما اصطلاحا يا مسامحتا جهان و عالم مي خوانيم. چنان كه در منابع فلسفي و آثار مربوط آمده است، هر كدام براي اثبات نظريه خود و رد استدلال هاي طرف مقابل، مطالبي گفته و برهان هايي اقامه كرده اند. اما بايد توجه داشت كه از گذشته نيز طرفداران نظريه دوم بسيار اندك بودند و لذا با حاميان و مدافعان ديدگاه اول قابل مقايسه نبودند. در دهه هاي پيش در ايران بيشتر تحت تاثير گفتار ماركسيستي رايج به ديدگاه اول رئاليستي و به دومي ايده آليستي مي گفتند. هر چند كاربرد واژه ايده آليسم در گفتار فلسفي رايج غرب با كاربرد اين واژگان كاملا متفاوت بود. امروزه نيز به طرفداران تفكري كه مي گويد جهان خارج قابل شناسايي است رئاليست مي گويند و آنتي رئاليست ها كساني هستند كه معتقدند به دليل شرايط و موانع معرفتي شناخت حاق واقع آن گونه كه هست بي معني يا ناممكن است. اگر چه اين لزوما به اين معنا نيست كه معرفت را ناممكن بدانند. حال اگر تحليل و ادعاي رئاليستي درست باشد بايد بگوييم كه - 1 وجود عيني و مستقل طبيعت در خارج از ذهن آدمي و 2 - امكان شناخت آن وجود وفنومن ها ( phenomen) قطعي و امري پذيرفته شده و مسلم است. استدلال هاي مختلفي براي اين مدعا اقامه شده است. از جمله يك پرسش بديهي و خيلي ساده وجود و دارد آن اين كه اگر عالم و طبيعت و پديده ها وجود خارجي ندارند ما از چه چيز صحبت مي كنيم و اصولا چه چيز را عالم و طبيعت؟ مي ناميم آيا صرفا يك وجود ذهني را، بدون اين كه هيچ واقعيتي در بيرون داشته باشد، وجود و جهان و يا طبيعت؟ مي خوانيم بالاخره نظرا و عملا قابل قبول و معقول نيست كه بگوييم چيزي در خارج وجود ندارد ولي ما آن را در ذهن خودمان خلق مي كنيم و يا به تصور درمي آوريم. اگر دچار شك دكارتي هم باشيم و در هرچه شك كنيم، سرانجام ناچار به ي چيز بايد تكيه كنيم كه در بيرون از تصور و تخيل و تفسير قرائت ما وجود مستقل داشته باشد. البته دكارت در همه چيز شك كرد و سرانجام در پايان دور و تسلسل شك به من متفكر و انديشمند رسيد كه هست و مستقل است و به عنوان ابژه فاعل شناسا سوبژه و واقعيت را مي شناسد و درك مي كند و تفسير و يا تاويل مگر مي كند عقلا و عملا ممكن است چيزي اصلا واقعيت مستقل نداشته باشد اما ما از وجود آن آگاه بشويم و حتي تصويري از وجود آن داشته؟ باشيم اگر بخواهيم با واژگان فلسفه اسلامي در اين باره صحبت كنيم بايد بگوييم كه البته وجود ذهني، نيز خود مرتبه اي از وجود است اما مي دانيم كه وجود ذهني تابعي از وجود عيني است و تا چيزي واقعيت عيني نداشته باشد نمي توان از وجود ذهني آن سخن گفت. وجود ذهني تصور پس از تصديق است و تصديق نيز پس از شناسايي واقعيت و اعتقاد و اعتراف به وجود خارجي آن به دست مي آيد. يعني في المثل اول واقعيتي به نام آب مورد تصديق قرار مي گيرد و شخص در يك ارتباط ذهني با عين آن قرار مي گيرد و سپس (يا همزمان ) تفسيري و تعبيري از واقعيت آب حاصل مي شود و آن گاه مورد تصديق قرار مي گيرد و همين تصديق است كه وجود ذهني را شكل مي دهد. بنابراين تا واقعا آبي وجود نداشته باشد، پس چگونه مي توان تصوري و تصويري از آن داشت و از وجود ذهني آن ياد؟ كرد مولوي در مثنوي استدلال بسيار زيبايي در ارتباط با دين حقيقي و دين قلابي و جعلي دارد كه مي تواند در ارتباط با بحث كنوني ما مفيد و كارساز باشد. مولوي مي گويد تا دين حقيقي وجود نداشته باشد، نمي توان از نوع قلابي آن، سخن گفت و يا آن را در واقعيت خارجي داشت. مثال درست و بجاي او سكه و دو نوع اصلي و قلابي آن است. مي گويد سكه قلابي از آن رو وجود دارد كه سكه واقعي و اصيل وجود دارد وگرنه چگونه مي توان تصور كرد كه كسي يا كساني بدون ديدن و درك سكه واقعي نوع قلابي و دروغين آن را البته بسازند او اين استدلال را، كه در عين ساده بودن عميق و استوار است براي اثبات حقانيت و اصالت وحياني اشيا در تاريخ بشر بيان مي كند ولي مي توان آن را در ارتباط با وجود ذهني و عيني نيز صادق دانست و به آن استدلال كرد.