Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811029-59716S1

Date of Document: 2003-01-19

پيدايش فردباوري گفت وگو با تزوتان تودورف به مناسبت چاپ آخرين اثرش وظيفه و سرور توما رنيه ترجمه: خجسته كيهان * وظيفه و سرور، زندگي يك رهرو كتابي، است كه مسير زندگي يك روشنفكر را نقل مي كند، مسيري كه تقريبا چهل سال به طول انجاميد و شما را به پختگي در رساند اين مدت رفته رفته به درك جوهرها و ساختن و پرداختن ايده ها رسيديد. خودتان اين مسير را چگونه ارزيابي؟ مي كنيد آيا تزوتان تودورف امروز، همان افكار، سليقه ها و الهامات تودورف سال هاي جواني را؟ دارد اين كتابي است كه مسير چهل سال كار مرا در برمي گيرد و نخستين فصل ها به سال هاي بلغارستان باز مي گردد، بنابراين درباره شصت سال زندگي است. اينكه به گذشته نگاه كني و با خود بگويي همه اش همين؟ بود اينكه در يك كتاب كوچك جاي مي گيرد! وحشتناك است. با اينكه به گمان من نوشتن زندگي نامه بسيار روشنگر است، درگير شدن با آن برايم بسيار دشوار به بود اين جهت بايد بگويم كه نوشتن اين زندگينامه اگر به شكل ديالوگ نبود، امكان پذير كاترين نمي شد پورتون در ذهن خود نوعي زندگينامه برايم نوشته بود و با پرسش هايش مرا به سمت اعترافاتي كه در اين كتاب مي بينيد، راهنمايي كرد. اما پاسخ به سوال شما نه مي تواند به سادگي مثبت باشد و نه منفي: البته من از بعضي جهات تغيير كرده ام، اما برخي از خصوصيات جواني ام را نيز حفظ كرده ام. در آخرين فصل مصاحبه ها كوشيده ام آنچه را كه علي رغم دگرگوني علايق و دلبستگي ها در وجودم پابرجا مانده است را شرح دهم. نظريه هاي مورد قبول ما در معرض تغييرند، در حالي كه بيش از هر چيز به آنها دلبسته ايم. در مقابل، نحوه روبه رو شدن با مسائل و واكنش نشان دادن به جهان در من ثابت مانده من است براي توضيح وضعيت خود چنين واژه هايي را يافته ام: تداوم متناقض ها، ميانه روي افراطي، تمركزگرايي حاشيه اي و يا عنواني كه متعلق به كتاب است: زندگي يك رهرو. اگر چه اين اصطلاحات متناقض به نظر مي رسند، اما من مي خواهم از اين طريق خط ميانه اي را در فرهنگ ها، در رشته هاي پژوهشي (در زمينه علوم انساني ) و نيز در طبقه بندي هاي تجريدي كه معمولا از يكديگر مجزا هستند، پيدا به كنم نظر من آنچه متعالي است با زندگي روزمره تضادي ندارد، بلكه در دل آن جاي مي گيرد. من هميشه خواسته ام از پرده هاي آهنين و دوقطبي يا سياه و سفيد ديدن چيزها، فراتر بروم. * به كاترين پورتون گفته ايد كه نقاشان، از جمله گابريل متسوي هلندي، بدون ياري جستن از فراطبيعت، آنچه را كه مطلق است، به زندگي روزمره انتقال مي دهند... هدف مردود شمردن نوعي زيبايي شناسي رمانتيك است كه ستاره شاعرانه را با آسمان خاكستري روز در تضاد مي بيند. گمان مي كنم باورهايم در اين زمينه پايدار مانده باشند. البته در مورد ساير مسائل ديدگاه هايم تغيير كرده و علائق تازه اي يافته ام. من ابتدا با مطالعات ادبي كار خود را آغاز كردم و بوطيقا را در جهت نظريه زبان، فن بيان و هرمنوتيك هدايت كردم. بعد كتابهايي نوشتم كه سمت و سوي قوم شناسي (فتح آمريكا ) فلسفه، اخلاق (در برابر افراطگرايي ) و يا تاريخ سياسي (يك تراژدي فرانسوي ) داشتند. در مورد تاريخ انديشه نيز در دو كتاب (ما و ديگران و باغ ناقص ) پژوهش كردم و كتابهاي ستايش روزمرگي و ستايش فرديت را در مورد تاريخ نقاشي نوشتم. درخود اشتهاي سيري ناپذيري براي مطالعه انديشه ها و آثار مي يافتم. ان س. ا. اس (مركز ملي تحقيقات علمي فرانسه ) نهادي، كه در آن كار مي كنم اين آزادي را به من داده است كه بتوانم به اين ولگردي روشنفكرانه ادامه دهم. اثري از نيچه را در مسير من نمي بينيد: نمي توانم با دشمنان قسم خورده دموكراسي ارتباطي داشته باشم * با اين حال در مسير فكري شما گسستي ديده مي شود. در فصل سوم زير عنوان; نقد ساختارشناسي فاصله، گرفتن تدريجي خود را از اين جريان فكري بزرگ شرح داده ايد، در حالي كه در گذشته يكي از هواداران آن بوديد. آنچه در ساختارشناسي نقد مي كنيد، ديدگاه اي تنگ نظرانه است كه ادعا مي كند در گفتمان تنها گفتمان يافت مي شود و هيچ رابطه قابل توجهي با جهان وجود ندارد. و مي نويسيد براي من جالبتر است به زمينه هايي بپردازم كه ادبي نيز هستند، نه به آنچه كه صرفا ادبي است. من در سال 1963 وارد فرانسه شدم. درباره روشنفكران پاريسي چيزي نمي دانستم و به زودي جذب جنبش فكري كه از ابتدا ساختارگرايي مي ناميدند، شدم. اين جنبش پيش از هر چيز در شخص كلود لوي اشتراوس و چند زبان شناس بزرگ تجلي مي يافت. براي من رولاند بارت، مردي كه مي ستودم، اگرچه با همه انديشه هايش موافق نبودم، نيز نماينده ساختارگرايي بود. بايد بگويم كه درون اين جنبش هر كس پيش از اينكه به چارچوب اصلي و مورد توافق عموم بينديشد، در فكر اختلافات خود با ديگران بود و من خود را به ژرار ژنت نزديك تر ما مي يافتم هر دو مي خواستيم به وسيله تحقيق درباره طبقه بندي هاي گفتمان ادبي، حوزه اي كه بوطيقا مي ناميديم، به مطالعات ادبي غناي بيشتري ببخشيم. به گمان من لزومي ندارد آنچه را كه ما در آن زمان انجام داديم حذف كنند. ما بر روي ابزار تحليل كار كرديم، در حالي كه نبايد ابزار تبديل به هدف نهايي شود و وسيله جايگزيني هدف شود. از اوايل دهه 1980 رفته رفته از علاقه ام به ابزار كاسته شد و شروع به كاربرد آن كردم. بدين وسيله متن ها را به زير سوال بردم و محتواي سياسي و فلسفي آنها را بيرون از كشيدم آنجا، نه از پژوهش هاي گذشته مان، بلكه از كاربردي كه ممكن است ثمرات آن مثلا در آموزش داشته باشد، به انتقاد پرداختم. نبايد به جاي پرداختن به بودلر، زبان شناسي تدريس كرد! * بياييد كمي از سياست صحبت كنيم. شما در سراسر اين مصاحبه ها بر وضعيت انسان ها در رژيم هاي تماميت خواه تاكيد مي كنيد. اين واقعيت كه در يك كشور كمونيستي، يعني بلغارستان به دنيا آمده و جواني خود را در آنجا گذرانده ايد، شما را از بعضي روشنفكران فرانسوي متمايز مي كند. به همين سبب نيز از ساده نگري و فقدان روشن بيني آنها انتقاد كرده ايد. در اين مورد غالبا به شدت از ژان پل سارتر و گاه از آرمان گرايي انتقاد كرده، افكار زيباي ماه مه 1968 را به طنز گرفته ايد10 اين روزها انتقاد از سارتر چيز تازه اي نيست! اگر همه سخن من همين بود، اصلا، نياز به بازگو كردن نداشت! در نخستين سال هاي بعد از جنگ (جهاني دوم ) زندگي، فكري روشنفكران فرانسوي زير سلطه الگوي كمونيسم قرار روسيه داشت شوروي با پيروزي بر رژيم رسواي نازي به افتخار رسيده بود. روس ها بر اثر حمله هيتلر، بيست و پنج ميليون كشته داده بودند. به اين جهت كمونيسم به وجهه بي نظيري رسيده بود كه امروز تجسم آن دشوار است. اما من كه از كشوري مي آمدم كه آن را سوسياليستي مي ناميدند و از ترك آن براي زندگي در يك كشور فاسد و بورژوا چنانكه در بلغارستان مي گفتند، خرسند بودم، از اينكه مي ديدم در فرانسه آدم ها، به خصوص در محافل روشنفكري و هنري، خود ايده هايي را اختيار مي كردند كه در بلغارستان فقط بر اثر زورگويي پذيرفته مي شد، شگفت زده بودم! از اين ديدگاه اين سال ها را در زمينه بحث هاي فكري در حال سكون و زير خفقان الگوي سنگين ماركسيسم مي بينيم. آنچه برايم بيشتر زننده بود، اختلافي بود كه ميان روش زندگي و افكار دوستان تازه ام _ دانشجويان دوره دكترا يا پژوهشگران جوان _ وجود داشت. آنها به تنهايي و به گفته امروزي ها به شيوه بورژوا _ بوهم زندگي 2 مي كردند و بسيار ليبرال و فردگرا بودند. ولي در عين حال در نوعي روياي مبهم آرمان شهر فرورفته بودند كه اگر به حقيقت مي پيوست، همه چيزهايي را كه در زندگي بيشتر دوست داشتند، حذف در مي كرد اين صورت آزادي، سيلان و گشايش به سوي جهان از ميان مي رفت. اين اختلاف فاحش مرا مردد و حيران مي كرد. اما بايد بگويم كه من هرگز در اين سال ها باورهايم را آشكار نمي كردم. زندگي در بلغارستان و تجربه هايي كه در آنجا داشتم مرا نسبت به سياست بي اعتقاد كرده بود و از دلبستگي به اين پرسش ها شانه خالي مي كردم. حتي به اين گفتار نيز نمي پرداختم كه كمونيسم چنان كه همه تصور مي كردند، عالي و تحسين انگيز نبود. * در كتاب خاطره شهر درباره قربانيان رژيم هاي تماميت خواه از اهميت جبر رواني سياسي سخن مي گوييد، جبري كه تاريخ نگاران ناچارند آن را در پژوهش هاي خود در نظر بگيرند. از اين منظر اينكه در گذشته تابع يك رژيم تماميت خواه بوده ايد در ايجاد ضديت شما با كمونيسم و نيز علاقه اي كه به آمريكا داريد موثر؟ نبوده بايد بگويم كه تصور نمي كنم اين تعاريف با روحيات من سازگار باشد. علاقه به؟ آمريكا درست است كه دوستان خوبي در ايالات متحده دارم و بعضي از خويشانم در آنجا اقامت دارند. از اين گذشته از جوش و خروش نيويورك لذت مي برم و بسياري از اماكن طبيعي آمريكا را تحسين مي كنم. ولي در عين حال نسبت به سياست خارجي آمريكا انتقادات شديدي دارم و دگرگوني هايي را كه بر اثر مبالغه در صحت سياسي در 3 دانشگاه ها به وجود آمده را نمي پسنديم. ضديت با؟ كمونيسم گمان مي كنم به خاطر تجربه مستقيم خود از واقعيت كمونيسم نسبت به جاذبه هاي آرماني آن مصونيت پيدا كرده ام، با اين حال به كساني كه سلطه اين ناكجاآباد را پذيرفتند، با ديده تحقير هر نمي نگرم چه باشد آنها نزديكان من بودند: پدرم در جواني و بعضي از همكلاسانم كمونيسم بودند. بنابراين ناگزير اين جنبش را از درون شناختم. گمان مي كنم آنچه برايم حياتي است، وابستگي خاصي به ارزش هاي دموكراسي ليبرال است: از جواني چنان خواستار اين ارزش ها بودم كه نمي توانم آن را به دست فراموشي بسپارم. وقتي اين ارزش ها را به زير سوال مي برند، اركان وجودم به لرزه در مي آيد و توانايي استدلال را از دست مي دهم. منظورم نه تنها حملات كمونيست ها به دموكراسي، بلكه حملات محافظه كاران، ناسيوناليست هانيز هست. حتما به همين دليل است كه اثري از نيچه را در مسير من نمي بينيد: نمي توانم با دشمنان قسم خورده دموكراسي ارتباطي داشته باشم. از اين گذشته بر اين باور هستم كه مسير زندگي هر فرد بر بينش و كار پژوهشي اش تاثير مي گذارد و ايرادي هم ندارد. در حوزه هاي علوم انساني، تاريخ و فلسفه نمي توان و نبايد تجربه هاي شخصي پژوهشگران را در قرنطينه نهاد. همان طور كه سيمون وي مي گفت 4 كار شناخت هنگامي به حقيقت نزديك مي شود كه بدانيم چه چيز را دوست داريم _ در غير اين صورت راه به جايي نمي بريم. اگر اين ارتباط ذوقي غايب باشد، در تمرين فن بيان و حكمت قرون وسطي در جا مي زنيم و به بيان دوباره آنچه از قبل مي شناختيم اكتفا مي كنيم. بدبختانه سياست كنوني پژوهش در علوم انساني در فرانسه، مثلا در ار س. اس در جهت معكوس حركت مي كند: اينجا پيروزي تكنيك براي تكنيك است و پژوهش فردزدايي شده كه به واژه هاي كليدي و داده هاي آماري كاهش يافته است. شادماني لرزان: رساله اي درباره روسو 1985 * يكي از مقوله هايي كه به آن علاقه منديد و درباره اش بسيار نوشته ايد انسان گرايي است. براي تعريف آن گفته ايد كه انسان گرايي اي كه به آن باور داريد به آموزه ميانه روي بسيار نزديك است. آيا اين خطر وجود ندارد كه اين انسان گرايي به نسبي گرايي (Relativism) ايدئولوژي زده كه شما با قاطعيت مردود مي شماريد، نزديك؟ شود در دو كتاب ما و ديگران و باغ ناقص در مبحث تاريخ انديشه ها _ مونتين، مونتسكيو، ژان ژاك روسو و كنستان _ كوشيده ام آنچه را كه گمان مي كنم جان كلام آموزه انسان گرايي باشد، بيرون بكشم. سه نظريه بزرگ را تعريف كرده ام: جهاني بودن آنچه به نوع انسان مربوط است، استقلال اراده انسان و فردباوري به عنوان هدف. به نظر من انسان گرايي اساسا با نسبي گرايي همخواني ندارد. زيرا انسان گرايي به يكسان بودن همه انسان ها و وحدت نوع بشر باور دارد. نه تنها از ديدگاه انسان شناسي، (كه برابري شان و منزلت همه انسان ها را در بردارد ) بلكه، به برابري ارزش ها در هر كجا كه باشيم نيز مربوط مي شود. هدف اين نيست كه ارزش هاي يكساني را به همه تحميل كنيم. ولي به باور انسان گرايان مي توان در بحث از ارزش ها يك افق همگاني را در نظر داشت. چنين بحثي داراي مفهوم در است اين زمينه آموزه مزبور از كساني كه مانند ماكس وبر به مشاهده نوع انسان بسنده مي كنند، دوري مي جويد. از ديدگاه انسان گرايان براي هر فرد اين امكان وجود دارد كه از زمينه اوليه زندگي خود جدا شود و مشخصه هاي اجتماعي، فرهنگي و تاريخي خود را پشت سر بگذارد. بنابراين ارزش ها تنها نسبي نيستند. شما از آموزه ميانه روي سخن گفتيد: بستگي به اين دارد كه آن را چگونه استنباط كنيد. درست است كه انسان گرايان با مخالفت هايي از جايگاه هاي مختلف و گاه متضاد، روبه رو مثلا مي شوند ژان ژاك روسو را در نظر بگيريد. او به عقيده مومنان بي دين بوده در حالي كه از ديدگاه نويسندگان دايرالمعارف كه ماده گرا بودند، زمينه چشمگيري را به اراده و معنويت واگذار مي كرد. يا كنستان هم با دوران وحشت انقلابي مخالف بود، هم با ارتجاع افراطي. من پيش از اينكه به ميانه روي بينديشم (هر چند تعريف آن مربوط به روسو است )، بايد بگويم كه دوگانه يا سياه و سفيد ديدن امور را برنمي تابم. مدرنيته خودبستر چند خانواده از ايدئولوژي ها است و بحث را نمي توان به دوئل هاي انفرادي فروكاست. انسان دوستي يك آموزه التقاطي يا ايدئولوژي سانتي مانتال نيست، بلكه نوعي موضع گيري است كه امكان مي دهد بسياري از جنبه هاي جامعه خود را نقد كنيم. * در خاتمه مي خواهم به چند جمله از كتاب قبلي شما خاطره بدي، اقدام به نيكي اشاره كنم: نوشته ايد امروز لزوم رابطه با معنويت يا تعالي كمتر از ديروز نيست، ولي براي دوري از انحراف به سوي تماميت خواهي، بايد از برنامه هاي سياسي دور بماند (زيرا هرگز نمي توان بهشت را بر روي زمين بنا كرد ) بلكه، بهتر است امور معنوي زندگي هر فرد را از درون روشن كنند. مي توان در برابر يك تابلوي نقاشي، با نگريستن به چشم اندازهاي طبيعي، بر اثر دعا يا مراقبه يا پرداختن به فلسفه و يا ديدن خنده يك كودك به اوج لذت معنوي رسيد. دموكراسي نمي تواند نياز به آسايش روح و امور مطلق را برآورده سازد; ولي در عين حال نبايد نسبت به وجود اين نيازها بي اعتنا بماند آيا آنچه در اينجا درباره جدايي هنر و سياست گفته ايد، اين خطر را به دنبال دارد كه به شكلي از روان پريشي اجتماعي دچار شويم، همان وضعيتي كه در كتاب در برابر افراطگرايي در مورد سوژه هاي تماميت خواه به آن اشاره؟ كرده ايد بازتر بگويم، آيا به طور ضمني ابهام رابطه خود را با سياست بيان؟ نكرده ايد بايد اميدوار باشيم كه هر تمايز يا تفكيكي لزوما به روان پريشي اجتماعي منتهي نشود.. در آن كتاب من از دو حقيقت مورد قبول همگان آغاز سخن كرده ام. نخست اينكه در انسان نيازي ژرف و سركوبنشدني به ايجاد رابطه با امر مطلق وجود دارد. البته مي توانيد واژه ديگري را به جاي مطلق بگذاريد. طي چندين قرن اين امر مطلق در دين، خداوند، جهان ديگر و تعالي، تجلي يافت. عقبنشيني دين هاي رسمي در غرب به مفهوم از ميان رفتن اين نياز انسان نيست. دومين حقيقت اين است كه در قرن بيستم تلاش در راه ارضاي اين نيازها از طريق يك پروژه سياسي با شكست پرسروصدايي روبه رو شد. من وارد تحليل دلايل اين شكست نمي شوم: كافي است كه حضور آن را بازشناسيم. اين به آن مفهوم نيست كه بايد سياست را بي اعتبار شمرد يا آن را به حساب نياورد، بلكه بايد سياست را در مكان واقعي اش قرار ما داد از سياست، دولت، نهادها و احزاب چه؟ مي خواهيم ما مي خواهيم كه آنها احترام به ضابطه ها، برابري در برابر قانون، آزادي بيان و امنيت جاني افراد را تضمين كنند و همچنين خدمات همگاني، كيفيت آموزش، درمان و حقوق بازنشستگان را تامين نمايند. هيچ يك از اين اقدامات خوار و حقير نيست. ولي آيا براي شكوفايي انسان ها كفايت؟ مي كند پس آيا بايد از سياست خواست كه علاوه بر همه آن اقدامات خوشبختي ما را نيز تضمين كند و ما را به نهايت سرور ؟ برساند البته چنين نيست. وضعيت سياسي مناسب آن است كه فضايي را ايجاد كند كه در آن هر يك از ما بتواند در بهترين شرايط به جست وجوي معنويت بپردازد. اروپايي هاي قرن بيست و يكم دو شكل ارتباط با كمال مطلق را در اختيار دارند. اولي محقق عشق هاي است ما خطاپذير، موقتي و متناقضند. ممكن است علاقه به والدين در دلمان رو به خاموشي گذارد، يا اينكه فرزندان مان ديگر عشقي به ما نداشته باشند، با وجود اين از طريق عشق است كه مي توانيم كمال مطلق و ابديت را تجربه دومي كنيم معنويت و زيبايي است، كه آن را با ديدن آثار هنري يا تماشاي طبيعت، و يا به وسيله علم با فلسفه يا از راه هاي ديگري مي يابيم: باز تكرار مي كنم كه تعالي در دل روزمرگي نهفته است. بنابراين به نظر من ميان اين قبيل تجربه هاي شخصي و سياست رابطه تكميلي وجود دارد، نه روان پريشي اجتماعي. پي نوشت: _ اشاره 1 به شورش و تظاهرات دانشجويان كه داراي آميزه اي از آنارشيسم و چپ گرايي بود. م _ Boheme 2 به معني كولي به افرادي گفته مي شود كه آزاد و بدون تكلف و وابستگي زندگي مي كنند. م. _ جنبشي 3 كه از دهه 1990 بر اثر فعاليت گروه هاي اقليت و زنان با الهام از ايده هاي چپ در ايالات متحده به وجود آمده است. _ Weil 4 Simon برگرفته از مگزين ليترر اكتبر 2002