Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811028-59695S1

Date of Document: 2003-01-18

زندگي را به شعرباختم گزارشي از زندگي و شعر بيژن جلالي در سومين سالمرگش شهرام رفيع زاده در سادگي و عرياني شعر بيژن جلالي عرياني مرگ را مي بينم عرياني مرگ در شعرهاي جلالي به آرمان خواهي وبه عرفاني كه غالبا در آثار شاعران ديگر ديده مي شود ربطي ندارد او همه چيز را در حال مردن مي بيند دي ماه بود، يك روز مثل همه روزها، او مي خواست كت و شلوار و جليقه اش را، و احتمالا باراني نيمدارش را بپوشد، و از خانه بزند بيرون. مي خواست از همان پله هاي هميشگي برود بالا، برود كافه، و مثل هميشه جاي قهوه يا هر چيز ديگر چاي خودش را بنوشد، سادگي اش را بنشاند روي نيمكت و يكي دو ساعت بعد هم برگردد به تنهايي و اتاق خودش. پشت ميز دايي جان صادقش بنشيند و بنويسد آنچه را گفته ام / باز پس نخواهم گرفت / فقط خواهم گفت / كه همه را براي تو / گفته ام. دي ماه بود، خودش لابد بيشتر از هر كس فهميد كه آن روز مثل همه روزها نيست; براي همين هم چشم هاش را بست، روي تخت بيمارستان شريعتي دراز كشيد و از خودش پرسيد; آيا ممكن است كه ما نيز / چون برگ هاي پاييزي / رقص كنان / به سوي خاك رويم؟ ! چند هفته هم توي اتاق ICUو، زير آن همه سرنگ و سرم اين سوال را از خودش و ديگران پرسيد. بعد پزشك ها جوابش را داده و او توي دلش گفته بود دعواي من و جهان / به پايان خود / رسيده است / از ما دو تن / آنكه مي ماند / جهان است. رفتم خداحافظي كنم، گفتند بياييد تو، پيمان هم بود، گفتم بگير، تو از زندگي اش عكس گرفتي حالا از مرگش هم بگير، نمي دانم گرفت يا؟ نه! من اما با يك نگاه عكسش را انداختم توي خاطراتم. همان صورت استخواني و كشيده كه عينك نداشت، و چشم هاش را بسته بود. شسته و رفته آنقدر كه بدون اشك هاي پسرخوانده اش، خيال مي كردم چند دقيقه ديگر مرگ او را مي ترساند، بيدار مي شود و به سويم مي گريزد همان طور كه زندگي مرا ترسانده و به سويش گريخته بودم. گمانم ديگران هم همين طور فكر كرده بودند وگرنه كسي يك سال بعد شماره اش را نمي گرفت كه بوق آزاد بشنود و صداي مهربان و نازكش را نه، بعد هم دلتنگي هاش را بياورد روي كاغذ، بنويسد; و بيژن جلالي هم / مرده است و از ميهماني و اين طور چيزها حرف بزند. سه سال هم بيشتر گذشته حالا، ما سه نفر بوديم. يكي شده بود ميزبان و خواسته بود كه برويم خانه اش پس از سال ها. زودتر رسيده بودم، درست عكس هميشه كه دير مي رسم. بيژن سر وقت آمده بود، خودش را با ثانيه ها تنظيم مي كرد معمولا. توي آن صورت لاغر و استخواني عينكش خيلي چشمگير بود. مثل هميشه كت و شلوار و جليقه را احتمالا با وسواس عجيبي تن كرده و راه افتاده بود كه بيايد ميهماني. شباهت عجيبي به دايي جانش داشت. البته بيشتر توي زندگي. آمد و نشست روبه رويم، تسبيح بلندش را درآورد و گرفت اندازه دستش گنجشك شام خورد، اندازه گنجشك هم حرف زد، مي گفت بايد بيشتر مراقب خودش باشد، و بود. ما سه نفر بوديم و ديگراني هم، ولي او تنهاترين ما بود اين را مي شد از تسبيح انداختنش فهميد، و از سكوت عميق و طولاني اش كه شعر بود; اي آبهاي دور / اي آبهاي دوست / كه دست نرم / و چشم هاي روشن داريد / اي آبهاي خوابآلوده / يا بيدار / اي آبها / اي بي پاياني انتظار / و اميد. با همان تنهايي و سكوت راه افتاده بود و ما دنبالش كه برسيم به يك اتاق آبي و رو به ميزبان بگويد چقدر من / از آبي / آسمان / و سبزي آن درخت / كاج / دور هستم / و گويا كه روز / از آن من / نيست. سه سال هم بيشتر گذشته حالا. سه سال زمان زيادي نيست، و نبود كه آن شب را فراموش كنيم، و خودمان را كه سه نفر بوديم; يكي مان حالا رفته دنبال خودش اسمش را مي شود گذاشت زندگي، خوشبختي يا چيزي در اين حدود. يكي ديگر وارث تلخي خودش و تنهايي جهان شده، وارث بيم و اميد. و بيژن جلالي هم مثلا مرده است; جهان چه ساده / است / چون داستاني است / كه كودكي / براي خود بگويد. بيژن جلالي شب سي ام آبان ماه 1306 در خيابان پاريس تهران به دنيا آمد. پدرش ابراهيم در اصل تفرشي بود و از خانواده ميرزاعلي مستوفي، و مادرش اشرف الملوك دختر اعتضاد الملك و خواهر صادق كودكي هدايت و نوجواني بيژن در تهران و تبريز گذشت. او در اين سال ها و پس از جدايي پدر، مادرش با پدرش زندگي كرد اما بعدها وقتي به استقلال رسيد بيشتر با خانواده مادري اش در تماس بود و البته تحت تاثير روحيات آنان. پس از پايان دبيرستان قصد داشت پزشكي بخواند اما در رشته فيزيك، دانشكده علوم ثبت نام كرد. يك سال نشده در آزمون اعزام دانشجو پذيرفته و راهي فرانسه شد. در تولوز قرار بود علوم طبيعي اما بخواند شدت گرفتن علايق ادبي بيژن را كشاند به پنج پاريس سال را در آنجا گذراند و مدتي بعد از خودكشي صادق هدايت به ايران بازگشت. در تهران رشته زبان و ادبيات فرانسوي را به پايان رساند. مدتي به تدريس پرداخت و بعد در يك شركت فرانسوي مشغول شد. كمي بعد از بورس دوره اقتصاد نفت استفاده كرد و در بازگشت به اداره اقتصادي شركت نفت رفت. بعد به استخدام شركت پتروشيمي درآمد و سال ها منشي هيات مديره باقي ماند و در سال 1359 بازنشسته شد. اگر قرار باشد كسي سرطان شعر بگيرد، مي گيرد و اصلا هم مهم نيست كه چه راهي را آمده و از كجا. بيژن جلالي از سال هاي نوجواني به فلسفه و ادبيات علاقه داشت و گاهي چيزهايي به شعر و نثر مي نوشت. اما نيمه دوم دهه سي او را به شعر و شعر را به او مي رساند. نخستين مجموعه شعرهايش را با عنوان روزها در سال 1341 انتشار مي دهد. شعرهايي كه هيچ نشاني از وزن و برخي ويژگي هاي ديگر دست و پاگير در آنها پس نبود از آن دل ما و جهان ( ) 1344 رنگ آبها ( ) 1350 آب و آفتاب ( ) 1362 روزانه ها ( ) 1373 درباره شعر ( ) 1377 را انتشار داد. بيژن جلالي هيچ وقت ازدواج نكرد. اما پنج دهه با شعر زندگي كرد. حضور مداوم و آهسته اش هيچ وقت نامش را بر سر زبان ها نينداخت و اين برمي گشت به ويژگي هاي او شخصيتي اش اگرچه كودكي و نوجواني را با پدر سر كرد اما نزديكي بيشتري به خانواده مادري حس مي كرد; پدربزرگ و مادربزرگ مادري ام نسبت به ما مهربان بودند. مادربزرگ مادري ام وسواس مخصوصي داشت. از جمله به خوش قدم بودن معتقد بود. مرا دوست داشت. يكي از كساني بودم كه از من مي خواست ساعت بزرگ ديواري آونگ دارش را كوك كنم. به هر كس اجازه چنين كاري را نمي داد. ميانه اش با مادرم خوب نبود. مي گفت خوشبختانه بيژن نه به پدرش رفته و نه به مادرش. در خانه اي كه هر كس ناهارش را توي اتاق خودش مي خورد يك اتاق براي بيژن خيلي جالب بود; به خصوص يك گرامافون داشت كه پاي پنجره بود. از همان گرامافون هاي كوكي قديم. من گاهي بهانه مي گرفتم و با مادرم مي رفتيم به اتاقش و صفحه مي گذاشتيم. پاي آن پنجره كه رو به كوچه باز مي شد، نيمكتي بود كه الان من آن را دارم. اتاق صادق هدايت بعدتر اتاق مباحثه هم مي شود; مي رفتم و بحث هاي طولاني درمي گرفت. طوري كه مادرم مي گفت شما دو نفر معمولا كم صحبت مي كنيد ولي به هم كه مي رسيد اين قدر حرف مي زنيد و اين قدر من بلند روي شور و عادت جواني، حرف هاي خودم را خيلي جدي مي گرفتم و او شايد روي غريزه فاميلي نمي خواست حرف هايم را قطع بكند و مي خواست جواب بدهد. وقتي جلالي دو سالي گياهخواري پيشه كرد هدايت كه خودش گوشت نمي خورد به او نصيحت كرده بود كه; گوشت بخور، ورزش كن، و مثل آدم حسابي زندگي كن و اين حرف ها را كنار بگذار. اما شعر كار خودش را كرده بود و بيژن جلالي از آن پس تنها مي توانست با شعر زندگي كند و با شاعران. فروغ فرخزاد يكي از نخستين شاعراني بود كه بيژن وقتي برگشت ايران با خودش و شعرش دوست شد. بعد شاملو و بعدتر منوچهر شيباني، نصرت رحماني و البته سهراب سپهري كه يك جورهايي هم شبيه هم بودند، با اخوان فقط سلام عليكي داشت و در مورد نيما خودش گفته; با شعر نيما نتوانستم كنار بيايم. ضمن اعتراف به نوآوري هايش با شعر او الفتي ندارم. در عوض جلالي خود هوشنگ ايراني را بيشتر از شعرهاش دوست داشت. يك شاعر ديگر هم بود كه بيژن خيلي دوستش داشت، اسماعيل شاهرودي. مردي بود مهربان. هميشه حرفي براي گفتن داشت. شايد او چيزي را در شاهرودي مي ديد كه در وجود خودش نبود; نجف دريابندري مي گفت خيلي از شاعران زوركي خودشان را به خلي مي زنند. ولي شاهرودي واقعا كمي خل است و اين باعث مي شد كه به اصطلاح، بيشتر سمپاتيك يا دوست داشتني باشد. جلالي غير از شعر به نوعي دغدغه هاي فلسفي هم دچار بود اين را حتي مي شود در شعرهاش به وضوح ديد. دوست اهل فلسفه هم كم نداشت. منوچهر بزرگمهر كه مهربان بود و با افتادگي به كار بي ادعايي چون كار ترجمه متون فلسفي و معرفي فلاسفه مشغول بود از اين جمله است و سيداحمد فرديد هم. طي سال ها در جمع دوستان، مجله سخن، بعضي جلسات يا در كلاس درس در دانشگاه، پاي صحبت ايشان مي نشستم. اميرحسين جانبگلو و البته داريوش شايگان و بهاءالدين خرمشاهي هم از جمله دوستان جلالي بودند. با اين همه بيژن در تمام عمرش به شعر وفادار ماند و شعر هم به و او اين هر دو به تنهايي. وقتي شعر سراغ كسي رفت، زندگي از او خواهد گريخت. در مورد بيژن جلالي هم همين اتفاق افتاده; اتفاقي كه با همه عموميت اش در مورد هر شاعري به گونه اي مي افتد، و در مورد بيژن يك جورهايي خاص. همان طور كه احمدرضا احمدي گفته; عرياني در شعرهاي بيژن جلالي راز مي شود، عرياني قطره قطره از خانه بيرون مي آيد، به كوچه مي آيد، رود مي شود و ما با اين رود آرام به دريا مي رويم، به پشت آن در هميشه بسته مي رسيم... در شعر جلالي خورشيد بزرگ آنقدر كوچك مي شود تا در شعر جاي بگيرد. آن طغيان را كه من در شعر دوست دارم در شعر جلالي يك راز مي شود، در زمان استحاله مي يابد و در تاريخ گم من مي شود در سادگي و عرياني شعر بيژن جلالي عرياني مرگ را مي بينم عرياني مرگ در شعرهاي جلالي به آرمان خواهي، و به عرفاني كه غالبا در آثار شاعران ديگر ديده مي شود ربطي ندارد. او همه چيز را در حال مردن مي بيند; هر روز / در مقابل جهان / گامي واپس / مي رويم / و جهان نيز / گامي به سوي خود / برمي دارد / تا روزي كه ما و / جهان / براي هميشه / يكديگر را ترك كنيم / ما به سويي رهسپار شويم / و جهان به سويي / ديگر. از اين بابت شايد بتوان او را به خيام نزديك دانست. سايه مرگ و قاطعيتش در شعر هر دو به وضوح نمايان است. آنها براي زنده ماندن، نمي ميرند، در عين مرگ آگاهي راه خودشان را مي روند; ديروز پايان / جهان بود / و فردا نيز / جهان به پايان / مي رسد / فقط يك امروز / است / كه جهان هست / و در دست هاي / من / چون دانه اي / مي رويد. و همين است كه تنهايي را تاب مي آورد بيژن، و شعرهاش گاه كوششي است براي ناميدن اميد. مي داند مرگ هست اما اين را هم مي داند كه تنها نااميد مي شود ادامه داد، و اتفاقا به نوعي قدرشناس اميد هم باقي مي ماند; و چگونه نگاه او را / در دل من چون رودي / روان مي سازي / و چگونه مرا از خود بي خود كرده اي / كه بي محابا / در دل جهان گام برمي دارم / و بي پرده سخن مي گويم. او وهم بي پايان را شناخته و خوب مي دانست كه وهم بي پايان، پايان ندارد. پس با جثه لاغر و نحيفش هفتاد و چند سال صبح ها چشم هاش را رو به جهاني مي گشود كه همه چيزش در عين هولناكي، به طنز آميخته بود; رودرروي / جهان / فرياد كشيدن / و فرياد من / به سوي من بازگشت / و من فرياد / خود را / هزاران بار / شنيدم / كه تا دوردست ها / رفت / و خاموش شد. جلالي با شعرهاش تراژدي زندگي و جهان را در قالب كمدي كلمات درآورده و به قول خودش من سرنوشتم را / روي صفحه كاغذ / بازي كردم / و زندگي ام را / به چند شعر / باختم. كلمه در شعرهاي جلالي نقش عجيبي ندارد، كلمه در شعر او تنها قطعه اي است كه بايد جايي قرار بگيرد تا كليت يك پازل شكل بگيرد. از اين بابت شعرهاي جلالي را نه شعر زبان كه بايد شعر موقعيت خواند; جايي كه شاعر به آن رسيده و حالا با كلمات بازش مي سازد. بيژن جلالي بيش از چهل سال شعر نوشت و به نظرم تمام عمرش را تنها بود، حتي در شعر هم تنها بود. وقتي به غياب آرمان خواهي (كه عمده ترين مشخصه شعر هم نسلان جلالي است ) در شعرش آگاه باشيم و اين سطرهايش را بخوانيم كه نوشته; شما را ديدم / كه به بيراهه مي رفتيد / و چند بار فرياد زدم / راه خانه شما اين سوست / ولي شما همچنان به بيراهه رفتيد / و به خانه خويش رسيديد / ولي من همچنان نگران شما هستم / كه به بيراهه مي رفتيد آن وقت مي توانيم ادعا كنيم كه همه آن سال ها كه بيژن جلالي گربه ها و سگ ها را دوست داشت و گياهان را، و به عشق حقيقت خانه نشين شعر شده بود; حقيقت، خود عشق بود كه وادارش مي كرد به وسواس عجيبي كت و شلوار و جليقه اش را تن كند و برود كافه، و جاي قهوه يا هر چيز ديگر چاي خودش را بخورد و غصه مرا هم كه مي گفت عين درياي توفاني پر موجي عشق همه آن سال ها با بيژن حتي بود تا عصر جمعه دي ماهي كه قرار شد تنها به سفيدي ها فكر كند; بناگاه ترا مي نامم / و با تو سخن مي گويم / و به دست هاي خود مي نگرم / كه پر از تو است / و در سر تا پاي خود / تن ترا حس مي كنم / نام تو در سرم مي پيچد / كه رساتر ازهاي و هوي دنياست / ولي ترا به فراموشي مي سپارم / چون باغباني كه / گل ها را به سكوت باغ مي سپارد / زيرا باز به سوي تو خواهم آمد / زيرا به ناگاه ترا خواهم ناميد / و با تو سخن خواهم گفت او حالا مدت هاست كه ما و مهرباني را، و عشق را فراموش كرده حتي كت و شلوار و جليقه اش را از ياد برده و احتمالا كافه و ميهماني را كه ديگر تكرار نمي شود. حالا دل ما مانده و دي ماه، و نام بيژن جلالي پاي انبوهي از شعر و عشق و تنهايي.