Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811025-59643S4

Date of Document: 2003-01-15

همه زنان ريگستاني نگاهي به كتاب من ببر نيستم پيچيده به بالاي خود تاكم; احمد غلامي ستون داستان 81 به مرور داستان هاي تاليف و ترجمه اين سال مي پردازد. من ببر نيستم پيچيده به بالاي خود تاكم نوشته محمدرضا صفدري است. نشر قصه در 415 صفحه و با قيمت تومان 3200 آن را منتشر كرده است. * * * مرور اين كتاب مثل نشاني دادن به غريبي در دل ريگستان است. آن هم ريگستاني كه در آن بادهاي شديد مي وزد و همه چيز را تغيير شكل مي دهد. نه تپه اي به جا مي ماند و نه راهي. آن هم در ريگستاني كه آزار وزيده و مرگ و سياهي در آن شيوع دارد. اما اين آزار بهانه اي است براي آغاز روايت تلخ خانواده زارپولات. زارپولات با اسبي زيبا و حيرت انگيز در كنار ريگستان جاگير مي شود و يك ملك اعياني برپا مي كند با احشام فراوان و چند زن. داستان با روايت نوذر آغاز مي شود، با تصويري خارق العاده از مرگ و آدم هاي مرده در بين ريگستان و روداني. دو قريه و دو قطب درگيري: زارپولات ريگستاني و فلامرز روداني. نوذر تصوير مرگ را پيوند مي زند به تصوير زيبا و عاشقانه م. دال و دوباره اين روايت گره مي خورد به تابوت كشي هراس انگيز اهالي ريگستاني و ضرباهنگ داستان اوج مي گيرد. داستان از سوم شخص به اول شخص مي رود و دوباره بازمي گردد. اين دم و بازدم هاي روايتي بسيار حرفه اي روي مي دهد. آتو، زني كه هم كودكان را به دنيا مي آورد و هم مرده ها را مي شويد، شخصيت جالبي است كه بخشي از اين روايت ها را به دوش مي كشد. آتو و شاتو دو زني هستند كه در خانه اعياني خدمتكارند. گويا رابطه آتو با زارپولات از اين رابطه ارباب _ رعيتي فراتر مي رود. اما اين رابطه ثمري براي او ندارد و عاقبت كارش مرده كشي و مرده شوري است. گل افروز زن زارپولات است كه از خانه گريخته و بعد از گريز او از خانه شوهرش عاصي و ديوانه شده است. بعد از گل افروز زن هاي ديگري نيز به آن خانه مي آيند اما همه به اين بهانه و با اين عنوان كه جاي گل افروز را پر كنند. زناني مثل فرخنده، فريال، فامي همه آنها در تصوير اثيري گل افروز كم رنگ مي شوند. اگرچه آنان نيز ويژگي هاي خاص خود را دارند. راستش مي ترسم، در مرور اين كتاب و با خطي كردن داستان آن، لطمه جبران ناپذيري به كتاب بزنم پس بيشتر از اين درباره داستان چيزي نمي گويم و به تحليل آن مي پردازم: آنچه اين كتاب را تهديد مي كند، نخبه گرايي آن در گزينش خواننده است. واقعا خواندن صفحه 415 از داستان كه بر زبان بومي و كهن استوار است كار ساده اي نيست اما ارزشش را صفدري دارد در اين داستان از تمام آن چيزهايي كه مي تواند يك اثر بومي بزرگ بيافريند، سود مي برد. مثل خرافات و اعتقادات. اينها چنان هنرمندانه و بجا در داستان گنجانده مي شود كه اصلا كاربردشان تصنعي جلوه نمي كند. در اين ريگستان لعنتي هر قدمي كه شما برمي داريد، شگون ندارد حتي اگر به آب نگاه كنيد. عاقبت مردمي بدشگون چه چيزي خواهد؟ بود بيماري همه گير زار كه حتي آنان را از نان، قوت زندگي، مي رماند. محمدرضا صفدري دنيايي را خلق مي كند، پر از توهم، بيماري، خرافات و خشونت. دنياي آدم هايي كه انگار مرده اند و دوباره زنده شده اند و آنها مرده هايي هستند كه نقش آدم هاي زنده را بازي مي كنند. در اين دنياي وهمناك و بيمارگونه داستاني عاشقانه ساري و جاري است. آنچه آدم هاي اين داستان را زابراه كرده دلگريختگي است. شايد رمز كشف و شناسايي اين داستان همين دلگريختگي است. آدم ها در اين داستان دو دسته اند يا دلگريخته مي شوند يا مي ترسند دلگريخته شوند. دلگريخته ها سر به بيابان مي گذارند، مجنون مي شوند و بازمي گردند. آنان كه دلگريخته نشده اند و مانده اند پوسيده و زمينگيرند. محمدرضا صفدري داستان هايش را خوب درهم مي تند. به خصوص زماني كه از سوم شخص به اول شخص و از اول شخص به اول شخص ديگر مي رود. ستون داستان زارپولات است. اما اين ستون مثل محوري نامريي است كه ديده نمي شود و هنرمندانه در ميان آدم هاي ديگر گم مي شود. در ميان آدم هايي چون: نوذر، گودرز، نوذري كه گودرز مي شود، گل افروز، فامي، آتو، شاتو و فرخنده و... نويسنده شخصيت هاي داستانش را خوب مي تراشد و خلق مي كند. روايت آنها از زندگي شان داستان در داستان مي شود كه همه اين داستان ها در يك فضاي كلي به يكديگر چفت مي شوند. گاه آدم ها به شيوه داستان هاي مدرن جاي يكديگر مي نشينند. نوذر جاي گودرز و همه زنان زارپولات جاي گل افروز و برعكس. اما اين همنشيني كه جنبه اي نمادين دارد برگرفته از زمينه واقعي داستان است. يعني عشق زارپولات اين تصور را شكل مي دهد كه همه زنان گل افروزند. وقتي همه زنان گل افروز مي شوند، داستان معناي ديگري گاه مي يابد همه مردان نيز توانايي آن را دارند كه شكل هاي كوچكتري از زارپولات با باشند احتياط مي گويم كه شايد صفدري در نهايت فقط آدم و حوا را مي بيند. با اصرار او بر گندم و معاشقه گل افروز با دانه هاي گندم، اين احتمال را بيشتر مي كند. داستان با دو شخصيت فرعي در آن به پايان مي رسد. دو شخصيت بازمانده از خانواده اي متلاشي شده. خانواده اي كه آدم هايش كشته يا ديوانه شده اند يا... بتل و نارنج از آن شخصيت هايي هستند كه خوب پرداخت شده اند. ماجراي گريز گل افروز را نمي گويم چون افشاي اين ماجرا به داستان آسيب مي زند. من ببر نيستم پيچيده به بالاي خود تاكم يكي از كارهاي مهم و ماندگار امسال است. از صفدري قبلا دو مجموعه داستان به نام سياسنبو و تيله آبي به چاپ رسيده است.