Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811025-59643S2

Date of Document: 2003-01-15

خورشيد رئاليسم طلوع مي كند خاستگاه رئاليسم _ 10 پل كابلي ترجمه: مريم محمدي سرشت از نظر اوگدون ژانر بي احساس، به گونه اجتنابناپذيري، به ديگران درس مي دهد، فريبشان مي دهد و ناديده مي گيردشان. با وجود اين روايت، به طور عام، و سبك بي احساس، به طور خاص، ويژگي هاي اساسي اي دارند كه به سبب آنها چنين مواردي روي نمي دهد. نكته مهم در اين رابطه آن است: وقفه هاي ضروري كه در روايت به وجود مي آيد، چه فوايدي براي خواننده بنابه دارند عقيده چندلر حقايقي مثل كشته شدن يك نفر در داستان خواننده را جذب نمي كند، مسئله جذاب براي خواننده اين است كه مقتول در لحظه مرگ سعي كرده گيره اي را از جايي بردارد اما موفق نشده. بنابراين، در اين حالت، توصيف جزييات مفيدتر از روايت وقايع است. درصورتي كه گفته چندلر صحت داشته باشد مي توان نتيجه گرفت كه انحراف از موضوع در روايت، به شكل بالقوه، اسباب لذت خواننده مي شود. در تاييد اين موضوع لارزر زيف نويسنده ] كتاب اساس اجتماعي سبك همينگوي ( )[ 1987 جمله زير را كه برگرفته از داستان خورشيد همچنان طلوع مي كند همينگوي است، تجزيه و تحليل كرده: توي ميدان، اون دوردورها چندتا كبوتر نشسته بودند و خانه ها زرد آفتاب سوخته بودند و من از كافه دل نمي كندم. زيف به دو مسئله پي مي برد. نخست اينكه راوي احساساتش را به خواننده منتقل مي كند، بي آن كه اشاره اي به آنها بكند: با وجودي كه راوي اظهار شادي نمي كند اما مي توان به احساس او پي برد و حتي فهميد به خاطر اينكه خوشحال است، مايل است همچنان در كافه بماند. دوم اينكه اين نكته كه آيا او به خاطر كبوترها و خانه ها ذوق زده شده يا خوشحالي اش اصلا ربطي به آنها دارد يا نه و اينكه چرا راوي در اين جمله از كبوترها و خانه ها حرف زده، مشخص نيست. مي توان اين جمله را ساده كرد و گفت: خوشحال بودم كه بسيار موجزتر از جمله قبلي است، اما آيا منظور راوي واقعا همين؟ است بنابراين عناصري كه توصيف و موجب انحراف از موضوع در روايت مي شوند، مشخص نيست چه ارتباطي با هم دارند و البته مشخصه ايجاز گمراه كننده سبك بي احساس هم همين ارتباط نامشخص عناصر داستان است. در رمان خواب عميق (Sleep Big The) چندلر، در انتهاي بخش مارلو 25 در دفتر كارش نشسته و غرق تفكر است او سعي دارد بفهمد اطلاعاتي كه به دست او رسيده صحيح است يا غلط. چهار جمله پاياني اين بخش از اين قرار است: يك روز تمام بهش فكر كردم، نه كسي به دفترم آمد، نه كسي بهم زنگ زد. يك ريز داشت باران مي آمد. با وجودي كه جمله آخر به نظر هيچ ربطي به باقي جملات ندارد، اما درست به خاطر همين تقابل با ساير جمله ها مي توان آن را به بقيه ربط داد. اظهارنظر مارلو در مورد هوا، شايد، به اين معنا است كه باران استعاره اي است براي نشان دادن حالت مارلو كه او، در حل اين مورد خاص، به مرحله اي رسيده كه قادر نيست افكارش را منسجم كند. اما اين خواننده است كه ناچار است با ربط دادن جمله ها به هم نتيجه گيري كند كه نتيجه نيز هميشه غيرقابل پيش بيني است. نهايتا به همان نتايجي رسيديم كه پس از بررسي نظريات لاج در مورد مفهوم متن رئاليستي كلاسيك به آن رسيده بوديم، حتي اگر ثابت كنيم صداي راوي روايت بي احساس را هدايت مي كند، محال است كه راوي اعمال و رفتار تمام شخصيت ها _ چه شخصيت هاي حاشيه اي داستان و چه آنها كه به گونه اغراق آميزي توصيف شده اند _ را تعيين كند و به جاي تمام خواننده ها در موردشان قضاوت كند. اعتقاد به اينكه رئاليسم دربرگيرنده نوعي اقتدار آگاهانه است كه آگاهانه و مقتدرانه تلاش مي كند استانداردي از بازنمايي روايي را 1 به نويسنده تحميل كند، از بسياري جهات منطقي است و شخص وسوسه مي شود كه در مورد اين سبك چنين قضاوت كند، اما اگر بنا باشد اين گونه قضاوت كنيم، اين مسئله نيز بايد روشن شود كه آيا راوي يا نويسنده مالك ثابت و مطلق نمادها 2است يا خير. خلاصه اينكه نمادهايي كه سازنده روايت هستند پيوسته با ساير نماها در ارتباطند: هيچ عامل مقتدري صاحب اختيار نمادها نيست و قادر به تعيين كاربرد آنها نيست. هيچ راوي مزاحم و هيچ نويسنده اخلاق گرايي قادر نيست اين مسئله را كه چگونه بايد نمادها را تفسير كرد و راه رسيدن به واقعيت كدام است از پيش تعيين كند و در اين مورد روش مطمئني را توصيه كند. نمادهاي داستاني با نشان دادن ارتباط فضا، زمان و توالي رويدادها، دنيا را بازسازي مي كنند و در واقع نماد خود دنيا هستند. بنابراين از نماد مي توان براي اشاره به پديده هاي واقعي يا خيالي استفاده كرد و حتي از اين هم فراتر رفت و براي خلق دنيايي تازه آنها را به كار گرفت. پي نوشت: بازنمايي 1 روايي (Repersentation Narrative): به معناي بازنمايي رويدادها فضا و زمان است. نماد 2 (sign):هر چيزي كه علامت چيز ديگري باشد.